آغاز یک پایان (3)

ناخدا با داد و قال به وسایل پخش و پلا شدم کف اتاق اشاره میکرد و با مخلوطی از اندونزیایی و انگلیسی و با عصبانیت سعی داشت حالیم کنه که چرا حاضر نیستم و اینکه ماشین پایین منتظره ! ساعت رو نگاه کردم و دیدم ساعت دوازده شبه ! اما مگه قرار نبود فردا حرکت کنیم ؟! وقتی برای پرسیدن نیست و با سرعت وسایل رو جمع میکنم که چمدون رو با خودم بر دارم ! یه دفعه نا خدا با تمام وجود مثل احمقها نگاهم میکنه که یعنی این دو تا چمدون رو کجا میاری با خودت ؟!!! من تازه یادم میفته که قرارمون این بود که هیچ ساک یا چمدونی همراه خودمون نیاریم تا جای بیشتری برای سوا ر کردن آدمها روی قایق باشه. وسایل رو همونجوری گوشه کمد میذارمو و با هتل تسویه حساب میکنم. ناخدا به زبان محلی یه چیزی به  نگهبان هتل میگه و با هم از در خارج میشیم.

ماشینی که قراره ما رو به محل لنگر انداختن کشتی ببره یه ون تویوتای قدیمی قراضه ست که طبق صندیها ظرفیتش 7 نفر به جز رانندست اما من نفر پانزدهم هستم که سوار میشم و خدا خدا میکنم که نفر آخر باشم. به آدمهای داخل ون که نگاه میکنم کمی دلم آرام میگیره. تقریبا 8 نفر ایرانی اند و دو نفر خانم ایرانی هم بین جمعیت هستند. سر صحبت را باز میکنم که یخهای رابطه بشکند اما جوابها سرد و دو کلمه ای ست. دلیلش هم تقریبا مشخص است. پانزده نفر در کنار مشتی پناهجوی افغانی و پاکستانی و سریلانکایی در یک جعبه آهنی مچاله شده ایم و برایمان زور دارد که این همه توهین را از لحظه حرکت تا این لحظه تحمل کرده ایم. هوای گرم و شرجی اندونزی بوی آدمهای داخل ون را تشدید میکند. دخترک کناری حالش بد میشود و همانجا استفراغ میکند اما کسی به روی خودش نمیاورد. راننده زیر لب به زبان محلی غرغر میکند اما حتی زحمت ایستادن را هم به خودش نمیدهد. در راه مدام با تلفن حرف میزند و ظاهرا وضعیت جاده و گشتهای پلیس را با رانندگان دیگر چک میکند. از ماشین های دیگری که قرار است به قایق ما ملحق شوند دو ون را پلیس دستگیر کرده اند. ناخدا خبر را که به من میدهد بقیه ایرانی ها با تعجب از من میپرسند چی گفت ؟ چی شده ؟

چهارده ساعت با همان شرایط در راه بودبم. یعنی فرض کنید سوار صندوق عقب یک پیکان پنجاه و هفت شده اید و تا بندر عباس حتی حق رفتن دستشویی را ندارید. به نظرم عجیب نبود دیدن آدمهایی بالغ که بعد از چهارده ساعت که پیاده شدند با ترس و عجله دنبال جایی برای عوض کردن لباسشان بودند.

شب بود و در عرض چند دقیه ده ها ماشین ون در یک نقطه دور افتاده کنار دریا کنار هم ایستاده . هرگز تصورش را نمیکردم که روزی این همه ایرانی را در این سطح از استیصال در جایی ببینم. نوزادی در بین جمعیت مدام جیغ میزند و محلی های اندونزی با دعوا و فریاد به پدر و مادر ایرانی اش حالی میکنند که اگر قرار باشد این بچه باعث ریختن پلیس به منطقه شود همان جا بچه را به آب خواهند انداخت. جالب تر اینست که کسی به خودش حق اعتراض نمیدهد. همگی مان برده هایی رام در دستان نجاتگر و بی رحم عده ای هستیم که زندگی مان را مایه قمارشان کرده ایم.

