تدلیس سیستماتیک درباره استرالیا !

کاریابی (1)

ماه اولی که تازه وارد استرالیا محسوب میشدیم همه چیز استرالیا برای من زیبا و جذاب بود. دیدن این شوق و امید در چشمان مردمان این سرزمین برای من مهمترین ویژگی اینجا بود. افرادی که صبحها در حال دویدن هستند و به هم سلام میکنند و لبخند میزنند.پیرزن ها و پیرمردهایی که محبت از اعماق چشمان پر از خنده و امیدشان پیداست !  شبهایی شلوغ و پر سر و صدا و البته بدور از جنجال و ناراحتی ! همه جا قانون حکمفرماست و کسی پایش را از گلیمش دراز تر نمیکند. این احوالات خوب تقریبا برای تمام ما یکسان بوده. کسی را از این دست مهاجران قانونی سراغ ندارم که در یک ماه اول حضور در این سرزمین رویایی پشیمان و افسرده شده باشد.

مشکلات از وقتی شروع میشود که سرمایه اندک ما مهاجران متخصص ذره ذره بخار میشود و هنوز برای ما منبع درآمد مشخصی در استرالیا وجود ندارد. آنجاست که کم کم زشتی های این سرزمین رویایی خودش را برملا میکند ! قطعا” اتفاق محسوسی در این مدت در دور و بر ما نیفتاده ! این ما هستیم که با بروز مشکلات مالی زاویه دیدمان را به واقعیت ها عوض میکنیم ! در آن هنگامه است که فکرپیدا کردن کار بیش از هر زمان دیگری به ذهن تازه وارد ما فشار می آورد. مشکلاتی که در این راه به مرور زمان خود نمایی میکنند کم کم شرایط را زشتر از تصور قبلی مان پیش چشم ما تصویر میکنند و ما با بیشتر وارد شدن به لایه های پنهان یک جامعه مهاجر پذیر به مرور متوجه تفاوتهای فاحش تصورات و واقعیات میشویم. باز هم تغییری در دنیای بیرون روی نداده. هنوز سرزمین مبدا ما (ایران یا هر کشور دیگر) همان بدیهای سابق را دارد و مردمان سابق ما با همان مسایلی که ما برای فرار از آنها راه مهاجرت را پیش گرفتیم دست و پنجه نرم میکنند.

اینجا اما مردم کماکان در پیاده روها از کنار هم رد میشوند و به هم سلام میکنند و لبخند میزنند. این لبخندها اما دیگر برای ما خوشایند نیست. با خودمان میگوییم تو پیرزن اوزیه نفرت انگیز که یک پایت لب گور است و به من لبخند میزنی چه میفهمی که چه دردی از درون من را میخورد که با این همه توانایی و مهارت و تجربه از پیدا کردن یک کار ساده عاجزم ! بعد کم کم حس میکنیم که کسی دیگر در خیابان به ما لبخند نمیزند. هوا هم کم کم سرد میشود و خبری از آن سواحل زیبا و آسمان آبی و خورشید تابان نیست. خیابان ها از دونده ها خالی شده و کسی توجهی به تو که ذره ذره از درون نابود میشوی ندارد ! پرنده ها هم که تا چند ماه پیش از دستت غذا می خوردند با دیدن تو راهشان را کج میکنند و از خودشان صدای غار غار مرگ سر میدهند. خیلی ها در این مرحله بار و بساطشان را جمع میکنند و میروند به جایی که از آنجا آمده اند. این اتفاق برای ما ایرانی ها بیشتر از سایر ملل میفتد. چون ما معمولا با دست پر و برای یافتن یک فرصت بهتر در زندگی مهاجرت میکنیم و توقعاتمان از آینده بسیار بیشتر از خیلی ملت هاست.

قصد دارم در چند پست به این موضوع بپردازم و منتظر شنیدن نظرها و تجربه های شما دوستان هستم. تجربه هایی که معمولا مجال گفته شدن کمتری میابند. چرا که بسیاری از ما (همه ما !) داشتن چنین ماجراهایی را نشانه سرافکندگی و خجالت میدانیم. در نهایت اغلب به خودمان شک میکنیم و در اکثر موارد هم حق داریم. پرداختن بیشتر به این موضوع ، گفتن و شنیدن و شنیده شدن در این باب ما را به پیدا کردن نقطه ضعفهایمان آگاهتر میکند. هیچ چیز غیر قابل تغییر نیست. حتی خود ما در لحظه ای که فکر میکنیم در موضع حق مطلق هستیم و هیچ مشکلی نداریم !

ماجرا چیست ؟

 کیفیت زندگی و احساس رضایت از وضع موجود در استرالیا تا حدود زیادی به چگونگی وضعیت شغلی افراد در اینجا ارتباط دارد. آدمهای زیادی دیده ام که در ماههای اول از عاشقان سینه چاک  سرزمین کانگوروها بوده اند و با گذشت مدت نسبتا طولانی و پیدا نکردن کار مورد نظرشان یا عدم رضایت در محیط کاری (به هر دلیل) از بدیهای این سرزمین و مردمانش و پشیمانی از قدم گذاشتن در این راه گلایه میکنند. البته در این میان تعداد اندکی جرات یا شجاعت بازگشت از راهی را که با قاطعیت از غلط بودنش حرف میزنند دارند. من تا امروز به این نتیجه درباره استرالیا نرسیده ام اما اگر روزی به این نتیجه برسم که برگشتن بهتر از ماندن است برای در امان ماندن از حرف این و آن بر خلاف عقیده ام اینجا نخواهم ماند. به عنوان کسی که تجربه نسبتا زیادی در زمینه جستجو در بازار کار اینجا دارم به خودم اجازه میدهم که بی محابا درباره بایدها و نبایدهای دنبال کار گشتن در استرالیا بنویسم.امیدوارم با  این حرفها که خواهم زد مورد قضاوت دوستان دیده و نادیده قرار نگیرم. امروز که این حرفها را بازگو میکنم یک و سال و نیم از رسیدن ما به سرزمین جدید میگذرد و من هنوز احساس ثبات و آرامشی را که سالها پیش داشتم را ندارم ، در حالی که دو ماه است در پنجمین کار خود در استرالیا مشغولم و از شرایط کاری ام هم بسیار راضی ام اما این باعث نشده که تمام لحظه های سخت این راه را فراموش کنم و متوجه نباشم که کار چه نقش مهمی را در میزان رضایت افراد در زندگی بازی میکند و در حالی که قرار است تنها وسیله ای برای بهتر زندگی کردن باشد برای بسیاری به یک هدف نهایی در زندگی تبدیل شده است !

