آغاز یک پایان(2)

محله ساشیوارا یه جای بدبو و بد منظره مثل حلبی آبادهای خودمونه. یه مشت پول مچاله شده اندونزیایی به راننده تاکسی میدم.حتی بیشتر از کرایه ای که باید میدادم. دارم فکر میکنم یه مشت پول خرد اندونزیایی در طول ده سال آینده به هیچ دردیم نخواهد خورد !

بچه های پا برهنه و کثیف تو کوچه های خاکی دنبال هم میدوئن. یه دفعه پسر بچه از بین بچه ها وا میسته وسط کوچه و زل میزنه به من در حالی که با یه دستش دماغشو بررسی میکنه با دست دیگه به یه خونه اشاره میکنه !

منم دستمو براش تکون میدم و گوشی تلفن رو از جیبم در میارم و شماره ای که روی دستم و همه کاغذهای دور و برم نوشتم رو روی صفحه گوشی وارد میکنم. احساس میکنم کسی که گوشی تلفن رو بر خواهد داشت منجی من از این دنیای خود ساخته بیست ساله است. کسی که با گرفتن یه پولی –  نه خیلی زیاد-  به همه رویاهام جامه عمل میپوشونه. شماره رو از یکی از دوستام تو ایران گرفته بودم. البته اونم از یکی از دوستاش گرفته بود که سه ماه پیش به قصد رفتن به استرالیا عازم همین سفر شده بود و تا امروز کسی از سرنوشتش خبر نداشت. هر چند مادرش هنوز فکر میکرد که دیر نشده و هر لحظه ممکنه یه خبری از پسرش برسه اما همین بی خبری باعث شده بود که دوستم از رفتن منصرف بشه اما من برام مهم نبود که چه سرنوشتی در انتظارمه. با خودم میگفتم من حاضرم حتی تو یه جزیره دور افتاده وسط اقیانوس زندگی کنم و روزا نارگیل بخورم و شبا ماهی کباب شده اما هر روز با این مردم طاعون زده رو در رو نباشم !

تلفن چند تا زنگ میخوره و قطع میشه. اولش فکر میکردم زرنگی کردم که تو ایران به رابطهاشون پول ندادم و آمدم سر چشمه رو پیدا کردم اما حالا یه دفعه به این فکر افتادم که اگه طرف رو پیدا نکنم چی ؟ با چه رویی برگردم ؟ کجا برگردم ؟ تو همین فکر ها بودم که یه مرد که تنها لباسش یه  لنگ کثیف و پاره پوره بود از همون خونه ای که پسرک اشاره میکرد بیرون آمد.

به انگلیسی دست و پا شکسته ای بهم حالی کرد که الان بهش زنگ زدم و اون همون آدمیه که دنبالش میگردم. از یه طرف خوشحال بودم که طرف رو پیدا کردم و از طرفی فکر کردم از کجا معلوم که این بابا همون باشه ! بهش حالی کردم که دنبال رفتن هستم و اینکه شماره اش رو از کجا آوردم. اصلا نمیترسید. از دیدن اعتماد به نفسش من هم خیالم یه کم جمع شد. گفت که پول رو اول میخواد و من مونده بودم که باید چی کار کنم. با دست عدد 8 رو نشون داد. فکر کنم منظورش هشت هزار دلار بود اما من هفت هزار تا بیشتر نداشتم و بهش حالی کردم که هزار تاشو تو فرودگاه از دستم در آوردن. گفت هر چی داری همین الان بده به من و شماره تلفنت و آدرس محل اقامتت رو بده. گفتم زمان حرکت ؟ گفت سه روز دیگه یه ماشین میاد دنبالت.  با ترس و لرز تمام پول و آدرس هتلی که تو شهر از قبل رزرو کرده بودم رو دادم. طرف در کمتر از پنج ثانیه محو شد و من حتی نفهمیدم تو کدوم خونه رفت. من موندم و پولی که داده بودم رفته بود و قولی بر روی باد هوا از یه ناخدای پیر دیروز و قاچاقچی انسان امروز. وقتی پای کار خلاف در میونه شما از کسی انتظار ندارید که در ازای پولی که میپردازید رسیدی دریافت کنید ! اما هر چقدر که به شب نزدیکتر میشدیم احساس استرس من بیشتر میشد و اینکه سرنوشت اون پول بی زبون تو اون خرابه های ساشیوارا چی خواهد شد ! با خودم گفتم خوب سه روز فرصت دارم که شهر رو بگردم و راجع به آینده فکر کنم. به هتل برگشتم و دوش گرفتم. مهمان خانه ای که در آن اقامت داشتم هتلی ارزان قیمت در گوشه شهر بود و بیشتر محلی برای رفت و آمد آدمهایی عجیب و غریب. از هتل که خارج شدم تلفن دو بار زنگ خورد. شماره ای محلی بود. با تردید جواب دادم. صدای خش دار پشت گوشی آشنا بود. تقریبا مطمئن شدم که صدای ناخداست که سعی داشت به من بفهماند به جای سه روز دیگر باید فردا شب حاضر باشم و چون پلیس بو برده و چند قایق دیگر را دستگیر کرده اند برنامه عوض شده و باید زودتر حرکت کنیم و سریع تلفن رو قطع کرد.

