آغاز یک پایان(بخش آخر)

نود و هشت جان بی پناه این همه راه آمده اند به امید نجات و امروز در میان طوفان و فریاد صداهایشان یکی یکی خفه میشود.

برای تصاحب جلیقه های نجات درگیری شدیدی در میگیرد. ناخدا خودش به آب پریده اما هموطنان من هنوز برای تصاحب این امکانات محدود روی عرشه در حال غرق شدن درگیر اند و با هر موج به سمتی پرت میشوند در حالی که جلیقه های نجات را از تن همدیگر در می آورند. صدای جیغ و گریه کودکانی که این صحنه ها را میبینند حتی  امروز در گوشم میپیچد و هر شب از خواب بیدارم میکند.

طوفان تمام شده و پنج ساعتی است که روی آب شناوریم. هر کس به تخته پاره ای چسبیده و از هشت جلیقه نجات تنها سه عدد باقی مانده. بقیه در درگیری ها پاره و مفقود شدند. ماجرا مثل صحنه پایان جنگی است که هر دو طرف شکست خورده اند. جسدهایی شناور بر روی آب. زن و کودک. پیر و جوان.  صدای ناله ها و فریادها بین صدای امواج گم میشود. نشانه ای از کمک نیست.

شاید زنده ها به تعداد انگشتان دست هم نرسد. نمیدانم چند ساعت است که روی آب شناوریم اما به چشم دیدم یکی از کسانی که موفق به تصاحب جلیقه نجات شده بود با اراده خودش و با  بی رمقی جلیقه اش را باز کرد و بی اراده خودش به زیر آب رفت. خسته شده بود از این همه شناور ماندن بی هدف ! دیدن این همه مرگ در چند ساعت حتی در صورت زنده ماندن کسی از این جمع برای نابودی بقیه زندگی هر کدام از ما کافی بود. بی اختیار یاد روز یازده سپتامبر می افتم. وقتی از تلویزیون صحنه های دلخراش افرادی را دیدم که بعد از اصابت دومین هواپیما به ساختمان در حالی که راهی برای فرار نداشتند خودشان را از طبقه های بالایی برجها به پایین پرت میکردند. اما یک تفاوت کوچک هست بین سرنوشت مردی که جلیقه اش را باز کرد و آنان که خودشان را از آن بالا به پایین انداختند. در آن فاجعه تمام دنیا برای پیدا کردن عاملان آن حادثه متحد شد اما امروز کسی از عاملان اتفاقی که برای ما در این میانه اقیانوس می افتد خبری ندارد.

چشمانم را به زور باز میکنم. صدای قایقها و نورهایی که به روی آب انداخته اند را باور میکنم. شاید صبح شده است و من در دنیایی دیگر بیدار شده ام. چشمانم را دوباره میبندم.

وقتی چشمانم  را دوباره باز میکنم این بار در بیمارستانی هستم و از شکل و ظاهر آدمها میفهمم اینجا اندونزی نیست. هنوز اما به زنده بودنم مطمئن نیستم. به زور سرم را بر میگردانم و از پنجره بیرون را نگاه میکنم. آسمان آبی ست. آبیه آبی. شبیه آسمان خودمان نیست. انگار بالاخره رسیده ام به جایی که آرزویش را سالها در سر میپروراندم.مطمئن نیستم چند نفر به همراه من از قایق نجات پیدا کرده اند.

 شش ماه است که در کمپ زندگی میکنم. تا به حال سه بار جا به جا شده ایم. از کریسمس به داروین و از داروین به پرث و این بار سیدنی. اجازه خروج از کمپ را دارم. حتی گفتند اگر خواستی میتوانی بیرون زندگی کنی اما هر جا که میروم و برای کار یا اجاره خونه مدرکی ازم میخواهند با دیدن اوراق اقامت موفق پناهندگی با احتیاط میگویند که فکرهایشان را میکنند و خبرم میکنند و لازم نیست بگویم که هرگز خبرم نکردند. این وضعیت من است که قبل از تصویب قانون جدید وارد خاک استرالیا شدم. حتی اجازه کار کردن محدود هم دارم. چیزی که برای بسیاری از پناهجویان رویای محال است ! حتی قبل از تصویب قانون مائورو و مستقیم وارد خاک استرالیا شدم. بهشتی که روزی آروزی دیدن آدمهای مهربان و دوست داشتنی اش را داشتم دارد از درون ویرانم میکند.