گاهی به پایین نگاه کن !

میگویند در تحقیقی جدید متوجه شده اند که فیس بوک میزان رضایت افراد از زندگی را کاهش میدهد. این مساله به این دلیل رخ میدهد که ما مدام در حال مقایسه خود با دیگران هستیم. با دیدن عکسهای دیگران که در گوشه کنار دنیا در حال گذران لحظات به ظاهر خوش زندگی هستند فکر میکنیم که چرا ما نباید جای آنها باشیم !؟ چرا ما صبح تا شب در حال کار کردنیم و دوستانی با شرایط مشابه در مارماریس و آنتالیا حمام آفتاب میکیرند !؟ اینکه خنده ها و رضایت مشهود در چهره این عکسها چقدر واقعیست یک سوال مهم در قضاوت ما نسبت به خودمان است که باید در هر لحظه از حسرت خوردن از خودمان بپرسیم !

یکی از اشکالات ایرانی ها در محیط های غیر ایرانی (جوامع کوچک مهاجرت کرده) این است که ما نمیتوانیم شاهد موفقیت های هموطنان خودشان باشیم در حالی که خود با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم میکنیم. از طرفی یکی از همین عادتهای فرهنگی ما هم این است که موفقیت های نیم بند و گاها” مجازی خود را با بوق و کرنا در چشم دوستان خود کنیم. همین دو نوع نگاه باعث گسست روز به روز در جوامع ایرانی در خارج از کشور میشود. آنها که موفق هستند ناخواسته افراد را از دور خود میپراکنند و آنها که سرخورده اند خواسته از دور آنها پراکنده میشوند. همین مساله در مورد کار و مسایل کاری هم در جوامع ایرانی در جریان است !

توصیه من در این موارد این است که ضمن تحسین کلیت موفقیت های هموطنان بدون باور کردن جزئیات آن به تلاش های خودمان برای پیدا کردن مسیر درست ادامه دهیم.

در پست بعدی درباره تجربه خودم در شروع کار در استرالیا خواهم نوشت.

ادامه دارد

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

72 دیدگاه برای “تدلیس سیستماتیک درباره استرالیا !”

  1. شايسته گفت:

    مثل هميشه تاپيكت عاليه احسان جان. منتظر بقيش هستم.

  2. مریم گفت:

    واقعا لذت بردم از اینکه حرفهای دلم را بعد از مدتها توانستم اینجا بخوانم وفهمیدم که این حس من تنها نیست. خیلی خوبه این شفاف نوشتن باعث میشه کسانی که میخوان بیان بهتر بدونن که چه حسهایی خواهند داشت.بدتر هم موقعی هست که یکی از دو همسر خوششان اومده باشه واون یکی. نه.دیگه نه جایی برای درددل داری ونه به دوستان اطرافت میتوانی حرفی بزنی. کسانی که از ایران زنگ می زنند هیچوقت حست را نمی فهمند وفقط انتظار دارند که بهشان دروغ بگی که چقدر اینجا داره بهت خوش میگذره وهمه چیز عالیه. من که جدای ان افکار ومشکلات یکسال ونیمه که حرف توی گلوم مونده و گوشی برای درددل نیست. من فکرمیکنم بدتر از همه چیز تنهایی وبی پشتیبانی در مراحل سخت هست که ما ایرانی ها خیلی بهش عادت نداریم. وبه نظر زوجهایی که خیلی خیلی هم خوشبخت بودند اینجا خیلی خیلی از هم دور بشوند حتی حرف همدیگه را نفهمند.

    • Ehsan گفت:

      قطعا تنها نيستي و ميتونم بگم نود درصد هموطنا حداقل براي مدتي هم كه شده با اين احساس همراه بوده اند. اما از اونجا كه گفتن اين حرفها براي ما يكم تحقير كنندست كسي دوست نداره حتي بهش فكر كنه. نگران نباش. بيا و حرفاتو بزن.

  3. ماندگار گفت:

    قربون دهنت احسان جون!
    دست گذاشتی رو نکات حساس هااااا !
    مرسی که واسه بینایی هر چه بیشتر من و بقیه تلاش میکنی و همچنان مینویسی!
    (ضمنا فکر نکن من تایپیکای قدیمو بیخیال شدم! بازم برمیگردم عقب) دی :

  4. maha گفت:

    شاید شما خودتون ندونین که چه نقش مهمی در اعتلای فرهنگ مردم کشورتون ایفا میکنین.
    از اینکه از صرف زمانتون بدون هیچ چشمداشت مالی برای هموطنهاتون ابایی ندارن واقعا واقعا واقعا ممنونم….
    من و همسرم مدت زیادیه که از تجارب شما بهره مند میشیم

  5. mari گفت:

    oh wow baba you are great, va ba jorat ke mitoni in chizaro benevisi, dastane kar peida kardane mane bichare yek ketabeh hezar safe misheh, hame mighoftan bayad ashna dashteh bashi, akhe ma ke to in keshvar gharibeh hastim az koja bayad ashna peida konim maghe inja iraneh ke ashna dashteh bashi, kholaseh baade 6 mah peidash kardam

    • Ehsan گفت:

      بايد آشنا داشته باشي كه همه جاي دنيا كاربرد داره. منتها ما ايروني ها كمتر به هم كمك ميكنيم متاسفانه.

  6. amir گفت:

    سلام مشتی.حاجی بیایم استرالیا؟اوضاع چطوره؟کاردانی معماری دارم.کار هست؟درآمد ها خوبه؟دخلو خرج به هم میخوره؟
    لطف میکنی به ایمیلم جواب بدی.دمت گرم

    • Ehsan گفت:

      چجوري با كارداني معماري بياي ؟ تا اونجا كه من ميدونم ليسانس معماري رو هم اسس نميكنن. با كسي كه در اين زمينه تخصص داره مشورت كن. اينكه شرايط خوبه يا بد براي هر كس متفاوته.