آرام و بی صدا سوار قایق میشویم ، اول تصور میکنم این قایقی ست که ما را به کشتی اصلی میبرد و حالا اگر پنجاه نفری هم اضافه سوار آن شوند میشود این چند دقیقه را تحمل کرد. نود و هشت نفر بی صدا سوار بر قایقی میشویم که نه سرپناهی دارد و نه هیچ وسیله ای برای نجات. قایق آرام حرکت را آغاز میکند. نیم ساعت که میگذرد پچ پچ ها شروع میشود.” پس کی به قایق اصلی میرسیم ؟!” یکی از بین جمعیت میگوید ” کدام قایق اصلی بچه خوشگل ؟ همینه که هست.اگه میخواین کارا درست پیش بره  تا استرالیا باید همینجوری آروم بشینید” باور کردنش سخته اما اینکه چند روز در راه خواهیم بود هنوز برایم معماست. اینکه چند روز قادر خواهیم بود روی این قایق دوام بیاوریم مساله دیگریست. این راه از مسیرهای مختلف از سه روز تا نه روز متفاوت است و آخرین چیزی که بهش فکر خواهم کرد این است که ما از کدام مسیر و چند روزه به مقصد خواهیم رسید ؟

در قایق کمی سیب و آب هست. یک ساعتی که از حرکت گذشته صداهای عق زدن زیاد میشود. صداها را و فاصله بینشان را میشمرم. هر سه ثانیه یک نفر بالا می آورد. نوبت به خودم که میرسد سرم رو از قایق بیرون میبرم و عق میزنم. محتویات معده ام روی آب شناور میشود و انقدر سطع قایق پایین است که می توانم دستانم رو توی آب کنم. کم کم آدمها شروع به نظام پیدا کردن میکنند و زنها و بچه ها را در وسط قایق جا میدهند و مردها دور تا دور مینشینند. هشت ساعت از حرکت گذشته و کسی نمیتواند چیزی بخورد. حتی یک قطره آب. یک قطره آب یا یک گاز سیب مساویست با یک ساعت بی وقفه بالا آوردن یا فقط حس بالا آوردن چون تصور میکنم در چیزی در معده کسی باقی نمانده بود.

دوباره شب شده و مثل هر شب با چراغهای خاموش حرکت میکنیم. هیچ کس روی عرشه حق روشن کردن سیگار هم ندارد. بچه ها دیگر خیلی نمیترسند. ترس خورده شده اند. نوزاد صدای گریه اش افتاده. یکی میگفت مادرش در شیرش قرص خواب ریخته. از ترس جانش. یاد داستان های روز قیامت افتاده ام من این وسط. آنجا که در کتاب تعلیمات دینی در تفسیر از روز قیامت نوشته بود در این روز اعمال انسان در برابر چشمانش مجسم میشود و مادر از فرزند و فرزند از مادر گریزان است !

از دور چراغهایی پیدا میشود. اول همه خوشحال میشوند تا میفهمیم قایقی گشتی از پلیس اندونزیست. چند نفری که قبلا دستگیر شده بودند میگفتند اگر پلیس دستگیرمان کند به آب میپریم. چون حاضریم اینجا غرق شویم اما دوباره به دست پلیس اندونزی نیفتیم. نفسها در سینه ها حبس شده. نوز سو سو زنان نزدیک میشود. دیگر صداهای افراد قایق پلیس را هم میشود شنید که با هم حرف میزنند. فکر کردم که دیگر آخر خط است. دوباره تصوراتم از زندانهای اندونزی جلوی چشمانم شروع به رژه رفتن کرده اند.

چند دقیقه ای که به اندازه چند سال برای همه ما طول کشید گذشت و قایق پلیس از ما دور شد. ناخدا میگفت که این ها قبلا پولشان را گرفته اند. با خودم فکر میکنم چند نفر از این چند هزار دلار تا امروز سهم برده اند ؟!

