قصه از کجا شروع شد …

 

سال هفتاد و نه که تازه کنکور داده بودیم و فکر میکردیم بزرگترین ماموریت زندگیمون رو انجام دادیم و از اونجای زندگی به بعد همش سرازیریه ، به شدت احساس کردم که نیاز به یک درآمد دارم ! یعنی واقعا با پول تو جیبی که خانواده میدادن ، جز اینکه گرفتنش خوشایند نبود ، نمیشد هیچ کاری کرد. نه میشد دخترکی را مهمان کرد و نه میشد آرزوی داشتن نداشته ها را تحقق بخشید. این شد که با دوست همیشه و هنوزم ، شین ، تصمیم گرفتیم کاری پیدا کنیم. هر کاری. کاری که یک در آمد حتی ناچیز برایمان ایجاد کند. از آنجا که نه پدر مایه داری داشتیم که صاحب کارخانه ای باشد یا حداقل مغازه داشته باشد که برویم آنجا و پادویی و مدیریت را همزمان تجربه کنیم مجبور بودیم خودمان فکری بکنیم ! اولین گزینه تدریس بود. تنها کاری که بلد بودیم و دوست داشتیم. من تخصصم در فیزیک بود و شین تخصصش در شیمی.

اولین کاری که به ذهنمان رسید این بود که یک آگهی در روزنامه بدهیم. چند تماس و آخرش هیچ. بعد تصمیم گرفتیم به سراغ آگهی های روزنامه ای برویم. ما هر دو در چیزی که انتخاب کرده بودیم استاد بودبم و مطمئن بودیم که اگر این فرصت به ما داده شود که توانایی خودمان را نشان بدهیم ، ملت برای نام نویسی در کلاس ما صف میکشند. حتی در ذهن رویای تاسیس آموزشکاهی را می پروراندیم و فقط مانده بودیم که آموزشگاهش پسرانه باشد یا دخترانه ! اولین جایی که بر اساس آگهی روزنامه رفتیم ، دفتری بود چند متری که یک منشی در آن نشسته بود و از هر کس مبلغی پول میگرفت و مثلا پرونده ای تشکیل میداد و از آنها میخواست فرمی را پر کنند تا بعد از چند روز با آنها تماس بگیرد. خیلی ها با دیدن این وضع بر می آشفتند و میگفتند پول گرفتن برای چیست و خانم منشی هم باید جواب میداد بابت هزینه تشکیل پرونده و بررسی ! برخی قانع میشدند و برخی داد و هوار میکردند و میرفتند. مبلغ پول آنقدر نبود که در مانده هایی مثل ما را به ندادنش وسوسه کند ! نفری پنج هزار تومن دادیم و منتظر تماس شدیم ! لازم نیست که توضیح بدهم در در آن مورد و نه در موارد مشابه که باز هم همان داستان بر قرار بود هرگز تماسی با ما گرفته نشد. آن جا برای اولین بار بود که من فهمیدم آدمهای زیادی هستند که از دنبال کار گشتن دیگران پول در می آورند. آن روزها گذشت و ما نه تنها کاری پیدا نکردیم بلکه با شروع دانشگاه هر دو به گوشه ای از ایران پرتاب شدیم و مشغول درس. شین مهندسی نفت خواند و الان در کانادا دکترای نفت دارد و من نقشه بردار شدم و دور دنیا را چرخیدم تا در استرالیا فرود آمدم. اما اینکه آدمهایی هستند که از استیصال آدمها در دنبال کار گشتن پول میسازند برای همیشه در ذهنم ماند.

