هنوز در سفرم …

بعد از مدتها اومدم تو صفحه وبلاگ مستقیم مینویسم ! قبلا که تو بلاگفا مینوشتم شده بود یه پست رو سه بار نوشتم از بس که میپرید یهویی همه چی ! اینم خودش یه حسی داره ها ! اینکه یه کاری کنی که هر لحظه ممکنه کل کارت بره هوا در صورتی که میدونی روش دیگه ای هم هست که اطمینانش بیشتره ولی تو دوست داری همون رو بند راه بری ! یعنی ما ملت عادت کردیم به رو بند راه رفتن. اینکه پشت سرمون رو نگاه نکنیم و یه کله بریم جلو. از تجربه دیگران و حتی خودمون استفاده نکنیم ! اصلا انگار کار کردن بدون فکر کردن یه لذت نابی داره. لذت ناب انجام دادن کارهایی که پایانش رو نمیدونی ! وقتی اولین بارها تو زندگیت اتفاق میفته خودت هم نمیدونی که آخرش چی میشه. موتور رو که روشن میکنی مقصد معلوم نیس ! مهم اینه که باید رفت. وقتی جوونی دوست داری فقط بری. اصلا مهم نیست که چه اتفاقایی قراره تو راه بیفته. اصلا مهم نیست که در گذشته چه اتفاقایی افتاده. مهم اینه که تصمیم گرفتی که بری. حالا باید به هر قیمتی شده بری. اگه قرار باشه که فکر کنی اونوقت هزار و یک اما اگر میاد تو کارت. مثلا من اگه میخواستم فکر کنم که اول این حرفها رو تو یه جایی مثل ورد بنویسم بعد صاف و صوفش کنم بعد ادیتش کنم بعد بداشو حذف کنم بعدش چند بار بخونم و خوباشو زیاد کنم و بدم یه چند نفر بخونن و نظر بدن بعدش دوباره راس و ریسش کنم و بیارم بزارم اینجا … معلوم نبود چی ازش در باید ! کسی چمیدونه شایدم یه چیز خوب از توش در میومد ! شایدم یه چیز بد که میخواستم مچالش کنم ! شاید انقدر بد میشد که اصلا بعد از منتشر شدنش میخواستم این دفتر دستک وبلاگ رو ببندم و برسم به زندگیم. والا ! هزار تا کار و گرفتاری داریم !

اما حالا که اینجوری دارم مینویسم اصلا به این فکر نمیکنم که اگه یهو دستم خورد به دکمه بک اسپیس یا روی یه چیزی اشتباهی کلیک شد چجوزی باید برگردم و دوبراه فکرامو جمع کنم و این حرفها رو دوباره بنویسم . اصلا در اون صورت آیا دوباره خواهم نوشت ؟ آیا اون نوشته مثل نوشته اول میشه ؟

ده سال پیش قایقمونو برداشتیم و زدیم به دل دریا. بدون فکر. بدون هدف بدون مقصد. بدون تصوری از آینده. بدون رویا و فقط بی قرار. بی قرار با هم بودن. بی قرار لحظه ای که نگاهمان در هم گره بخورد بدون یک نگاه مزاحم. بی قرار تن هایمان که در هم گره بخورد بدون یک سرزنش مداوم.

ده سال گذشت از اولین روزی که تصمیم گرفتیم این راه یکطرفه را ورود ممنوع برویم. که از صدای بوق ماشینها و آژیر پلیس ها نترسیم. بدون ترسیدن از اینکه لحظه ای اشتباه ممکن است بی بقایمان کند.

امروز دهمین سالگرد ثبت ازدواج ماست. شاید باید کاری میکردم در خور توجه ! باید لموزین کرایه میکردم و یک شام شاهانه مهمانش میکردم. شاید باید یک انگشتر الماس برایش میخریدم. شاید … خوب که فکر میکنم میبینم که خیلی با این کارها فاصله دارم. فکر میکنم ما هنوز در سفریم. یعنی این سفر را دوست دارم. دوست دارم که همیشه در سفر باشم. نمیدانم کی و اصلا آیا روزی میرسد که این کشتی ما لنگر بیندازد ؟

پسنوشت : این متن یک بار پس از نوشتن پرید و من مجبور شدم همه این حرفهایم را دوباره بنویسم اما تو باور نکن !