آفتاب که بالا آمد موجها بلند تر شده بودند و ما همچنان از بین این امواج سهمگین عبور میکردیم. قبل از این تصور میکردم که آن وسطهای دریا ، آب آرام است و خبری از موج نیست اما چیزی که به چشم میدیدم واقعی بود. موجهای به بلندی چندین متر. به بلندی یک ساختمان سه طبقه.آب توی قایق میریزد و موتور تخلیه آب کار نمیکند. این ماییم که سطل به دست برای بقا مبارزه میکنیم. موجی دیگر و این بار متوجه میشویم که موتور قایق هم از کار افتاده. چند نفری که در مکانیکی سر رشته دارند در بین مسافرین قایق به سمت موتوخانه میدوند و دو ساعتی مشغول میشوند در حالی که ما همچنان با سطل آب میکشیم. موتور قایق به راه میفتد و سفر ادامه دارد.

 در طول روز هوا به شدت گرم است و آفتاب سوزان. هیچ سرپناهی نیست یا سایبانی که به زیرش برویم تا از این آفتاب در امان باشیم. شبها اما هوا به شدت سرد است و خیس شدن لباسها بر اثر موجهای اقیانوس این سرما را ماندگارتر میکند. شب سوم است که نمیتوانم بخوابم. گرسنگی و کمبود مواد معدنی قوای جسمانی ام را به شدت تضعیف کرده.

هوا گرگ و میش است و دریا طوفانی شده. باران شدیدی میبارد و من نمیدانم گرمای صبح را باور کنم یا سرمای شب. گیر کرده ام این وسط جایی مثل گرگ و میش. طبق محاسبات ناخدا ما باید در آبهای استرالیا باشیم و اگر این چنین باشد دیگر کار تمام است. یکی از مسافران با موبایلش که فقط اجازه تماس اضطراری میدهد شماره سه صفر که شماره تماس اضطراری استرالیاست را میگیرد. به امید درخواست کمک اما صدایش به آن طرف نمیرسد.

ناخدا فهمیده که دیگر امیدی به ادامه راه با این کشتی نیست. یک موج بلند کافیست که شیرازه این تخته پاره پیر در هم بشکند. دو منوری که دارد را شلیک میکند. به امید نجات. من اما با نا امیدی به دستهای لرزانش نگاه میکنم. یازده جلیقه نجات در قایق هست و نود و هشت نفر مسافر.

ادامه دارد …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

26 دیدگاه برای “آغاز یک پایان (3)”

  1. عمو سجاد می‌گه:

    كامبيز جون خيلي باحال بود
    تصوير واقعي بود
    فكر نميكردم انقدر شرايطش خراب باشه

    • Ehsan می‌گه:

      جون کامبیز همون موقع که ما داشتیم تو رستوران پرتغالیه تو پترشام جوجه میزدیم کلی آدم در حال غرق شدن بودن ! مرگ بر مستر کارت !

  2. مریم می‌گه:

    تصورش هم وحشتناکه!!
    احسان یه باره بنویس همشو دیگه….مثل این سریالها شده که یه دفعه جای حساس تموم میشه….حال آدم گرفته میشه ;)

  3. میترا می‌گه:

    سلام من بازم به شما پیشنهاد میدم رمان بنویسید حیف این استعداده خیلی صحنه ها رو طبیعی به تصویر کشیدید زودتر بقیه شو بنویسید

    • Ehsan می‌گه:

      دارم مینوسم دیگه ! اینا چیه پس میخونی ؟! حتما باید نوبل ادبیات بگیرم ! بابا این نوبل پارتی بازیه همش ! حق منو هر سال میخورن به قرعان !

  4. مریم می‌گه:

    میگم چرا لینک من نیست تو دوستات? :(

  5. وحید می‌گه:

    عجب سریالی شده احسان جون!
    فقط وسطش پیام بازرگانی پخش نکنی ها!

    یک سوال: مگه از جنوب اندونزی تا شمال استرالیا چقدر راهه؟ تو نقشه ها که اونقدر معلوم نمیشه.

    • Ehsan می‌گه:

      نه بابا ما کار بازرگانی نمیکنیم ! در مورد فاصله باید بگم این مسیر آبی اونقدرها طولانی نیست و با کشتی های درست حسابی شاید دو یا سه روز بیشتر نباشه اما اولا این قایقها کم سرعت و فرسوده ان و دوما از مسیر های ناشناخته میرن که کسی پیداشون نکنه و همینه که من قایق دیدم دو هفته رو آب بوده تا رسیده.