صدای مادرم از پشت تلفن میلرزد اما سعی میکند گریه نکند. میگوید قوی باش. همه چیز درست خواهد شد اما من به خوبی میدانم حتی اگر همه چیز درست بشود حداقل پنج سال طول میکشد که من مدارک مسافرتی بگیرم تا بتوانم دوباره آنها را در گوشه ای از دنیا ملاقات کنم. از وضعیت پرونده ام میپرسد و من در حالی که میدانم امید چندانی به آن نیست میگویم پرونده ام در جریان است.

روی تخت در اتاقم در کمپ دراز کشیده ام و پنکه سقفی با صدای ناجوری میچرخد. از پشت شیشه های حفاظ دار پنجره به حیاط کمپ نگاه میکنم. چند کودک بازی میکنند. سیاه پوست و زرد و سفید. ناگهان صدای گریه یکی شان بلند میشود. مادرش از اتاق سراسیمه بیرون می آید و دستش را میگیرد و به اتاق میبرد و من همچنان در رویای حیاط سرسبز رویاهایم غرق میشوم. حیاطی که شبیه حیاط خانه خاله ام در ایران بود و بچه ها در آن بازی میکردند و دغدغه ای نداشتم جز اینکه کسی از داخل خانه صدایم کند و بگوید که هیچ مشکلی نیست. همه چیز درست خواهد شد. کسی که بگوید از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را.

(سینا ، پسرک نه ساله ای که پدر و مادرش را در راه سفر از دست داد و هنوز در کمپهای مهاجرین غیر قانونی نگهداری میشود)

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

31 دیدگاه برای “آغاز یک پایان(بخش آخر)”

  1. Joe گفت:

    دستت درد نکنه احسان خیلی زحمت کشیدی. کاش کسانی که تصمیم دارند قدم به این راه بگذارند، این داستانهای واقعی سرنوشت افرادی که قبل از اونها پا به این راه گذاشته اند رو بخونند و عبرت بگیرند و در تصمیمشون تجدید نظر کنند. من اعتقاد دارم باید به این افراد اطلاع رسانی صحیح بشه و معتقدم هیچ آدم عاقل و عقل سلیمی با دونستن واقعیات و خطراتی که در این سفر وجود داره، حاضر نمیشه که جون خودش و خانواده اش رو در این سفر پر مخاطره به خطر بندازه و ریسک کنه و بخش زیادی از این حوادث در اثر ناآگاهی آفرینندگان اون (مثل شخصیت این داستان که تا لحظه سوار شدن به قایق خبر نداشت که قراره با همین قایق تا استرالیا رو طی کنه) به وقوع می پیونده. بازم ممنون و من میدونم که این داستان کمک بزرگی برای آگاه سازی هست و واقعاً ارزش زیادی داره که امیدوارم ارزش واقعی اش رو همه درک کنند.

    • Ehsan گفت:

      خواهش میکنم. به نظرم این تصویب قانون اخیر استرالیا هیچی که نداشت باعث یه بازتاب جهانی شد که نگاهها به این مقوله برگرده و اطلاع رسانی بیشتری در این زمینه صورت بگیره. کوین راد مچکریم !!!

  2. شايسته گفت:

    واقعا ايران به اين وحشتناكيه كه ادم به خاطر فرار ازش دست به اين كارها بزنه؟؟ فكر نمي كنم. اميدوارم بعد از تصويب قانون جديد پناهندگي ديگه شاهد اين نوع وقايع وحشتناك نباشيم.
    ممنون احسان عزيز. زحمت زيادي براي ثبت اين واقعه كشيدي.
    موفق باشي

  3. محمد گفت:

    مطلب تاثربرانگیزی بود. به این لینک هم یه نگاهی بنداز:

    http://www.radiofarda.com/content/f3_australia_immigration_victim/25064462.html

    • Ehsan گفت:

      آره مطلب رو دیده بودم برادر. واقعا افسوس خوردم. واقعا. آدمهای آگاه هم از این راه اومدن ! خبرنگار ! آدم افسوس میخوره. خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه.

  4. فریبا گفت:

    من اصل این داستان رو اینجا خوندم…..کپی کردن کاره درستی نیست…….http://forum.panahandegi.com/viewtopic.php?f=5&t=2781&sid=b4b74afc3c949d63c39de46cd9033e14

    • Ehsan گفت:

      بله واقعا کپی کردن کار درستی نیست. اما تهمت زدن کار بدتریه.شما از کجا فهمیدی کدوم اصلشه !؟ شما کافیه به تاریخی که ایشون در آن صفحه مطلب من رو پست کرده نگاه کنی و ببینی دو هفته بعد از مطلب منه. مگه اینکه من قبل از اینکه اوشون اون مطلب رو بنویسه از روش کپی کرده باشم !!! خدایا با کیا شدیم هفتاد و پنج میلیون نفر !!! خدا !

