دو قدم مانده به صبح

اول )

داشتم پستهای مربوط به کاریابی را تکمیل میکردم که هر اتفاقات مختلف می افتاد و من رو وسوسه میکرد به نوشتن در مورد اونها و رها کردن پستهای کاریابی. از اونجا که وقت هم همیشه در اینجا کم است و فرصت برای نوشتن کوتاه تصمیم گرفتم این حرفها را خیلی خلاصه بزنم و بروم سراغ همان حرفهای کاریابی. راستش من آدم نوشتن حرفهای آموزنده نیستم. اصلا وقتی یک چیزی مینویسم که کسی استفاده کند از خودم بدم می آید. حالا این را به حساب چیزی نگذارید اما واقعا حرفهایی که اینجا میزنم برای تحسین و تشکر دیگران نیست. حرف دل است که اگر خوانده شود و بازخوردی پیدا کند همه اش منت است بر سر من و انتظاری نیست از کسی.

چند هفته ای آمد و گذشت و اتفاقات مهمی در عرصه سیاسی این کشور افتاد. من آدم سیاسی نیستم و چون حرفهای سیاسی تاریخ مصرف دارد و یکی از چارچوبهای نوشتنم هم نزدن حرفهای تاریخ مصرف دار است از نوشتن مطالب سیاسی پرهیز میکنم. یک بار چند سال قبل یک پست سیاسی نوشتم و همین الان هم که بهش نگاه میکنم هر دفعه چهار تا ایراد اساسی جدید در ذهنم می آید. اما از آنجا که اتفاقات سیاسی ایران با زندگی روزمره مردم ایران و مسایل اجتماعی گره خورده ، به قول زنده یاد فریدون فرخزاد نمیشود دغدغه اجتماعی داشت و فقط درباره نون سنگک حرف زد.

من در انتخابات گذشته به حسن رای دادم. این را گفتم که همین اول تکلیفم را با همه روشن کرده باشم.از اونجا که هنوز هر روز باید جواب آن یک رای لعنتی را به دوست و دشمن پس بدهم همین جا اعلام میکنم که ممکن است در آینده نزدیک از آن رای پشیمون شم هر چند که خیلی هم موقع رای دادن خرسند نبودم و قبل از انتخابات هم همینجا نوشتم اما در نهایت تصمیمم عوض شد.

صحبتهای حسن در سازمان ملل که هنوز هم در رسانه ها میگردد و در پی آن رد و بدل کردن دل و قلوه بین آقا جواد و جان کری و حرفهای اشوه دار بعدش در مصاحبه با شبکه های مختلف در عین حال که قند در دل ما آب میکرد و ما را مغرور به داشتن وزیری که به اندازه خودمان انگلیسی بلد است (از من که بهتر بود زبانش خدایی !) روی دیگر سکه اش این بود که به دنیا بفهماند که در ایران همه چیز سر جای درستش است و انگار نه انگار که صدها نفر هنوز به جرم اندیشیدن در حبس و حصر و سینه گورستان اند و به قول آقایمان حسن ، ملت شهید پرور با حضور پرشور در انتخابات پرونده سال 88 را بسته اند.