  6. شايسته می‌گه:

    اوف ف ف .. كاملا حس مي كردم خودم به جاي قهرمان داستان تو قايق نشستم. چه حس وحشتناكي. پس بگو چرا اينقدر قايق فرت و فرت غرق ميشه. الان تو راه استراليام كه دارم اين قسمت رو مي خونم، ولي من كجا و اون بدبختا كجا.. اين بخش رو كه خوندم ويزام رو از ساكم در اوردم و يه ماچ ابدار كردم. تفاوت ما با اونا تو همين چند تيكه كاغذه :(
    احسان جان فوق العاده مي نويسي. منتظر بقيه اش هستيم. مرسي
    ارادت

    • Ehsan می‌گه:

      امیدوارم زود و راحت برسی و قدر این کاغذ پاره رو بدونی. رسیدی ما رو بی خبر نذار. اگه سیدنی بیا شدی و در بدو ورود کمکی خواستی به ما بگو. سعی کن ردز اول تا قبل از تاریک شدن هوا به هر ذحمتی هست بیدار بمونی که خوابت تنظیم بشه.

  7. تام سایر می‌گه:

    احسان عزیز آدم نمیدونه چی بگه!
    از یه طرف میگه خوب این آخرین امید این بندگان خداست و دیگه از هیچ راهی نمیتونن برن! از یه طرف این داستان واقعا وحشتناکه! منم لینکاتون رو شیر کردم شاید که این مرگ و میر ها کمتر بشه! خدا از باعث و بانی این بدبختی ها نگذره!!
    ولی واقعا اگه آدم یه کم برنامه ریزی داشته باشه میشه قانونی هم رفت مثلا همین خود ما باور کن 5 ساله داریم برنامه میریزیم و تلاش میکنیم که مثلا با اسکیل بریم!

    • Ehsan می‌گه:

      واقعا قضاوت سخته در مورد اين مساله. منم اميدوارم كه هر اتفاقي ميفته در مهايت باعث كم شدن اين ميزان از پناهجويان قايقي بشه.

  8. احمدرضا می‌گه:

    رمان قشنگی است. یه همکار داریم که لیسانس داره . مطالعه نمی کنه و وبلاگ اینها را هم نداره. فقط و فقط از یه افغانی آشناش شنیده که کاری نداره که بلند میشی میری پناهنده میشی و راحت. خیلی هم با اعتماد به نفس از رفتنش میگه. نمیدونم چی بهش بگم؟؟؟

  9. محمد می‌گه:

    من دقیقا این شرایط رو ۱۰ ماه پیش از سر گذروندم احسان جان…یه جورایی اشکم در اومد از بیاد اوردن خاطراتی که سعی کرده بودم فراموشش کنم الانم بریزبنم و چی بگم روزگارم بد نیست! اگه این دلتنگی لعنتی بذاره!…

    • Ehsan می‌گه:

      والا نميخواستيم بچه ها رو ناراحت كنيم. اميدوارم بقيه زندگيت رو به راه شه. فقط تو رو خدا هركي ازت پرسيد چجور بود با قايق اومدن راستشو بهشون بگو كه چقدر سختي كشيدي.

  10. جاناتان می‌گه:

    نوشته ات جالبه احسان. مثل همه نوشته های دیگه ات! چیزی که ذهنم رو مشغول میکنه اینه که اگر این ادم ها واقعا میدونستن این ماجرا در انتظارشون هست باز هم خطر میکردن؟
    خیلی دوست داشتم کلا این نوشته ات رو کپی میگرفتم و بین همه ادم ها تقسیم می کردم! من قبلا وقتی که در مورد پناهنده ها میشنیدم خیلی حسم هم دردری بود. با خودم فکر می کردم که ببین فردی چقدر باید مستاصل شده باشه که حاضر باشه چنین خطری بکنه.
    یه مدت راستش نظرم عوض شد. به خودم گفتم اخه توی اون ایران ما رو فکر کن. توی کشوری که کسی کلیه اش رو به خاطر یه مبلغی مثل هزار دلار میفروشه کدوم ادم هایی اونقدر پول دارن که بالاخره سه چهار هزار دلار خرج سفر اندونزی بکنن تا بخوان که با قایق بیان استرالیا؟ این ادم ها پادشاه نیستن توی شهر خودشون اما اونقدر هم درمونده نیستن. اینها به نظر من یا خیلی ادم های احمق هستن یا تنبل هستن که میشنون اینجا پول هست و میخوان بیان اینجا کار نکنن و ازدولت پول بگیرن یا خیلی طماع هستن.
    هرچند که اگر ادم بخواد منصف باشه میبینه بین همین ها هم خوش شانس و بد شانس هست. توی همین ها هم ادم هایی هستن که خوش شانسی میارن و توپ میشینن توی قایق و اینقدرها هم که نوشتی سختی نمیکشن و میرسن اینجا. من یه خانمی رو می شناسم با بچه اش که از ایران اومده و از این سختی ها هم نکشیده و چند ماهه اینجا بهش خونه هم دادن و حالا داره از مرحمت سر دولت میخوره و نگران کار و بار هم نیست.
    البته تمام دنیا همینه نیست؟ همه چیز به شانس هست.
    به هر حال…. فقط فکرهام رو نوشتم برات.
    این سوال که ازارم میده…. اگر واقعا میدونستن اینهمه رنج و خطر توی راهشون هست باز هم می اومدن؟….

    • Ehsan می‌گه:

      ببين اين كه تو ميگي طرف از اين سختي ها هم نكشيده از كجا ميدوني آخه !؟ تو فكر ميكني اين بابا همه اين حرفها رو روز اول به من زد ؟ مطمين باش سختي كشيده و اونجوري كه وانمود ميكنه نبوده و نيست. ربطي هم به شانس نداره. بعد تو فكر كردي دولت چقدر پول به اينا ميده ؟ پول كرايه خونه هم در نمياد. كدوم پول دكي ! ساده گيرت آورده طرف !

  11. Danial می‌گه:

    قلم بسیار توانایی دارید. صحنه پردازی ها واقعاً جذاب بود. تمامی این موارد را به کرات از دوستانی که به این طزیق به استرالیا آمده اند شنیده بودیم و کاملاً صحت دارد. دوستانی هستند که هنوز جای سوختگی آفتاب در مدت سفر بر روی صورتشان نمایان است و همین طور عده قابل توجهی به جلسات هفتگی با مشاور روانی مراجعه می کنند تا خاطرات دهشتناکی را که از سر گذرانده اند بتوانند به خاک بسپارند. سپاس از وقتی که گذاشتید.

    • Ehsan می‌گه:

      ممنون که وقت گذاشتین و خوندین و نظر دادین. به نظرم این حرفها باید بارها زده بشه تا آدمهایی که میخوان قدم در راه بذارن دوباره فکر کنن.

  12. بهار می‌گه:

    همکار پستت جهانی شدا! این بخش آخر رو بنویس ببینیم چی میشه آخه. تو این مدت هر کسی رو که شنیدم رفته پشت سرش شنیدم که تا حالا چند بار میخواسته بره هی تو این کشور اون کشور گرفتنش و برگشته. اینجا هم حداقل وضعش از ما بهتر بوده که تونسته پول قاچاقچی ها رو چندین بار جور کنه. یه داستانی بود بچه بودیم نمیدونم دیدیش یا نه. داستان راست برگر! اگه کسانی که واقعا جونشون در خطر بود یا مشکل حادی داشتن پناهنده میشدن هم پناهنده شدن واسه اونا راحت تر میبود هم باعث آبرو ریزی تو دنیا نمی شدیم.

    • Ehsan می‌گه:

      والا همکار این جهانی شدن خیلی خوب بود. یعنی صدای این آدمها و همه آدمهای بی پناهی که قدم تو این راه میذارن و از واقعیت اطلاعی ندارن شنیده شد. حالا من من هم یه دهم درصد اگه نقشی داشتم در این مساله از خودم راضیم. اون داستان رو نشنیدم ! چی هست حالا ؟

  13. میترا می‌گه:

    دختر یکی از همکارهای من در همین قایق ها غرق شد :( واقعا زیبا بود. حیف.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!