  5. تام گفت:

    احسان عزیز ممنون از اطلاع رسانیت…
    به جز احساس تاثر شدید… هیچ چیزی نیست که بخوام بگم…آدم به ساز و برگ کائنات مشکوک میشه!… اما چه میشه کرد؟! حداقل با اطلاع رسانی شاید بشه جون یه عده ای رو که ناشی از ناآگاهی هست نجات داد… من واقعا تا حالا با این جزئیات داستان این مسیر رو نشنیده بودم!
    بازم ممنون!

    • Ehsan گفت:

      ساز و کار کائنات بر پایه بی عدالتی بنا شده داداش ! به نظر من خدا به آدم یه چیز رو به صورت مساوی داده اونم عقله. باید به کارش گرفت. کاش همه میفهمیدن چی از دست میدن و چی بدست می آرن با اومدن از این راه.

  6. امیر گفت:

    تشکر فراوان
    به نظر من 70 درصد افرادی که این مسیر رو میرن میدونن چه خطراتی در انتظارشونه
    یعنی حداقل نمیتونن یه جلیقه نجات 10 هزار تومانی که توی جیب هم جا میشه یا 2 تا بازوبند بادی که بچه ها تو استخر میبندن به دستشون رو با خودشون ببرن که حداقل جگرگوششون جلوی چشمشون غرق نشه
    باز هم تشکر میکنم بات اطلاع رسانی
    عکس آخری خیلی ناراحت کنندست

    • Ehsan گفت:

      خواهش میکنم. عکس آخر رو از یه سایت استرالیایی دزدیدم. البته این عکس مال چند سال پیشه. در اون زمان تمام مهاجران غیرقانونی رو زندانی میکردن و این بچه هم بعد از فوت پدر و مادرش همون شب به زندان برگردونده شده که این مساله صدای خیلی از رسانه های اینجا رو هم در آورده بود.

  7. مریم گفت:

    واقعا دل آدم به درد میاد.
    نمیدونم داستان اون خانم آبادانی رو هم شنیدی یا نه. اونم خیلی دردناک بود.
    کاش زودتر این تصمیم جدید رو میگرفتن.شاید خیلیا از اومدن منصرف میشدن.
    جالبه که اکثر این آدمها از روی بی اطلاعی و بر اساس شنیده ها که فلان همسایه و فلان فامیل وفلان آشنا رفته و راضیه دست به چنین کار خطرناکی زدن.واقعا میدونستن قراره با یه لنج درب و داغون مسیر اقیانوس رو طی کنن؟میدونستن چه خطراتی در انتظارشونه؟نمیدونم چطور کسی حاضر میشه سرجون خودش و بقیه اعضا خونوادش قمار کنه.آخه اینا زندگی تو ایران هم براشون جهنم نبوده فقط میخواستن بهتر زندگی کنن.

    • Ehsan گفت:

      بله شنیدم. ایشون با کمال تاسف خبرنگار هم بودن. اما واقعیت اینه که درصد زیادی از این مساله به دلیل نا آگاهیه و خوشحالم که این جنجالها فرصتی به وجود آورد که در این زمینه بحث بشه و آگاهی ها بیشتر بشه.

  8. جاناتان گفت:

    میگم این یارو که مطلبت رو دزدیده اعصابم رو خورد کرد ها! عجب دزدی اساسی ای! یعنی یه نام و لینک هم نکرده. خنده دار اینه که توی مطلب اول همچین کپی پیست کرده که تاریخ بالای متنت هم اونجا خورده!
    اخه مملکتی که اینطوری دزدی میکنن اونطوری هم خودشون رو توی دریا غرق میکنن دیگه!

    • Ehsan گفت:

      ببین حالا تو به اعصابت مسلط باش ! ولی در کل من ناراحت نیستم چون فکر میکنم اگه آدمهای بیشتری این قصه رو بخونن حتی اگه این انتشارها باعث بشه یک نفر در تصمیمش تردید کنه من به هدفم رسیدم. شاید در مورد نوشته های دیگه ناراحت بشم اما این پست مشخصا از انتشارش خوشحال میشم. در مورد دزدی فرهنگی که مشکل ما ریشه دار تر از این حرفهاست.

  9. sma گفت:

    اشکام نمیذاره صفحه ی لپ تاپ و درست ببینم .واقعا وحشتناکه… ممنون از اطلاع رسونیتون .امیدوارم اونایی که باید بخونن

  10. عمو سجاد گفت:

    كامبيز احسنت

  11. دامون گفت:

    مرسی آلانگی جان (با تلفظ بی بی سی بخون) . عالی بود .