از مکالمه تلفنی حسن و حسین و پیامدهای بی خاصیت بعدش که بگذریم باید اذعان کرد که ملت از دیدن این صحنه های کمی دلشاد شدند اما از آنجا همیشه در میانه شادی های کاذب یک ملت با حافظه تاریخی در حد مقوا همواره دو گروه ناراحت بودند گروه اول به رهبری حسین آقا ملقب  به حسین بازجو در توپخانه ای به نام کیهان شروع به گذاشتن بار سنگین به گرده دولت نوپای تدبیر و امید شدند به نحوی که آقا جواد را به دلیل کمردرد راهی بیمارستان کردند و همه دوستان ماجراهای آن را می دانند. اما گروه دوم دوستان اسراییلی بودند که به از فرصت استفاده کرده و در موقعیتی حاکی از بیم و امید در مصاحبه ای با بی بی سی فارسی فرمودند که ملت ایران اگر آزاد بودند شلوار جین میپوشیدند و موسیقی غربی گوش میدادند. من به جز این جمله آخر بنیامین جان به نظرم بقیه مطالبش منطقی و درست بود. من در عین اینکه دل خوشی از اسراییل ندارم و اصولا نتانیاهو را نماینده  تفکر اکثریت اسراییل نمیدانم و کلیه سوالات تاریخی عطاالله خان رو هم درباره ماهیت اسراییل متین و به جا میدانم اما باید بگم که درسته که پریدن کلمه شلوار جین از دهن بنیامین باعث ضایع شدن جهانی و تشکیل کمپین های مختلف در راستای اعلام آزادی شلوار جین در ایران شد اما حدود آزادی  های مدنی در ایران  به قدری مضحک و محدوده که اگر جای شلوار لی رو با ساپورت در حرفهای نتانیاهو عوض کنیم دیگر ایرادی نمیشود بهش گرفت.  در عین حال که قبول اینکه زمانی در ایران پوشیدن شلوار جین و آستین کوتاه ممنوع و جرم بوده را امروز کسی به خاطر ندارد اما من خوب خاطرم هست که دوست همکلاسی ام به خاطر داشتن نوار کاست داریوش در کلاس دوم راهنمایی از مدرسه برای همیشه اخراج شد.

نمیخواهم وارد پیغام غیر مستقیم و ناشیانه نتانیاهو به رهبران حاکم ایران شوم که ناشیانه ترین و غیر حرفه ای ترین حرف دیپلماتیک همه دوران ها  بود و اینکه آزادی ملت را به نابودی رهبران فعلی گره زد و کسی هم به این گاف دیپلماتیک خرده ای نگرفت و ما از جنبش شلوار جین خودمان خرسند بودیم و به حرفهای گریه دار نتانیاهو پوزخند میزدیم اما بدانیم که این حرفها تا حدی زیادی ریشه در واقعیت داشت. بگذریم …

دوم )

هوای این روزهای سیدنی کم کم بهاری شده و به سرعت به سمت تابستانی شدن پیش میره. تابستون این سرزمین مملو از شور و امیده. درست بر عکس پاییز و زمستونش که حتی من رو هم افسرده میکنه. عمده تفریحات ملت تو فضای بازه و همین باعث میشه نوع آب و هوا و فصلها تاثیر عمده ای بر روحیه مردمان بذاره.

کار جدیدی که تقریبا سه ماهه شروع کردم به شدت معمولی و روزمره ست و چیزی نیست که من به خاطرش هیجان زده بشم. هر روز هم اتفاقهای عجیب و غریب زیادی میفته که دوست دارم راجع بهشون بنویسم اما با کمال افسوس و آه نه وقت میشه و نه توانی برام میمونه که این لحظه های ناب رو ثبت کنم. این میشه که بهترین کار این روزهام رو که همون نوشتن و ثبت روزمرگی هاست رو از دست میدم و فرصت نمیکنم تنها کاری که فعلا  تو این دنیا ازش لذت میبرم رو انجام بدم. جالبه که در عین حال  یه پسرک نوزده ساله استرالیایی  که گاهی به عنوان کمک همراه من سر کار میاد رو نصیحت میکنم که باید کاری رو انجام بده که دوست داره و تنها در این حالته که احساس رضایت از زندگیش خواهد کرد. هر دفعه هم اون میپرسه آیا خودم کاری رو که انجام میدم (همون حرفه نقشه برداری) رو دوست دارم و من هم جواب میدم که بین انتخابهایی که من داشتم این انتخاب رو دوست دارم اما این دایره انتخاب برای ما در ایران برای تضمین یک آینده بسیار محدود بوده. یعنی یا باید مهندس میشدیم یا دکتر و از این حرفها و اونم هاج و واج نگام میکنه. توضیح این احساس رضایت از زندگی برای آدمهای معمولی اینجا به اندازه توضیح مکانیسم نظارت استصوابی شورای نگهبان برای والت ویتمن مشکله. برا همین هم من همیشه از خیر بقیه مکالمه باهاش میگذرم.