  7. Anamiss گفت:

    Salam modati hast k daram neveshte hatoon ro mikhoonam az avalin post etoon shoroo kardam b khoondan va khodam ham targhib shodam k benevisam albate man mese shoma khoob neminevisam a, ama age b weblog am sar bezanid khoshhal misham harchand hanooz toosh chizi naneveshtam nemikham ham in comment o montasher konid faghat vase in bood k khodetoon bekhoonid

    • Ehsan گفت:

      خيلي عاليه. من حتما بهت سر ميزنم. البته سر زدم يه بار كه يه پست بود فقط. اگه سه تا پست بنويسي لينكت ميكنم.
      موفق باشي.

  8. مرتضی گفت:

    سلام. الان اومدم این “سلام” رو بردارم چون دیدم “سلام”چنتا از نظرات رو جاهای مختلف بی جواب گذاشته بودی و شاید راحت تری به اصل مطلب بپردازی! اما پاکش نکردم و این توضیحات اضافی هم نوشته شد. حالا داستان شدا، الان این خودش Topic میشه!!! دی:

    انقدر مطلب تو ذهنمه الان که واقعا نمیدونم کدومو بنویسم یا ننویسم یا دست از خودسانسوری بردارم یا…شایدم بهتر بود با ایمیل به سرانجام میرسید این مراتب ارادت رو به استحضار رسوندن! خندیدم با نوشته ها، بغض گلومو گرفت، ترسیدم، یاد بعضی خاطرات افتادم، توی فکر فرو رفتم و شایدم یه جاهایی خوشحال شدم! این قسمت یادم نیس البته! احساسات معجون مانند که حتما هم مقوی بوده برای نگارش!!

    فوق العادس این وبلاگ وبسایت شده! هرکاری کردم نظر ننوسیم نشد! شاید منم بدتر از خودت از همون نوع Extreme باشم! یا نمینویسم کلا یا مثه الان که انگار میخوام اینجا رمان داشته باشه قسمت نظراتت با این نوشته! و از خواننده های خاموش اینجا هم نبودم.

    الان چند ساعته دارم میخونم اینجا رو. بعضی مطالب بودن که واقعا برام جالب بودن و میخواستم comment بذارم اما امان از تنبلی یا شاید عجله برای خوندن مطالب بیشتر. جالبتر اینکه قبلا (همین چند هفته پیش) که با اینجا آشنا شدم فکر نمیکردم مطالبت خیلی ارزش خوندن داشته باشه!! حالا حس کردم خوشحال میشی comment داشته باشی پس اینو فعلا مینویسم. ضمن اینکه شدیدا بهت تبریک میگم برای اینکاری که انجام میدی، وبلاگ نویسی! وبلاگی که در ابتدا قرار هم نبوده همش راجع به مهاجرت باشه.

    اگه اشتباه نکنم از طریق لینکت در بین نگاشته های “دامون” باهات آشنا شدم با “آغاز بی پایان”. ایشون رو هم وقتی سیدنی بودم اسمشون رو شنیدم شاید از طرف “عمو سجاد”.

    فعلا تا همینجا کافیه فکر کنم، چون کم کم دارم با خودم درگیری ذهنی پیدا میکنم! یاد خیلی چیزا افتادم آخه…

    نمیدونم هدف خاصت چیه از این سایت اما حتما مهمه برات که هنوز داری مینویسی و keyboard-e (قلم) دلنشینی هم داری در عین اینکه داری با صداقت تمام مینویسی. اگه یه قسمتی از اون هدف کمک به دیگران برای تصمیم گیری بهتر باشه به نظرم حتما بهش رسیدی.

    اگه این چند سطر باعث بشه یه لبخند زده باشی منم به هدفم رسیدم آقای celebrity شبیه “یول براینر”! راستی اون دوستی که از آقای “دامون” تعریف کرد گفت ظاهرا از نظر ظاهری بنده شبیه ایشون هستم!! هیچی دیگه، celebrity هم نشدیم! دی:

    از صمیم قلب (بدون هیچ حس حسودی!) برات آرزوی شادی، سلامت و موفقیت روزافزون دارم. اگه این نوشته یه کمی درهم و بی انسجام بود عذر خواهی میکنم. یه لحظه خودمو گذاشتم جای طرفی که این نوشته رو میخونه دیدم میگه: ” الان من با این نظر چیکار کنم؟ براستی منظور شما چه بوده؟!”

    • Ehsan گفت:

      عليكم السلام. جواب سلام چيه حالا ؟ من چون سريع مينويسم مجبورم سريع برم سر اصل مطلب. فكر نميكردم باعث ناراحتي كسي بشه. ممنون بابت نظر طولانيت. من خوشحال ميشم كه نظرات شما رو بخونم. عمو سجاد و دامون هم هر دو از دوستان عزيز من هستن و لطفشون هميشه شامل حال من بوده،
      اينكه هدفم از نوشتن چيه خودش يه كتابه. اما خلاصه بگم كه هدفم همين پيدا شدن دوستان نديده اي مثل شماست. اينكه حرفهام خونده بشن و بعد از مردن از نگفته موندنشون پشيمون نباشم. يه جور خود آزاريه. بخون و نظر بده و بدون كه اگه بخوني و درك كني من به هدفم در نوشتن رسيدم.