تا اینکه  بعد از گذراندن یک دوره هفت هشت ساله کاری در کشورهای مختلف که شرح هر کدامش یک کتاب است ، یک روز صبح در استرالیا از خواب بیدار شدم. بیکار بودم. بیکار به معنای مطلق. یعنی نه کاری داشتم. نه دوستی که به جایی معرفیم کند. نه شرکتی میشناختم و نه کسی من را میشناخت و از گذشته من خبر داشت. یک خارجی در کشوری پیشرفته که تنها سرمایه اش اجازه کار کردن است ! در ایران کافی بود تلفن رو بردارم و به دو نفر زنگ بزنم تا عصر همان روز کارم را عوض کرده بودم. اما اینجا چی ؟ در ایران در شرکتهای بزرگ و شناخته شده کار کرده بودم. پروژه های برون مرزی. سمتهای خوب. حقوق های بالا. اینجا اما اصلا نمیدانستم چه حقوقی بالاست و چه حقوقی پایین. تقریبا یک سال قبل از آمدن به استرالیا از زمانی که هند بودم هر روز آگهی های سایتهای کاریابی را پیگیری میکردم و خوشحال بودم که هر روز کلی شغل با مشخصات من در سایت آگهی میشود و با حقوقهای بالا ! بگذریم از اینکه آن روزها حتی اسم درست پوزیشن خودم را هم نمیدانستم و گاهی شغلهایی با اسمهای مشابه اما متفاوت را با شغل خودم اشتباه میگرفتم.

وقتی به استرالیا آمدم ، رزومه ام آماده بود. بانک اطلاعاتی خوبی هم از شرکتها و کارهایی که اخیرا آگهی شده بود داشتم.  مثلا میدانستم کدام ایالت یا شهر بیشترین کارهای مربوط به من را دارد یا چه ریکروترهایی دنبال چه آدمهایی میگردند. اول فکر میکردم خوب یک موسسه ای هست به عنوان ریکروتر که همه کارفرماها بهشون اعتماد دارند و من کافیست اعتماد اونها رو جلب کنم. این  تصور خام خیلی زود رنگ باخت وقتی فهمیدم که این موسسات اتفاقا مثل بنگاههای معاملات ملکی خودمان هستند. یعنی در عین حال که یک عده ای که واقعا در پیدا کردن آدم مورد نظرشان مستاصل هستند بهشان سفارش میدهند خودشان هم میگردند در آگهی های مختلف و کلید میکنند به کارفرماها تا برایشان آدم بفرستند و در صورت جذب شخص مورد نظر پول قلنبه ای گیرشان می آید. اما کارفرما چه کار میکند !؟ خوب کارفرما هم می گوید مگه من خودم اینجوری هستم ؟! خودم آگهی میدهم در سایت و به جای دادن این پول قلنبه خودم انتخاب میکنم و برای باز کردن ریکروترها از سرش برای ریکروترها شرایط غیر ممکن میگذارد ! حالا این موضوع را نگه دارید تا برگردیم به داستان خودمون.

خلاصه ساعت 10:30 رسیدیم به محل اقامت اولیه مون و من از ساعت 10:45 مشغول گشتن در سایتهای کاریابی بودم و ساعت 11:30 اولین شغلم را در خاک شهیدپرور استرالیا اپلای نمودم ! لازم به ذکره که آدرس رو از قبل آماده کرده بودم و سیم کارت هم از فرودگاه گرفته بودم و حتی ثانیه ای رو هدر ندادم !  البته آن روز ، روز دوم ژانویه و وسط تعطیلات بود و من آخرش نفهمیدم کدام الاغی وسط تعطیلات میخواست رزومه من رو بخونه ! اون هم این اوزی های خوش و خرم که از دوشنبه ساعت هفت صبح برای رسیدن به آخر هفته لحظه شماری میکنند !

اسکیل مکس :