این حرفها رو گفتم که بگم همون موقع به این فکر میکنم که نوشتن و خوندن و خونده شدن تنها لذت دنیاییه منه و طبیعیه که ننوشتن و انجام ندادن کاری که دوستش دارم چقدر عذاب آوره. راستی چند نفر از اطرافیانتون دارن کاری انجام میدن که دوست دارن ؟ خودتون چی ؟

سوم )

اما ماجرای ما تا اونجا پیش رفت که من در شرکت اول که ذکرش رفت و مدیرش از علاقه من به کریکت خوشش اومده بود مشغول شدم و فیلیپ (همون رییس) یک روز من رو به منزلش دعوت کرد که ظرز کار با دوربین جدید رو بهم آموزش بده. من با خودم گفتم بابا طرف چقدر صمیمی شده و پیش خودم گفتم راست میگن این استرالیایی ها مهربون و خاکی ان و چقدر جالب که این بابا قبل از اینکه من رو ببره به دفتر برده تو خونش. وقتی رفتم خونش تازه متوجه شدم که این خونش همون دفتر شرکت هم هست و کل کارمندان شرکت تشکیل شده از من و خودش و هم خونه چینیش که یه دختر خانم چاق و شلخته بود که لباسهاش اعم از زیر و رو به همه جای خونه یا همون دفتر کار ما آویزون بود !

از روز اول دیدن این صحنه برای من که روزگاری در یک پروژه دویست میلیون دلاری دم و تشکیلاتی داشتم و هشتاد و خورده آدم زیر دستم کار میکردند کمی نا امید کننده بود اما یک اصل هست که میگه :

نکته ) کار اول قرار نیست کار رویایی شما باشه.  کار اول فقط دریه که به سوی آینده باز میشه و باید به چشم یه فرصت برای ورود به بازار کار بهش نگاه کرد.

خلاصه ما مدتی در خدمت آقا فیلیپ مشغول تلمذ بودیم و از اونجا که پولش هم بد نبود من راضی بودم و دختر چاقه زیاد رو اعصابم نبود (نگفتم چینیه که توهم نژادپرستی ایجاد نشه !). فیلیپ هم هر روز از من تعریف میکرد و میگفت خیلی راضیم ازت و کارت خوبه و همه چیز رو بهم یاد میداد. اما خیلی چیزها اینجا برام جدید بود.مخصوصا قوانین ثبت و اسناد شهری که کلا یه مقوله متفاوت بود و این بابا فکر میکرد من باید همه اینا رو بلد باشم و خیلی سریع همه چیزو توضیخ میداد و انتطار هم داشت که من همه اینا رو بلد باشم و من تازه دارم خیلی از حرفهای اون موقعش رو بعد از دو سال میفهمم.

نکته ) شنونده خوبی باشید. فرصت یاد دادن را از دیگران نگیرین.حتی اکه اون حرفها رو بلد باشین یا فکر کنین مهم نیست یا اصلا یه کلمه اش رو هم نفهمین. ممکنه این حرفها رو در آینده بفهمین و یا ممکنه در آینده یه جایی که باور نمیکنین به طرز عجیبی مسیر زندگیتون رو عوض کنن. دیدم که میگم !

من روز اول که تصمیم گرفتم برم پیش فیلیپ و آفرش رو امضا کنم بیشتر نگران این بودم که نکنه اون مصاحبه دومیه به نتیجه برسه و نمیخواستم اون کار رو از دست بدم. واسه همین قیافه آدمهای درستکار رو به خودم گرفتم و یه ای میل به فیلیپ زدم که آقاجان با توجه به اینکه کار شما فول تایم نیست من ممکنه در آینده اگه پیشنهاد کار فول تایم بهم بشه مجبور بشم شرمنده شما بشم و برم و اونم جواب داده بود که اصلا نگران نباش و من خودم تا چند وقت دیگه بهت یه کار تمام وقت آفر میدم و این حرفها.

