بازگشت

میخواستم اسم این پست را بزارم دوسالگی. دو سال گذشت. به همین سادگی. به سرعت برق و باد. تنها نشسته ام در اتاقی در پایتخت دود آلود سرزمینم و دوباره دو هفته ای فرصت دارم که بابت این بازگشتن موقتی به خودم فحش بدهم و باری تعالی را شکر کنم بابت تصمیمی که دو سال پیش گرفتم و دلم را صاف کنم بابت همه پلهایی که پست سرم خراب کردم. احساس بدیست و در بقیه هم احساس بد ایجاد میکند اما آدم که بعد از مدتی بر میگردد به ایران احساس غرور و تکبر میکند. دلش برای خواهر و برادر و پدر و مادرش میسوزد که محکوم به حبس ابد شده اند در این دیوارها. هر چقدر هم که سوغاتی بخرید و سعی کنید این حس را کم کنید فایده ای ندارد. نگاههای حسرت آمیز دوستان واطرافیان کافیست که فکر کنید هر چقدر هم سختی بکشید ارزشش را داشته.

این چند جمله بالا احساس اکثر اطرافیان دور از وطنم  است که بعد از مدتی بر میگردند به وطن. اما حس من به طریق عجیبی مملو از تناقضات تلخ و وهم آلود و به هم ریخته است. مثل ساعت خوابم که کلا به هم ریخته و من را واداشته نصفه شب بلند شوم و بنویسم. قصد داشتم کم کاری این چند وقت را جبران کنم و در پرواز بیست و چند ساعته برایتان ده ها صفحه بنویسم اما کامپیوتر را با خودم نیوردم و از اون طرف هم از شانس عجیب و غریب من ، ما رو دوباره انداختند در بیزنس کلاس و تمام راه دراز به دراز از امکانات طبقه دوم این ایرباس بزرگه استفاده نمودیم !

بعد از دو سال وقتی هواپیما از باند فرودگاه کینگزفورد بلند میشود  آدم بیشتر احساس میکند دارد از خانه اش دور میشود تا به سمت خانه اش برود. جالب است که همه میپرسند کجا میری ؟ میری خونه ؟ منظورشون از خونه ایرانه. کسی اینجایی که زندگی میکنم رو خونه من نمیدونه اما حس خودم اینه که دارم از خونه دور میشم. اینه که میگم نتاقضات ! بر عکس پارسال هیجانی ندارم. انگار دارم وظیفه شرعی و قانونی ام رو انجام میدم و قراره دو هفته ای از زمان رو به دیدن خانواده اختصاص بدم وبرگردم سر کار و زندگیم. برای همین این مسیر بیست و چند ساعته برام خیلی طولانی نیست و چشم که به هم میزنم خودم را در خاک میهن میبینم.

بدو ورود و همان یادآوری های همیشگی که باور کنی در ایرانی. این تلقین احساسات تحقیر شدگی به واسطه ایرانی بودن از وقتی وارد سالن انتظار هواپیمایی امارات به تهران میشوی میزند توی ذوقت. وقتی خانم مهماندار که تا چند ساعت پیش هر سی ثانیه لبخند مصنوعی اش را از پشت رژ قرمز تندش تحویلم میداد که” چیزی احتیاج ندارین ؟” تبدیل میشود که فریاد های توهین آمیز که چرا همه واستادت تو صف و فقط باید ردیفهای دی و ای و اف وایستن و جیغ جیغ های هر چند ثانیه اش با مسافران ایرانی وپاکستانی پرواز تهران. کم کم باورم میشود که به مرزهای وطن نزدیک میشوم. وقتی هواپیما در فرودگاه تهران که هر بار با اعلام اسم فرودگاهش از بلند گوی هواپیما حالم از خودم به هم میخورد مینشیند و علیرغم اصرارهای مهمانداران که کم کم تبدیل به تهدید و دعوا میشود مسافران کمربند ها را باز میکنند و چمدان به دست توی راهرو می ایستند مطمئن میشوم که هر چه به سرمان می آید برآیندی از رفتار اجتماعی خودمان است.