از چهارشنبه هفته بعدش به کلاس اسکیل مکس رفتیم ! من چندان اعتقاد مبرمی به دیدن دوره و کلاس برای رزومه نویسی و جاب هانتینگ نداشتم و ندارم اما یک موضوع من رو مجبور کرد که به این کلاس بروم و هیچوقت هم پشیمون نشدم و اون هم این بود که این کلاسها رایگان بود و از اونجا که ایرانی جماعت با دیدن طناب مفت به فکر دار زدن خودش می افتد ، خیلی دور از ذهن نیست که هر جای این شهر چند میلیون نفری یک کلاس اسکیل مکس برگزار شود نصف کلاس ایرانی اند. حالا تصور کنید ما در هرنزبی (که مرکز ایرانی های سیدنی ست) میرفتیم کلاس ! یعنی رسما باید فارسی حرف میزدیم تو کلاس ! اما به هر حال دیدن آدمهای دیگه از ملیت های متنوع که همه یک درد مشترک دارند بهمون روحیه میداد و از همه مهتر وقتمون رو پر میکرد. من به شخصه فکر میکنم در بدو ورود یک مهاجر نباید هیچ فرصتی برای حرف زدن و ارتباط برقرار کردن رو از خودش بگیره. برای همین رفتن به کلاس اسکیل مکس در عین حال که راهنمایی های خوبی بهتون میده ، فرصت خوبی برای شنیدن و شنیده شدنه. توصیه کلی من بعد از شرکت در این کلاسها و بعدها سخنرانی برای چند دوره از این کلاسها اینه که حتما دوره اش رو پیدا کنید و برین. حتی اگه مبلغی پول هم باید بدین می ارزه.

اولین تماس :

خوب با اون اوصافی که گفتم و اون شروع طوفانی و اپلای کردن بالغ بر بیست جاب در هفته اول باید کم کم منتظر تماس میموندم. اما خبری نبود. تا یک روز در حالی که وسط شاپینگ سنتر وست فیلد بودم شماره نا شناسی تماس گرفت و بعد از پرسیدن چند سوال گفت شما چطوریه که سال فلان فارغ التحصیل شدین اما فلان قدر سابقه کار دارین ! من همین که فهمیده بودم طرف چی گفته شاهکار کرده بودم و فکر میکردم که دیگه کسی انتظار نداره از من که جواب درستی هم بدم ! خلاصه یه چرندی سر هم کردم و تحویل خانم دادم و اونم طلقی گوشی رو گذاشت  ! اونجا بود که فهمیدم اصلا اشکال نداره که به کسی که زنگ میزنه بگم که الان نمیتونم حرف بزنم و بعدا بهش زنگ میزنم.

اولین مصاحبه :

یکی از تکنیکهای کاریابی که در کلاس اسکیل مکس به شما یاد میدهند و حتما همه دوستان هم توش استاد هستند ، کلد کالینگ یا برقراری ارتباط کور با آدمهاییه که ممکنه بتونن مسبب خیر بشن . مثلا شما ور میدارین به هر چی شرکت که در ارتباط با کار شما هست ای میل میزنین و رزومه میفرستین. حتی اونایی که آگهی ندادن. اکثر شرکتهای بزرگ در وب سایتشون جایی برای کار و درخواست شغل هست که اونجا آدرس ای میل و اسم و تلفن آدمهای مربوط به اون هست. من هم بدون معطلی شروع کردم به فرستادن ای میل به همه شرکتهایی که پیدا کرده بودم و از طرف دیگه پیدا کردن آدمهای مرتبط و کانکت شدن با اون آدمها در لینکدین و فرستادن ای میل مستقیم بهشون در لینکدین.

در هفته اول که به کلاس اسکیل مکس میرفتم و تازه داشتیم یاد میگرفتیم فرق رزومه با زندگینامه چیه زد و یه نفر به ما زنگ زد که بیا مصاحبه. این خبر کل جمعیت کلاس را در بهتی اندوهناک فرو برد ! خبر وقتی تبدیل به فاجعه شد  که یکی از شرکتهایی که بهشون همینجوری ای میل زده بودم هم بهم جواب دادن و گفتن که تو هفته آینده باهات تماس میگیریم. فرض کنید هفته اول کلاس اسکیل مکس و دو تا مصاحبه ! فکر کنم خیلی از دوستان دور و بر با شنیدن این خبر در بهت و حیرت فرو رفتند. من خودم هم چندان خوشحال نبودم. از یک طرف هنوز آمادگی لازم رو برای مصاحبه و این حرفها نداشتم و از طرفی با دیدن اینکه بچه ها هنوز هیچ فید بکی نگرفتن عذاب وجدان داشتم !