نمیدونم چرا خیلی از ما ایرونی جماعت که پامون میرسه این ور فکر میکنیم که ما از یه جامعه گرگ اومدیم تو یه جامعه بره و باید بره وار رفتار کنیم. (البته بعضی هامون هم همون راه رو ادامه میدن و موفق هم میشن !) من هم طبق همین اصل نانوشته سعی کردم همیشه و همه جا صادق باشم و راستش رو بگم. مدتی در خدمت فیلیپ بودیم (تقریبا سه ماه) تا اینکه زمستون شد و یه روز بارون بود و یه روز نبود و فیلیپ هم یه برنامه مشخص به من نمیداد که مثلا چه روزهایی باید بیای و این بود که من مجبور بودم بشینم پای تلفن ببینم آقا کی زنگ میزنن. خلاصه اینکه شروع کردم به اپلای کردن واسه شغلهای دیگه و بهش با سادگی گوسفند واری گفتم آقا فیلیپ میشه من شما رو به عنوان رفرنس معرفی کنم عایا ؟ و ایشون هم با سنس آف هیومر استرالیایی خاص خودشون گفت که آره عزیزم هیچ اشکالی نداره ! بعد از مدتی دیدم فیلیپ دیگه کلا به من زنگ نمیزنه و خودم بعد از چند روز بهش زنگ زدم که فیلیپ جان چی شد کار و بار پس ؟

بعدش دیدم برام یه ای میل بلند و بالا زد که تو پسر خیلی خوبی هستی اما اشتباه زیاد میکنی و به اندازه هزینه هایی که من میکنم پول تولید نمیکنی و برای من صرف نداره که تورو درگیر کارها کنم ! آقا ما رو میگی کارد میزدی خونمون در نمیومد بلکه کارد هم دستمون میومد میزدیم خون فیلیپ بیفته گردنمون ! آخه پس اون تعریفات چی بود دیگه مرتیکه ! حتی یه بار هم به من نگفتی این جای کارت غلطه این جای کارت اشتباست یا تو این چند ماه کدوم گوری بودی که تا من گفتم میخوام برم و تو رو رفرنس معرفی کنم فهمیدی من کارم خوب نیست ؟!

نکته ) ترحم بر پلنگ تیز دندان ، ستمکاری بود بر گوسفندان. عزیزان من ! نظام سرمایه داری همه جای دنیا یکیه. سرمایه و پول اصالت داره و مقدمه بر همه اصول انسانی و غیره. حالا تو ایران یه پول نفتی بود میومد تقس میشد بین پروژه ها اینجا تا هزار تومن در نیاری صد تومن بهت حقوق نمیدن.

من هم در حین این سه ماه بیکار ننشسته بودم و در عین کار کردن برای فیلیپ مشغول اپلای کردن و مصاحبه دادن برای کارهای دیگه بودم. یعنی اینجوری نگاه نگنین منو ! کاریابی تو استرالیا شغل دوم همه آدمهای بیکار و مشغوله. همین الان که من در خدمت شما هستم و سه تا پیشنهاد خوب کاری رو پیش پاتون رد کردم(یعنی انقدر از کار فعلی ام راضی هستم) هر روز صبح با مرور کردن آگهی های کاریابی بیدار میشم و همیشه وضعیت بازار رو زیر نظر دارم. با چند تا ریکروتر در تماس دائم ام و همه تحرکات شرکتها رو زیر نظر دارم. این چیزها رو خود اوزی ها انجام نمیدن و همینه که یارو بغل دستیه من پونزده ساله  هر روز یه کار رو انجام میده و روی یه صندلی میشینه و قراره پونزده سال دیگه هم همین کار رو بکنه و تموم ! خلاصه که من فردای روز متارکه  با فیلیپ شروع کردم به فرستادن سیگنالها به منابع مختلف و ظرف یک هفته سه  مصاحبه یکی برای یک شغل دولتی ، یکی برای یک شغل در شهری نزدیک سیدنی و دو تا مصاحبه تلفنی انجام دادم و در این بین هم اون اتفاق شوم نژاد پرستانه هم روی داد که قبلا توضیحاتش رو کامل اینجا نوشتم.(http://alanegi.com/?p=105)

در پست بعدی ادامه ماجرا و اینکه کدوم کار رو در نهایت انتخاب کردم و سرنوشت اون چی شد رو توضیح خواهم داد.