  9. atefe گفت:

    awsome,u are talented

  10. Joe گفت:

    دمت گرم برادر! کاشکی این وبلاگ شما هم مثل فیس بوک لایک داشت می شد بعضی از پست ها و یا کامنت ها رو لایک زد. البته از اون لایک های واقعی ها نه از اونایی که واسه بازار گرمی جمع می کنن 🙂

    • Ehsan گفت:

      بيا فيس بوك ادم كن هر بار خوشت اومد يكي از عكسامو لايك كن :))))
      يه پست جديد بذارم چند تا لايك داره ها ؟ چن تا ؟ چند تا لايك ؟

      • Joe گفت:

        حالا تو فیس بوک از اون لایک ها بزنم که نشونه دوست داشتنه، یا از اونا که نشونه تنفره یا اونا که هر کدوم یه دعا برای سلامتی توئه؟ بعد اونوفت اگه لایک بزنم به ازاء هر کدوم یونیسف یه دلار میریزه به حسابت یا نه؟ اگر می ریزه 50 سنتش مال منه ها! 🙂

  11. sima گفت:

    ﻋﺎااﻟﻲ.ﻭاﻗﻌﺎ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻡ.ﻧﻤﻲ ﺩﻭﻧﻢ اﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﺧﺎﺭﺟﻴﺎ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ ﻛﻪ ﭼﺠﻮﺭﻱ به ﻓﻜﺮ ﻛﻤﻚ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻃﻨﺸﻮﻥ ﻫﺴﺘﻢ اﻳﻦ اﺥﻻﻕ ﺯﺷﺖ ﺣﺴﺎﺩﺗﻮﻥ اﻳﻨﻘﺪﺭ ﻧﻤﻮﺩ ﭘﻴﺪا مي ﻛﻨﻪ ﻳﺎ ﻭاﻗﻌﺎ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺪﻱ ﻫﺴﺘﻴﻢ

    • Ehsan گفت:

      ببيين بعضي وقتها ما همه چي رو درباره يه موضوع نميدونيم. و زود قضاوت ميكنيم. واسه همين من فكر ميكنم هر كسي رو بايد تو ظرف خودش قضاوت كرد. مثلا ايراني ها هم همه مثل هم نيستن.

  12. تام گفت:

    احسان عزیزم خوشبختانه وبلاگهای دوستانی مثل شما واقعا به ایجاد یک تصویر بهتر از جایی که میخوایم بریم کمک میکنه! من همیشه فکرم این بوده که آدم باید خودش رو برای هر چیزی آماده کنه… این عدم قطعیته که به زندگی ارزش میده! ….باید اعتراف کنم که وبلاگ ها و فرم های دوستان خیلی در ایجاد تصویر بهتر از اوزستان و کلا جهان به من کمک کرده…. مشتاقانه منتظر پست ها ی بعدیت هستم….
    موفق باشی عزیز….

    • Ehsan گفت:

      از طرز حرف زدنت خوشم مياد. مثل خودم ديوونه اي. عدم قطعيت ! اين يكي از اصول اوليه طرز تفكر من بوده. من و هايزنبرگ خيلي شبيه هم بوديم.

  13. جاناتان گفت:

    میدونی همش همینه. انگار که نافت رو با یه چیزی میبرن و تمام. وقتی که توی یه کشوری به دنیا اومدی وتوی یه خانواده ای از همون اول سرنوشتت معلومه. اینکه چقدر ارامش و شادی و ثبات داشته باشی. پدرم همیشه میگفت که خدا کنه گلیم بخت کسی رو رنگارنگ بافته باشن و من همیشه فکر میکردم که چه فکر کوته بینانه و احمقانه ای!!
    البته این رو بدون که توی همین ایرانی ها هم من دوستایی دارم که هم سن من هستن و ۶ سال پیش به اینجا مهاجرت کردن و همون اول کار دایم پیدا کردن و خلاص. البته این رو درست میگی که نباید به کسی نگاه کرد.
    من یکی از بیشترین مشکلاتی که در سال پیش ازارم داد مقایسه خودم و مردم کشورم با این مردم بود. همش فکر میکردم که اخه چرا و چرا و چرا…. کم کم از این دست کشیدم. هرچند که هنوز هم به ارامشی نرسیدم واقعا.
    و همین طور که میگی هست. به خودت میگی با اینهمه تخصص و توانایی اومدم اینجا و به اندازه یه کارگر ساده اینجا نمیتونم ارامش و ثبات داشته باشم. به نظرم باید به پذیرش و تسلیم برسیم تا بتونیم راحت تر زندگی کنیم.

  14. الهام گفت:

    جانا سخن از زبان ما میگویی. شدیدا باهات موافقم برادر. من هم با تجربه 7 ماه زندگی در اینجا، بین رضایت از زندگی و وضعیت شغلی ارتباط مستقیمی میبینم.

    • Ehsan گفت:

      حالا شما راضي هستين ؟ سؤالي كه بايد به هر كي از ايران زنگ ميزنه جواب بدي !

      • مريم گفت:

        اون ازادي ورفاه كه فكر مي كنيم بدست اومده هم خودش خيلي داستان داره. واقعا نمي دونم اونجا ازادتر ودر رفاه بوديم يا اينجا؟

        • Ehsan گفت:

          برای خانومها از نظر حقوق مدنی که اصلا قابل مقایسه نیست. شما مثکه واقعا فراموش کردین از کجا اومدیم !

  15. محمد گفت:

    مدتی بود تصمیم نداشتم بیام و بخونم نوشته هات رو بنا به دلایلی. ولی این یکی عالی بود و شاید چون خودمم در این شرایط بودم و یک جورایی هستم هنوز به مذاقم خوش اومد. امیدوارم ادامه اش هم خوش بیاید کماکان.
    دمت گرم رفیق

  16. مریم گفت:

    خب داشتن کار مناسب که قطعا رضایت رو بالا میبره.
    ولی به نظر من احسان جان یکی از دلایلی که باعث میشه بعد از مدتی نارضایتیها شکل بگیره اینه که فراموش میکنیم به چه دلایلی مهاجرت کردیم.همون دلایل بعدا میشه بخشی از زندگی روزمره و عادت میکنیم بهشون.یادمون میره همینها یه زمانی برامون آرزو بود.
    خیلی دیدم کسانی که میگفتن دلشون برای ایران تنگ شده و میخوان برگردن ولی بعد از یکماه موندن در ایران به این نتیجه میرسن که دیگه نمیتونن اینجا رو تحمل کنن و برمیگردن.
    یه دوستی تو فروم میگفت خوبه آدم یه لیستی از دلایلی که میخواد مهاجرت کته رو بنویسه که بعدا وقتی بهش سخت گذشت یا همه چیز براش عادی شد یادش نره که اینا همون چیزاییه که میخواسته بهشون برسه و حالا به خیلیهاش رسیده.
    البته تا خودم تجربه نکنم نمیتونم بگم قطعا درسته.