ادامه دارد …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

32 دیدگاه برای “قصه از کجا شروع شد …”

  1. نورا می‌گه:

    سلام
    من هی میومدم اینجا ببینم کی بقیه اش رو مینویسد!
    شروع قصه خیلی خوب بود، قلمتون بسیار روانه! تبریک.
    برای ما که تا چند ماه دیگه به امید خدا عازمیم، خوندن این نوشته ها به منزله آب حیاته:)
    ادامه بدید…

  2. تام می‌گه:

    منتظریم که ادامه قصه رو بشنویم!
    ما تا یکی دو ماه دیگه استرالیا هستیم-پرث! خیلی مشتاقم که در باره کاریابی بیشتر بدونم! راستی این انتخابات اخیر انگار تاثیر مثبتی قراره روی اوضاع کار بزاره نه؟ نظر شما چیه؟
    راستی خیلی خوب میشه اگه در باره فنون کاریابی بنویسین!
    ممنون

    • Ehsan می‌گه:

      حتما مینویسم. در مورد انتخابات در برخی زمینه ها تاثیر مثبت خواهد گذاشت مثل کارهای ساختمانی و معدنی اما درباره کارهای خدماتی و مشاغل دولتی تاثیر منفی میذاره. اونم به خاطر تفاوت نگاه لیبرالها و کارگرها به اولویتهای استرالیاست. اما بعید میدونم وضع کار تو استرالیا بدتر از اینی بشه که الان هست. این نرخ بیکاری تو ده سال اخیر بی سابقه بوده. 5.8 درصد حتی بدتر از زمان بحران جهانی. این نیز بگذرد ! به استرالیا خوش آمدید !

  3. ابراهیم می‌گه:

    عالی ه…فقط خواهشم اینه که بنویس..همینجور ادامه بده..اینقدر منتظرمون نزار..
    اما یه سوالی، اینکه گفتی هنوز اسم درست پوزیشن خودت رو نمی دونستی، مشکل خیلی از ماهاست..اینو میشه توضیح بدی که چطور متوجه بشه آدم؟
    خییلی سپاس، دوست عزیزِ نادیده ام..

  4. امیر می‌گه:

    سلام احسان جان. خوبی؟ من همچنان جزو خوانندگان خاموش وبلاگ شما هستم. ممنونم از اینکه تجربیاتت را در اختیار ما میگذاری. ویزای ما بالاخره هفته پیش اومد و اواخر دسامبر یا اوایل ژانویه ( هنوز نمیدونم کی بهتره؟”) وارد استرالیا و ملبورن میشیم. فقط امیدوارم تا اون موقع تمام مطالب راجع به کاریابیت را تمام کرده باشی که به درد من که خیلی خواهد خورد. انشا… یک روزی من هم بتونم به شما یا دیگری همینقدر کمک کنم و جبران کار شما بشه. اسم پوزیشن را هم خوب اومدی من هنوز دو ساله توی سیک میگردم نتونستم پوزیشن خودم را پیدا کنم !!!!

    • Ehsan می‌گه:

      تبریک بابت ویزا. امیدوارم کارهای قبل از اومدن خوب پیش بره. سعی میکنم سریعتر بنویسم اما حالا حالا ها وقت داری. نگران نباش.

  5. مرتضی می‌گه:

    سال 79 پنج هزار تومن دادی رفته؟؟؟ شما از طریق سرمایه گذاری اقدام میکردی برای مهاجرت بهتر نبود؟! :D

    • Ehsan می‌گه:

      آره اون موقع پول بود واسه خودش ! اینجا یه سکه دو دلاری ته جیبمون باشه میخوایم بندازیمش بره یه جا ! میشه هشت هزار تومن واسه خودش !

  6. Navid می‌گه:

    ممنون خیلی عالی بود. فقط اگه یه مقدار قبل استرالیا در ایران رو توضیح میدادی عالی تر میشد. این که مهارت شغلی در دانشگاه یاد گرفتی یا خودت رفتی شرکت خاصی کارآموزی کردی یا چیز دیگرو اولین کاری که در ایران پیدا کردی چی و چه طوری بود؟ قسمت استرالیا هم عالی بود. قسمت های بعدی هم حتما عالی تر خواهد شد.