پسنوشت : آقا یکی بیاد کارهای خونه ما رو انجام بده من بیشتر وقت داشته باشم بنویسم. عیال هم چند هفته است که رفته سر کار و من موندم و حوضم. الانم باید زود برم جارو بکشم الان میاد کامپیوترو از برق میکشه ! خدافظ .

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

27 دیدگاه برای “دو قدم مانده به صبح”

  1. sima گفت:

    ﻋﺎﻟﻲ ﺑﻮﺩ

  2. ماندگار گفت:

    سلام و درود و دو صد بدرود بر احسان عزیز!
    آغا این دو قدم مانده به صبح چنان حرف دل مارو زد که برخلاف روندی که بنده در خواندن پست های این وبلاگ در پیش گرفتم ،ترغیبم کرد(آغا اصلا ترغیب چیه؟خداییش وسوسه انگیزی!) تا پست جدیدت رو بخونم و تشکر فراوان داشته باشم بابات تمامی نوشته هات!
    منظورم از روند خوندن پستها که میدونی چیه؟
    به قول خودت چون سعی بر این داری که نوشته هات تاریخ انقضا نداشته باشه، که انصافا هم همینطوره، بنده از قدیم ندیما شروع کردم به خوندنشون و لاک پشت وار دارم میام جلو!
    میگی نه؟! برگرد عقب ببین چی گذاشتم واست!
    فدات خیلی مخلصتیم!

  3. ماندگار گفت:

    احسان جان “انیمیشن تعادل” بازیهای زیبای سیاست رو به خوبی نشون داده! پیشنهاد میکنم ببینیش!
    ازینکه همیشه رکب میخوریم و فردا و فرداهای دیگه بازی سیاست ترفند های جدیدترش رو رو میکنه غافلیم…بازی هایی که وقتی تموم شد میفهمیمش…
    البته از تماشای این انیمیشن زیبا برداشتهای زیادی میشه ازش داشت!اما برای من بازگو کننده ی چیزهایی بود که عرض کردم!

    https://www.facebook.com/photo.php?v=375941442536527

    http://20ist.com/archives/10760

  4. رسول گفت:

    خیلی قشنگ می نویسی پیشنهاد می کنم آروم آروم یه موضوع پیدا کنی و کتاب بنویسی. روزی یه خط هم بنویسی خوبه!
    فقط یه چیز الان کار از ساپورت و اینا هم گذشته، شاید هر از چند گاهی چندتا رو گیر بدن ولی در کل دیگه جا افتاده.
    من فکر می کنم انقدر فشار اقتصادی و سیاسی روی مردم زیاده که اگه بخوان به این چیزا هم گیر بدن باید با یه خداحافظی همه رو خوشحال کنن!

    • Ehsan گفت:

      ممنونم لطف دارین شما. من کتاب نویس نیستم آخه ! من در حد همین چند تا خط ! دوس داشتم ژورنالیت بشم همیشه اما سر از اینجا در آوردم. خلاصه که اونجوریام که شما میگی نیست. حرف دله صرفا.

  5. وحید گفت:

    قشنگ بود.
    راستی ما نفهمیدیم شما بالاخره نتیجه اون شکایتت چی شد و به کجا رسید؟

    ضمنا ماندگار جان آقا درسته نه آغا. 🙂

    • ماندگار گفت:

      به جان شما نباشه به جان خودم این آغا با اون آقا حیچ فرغی نمیکنه! یعنی حر چی به سر ما اومده اض روظ عزل، حمش به خاتر موندن در صطح و نرصیدن به عمغ قزایاست…
      بازم به خاتر طذکر به جای شما صعی میکنم اسل و درصت لقاط رو در نذر داشته باشم.:)

    • Ehsan گفت:

      همون پستها رو دنبال کنی نوشتم. یه پولی از طرف گرفتیم و بی خیال شدیم و اون هم علت داشت که از حوصله جمع خارجه اما اگه خواستی توضیح میدم اما به نتیجه رسید بدون اینکه من تلاش خاصی بکنم.