    • Ehsan گفت:

      ايشالا زودتر مياي و تجربه ميكني و به حرف من ميرسي. صحبتت درسته. واقعيت اينه كه ما يادمون ميره واسه چي مهاجرت كرديم و هميشه انتظار داريم خيلي زود همه روياهامون محقق بشه. اما وقتي مشكلات بروز ميكنه اول از همه به تصميم خودمون شك ميكنيم.در كنار همه اينا مساله مالي خيلي مهمه. كار يه وجهه اش شخصي و روانيه و وجهه اصليش ماليه. من با چهل هزار دلار آمدم و با اينكه از هفته اول مشغول شدم (البته نيمه وقت) اما تا قرون آخرش رو خرج كردم. خيلي ها با كمتر از اينا ميان. بعد وسط كار به مشكل مالي ميخورن. بعد اگه خوش شانس باشن يه كار موقت ت كشتارگاه پيدا ميكنن. بعد از يه مدت به خودشون نگاه ميكنن ميگن تو ايران واسه خودمون كسي بوديم. واقعا هم بودن. آدمهاي لايق و شايسته اي بودن. اما حالا بايد كف زمين رو بسابيم. بعدش ميگن گور باباي اون آزادي و رفاهي كه ميخواد از تبديل كردن يه فوق ليسانس مهندسي صنايع به زمين شور كشتارگاه به دست بياد. بعد تصميمشون رو ميگيرن و تموم. تازه اين حالت خوبشه. يه موقع آدم پولش تموم ميشه و خلاص ! هيچ راهي نداره جز برگشتن ! حالا اينا رو به مرور زمان مينويسم !

  17. Hasan.Escali گفت:

    آقا دم شما گرم با این موضوعی که انتخاب کردی … دست گذاشتی رو نقطه ی حساس … ضمناً عنوانی که برای این پست انتخاب کردی واقعا عالیه و نشان دهنده نکته سنجی مولف …. زودتر بقیه اش رو بنویس ، ای مغز متفکر مهاجرت !!

  18. ابراهیم گفت:

    سلام. خیلی قلم شیوا و روانی داری و با صداقت خاصی داری می نویسی..هرچه زودتر ادامه اش رو بنویس لطفا..

  19. مرتضی گفت:

    آقا جدی نگیر داستان سلام رو…چه جوابی هم دادی…عربی محض! INTRODUCTION نداشتم، اولین چیزی که به ذهنم رسید همون بود دیگه EDIT نشد. من ایمیل شما رو ندارم، الان دیدم توی سایت هم نبود اگه اشتباه نکنم…ممنون میشم بفرستید تا بیشتر در تماس باشیم…درک نگاشته های شما که در بضاعت من نیست اما سعیمو میکنم…;) شاد باشید 🙂

  20. احمدرضا گفت:

    این عبارت تدلیس سیستماتیک رو از کجا آوردی؟ ناقلا تو خوب نشریات و سایتهای وطنی رو میخونی. این اصطلاح تازه و داغ داغه. حجاریان برای انتخابات 88 و اینکه مستقیم نگه تقلب شده اونو استفاده کرد. آره همینه یانه شایدم از قبل میدونستی؟!!!

    • Ehsan گفت:

      مگه ما چمونه که خبرهای روز رو نخونیم ! در ضمن تدلیس معنی اصلیشنهانکاریه واقعیته. حجاریان بی جا از این لغت استفاده کرد.

  21. مريم گفت:

    این درسته که یادمون میره که اونجا چطور بود ولی‌ یک علت دیگه هم به قول شما اینه که توی لایه‌های جامعه بیشتر وارد میشیم و میبینیم که چیز‌هایی‌ که ازش فرار کردیم اینجا هم هست. مثلا من خودم دیدم که سه تا از همکار‌ها چطوری دست به یکی‌ کردند و زیراب یکی‌ دیگه را زدند و با چه بهانه‌ی الکی‌ بعد از ۵ سال کار کردن اخراج شد. البته این تجربه‌ها برای همه یکی‌ نیست و توی یک شرکت دیگه ممکن خیلی‌ هم با هم خوب باشند.

    • Ehsan گفت:

      بله این مسایل همه جا هست. اما بد نیست که بگیم اینجا از ایران خوب کمتره. اما هست. من یه تز کلی دارم و اون اینه که کسی که میتونه موفق بشه ، همه جا موفق میشه فقط پیدا کردن درهای موفقیت زمان میبره.

  22. مرتضی گفت:

    ممنون بابت ایمیل. داستان بارون چیه دیگه؟!!

  23. بهار گفت:

    سلام همکار جان. خوب؟ بقیش رو بنویس بعضیا هی میان بخونن ببینن چی شد، از کجا باید شروع کنن ،چه جوری کار پیدا کردی ،میبینن هنوز همون قسمت اول داره پخش میشه. من به داشتن همکاری مثل شما افتخار میکنم ….
    🙂

    • Ehsan گفت:

      ببین همکار بقیه اش رو مینویسم ! وقت نمیکنم به خدا. ولی مینویسم. اصلا تو بیا کارهای منو بکن من صب تا شب بشینم بنویسم فقط ! به قرعان !

  24. مريم گفت:

    توی یک ساحل خشک و بی‌ آب و الف زندگی‌ میکردیم. کنار ساحل دراز کشیده بودیم و به اون وره آب نگاه میکردیم. میگفتند یک ساحل هست خیلی‌ خیلی‌ قشنگه. ما هم خودمون را به آب زديم به امید ساحل آرامتر و بهتر. یک سال و نیمه که داریم دست و پا می‌زنیم. همه قایق‌ها و کشتی‌‌ها که به اون طرف می‌رن پر هست. هی‌ یک قایق میبینیم و با بدبختی به سمتش شنا می‌کنیم بازم میبینیم پره. نمیدونم آخرش توی همین دریا غرق میشیم یا به اون میرسیم. نه اینکه بی‌ عرضه باشیم و شنا بلد نباشیم . راه طولانی‌ هست ، دریا پر تلاطم، همه کشتی‌‌ها پر. گاهی با خودم میگم دیوانه بودی اونجا توی ساحل راحت دراز کشیده بودی، غذا آب، اینجا گرسنگی باید بکشی، اینهمه تلاش و دست پا زدن بالاخره می‌‌رسم یا انرژیم تمام می‌شه؟ گاهی میگم برگردم عقب. به پشت سرم نگاه می‌کنم خیلی‌ راه اومدم برگردم؟؟؟ هی‌ بازم تلاش می‌کنم تلاش می‌کنم. دست و پاهام دیگه داره بی‌حس می‌شه. مغزم دیگه کار نمی‌کنه که تصمیم بگیرم. همه میگن به دور و برت نگاه کن چقدر قشنگه چه آبه زلالی. چه پرنده‌های قشنگی‌. چه کشتی‌‌های لوکس مردم دارن کیف می‌کنن. بابا من دارم توی آب خفه میشم از قشنگی چه میفهمم؟؟ تازه ما ۳ نفریم باید مواظب باشیم آب از هم دورمون نکنه. ولی‌ موج زیاده داریم دور و دورتر میشیم. بچه‌ام را گذشتم روی سرم و دارم شنا می‌کنم اونهای دیگه مثل من وضع شون کمی‌ بهتره که تنهایی‌ شنا می‌کنن. همش به یاد اون ساحلی هستم که بودم. چکار کنم دیگه نمیتونم توان من دیگه تموم شده. چقدر موند. وقتی‌ برسم اونجا چطوری؟ به راحتی‌ ساحل خودم هست یا بازم مشکلات جدیدی داره؟ کاش برگردم. براي بركشتن هم بايد باز تلاش كنم ديكه براي من كه مثل قبل نيست ديكه اصلا انرژی ندارم.

    اینهم جواب اون هایی که مدام می‌پرسن اگر سخته چرا بر نمیگردید.

    • Ehsan گفت:

      مریم جان بسیار زیبا نوشتی. امید وارم هر چه زودتر به سر منزل مقصود برسی. من خودم اعتقاد دارم آدم تو این شرایط تا یه حدی میتونه اوضاع رو کنترل کنه. از یه جایی به بعد دیگه باید سعی کرد قشنگیا رو دید و چشم رو رو زشتی ها بست. فکر نکن تو این احساس تنها هستی. من و خیلی دیگه از ایرانی هایی که این حس ها رو تجربه کردیم باهات هم دردیم و درکت میکنیم.

  25. دامون گفت:

    آقا سامون علیکم

    من نمیدونم چه گیری داری تو احسان که آدمو تو تعلیق نگه داری ای هیچکاک ، ای کریستوفر نولان ای شفتالو ای یول براینر . مهندس بنویس قالش رو بکن ، فقط چون دوست دارم بالاخره یه پست جامع از یه نفر در این مورد ببینم و چون خودم نتونستم و فقط از زیر کیبورد توانای تو ای استاد فن بر میاد ، یکی دوتا وصیت بکنم و برم .
    – کراس اکیوپیشن بنویس (ای جانم ). نوشتت محدود نشه به مهندس نقشه کشی !!( کرم دارم دیگه )
    – شرایط اقتصادی رو هم در نظر بگیر ، چیزی بنویس که به درد سه سال دیگه که اگه اقتصاد استرالیا تکونی خورد و برگشت به 2009 یا اینکه خورد تو سرش و بدتر از الان شد ، به درد خواننده بخوره .
    – میدونم یه چیزی مینویسی که فحش میخوری روش پس توصیه نمیکنم واسه یه همچین موضوعاتی اگه چیزی بنویسی که فحش نخوری روش ، توپیت گاز معده دفع کردی .. جون داداش . خانواده که رد نمیشه اینجا ؟

    آقا راستی فلامینگو چطوره؟

    • Ehsan گفت:

      به قرعان من دوس دارم همشو يه باره بنويسم بره ! انقر اين روزا سرم شلوغه كه نميرسم كامنتها رو جواب بدم ! از نظراتت حتما استفاده ميكنم. حال تو هي سختترش كن ! نقشه كش هم جد و آبادته !

  26. Navid گفت:

    سلام و ممنون از وبلاگ مفیدتان

    یه موضوع نظرمو جلب کرده که اگه وقت شد بعدا در موردش لطفا صحبت کنین. تا جایی که میدونم پناهندگی در دنیا برای افرادی که جانشان در خطر هست. درسته یا نه؟ از ایران هر سال ورزشکاران و هنرمندان و افرادی مثل اهالی صدا وسیما و …… در ماموریت یا مسابقه ای در خارج کشور به کشوری دیگر راه پیدا می کنند و تقاضای پناهندگی می دهند و خیلی زود(به نسبت دیگران) تقاضاشون مورد موافقت قرار میگرد. این افراد موقعیت شغلی خوب خود در ایران رو از دست می دهند ولی آرامش نسبی در آن کشور خارجی به دست می آورند. حال سوال اینجاست این افراد آیا جانشان واقعا در خطر بوده؟ برعکس کسانی که واقعا جانشان در خطر باشه به علت مشهور نبودن باید در بازداشت گاه و کمپ به سر ببرند.(اگر زنده به مقصد برسند.)

    یه موضوع دیگه هم اینکه به نظرم افرادی که Work-Skill میرن مغزهای حقیقی کشورن چون نیرویی هستن که در کشور خودشون به موفقیت و کسب درآمد خوب رسیدن. این موصوع خیلی غم انگیزه.

    • Ehsan گفت:

      ببين اولا كه آدمهاي معروف اگه خلاف جريان آب شنا كنن تحت فشار بيشتري قرار ميگيرن پس راحتتر ميتونن دادگاه رو قانع كنن. دوما كسي كه به طور قانوني وارد كشوري بشه و بعد اور استي كنه رو نميبرن زندان يا كمپ. كسايي كه از مرزهاي غير قانوني ميان رو ميبرن كمپ چون اين آدمها هيچ برگه هويتي ندارن و معلوم نيس كه در گذشته چه سوابقي داشتن. اتفقا به موضوع خوبي اشاره كردي كه بايد با اجازه دامون بهش بپردازم.