    امروز مارک زاکربرگ میگفت بیل گیتس الگوی کودکیش بود.

    • Ehsan می‌گه:

      ببین من هیچ کهارت خاصی ندارم. آموزش خاصی هم ندیدم. یه مقدار سافت اسکیل در زندگی کسب کردم. اونم علتش این بود که از قرار دادن خودم تو موقعیت های سخت نترسیدم. تحملم زیاد بود. سعی کردم از هر کس حتی از یه بچه دو ساله چیز جدید یاد بگیرم. حواس پنجگانه ام رو با محیط اطراف تیون کردم و امروز هم هنوز همین کار رو هر روز انجام میدم. این پست رو تا ته بخون اگه سوال مشخصی داشتی موردی بپرس من جواب میدم.

  7. orayad می‌گه:

    salam haj ehsan khoobi
    agha in ghaziyeye karyabi too dorane daghighan bade vorood be daneshgah vase manam pish umad bood vali man zadam be mosafer keshi ba peykan 56 babam hamsh ba bardaram sare inke ki mashino bebare mosafer keshi dava bood!

  8. نقشه برداری دیگر در اوزستان می‌گه:

    مهندس خیلی وقته منتظر همچین پستی ازت بودم. از اون موقعها که ایران بودم. خیلی عالی بود. من کاملا نوشته هات رو این روزها دارم احساس میکنم. ریز به ریز. منتظر بقیه اش هستم.

  9. بهار می‌گه:

    همکار من باید دنبال این ریشه تو زندگی تو بگردم ببینم این قضیه سریالی نوشتن از کجا میاد! خوشحال شده بودیم سریالا رو از اینترنت دانلود میکردیم یه دفعه میدیدیم راحت میشدیم. یهو این وبلاگت سریالی شد. تو نتم که نیست دانلود کنیم!
    اسکیل مکث رو اگه چند روز زودتر مثلا تو قسمت اول نوشته بودی الان ما رفته بودیم سر کلاس نمی افتادیم دوره بعد! میبینی جه تاثیراتی داره!
    مرسی بابت اطلاعاتت. هم تو وبلاگ هم راهنمایی هایی که مزاحمت شدم تلفنی گرفتم. امیدوارم همینطوری موفق باشی و مایه افتخار ما نقشه بردارا.

    • Ehsan می‌گه:

      ببین این قضیه سریالی نوشتن ممکنه به قتلهای سریالی ختم بشه ! این از اون جا میاد که وقت ندارم همشو یه جا بنویسم ! از اون طرف تو هم هی غر میزنی که چرا نمینویسی و این حرفها ! مجبورم !!! میفهمی ؟! مجبوررم !! حالا این حرفها بماند تو هم که قرار بود بیای کارای منو انجام بدی من صبح تا شب بنویسم رفتی سر کار و ما رو گذاشتی سر کار !

  10. نیکا می‌گه:

    دوستان اندر تاثیرات عمیق مطالبت نوشتن. بزار منم بگم! همسر عزیز بنده استاد دانشگاه تشریف دارن و ما هم الان در مرحله لاج کردن هستیم. حالا از وقتی مطالب شما رو خوندیم (دیدگاه های تدلیس سیستماتیک) مرتب میاد میگه تو مشکل نداری من برم استرالیا زمین شور کشتارگاه شم! یعنی الان مسئله اینه که من چی فکر بکنم! LOL
    ممنون که می نویسی منتظر بقیه قصه هستیم

    • Ehsan می‌گه:

      ببین من باید جواب تو رو در چندین پست جداگانه بنویسم. از وقتی اینو نوشتی دارم فک میکنم نکنه این حرفها باعث بشه ملت فک کنن هر کی میاد اینجا باید زمین بشوره یا من میترسم یکی دیگه بیاد جام تنگ بشه ! واقعیت اینه که من استاد دانشگاه ایرانی زیاد دیدم اینجا که کار کژوال میکردن. تو فروشگاه یا رستوران. اما دو تا مساله هست. یکی اینکه بلانسبت همسر شما اصولا تو ایران هر کی فوق لیسانس میگیره به برکت دانشگاه آزاد اسلامی واحد بواسانات فارس میشه استاد دانشگاه. بعد فک میکنه خبریه واقعا. میاد اینجا چون واقعا خبری نبوده ، واسه اینکه از گشنگی نمیره باید یه کاری بکنه. اما کلی استاد دانشگاه هم هست از ایران اومده داره اینجا تو دانشگاههای با رنک بالا درس میده. همین یو تی اس خودمون نصف استاداش ایرانی ان. حالا ایشالا شما هم میاین و وضع استرالیا تا اون موقع بهتر شده و همه چی ردیف میشه اما بدانین و آگاه باشین که استرالیا فقط یه گزینه است نه هدف !

      • نیکا می‌گه:

        ای بابا این فکرا رو نکنٰ استرالیا بزرگه جای کسی تنگ نمیشهٰ حالا اگه اروپا بود شاید شک می کردیم!
        اونی که بیخودی فکر می کنه خبریه که هیچ… ولی برای کسی که از بهترین دانشگاه ایران مدرک گرفته و تو یکی از بهترین دانشگاههای ایرانم درس داده بازم باید اولش سخت باشه چون هر کاری کرده تو ایران بوده دیگه! اونی هم که الان تو دانشگاه استرالیا جایی برا خودش داره احتمالا مستقیم از ایران نرفته اونجا بشینه. حالا یا یه مدتی کار کژوال کرده تا بتونه یه مدرک استرالیایی هم بگیره یا کارای کمتر مرتبط انجام داده تا سابقه کار خارج از ایرانم داشته باشه یا ……حالا اگه تصورات من درست نیست بگو ….. ولی مهم اینه که به لطف کسایی مثل شما میشه آمادگی ذهنی بهتری قبل از اومدن نسبت به زندگی و کار تو استرالیا پیدا کرد. ممنون بازم بنویس لطفا.

        • Ehsan می‌گه:

          نه ببين من به نظرم ايروني ها پتانسيل موفق شدن در تمام كارها رو دارند و هيچ آرزويي خيلي دور نيست اما اينم بدون كه گفتنش راحته. آدم همش داره حالشو با گذشتش مقايسه ميكنه و اين حس اگه بره رو اعصاب خيلي زود آدمو ميشكنه !

  11. وانیا می‌گه:

    سلام….اولین تماس رو خیلی بامزه نوشته بودین و فرق رزومه با زندگینامه !

  12. آباجی می‌گه:

    نوشته هات رو که آدم میخونه کمی از دلتنگیها مرتفع میشه! من همیشه با هر اینترنتی اعم از نفتی و قرضی و اینها می آم اینجا سر میزنم ببینم نوشتی چیز جدیدی یانه؟ موفق باشی. راستی شین حالش خوبه؟ سلام برسون.
    بوس به هر دوتون.

    • Ehsan می‌گه:

      شین خوبه. خیلی کم خبر دارم ازش ! سرش شلوغه. مرسی که سر میزنی. بسته رسید شنیدم. خاک بر سر اون پست ایتالیا. سال دیگه باید همون کاری که گفتم رو بکنیم. کفش هم که فکر کنم باید سپند توش شنا کنه !

  13. الهام می‌گه:

    سلام
    در فرصت کوتاهی که برای خوندن مطالبتون داشتم واقعا لذت بردم ! خیلی روون و دل نشین و جذاب و با نکته سنجی !!! امیدوارم فرصت دست بده بقیه اش رو هم بخونم ! موفق باشید

  14. plus24 می‌گه:

    سلام احسان جان

    من و خانمم تازگیا با وبلاگ دوستایی که رفتن استرالیا آشنا شدیم و میخونیمشون و بسیار از خواندن مطالبت نکته می آموزیم!! انشا.. که همیشه موفق و پیروز باشی. ما اول راه فرستادن مدارک واسه ارزیابی و ایناییم. انشا.. در آینده نزدیک زیاد مزاحمت می شیم !!

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!