  12. کی گفت:

    پیغام خصوصی:

    سلام
    به عنوان یک اقدام عملی خیلی خوب بود.
    دندانپزشک خوب (کیفیت و قیمت اپتیمال) ایرانی یا غیرایرانی تو سیدنی سراغ دارید؟
    ممنون
    ———————————————————————————————
    این پیغام قرار بود خصوصی باشد ! نمیدانم چرا ؟ اما در جواب باید بگم نه متاسفانه. دندانپزشک سراغ ندارم. ولی به نظرم آدم بره ایران و برگرده خرجش کمتر میشه.

  13. یه یارو گفت:

    آخر سر قشنگی نوشته ات به حزنش چربید و تونستم بشینم پاش
    جالبه که هنوزم می شنوم مردم میخان پناهنده شن!
    نمی دونم ایران انقدر بده یا اینجا انقدر خوبه؟!

    • Ehsan گفت:

      اینجا که خوبه ولی ایران انقدرها هم بد نیست. مساله نا آگاهیست ! بسته شدن فضای تنفس رسانه ای در ایران پیامدهای بدتری هم خواهد داشت.

  14. اهنگ گفت:

    با سلام و احترام،
    من مدتی است که نوشته های شما و دامون جان را دنبال میکنم.
    بسیار متاسف شدم ا. خواندن این داستان جدا برای کسانی که فکر چنین اقدامی را دارن ضروری است.
    اما با کمال تاسف، و به طور جدی میگویم که تا حالا از چندین زن و مرد و دختر و پسر ایرانی ، از خانواده های خوب شنیده ام که برنامه اخرشان همین راه است و وقتی اعتراض و تعجب مرا دیده اند شانه ای بالا انداخته اند.
    مشکل این افراد، راحت طلبی است.یعنی به هیچ عنوان حاضر به زحمت دادن به خودشان برای رفتن راه قانونی نیستند.حاضر به دادن امتحان زبان، درس خواندن،…
    متاسفانه ، با این رفتار، زحمت کسانی را که قانونی مهاجرت کرده اند ، از دید من، نادانسته، دارند نابود میکنند،
    هر زمان میشنوم که مطبوعات استرالیا از ایران وایرانی و پناهندگی میگویند بی اختیار یاد حرف یک دوست می افتم که در المان زندگی میکند.او به محض شنیدن اسم ترک، دماغش را چینی میدهد و میگوید وای از ترکها نگو که همه در المان ( که حالا کشور خودش میداند)پناهنده اند.
    و حالا من نگرانم که در مورد ما ایرانی ها هم همین را بگویند هر چقدر و هر چند سال هم که ما برای رسیدن به جایگاه اجتماعی در استرالیا زحمت کشیده باشیم.
    شرمنده از زیاده نویسی
    اما درددلی بود که نمیدانستم با که جز شما مطرح کنم
    شاد باشید

    • Ehsan گفت:

      ممنون از اینکه دنبال میکنین دوست عزیز. در مورد کسانی که مثلا حاضر به دادن امتحان زبان نیستند بارها گفتم و باز هم میگم ما که مشکلی در آزمون زبان و اینها نداشتیم هم بعد از دو سال زندگی و کار در این جامعه بزرگترین مشکل روزمره مون زبان است و بس. حال این دوستان به فرض آمدن به این سرزمین فکر چگونگی زندگی در این جامعه را نمیکنند ؟ ابن اتفاق شوم یعنی تغییر نگاه مردم به ملیت ما تقریبا افتاده و حداقل کسانی که درباره امور پناهندگان دست اندر کار هستند با دیدن این همه ایرانی در بین پناهجویان همین حالاش تصویر درستی از وضعیت زندگی در ایران ندارند و البته حق هم دارند. امیدوارم این حرفها به گوش کسانی که باید برسد.

  15. میترا گفت:

    واقعا وحشتناکه! مو به تن آدم راست میشه. از همه بدتر دیدن اجساد همسفرهاشون روی آب بود. چطور آدم میتونه بعد از همین تجربه ای دوباره به زندگی عادی برگرده و بخنده! و این عکس آخر…این طفل معصوم چه گناهی کرده که قربانی تصمیم اشتباه پدر و مادرش شده. کاش دیگه خبر فوت هموطن هامون رو بخاطر همچین حماقت هایی نشنویم.

    در ضمن ممنون از شما بخاطر توصیف های واقعی تون. خیلی ملموس همه چیز رو نقل کردید.

  16. روزبه گفت:

    سلام اخرش چيشد الان اونجا سيتيزن گرفتى؟؟

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!