  27. رضا گفت:

    سلام دوست عزیز
    اول از همه خودمو معرفی کنم من یه نقشه بردارم و اگه خدا قبول کنه تا چند وقت دیگه در بلاد اوزستان فرود میام و خوشحالم که بالاخره یه هم رشته ای چراغ روشن اونور پیدا کردم
    دوم از همه اینکه من جزو خواننده های وبلاگ و جدیدا وبسایت خوب و پربارت هستم و ازت تشکر میکنم که برای اینکار وقت میزاری
    و اما سوم از همه این پست اخیره که منو واداشت تا برات بنویسم
    خوب برای ما که هنوز هجرت رو تجربه نکردیم مثل یه پرتقال که پیش از خورده شدن چقدر قشنگه استرالیا هم جذابیت زایدالوصفی داره شایان ذکره که ما به حکم ایرانی بودنمون عموما دچار مقوله مکان گریزی هستیم یعنی قصد بیشتر فرار از مبدا هست نه رسیدن به مقصد ولی از شانس خوب مثل اینکه مقصد خیلی هم جای بدی نیست
    میگن عشق مقدم بر آشناییه و این یکی یعنی آشنایی اون یکی رو میکشه و به نظر میرسه که در مورد مهاجرت هم مصداق داره چون شواهد نشون میده که پس از رسیدن و آشنا شدن و جا افتادن دیگه از اون عشق اولی که در طول پروسه مهاجرت همراهمون بود خبری نیست
    به قول اونامونو مردم دوست دارند مطالب را بخوانند و بخندند برای آنکه غذایشان بهتر هضم شود اما این پست اخیر شما باعث میشه آنچه بلعیده اند بالا بیاورند چون برای دیدن دنیا و مشاهده اطراف و درک دقیق شکم خالی و عاری از غذاهای سنگین لازم است
    خوب خیلی خوبه که آدم قبل از مواجهه با مشکلات برآوردی از اونا داشته باشه اگرچه فقط با زندگی کردن میشه زندگی رو آموخت و هر انسانی باید از آغاز شروع به یادگیری کنه
    اما اینکه چرا تدلیس یعنی به شما گندم فروختن و وقتی رسیدی اونجا جو تحویلت دادن اگه اینطوره که واویلا وگرنه به نظر من این یه تردید هملتی هست نه یه تدلیس سیستماتیک یا حداقل به قول خودتون تغییر زاویه دید
    امروز این مساله کار رو برای خودم دوباره مزه مزه کردم و به نظرم اومد که خوب اینجا تو ایران هم کار به همون اندازه مهمه و پیدا کردنش هم شاید سخت تر مگر اینکه بخواییم سربار کسی بشیم و نمیگم اینجا کار همه چیزه چون تنها بخش کوچیکی از مشکلات با کار پیدا کردن حل میشه و این برام ناملموسه که چرا اونجا همه رو مساله کار اینقدر تاکید دارن در صورتی که داشتن کار همیشه و همه جا مهمه
    خوب زیادی حرف زدم ببخشید
    باز هم ممنون و منتظر نوشته هات هستم

    • Ehsan گفت:

      ممنون از كامنت خوبت. اينجور كامنتها هم منو خوشحال ميكنه هم ناراحت. خوشحال از اينكه هستند افرادي مثل تو كه دقيق ميبينند و خوب مينويسن و ناراحت از اينكه نميتونم در چند خط جواب درستي بدم. اما خلاصه بگم كه هدف من نه تف كردن واقعيتهاي تلخ بلكه ثبت لحظه هاي تلخ و شيرين مهاجرت و البته زندگي روزمره ست. اين وسط اگر حرفي زدم در راستاي خوبي يا بدي زندگي در اينجا حس اون لحظه بوده كه الزاما هم درست نيست. واقعيت ميتونه خيلي بهتر يا خيلي بدتر باشه و من شخصا معتقدم واقعيت همون چيزيه كه ما باور داريم. خوب يا بد دنياي بيرون ما نتيجه تصورات و افكار ماست.

  28. رضا گفت:

    راستش اومده بودم تا در مورد کار نقشه برداری و اینجور چیزا ازت بپرسم ولی با خوندن این پست و کامنت ها موندم یهو
    آخه میدونی مطمئنم که هیچکدومتون حالا حالا ها اوضاع ایران رو فراموش نمی کنین ولی اینکه دوستمون میگه چیز‌هایی‌ که ازش فرار کردیم اینجا هم هست و اون داستان تلخ قایق یه خورده برام عجیبه شاید مثل خیلی های دیگه بگی بزار بیایی اینجا تو هم همینطور میشی ولی بزار چند تا چیز بگم
    اول اینکه یکی از بچه های نقشه بردار که ظاهرا تو آدلاید هست و وبلاگش رو یادم رفته یه بار بعد از چند ماه که برگشته بود تهران نوشته بود که بعد از چند تا لایی کشیدن و از این حرفا دوباره برگشتم رو مود و خوب خیلی مردد بود واسه برگشتن به استرالیا
    خوب بقول دوستمون تو وبلاگ سکوت سفید استرالیا واسه کسایی که با این چیزای ایران اوکی هستن یا حتی حال میکنن مثل رعایت نکردن نوبت یا رانندگی به قصد آزار دیگران و غیره چیز جذابی نداره
    قطعا شما از این دسته نیستین پس چرا … فقط مشکلات مالی با چاشنی دلتنگی؟ یا چیز دیگه ای هست که ما نمیدونیم
    من یازده ساله که نقشه بردارم ولی همیشه با مسائل مالی دست به گریبان بودم و هیچوقت جایگاه یک مهندس رو توی اجتماع نداشتم خوب نهایتش اینه که این روند اونجا هم ادامه خواهد داشت ولی فکر میکنم اونجا کرامت انسان یه مقدار با ایران فرق کنه و همین واسه من کافی خواهد بود
    بزار یه داستان هم من بگم راجع به کرامت انسان تو ایران
    چند وقت پیش یکی از فامیلامون یه روز صبح همسر جوون و بچه یه سالشو میزاره که بره سر کار بعد همسایه محترم میاد وارد خونه میشه مادر رو جلوی چشم بچه با چاقو میکشه طلاها رو میدزده و میره دلیلش هم این بوده که بدهکار بوده و چک داشته و بچه تا شب که باباش برگرده کنار جسد مادرش بوده طوری که لای ناخن هاش پر خون شده بوده
    خوب تا اینجای قضیه مثل صفحه حوادث روزنامه هاست در ادامه بخش ایرانیش رو بخونید
    پلیس این آقا رو پیدا کرده و به خانواده مقتول گفته چون مقتول زن بوده و قاتل مرد باید هفتادوپنج میلیون بدید تا اونو قصاص کنیم به اضافه پونزده میلیون پول طناب دار
    خوب همین که من جایی زندگی کنم که روی آدما اینجوری ارزش گذاری نشه واسه من بسه حتی اگه کارم از مهندسی به ظرفشوری بکشه که قطعا مادام العمر نخواهد بود دست کم وجدانم راحته که اگه بقول دوستان قدم در راه بی برگشت گذاشتم واسه خاطر اینه که نمیخواستم راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته اما رو به باغ و شهر و آبادی رو انتخاب کنم