  6. مریم گفت:

    من راستش یکم ترسیدم
    آخه من آدمیم که نمیتونم دروغ بگم و خب قاعدتا صادقم
    میترسم صداقتم کار دستم بده

    • Ehsan گفت:

      نه بابا از چی ترسیدی ! صداقت کجا بود بابا. دو روز هر کی تو ایران زندگی کرده باشه مثل آب خوردن دروغ میگه به نحوی که خودش هم فک میکنه که داره راست میگه.

  7. احسان جان موفق و پیروز باشی هرجا که هستی . همیشه از خوندنت لذت برده ام .
    منتظر ادامه ماجرا هم هستم .

  8. مریم گفت:

    احسانننننننننننننننننن….یعنی میگی دروغ میگم؟؟؟!!!
    من واقعا نمیتونم دروغ بگم
    مثلا تو شرکت قرار بود به کسی نگم قراره بریم ولی اگه کسی ازم میپرسید دارین میرین استرالیا نمیتونستم بگم نه.اینجوریم.
    حالا ازین ترسیدم اونجا هم اگه مثلا درحین کار تو یه شرکت دنبال کار دیگه بگردم و کسی ازم بپرسه که داری دنبال کار میگردی نتونم الکی بگم نهههههههههههههه

    • Ehsan گفت:

      نه بابا. انقدر تو مثبت بودی یعنی !!! پس کلاهت کلا در زندگی پس معرکست ! چه ایران چه اینجا. اما اینجا دروغ خیلی کمتره خداییش. ممکنه یه حرفهایی رو نگن ولی دروغ نمیگن !

  9. وحید گفت:

    نژادپرستی در بین مردم ایران متاسفانه بسیار فراگیره. چند روز پیش در وزشگاه آزادی یک تیم گیلانی و تهرانی بازی فوتیال داشتند. تماشاگران تهرانی حدود 15000 هزار نفر و گیلانی 100 نفر. دست کم نیمی از این 15000 هزار نفر شعارهای نژاد پرستی و توهین به قومیت می دادند. قانونی هم وجود نداره که بشه بهش پناه برد.

    متاسفانه حل خیلی از مشکلات نیاز به زمان و هزینه ی طولانی داره. همین ملت ژاپن و آلمان که همش در جامعه ازش مثال زده میشه و گفته میشه آخر ملت ها هستن در گذشته چه حکومت های جنایتکاری داشتند؟!

    • Ehsan گفت:

      بله اینکه ما ملت به شدت نژاد پرستی هستیم که شکی توش نیست. من هم نگران اینم که به عمر بچه هامونم قد نده درست شدن این داستان.

  10. یه یارو گفت:

    یعنی حال کردم با این “نکته” هایلایت کردنت!
    بعدشم خوبه یه بار جارو کردیا!
    بازم میگم، من اگه زن داشتـــم…! 😀
    اون قضیه بره و گرگ هم دقیقا حال این روزای منه بخدا

  11. وحید گفت:

    سلام
    احسان جان میتونم ایمیلتو داشته باشم
    این ایمیله منه
    vahid1873 at yahhoo

  12. elham گفت:

    برادر ۲ قدم که هیچی‌، چند کیلومتر از صبح رّد شده. ادامه بدید لطفا.

  13. تام گفت:

    احسان عزیز ما همیشه از نوشته هات لذت میبریم و خیلی هم استفاده میکنیم…شاد و خوش و سلامت باشی…بدجور طرفدار اون حرفتم که نظام سرمایه داری هر جا باشه یه جوره… فرقی هم نمیکنه سرمایه داری دینی باشه یا سرمایه داری لاییک!! یا لایک!!

  14. سارا گفت:

    ترسم اینست که شب را باور کنم…

    وقتی که تنها دو قدم مانده به صبح…
    .
    .
    .
    .
    هر چند گاهی صبح مان هم ابری ست ….
    ابری که هوا شناسی نگفته

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!