آبی دریا قدغن

 

چیزی که میخواهم بنویسم برای دورانی ست که 14 سالم بود. بماند که از 15 سالگی تا 17 سالگی چه بر من گذشت. دوران سیاه و افسردگی بلوغ.شاید برای دوران بلوغ یک نوجوان ایرانی در شرایط من بشود یک کتاب سه جلدی راجع به انواع بیماری های افسردگی و روانی نوشت. این هم از مزایای جوانی در ایران است. به هر حال به قول شهیار قنبری شاعر و ترانه سرای معاصر  عشق پانزده سالگی یکی از ناب ترین لحظه های نوجوانی ست. اینکه آیا میشود اسم این احساس را عشق گذاشت یا رویا یا توهم یا ما حصل سر در گمی هورمونهای دوران بلوغ سوالیست که واقعا هیچ جوابی برایش قانع کننده نیست مخصوصا وقتی باور کنی این حس کمتر با احساسات جنسی آمیخته باشد. چیزی که برای یک مرد بالغ منجر به ازدواج میشود و برای یک پسر بچه 16 ساله موجب یک رویای بی نتیجه یا شاید یک فشار مضاعف روحی-جسمی. تا جایی که دیده ام کمتر کسی از دیدگاه غیر علمی به این مقال پرداخته و روانشناسان محترم هم وقتی در مورد بلوغ مطلب می نویسند آنچنان بر برج عاج مینشینند که انگار هرگز نوجوان نبوده اند و کلا 25 ساله از شکم مادر محترم متولد شده اند. واقعا سرنوشت یک نوجوان 14 ساله که با یک نگاه عاشق میشود و 5 سال در تنهایی و تاریکی در بی توجهی عشقش و در اتهامهایی که جامعه و خانواده به سمتش نشانه می گیرند چه میشود ؟ چاره کار چیست ؟ دنبال جوابهایی که در کتب روانشناسی پیدا میشود نیستم. دنبال یک تجربه واقعی ام. چیزی که شاید روزی به درد کودکم بخورد. چیزی که پدر و مادر من نفهمیدند و نخواهند فهمید و پدر و مادر 99 درصد دوستان اطرافم. با گفتن خاطرات این دوران قصد دارم خاطرات شما را نیز بشنوم و بفهمم چه باید کرد. قبل از اینکه دیر شود.

قصه از روزی شروع شد که 10 سالم بود. فقط ده سال … یک پسر بچه 10 ساله را تصور کنید.کلاس پنجم دبستان که هنوز بالغ نشده.طبق تعاریف علمی هنوز در طبقه کودک جای دارد. شامل کنوانسیون حقوق کودکان است اما یک روز جرقه ای در چشمانش پدیدار میشود …

پ.ن : اگه دیدم دنبال میکنید ادامه میدم. اگه دنبال نکنید نمیگما ! بگم ؟ بگم ؟؟؟

پ.ن : آفیسر ازمون مدیکال و پی سی سی در خواست کرده. فکر کنم ویزامون به همین زودی ها بیاد. دوستانی که به خدا دسترسی بیشتری دارند دعا کنن. 😉

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

5 دیدگاه برای “آبی دریا قدغن”

  1. raha mishavam گفت:

    ایول میبینم که قصه عشق و عاشقی شروع کردی 😉 بنویس که میخونیم 😉 مدیکالم ای ول،شما کی لاج کرده بودین؟


    ما از لاجهای قدیمیم خواهر. سپتامبر 2009. پس بگم ؟
    از ساعت چند اینجایین ؟ هشت ؟ هفت ؟ :)))

  2. حمید گفت:

    آقا بابت مدیکال و pcc تبریک ، بجنب که ماه دیگه امامزاده ما رو طلبیده داریم میریم
    عشق و عاشقی رو هم ولش کن پیرمرد دیگه ازت گذشته


    آقا ایشالا بری اونجا مجاور شی پیش آقا. جای ما رو هم بگیر تا بیایم. با چی میرین ؟ کدوم شهر ایشالا ؟
    عاشقیت ! یاد سوته دلان افتادم . 😉

  3. حمید گفت:

    اگه آقا امامزاده سید نی قبول کنه داریم میریم پابوس


    قربون اون پل طلاش برم. اپرا هاوس واسه مام یه پارچه ببندین به حق “نی” مام بیایم به زودی.

  4. حميد گفت:

    آقا ميخواهي يه بطري شراب ناب هم نذر كنم ايشالله آقا زودتر بطلبت(‌يا اگه دوست داري يه بطري عرق سگي )؟


    به آبروی نداشته “نی” قسم اگه پام برسه اونجا یه توتال استیشن نذرش میکنم میذارم مجانی کار کنه پولشو عرق سگی میخریم صلواتی میدیم به زوار.

  5. جاناتان گفت:

    جان؟؟ خب بگو دیگه!
    موضوع جالبی هست اتفاقا! باید ایده ات رو بدزدم و یه وبلاگ بنویسم! دوران بلوغ چندش آوری ترین روزهای زندگیم بود! تصور اینکه یک زن هستی و ماهی چند روز رو با خونی که نمیتونی اون رو کنترل کنی باید سر و کله بزنی؛ درفضای فرهنگی ای که این طبیعی ترین بخش از یک زن شرم اور محسوب میشه و نباید اجازه بدی کسی بفهمه و تازه فرد مذهبی ای هم هستی که باید آشغال های رساله توضیح المسائل رو دنبال کنی که اگر یک قطره از سمت راستت خارج شد آیا نماز دارد یا ندارد و حالا مقیال اندازه گیری پیدا کنی که یک قطره بود و دو قطره…. راستش الان که اینها رو نوشتم کاملا عصبی هستم از یادآوری تمام اون روزها….
    پ.ن: ببخشید که چیزهایی رو خیلی عریان گفتم! مدتهاست مایلم از خودسانسوری بیرون بیام و وقاحت رو جانشی ادب کنم و انسان رو طور دیگر ببینم! اگر به فضای وبلاگت نمیخوره تایید نکن.


    اوه نه. چرا تایید نکنم. باید از صراحت آدمها استقبال کرد همیشه. من هم منظورم همین بود که تجربه های زنانه ندارم ولی همیشه به تغییرات فکر میکردم.به تغییرات جسمی که در هاله ای از نا آگاهی و غفلت اطرافیان رخ میداد و چه صدمات و سختی هایی که برای ما به همراه نداشت. شاید از آنها هم گفتم در اینجا اگر مجال بود. از تجربه های اولین بلوغ مردانه.
    در دزدیدن سوژه ها کاملا آزادی ! جدی میگم.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!