 

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

30 دیدگاه برای “هنوز در سفرم …”

  1. Joe می‌گه:

    مبارك باشه احسان جان. خيلي تبريك ميگم. بنظرم بايد دهمين سالگرد رو دوباره جشن عروسي مي گرفتين! اصلاً بنظرم قاعده اش همينه، هر ده سال يكبار در صورت رضايت بايد تمديد كني! :)
    شوخي كردم بابا. شاد و سلامت باشين و ساليان سال شروع سفرتون رو جشن بگيرين!

  2. تام می‌گه:

    مبارکه… ایشالا سالها ی سال با هم شاد و خوشبخت باشین! باور کن من چند رو بعد از ازدواج فکر اینرو کردم که دهمین سالگرد رو یه عروسی دوباره بگیریم….با دوستای جدید با بچه های خودمون! با حاله نه! بچه بگه تو عروسی بابا مامانش بوده! این وبلاگ نوشتنم واقعا همینجوریه! نوشتن توی صفحه وبلاگ یه حال دیگه ای داره! گرچه من خودم بعضی وقتا کپی میکنم تو ورود که وقتی میرم و برمیگردم نپره! بازم تبریک…

  3. یه یارو می‌گه:

    ایول! خداییش این دفعه با هر متدی نوشتی از همیشه باحالتر و روونتر بود
    شاید چون احساسی نوشتی انقدر حال کردم! ;) شرایط منو میدونی خو!
    میدونی که این خیابون یه طرفه که گفتی رو جدیدا بن بستش کردن؛ حالا نمیدونم بالاخره یه راه دیگه باز می کنن یا بازم باید طرح ترافیک رو دور زد! ( چقدر هم من اهل لایی کشی ام !! ;) )

    خلاصه کلی تبریک به 2 تا از بهترین راننده هایی که تا حالا دیدم

    • Ehsan می‌گه:

      مرسی بچه جان. شما هم امیدوارم خدا به راه راست هدایتت کنه ! خودت که رانندگی بلد نیستی فقط ماشینو خراب میکنی میشینی پشتش ! اقلل بده آدمای کاربلد بشینن پشت فرمون ! واللا !

  4. محمد می‌گه:

    تبریک می گم. تو ظاهراً از من هم زودتر ازدواج کردی. همیشه فکر می کردم چند سالیه ازدواج کردی. در هر صورت تبریک.

  5. elham می‌گه:

    مبارک باشه. ما هم دهمین رو همین جا جشن گرفتیم.

    • Ehsan می‌گه:

      به به به سلامتی. باز خوبه که یه جشنی گرفتین. البته شما بچتون مدرسه میره خوب داستانتون با ما از پایه و اساس متفاوته !

  6. شایسته می‌گه:

    به به…آقا تبریککککک…اصولا هر اتفاقی که به دهه می رسه خیلی متفاوت تره. نمی دونم شاید یه جور ثبات و بقا رو نشون میده..مثلا سی امین سال تولد…چهلمین سال..دهمین سالگرد ازدواج…دهمین سال بودن در استرالیا و … برای هر دوتون بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم دهه های بعدی رو هم در کنار هم، دوشادوش و موفق، حرکت کنید.

    شاد باشی

  7. علی می‌گه:

    منم تبریک میگم. وقتی کسی سالگرد ازدواجش رو برگزار میکنه برای من از یک مفهوم ناآشنا میگه. ازدواج با کسی که فقط تحملش میکنی آیا سالگردی هم میخواهد؟؟؟ مثلاً دوازدهمین سالگرد؟؟اما برای کسانی که دوست داشتن در زندگیشان است، دوستی و سلامتی آرزو میکنم

  8. sima می‌گه:

    اﻳﺸﺎﻻ ﺳﺎﻟﻬﺎﻱ ﺳﺎﻝ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﺎﺷﻴﺪ

  9. عمو سجاد می‌گه:

    قشنگ بود كامبيز جان
    اون قسمت اولين ها منو برد تو فكر
    يه بار ديگه مباركه
    اميدوارم سالهاي سال در كنار هم شاد و خوشبخت باشين

  10. آباجی می‌گه:

    سالگرد ازدواجتون مبارک. خیلی جوون بودین که ازدواج کردین ولی عوضش کلی با هم بزرگ شدین و چم و خم هم دستتون اومده. دوست هم باشید همیشه و همدیگر رو تنها نذارید. یادته اون روز بارون اومد و تو چقدر دوست داشتی؟ من کلی خوشحال بودم. همیشه خوشبخت باشید.
    بوس گنده. چقدرررررررررر دلم میخواست ما هم می تونستیم بیاییم. کی ببینیمتون؟ :( ((

  11. ساناز می‌گه:

    تبریک می گم امیدوارم یه روزی بیاین از بیستمین ها و سی امین ها بنویسین…
    فکر کنم هنوز دونفره این… خوب تا آدم دو نفره اس متوجه گذر سالهای ازدواجش نمی شه.من بعد 6 سال فکر می کنم تازه عروسی کردیم… :)

    • Ehsan می‌گه:

      بعله. بچه که بیاد کلا از یه لحاظایی زهر مار میشه اما باور کن به تایید بسیاری از دارندگان گذر زمان خیلی سریعتر میشه و آدم تا به خودش بیاد میبینه دور و برش پر از آدمه ! اینجوری اما آدم احساس تنهایی میکنه وقتی دو نفرست. حالا امیدوارم که شما هم دور و برتون شلوغ شه ولی بازم فکر کنید که تازه ازدواج کردین.

  12. بانو می‌گه:

    با یه تاخیر یه هفته ای تبریک منو هم پذیرا باشین.وسالهایه شیرین باهم بودنتونو به صد برسونین.بهترینهارو براتون آرزو میکنم

  13. مهدی می‌گه:

    سلام دوست خوبم
    اقا من از ساعت 12 ظهر تا الان که ساعت 4:20 دقیقه هست داشتم تمامه پستاتون رو میخوندم. از اینکه دیر باهاتون اشنا شدم متاسفم اما بالاخره پیداتون کردم. فرازها و فرودهای زیادی داشتین که همگی جالب و لذت بخش بودن. من هم کارمند دولت هستم و طی یک توهم جدی که مدتهاست مثل خوره به جونم افتاده میخام مهاجرت کنم . اما و هزار اما که سد راهم شدن. وقتی که خاطراتتون رو میخوندم خیلی جاها خودم رو جای شما مگزاشتم و از به اون فکر میکردم.
    دوست خوبم امیدوارم روزهای خوبی رو در پیش داشته باشی و همیشه شاد و سلامت زندگی کنی.

    • Ehsan می‌گه:

      سلام دوست من. جوابتون رو دارم از ایران میدم. چند روزیه که برگشتم برای چند هفته. ممنون از پیغامت. امیدوارم راه مهاجرت رو با موفقیت طی کنی. مهم نیست که آخرش چی میشه.مهم اینه که تجربه های زیادی در این راه وجود داره که به امتحانش میرزه.

  14. سارا می‌گه:

    وقتی از خوشحالی تون مینویسید دلم قرص میشه.
    ایفندتون رو آتیش باشه و بدونید که عشق یعنی همه چیز.تنها چیزی که برای شاد بودن لازم و کافیه….بسرطی که قدرشو بدونید….
    تاخیر پستم مهم نیست چون دوست دارم شادی تون آمدیت شه تو پستها….
    هر روز روزگرد اتفاقای خوب دو نفره ست چرا منتظر سال بشینیم؟

  15. سارا می‌گه:

    وقتی از خوشحالی تون مینویسید دلم قرص میشه.
    اسفندتون رو آتیش باشه و بدونید که عشق یعنی همه چیز.تنها چیزی که برای شاد بودن لازم و کافیه….بسرطی که قدرشو بدونید….
    تاخیر پستم مهم نیست چون دوست دارم شادی تون آمدیت شه تو پستها….
    هر روز روزگرد اتفاقای خوب دو نفره ست چرا منتظر سال بشینیم؟

    • Ehsan می‌گه:

      جالبه برام پستهای قبل رو دارین میخونین. اون پست مال خیلی پیش بود ! اسپندمون از اون روز جزقاله شده دو سه بار ! انقدر که تو این دو سال اتفاقهای عجیب و غریب افتاده ! ولی ممنون از دعای قشنگتون.

      • سارا می‌گه:

        خدا نکنه اسفندتون جزغاله شه….
        همه اتفاقهای بدی که افتاده اتفاقهایی ست که برای همه می افته…
        تو این دنیای بزرگ رنج هایی که میکشیم نه اولین ش بودیم نه آخرین ش
        ولی خوشی هایی که داریم شاید خیلی ها نداشته باشن
        قدر عشق تونو بدونید و هر روز براش اسفند دود کنید …
        مادر تا دندون دارید باید بخندید…
        ننه سارا

        • Ehsan می‌گه:

          مرسی ننه جان ! اتفاقا همه به من میگن چرا انقدر میخندی ! مامانم بعضی موقع ها این روزا شاکی میشه وقتی من با تلفن حرف میزنم و میگه تو مثکه خوشحالی خیلی همش داری غش غش میخندی ! بهش میگم مادرجان من خنده هام عصبیه ! خنده عصبی !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!