    • Ehsan گفت:

      ببين همكار عزيز ، داستان تلخ و وحشتناكي نقل كردي اما در ايران هر روز اين اتفاقات نميفته و در عين حال همه جاي دنيا هم اين مسايل جنايي هست. همين پارسال بود كه تو ملبورن يه دختري رو كه خبرنگار شبكه اي بي سي هم بوده ميدزدن ، بهش تجاوز ميكنن و به طرز فجيعي ميكشنش ! قبول دارم كه نرخ اين مسايل اينجا كمتره و اصلا قابل مقايسه با مملكت عزيزمون نيس اما اوضاع سياه و سفيد هز نيست. اينجا يه جامعه سرمايه داريه و پول حرف اول و آخر رو ميزنه. قرار نيس شما از مهندسي به ظرفشوري برسي اما اگه تو ايران موفق نيستي تضميني وجود نداره كه اينجا موفق بشي. من خودم در حرفه خودم قبل از مهاجرت موفق بودم. فكر ميكنم تو اون سن و سال خيلي كارها كردم كه بيشتر به شوخي شبيهه ! تو بيست و چهار سالگي كل مسووليت طراحي و اجراي يكي از مهمترين راههاي ايران رو داشتم و تو بيست و شش سالگي تو بزرگترين پروژه عمراني برون مرزي مدير بودم و هشتاد و پنج نفر آدم زير دستم كار ميكردن ! تا سي سالگي شيش تا پروژه تو سه تا كشور رو تموم كرده بودم و پول خوبي هم ميگرفتم. فقط سي سالم بود كه هجرت كردم. تو اوج شكوفايي و توانايي.تا حالا پنج بار كار عوض كردم و يه روز هم بيكار نبودم اما با همه اين ها هنوز نميتونم بگم مهاجرت كار درستيه يا نه. اين همه از خودم تعريف كردم فقط واسه اينكه بگم مهاجرت نبايد يه فرار به جلو تلقي بشه كه در اون صورت شرايط براي مهاجر به مراتب سختتر خواهد بود.

  29. Navid گفت:

    ممنون از شما.
    اول
    میخوام بگم بچه های وبلاگ نویسی که رفتن استرالیا اکثرا از قشر با فرهنگ هستن. اون دوستمون(امیر) در آدلاید که پستی در مورد بازگشت و لایی کشیدن داشت ربطی به علاقه مند بودن به این کار نداشت. این افراد دارن تجربیاتشونو با ما قسمت میکنن. به نظرم باید در نظرات بیشتر مراقب کلاممون باشیم تا دلخوری پیش نیاد.

    دوم
    اگه وقت شد به تدریج در مورد موفقیت های کاریتون در ایران و پروژه های داخلی و بین المللی که انجام دادین صحبت کنین. دانشگاه خاصی تحصیل کردین یا در شرکت خاصی کارآموزی دیدین یا اینکه خودتون از راه های دیگه به مهارت شغلی رسیدین؟ به نظرم شما نمونه ی کامل از فرار مغزها هستین!

    موفق باشید.

    • Ehsan گفت:

      در مورد امير من باهات موافقم. فكر ميكنم برداشت دوستمون از صحبت اون نادريت بوده. من خودم هميشه ميخونمش و چنين برداشتي نداشتم هيچوقت.
      درباره فرار مغزها بدون اينكه بحث افه معكوس باشه بايد بگم من خودم رو در اون رده حساب نميكنم. من و امثال من بيشتر نيروي كاري متخصص هستيم كه متاسفانه داريم فرار ميكنيم و كلي هم سختي ميكشيم تا حداقلهاي يه زندگي به سبك امروز دنيا رو تجربه كنيم. چيزي كه خيلي راحت ميتونست تو كشور خودمون فراهم بشه و حالا حالا ها نميشه. تا وقتي ساپورت پوشيدن خانمها بشه دغدغه پليس پايتختي كه روزي دهها نفر توش مورد تجاوز قرار ميگيرن يا كشته ميشن زندگي با همه سختي هاش تو اينجا رو به اون همه احساس خوب تو ايران ترجيح ميديم.

      • Joe گفت:

        لایک برای این جمله ات: “تا وقتي ساپورت پوشيدن خانمها بشه دغدغه پليس پايتختي كه روزي دهها نفر توش مورد تجاوز قرار ميگيرن يا كشته ميشن زندگي با همه سختي هاش تو اينجا رو به اون همه احساس خوب تو ايران ترجيح ميديم.” نمیخوای بقیه اش رو بنویسی؟ باید به زور متوسل بشم؟ 🙂

        • Ehsan گفت:

          به زور متوسل شو ببینم ! تو خودت باید بیای از این پستا بذاری بعد نشستی اونجا میخوای به زور هم متوسل بشی !

          • Joe گفت:

            وقتی یکی دیگه به این خوبی و قشنگی می نویسه، منم ترجیح میدم بشینم اینجا و بخونم و لذت ببرم خوب!

          • Ehsan گفت:

            پس قربونت این پول هاست و دومین ما رو تو بده بلاگ خودتم تخته کن مردم نیان الکی بخورن تو دیفال ! لایکات کو پس تو فیس بوک ؟!!

  30. خوب نبود، عالی بود همین فرمون برو مهندس

  31. leyli گفت:

    زيبا بود.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!