من عاشقانه مردم سرزمینم را دوست دارم. نه اینکه ذره ای حس ناسیونالیسم در وجودم باشد. نه اینکه به مرز باور داشته باشم و اصلا پشیزی ارزش برای کوروش کبیر و فردوسی و این حرفها قائل باشم. راستش وقتی میگویم مردم سرزمینم منظورم مردم ایران ، افغانستان ، تاجیکستان ، قرقیز و ترکمن ، گرجی . ارمنی ، آذری و کرد و بلوچ و پاکستانی و حتی هندی و عرب است. من به این سرزمین نزدیکترم تا آنگلوساکسونهای شرق و غرب. نه اینکه آنها بد باشند یا دل پری از استعمار پیر و این حرفها باشد. نه. این صرفا یک حس درونیست. ارتباط با آن وری ها هم تجربه خوب و خوش آیندیست اما نمیتوانم تعلقم را به این مردم با آنها مقایسه کنم. اینکه به وضعیت فرهنگی و رفتاری مردم سرزمینم گاه و بیگاه غر میزنم بیشتر از آنکه شکایتی خود بزرگبینانه باشد تلنگری به خویشتن است چراکه خودم را از این رفتار های زامبی گونه جدا نمیبینم که این روزها به شدت مرسوم شده. مهمان نواز تر بودیم ما مردم چند نسل قبل تر ها.

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

12 دیدگاه برای “بازگشت”

  1. شایسته می‌گه:

    چه زود یکسال شد. پارسال از تو هواپیما برامون نوشتی و از همه دوستانت در سرزمین جدید یاد کردی.. اما امسال به نظرم تعلق خاطر بیشتری نسبت به استرالیا داری.. دیگه داری اوزی میشی رفیق :)
    سفر خوبی داشته باشید

    • Ehsan می‌گه:

      بعله ! خیلی خوبه یادت مونده ها ! میخواستم باز از همه یاد کنم دیدم تو این یه سال انقدر زیاد شدن که باید سه تا پست بزنم مثل تیتراژ فیلمها همینجوری اسماشون بیاد ! ولی بیشتر از همه از شما همراهان همیشگی ممنونم که همراه من بودین.

  2. تام می‌گه:

    احسان جان واقعا این احساسات عجیب و غریب رو ما هم که الان دیگه رفتنی شدیم داریم! آدم نمیدونه چه جوری باید باشه! بریدن از آدم های دوس داشتنی با همه اخلاقای متضادشون! جدا شدن از چیزی که 30 سال باهاش زندگی کردی! و هویت ایرانی! زندگی الان انقدر سخت شده(حداقل برای آدمهای مثل ما) که دیگه به نظر نمیاد دلمون برای چیزی تنگ بشه! به نظرم نوستالوجی ایران مال زمان بابا مامانامون بوده(اونم نه بعد از انفجار نور) که بالاخره یه خوشی و حالی بوده که دل تنگش بشن! نه برای ایران پر هرج و مرج الان! به هر حال چه میشه کرد! زندگی کوتاهتر از اینه که آدم درگیر این چیزا بشه شاید!
    به هر حال خوش اومدی! سعی کن خوش بگذرونی با عزیزان!

    • Ehsan می‌گه:

      نه منم منظورم نوستالژی نیست. البته نوستالژی الزاما هم خاطرات خوب نیست. منم امیدوارم که به راحتی شروع کنید. اگه کاری چیزی اون ور هم داشتین ما در خدمتیم.

  3. امیر می‌گه:

    درود بر شما
    رفتارهای زامبی گونه رو خوب اومدی
    ”مسافران کمربند ها را باز میکنند و چمدان به دست توی راهرو می ایستند مطمئن میشوم که هر چه به سرمان می آید برآیندی از رفتار اجتماعی خودمان است.”
    واقعا چرا ما اینجوری هستیم!!!؟؟؟؟
    من دیگه حرفی ندارم!!!!!!!!!!!!

  4. مریم می‌گه:

    چقدر زود یکسال گذشت…..اصلا باورم نمیشه یعنی اون پست یکسالگی مربوط به یکسال پیش بود؟؟؟؟؟؟
    به هر حال خوش بگذره سفر به وطن دودگرفته و بداخلاق
    بریزبین بیاین سربزنین به ما

    • Ehsan می‌گه:

      بعله اون ماله یکسال پیشه بود. البته من سال گذشته رو کم نوشتم. شاید دلیلش همین باشه. حتما بریزبن میایم. تو برنامه هامون هست. ایشالا که ببینیمتون.

  5. Joe می‌گه:

    سلام رفيق. به وطن خوش اومدى! دليل ايستادن با چمدان در راهروى هواپيما بلافاصله پس از فرود و ايستادن هواپيما، همان دليلى است که در چهارراه، پشت چراغ قرمز، بلافاصله بعد از سبز شدن چراغ بوق مى زنيم!
    با تشکر،
    يک هموطن ايرانى

    • Ehsan می‌گه:

      سلام. حالا جالب اینه که همه که پا میشن تو هم مجبوری پا شی. باهاس همرنگ جماعت شی. همون اتفاق پشت چراغ هم میفته. واسه همینه که تو هم مجبوری تا چراغ اون ور زرد میشه تو پاتو بذاری رو گاز.

  6. leyli می‌گه:

    اونقدرها هم زندگي سخت نيست برادر من.
    قشنگ نوشتين.زيبا بود

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!