گیج شده بودم.  با خودم گفتم بهتر. حداقل زودتر به رویاهام میرسم. چند تا خیابون شلوغ رو پیاده گز کردم. با اینکه از این همه شلوغی و کثیفی حالم به هم میخورد اما یه چیزی ته دلم از دیدن این بدبختی های مردم خوشحال بود. اینکه من تا چند وقت دیگه عضوی از دنیای متمدن خواهم بود و همه این آدمها به موقعیت من غبظه خواهند خورد.

شب خسته به هتل برگشتم و روی تخت ولو شدم. هنوز توی خواب و بیداری داشتم برای آینده نقشه میکشیدم که دیدم در اتاق رو میزنن و یه دفعه در باز شد و ناخدا با عجله بدون اینکه منتظر جواب دادن من بشه در رو باز کرد و وارد شد !

ادامه دارد …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

28 دیدگاه برای “آغاز یک پایان(2)”

  1. بهار گفت:

    بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم. چیزی که از بیرون میشنوی با چیزی که در واقع اتفاق می افته چقدر متفاوته!
    به هر حال همکار جان دستت درد نکنه ما به اندازه کافی شما رو زحمت دادیم. به امید دیدار

    • Joe گفت:

      بهار جان مشكل همينه كه همه از به قول شما بيرون يه چيزهايي ميشنون و ميزنن به جاده (جاده كه نه، به آب در واقع). همه شنيدن كه يكي از آشناهاشون با زنش و يه بچه اش از همين راه رفته و الان خدا رو شكر كار و بار و زندگيش خوبه. كل اين پروسه هم سه هفته بيشتر طول نكشيده. تازگيها بچه دومش هم به دنيا اومده و خدا رو شكر راضيه و به دوستاش پيشنهاد كرده از همين راه بيان. همه اينو شنيدن اما كي ديده؟ خدا ميدونه! اين يه نمونه واقعيش كه احسان داره مينويسه. تقريباً مطمئنم كه عاقبتش ختم به خير نميشه و داستان دردناكيه اما شايد درس عبرتي بشه و يه جرقه اي براي عوض كردن تصميم كسي كه اين راه تو ذهنشه.

      • Ehsan گفت:

        ببین من میخواستم آخرش رو خوب تموم کنم ولی با این حرفت مجبورم کردی که آخرش رو به همون تلخی که هست بگم.

        • Joe گفت:

          داداش واقعي بنويس ديگه! اگه بخواي آخرش رو خوب تموم كني كه ميشه همين كه همه ميگن كه! سه هفته اي اومديم و اوضاعمون توپه و خونه گرفتيم و باقي قضايا… شما هم بيان دور هم باشيم 🙂

    • Ehsan گفت:

      همه این حرفهایی که زدم به خاطر اون یه جمله شروع شد که قبل از گرفتن ویزاتون یه بار گفتی راجع به اینکه شاید آدم با قایق بیاد بهتر باشه. یعنی با خودم گفتم این همکار تحصیلکرده ما که اینجوری فکر کنه ممکنه خیلی ها این فکرو بکنن و باید حقایق رو واسه همه روشن کرد !

  2. عمو سجاد گفت:

    بازم اورين

  3. ساناز گفت:

    من واقعا این نوشته رو می خونم استرس میگیرم…انگار پسر خودم تو چنین مخمصه ای افتاده…ای کاش آخرش ختم به خیر می شد.ولی واقعا قلمتون فوق العاده اس…بیان احساستون از زبان شخصیت اصلی عالی…حالا این واقعیه یا ساخته ذهن قویتون

  4. مريم گفت:

    يعني من چقدر خنگم…..
    يه عمريه هي دارم ميام اينجا و ميبينم هنوز همون پست يکسالگي اولين پست صفحه است و بعد با خودم ميگم يعني احسانم ديگه نميخواد بنويسه؟ هي نگران بودم که چي شده
    حالا امروز که دوباره سر زدم چشمم خورد به آدرس بالاي صفحه و ديدم آدرس پست شماره 39 (اگه اشتباه نکنم) هست يعني منه خنگ هردفعه ميومدم تو شفحه اين پست نه صفحه اصلي سايت!!! و فکر ميکردم که آپ نکردي!!!!!
    خلاصه از دست خودم هم عصباني شدم هم خندم گرفت…گفتم اول بيام اعتراف کنم بعد تازه برم کلي مطلب نخونده هست که بايد بخونم…

    • Ehsan گفت:

      یه ربع خندیدم ! البته اگه میخوای بدونی کی رو دست تو بلند شده برو به وبلاگ رها و روی لینک وبلاگ خودت اونجا کلیک کن تا بفهمی خودت بدتر از همه نیستی !

  5. محمدرضا گفت:

    احسان جان لینک بلاگت رو توی پست دامون دیدم، اولین بار بود نوشته ای ازت می خوندم… عالیه. اگه بتونی لینک پست ها جدیدت رو توی فیسبوکت بذاری بهتر هم میشه.
    چاکریم

    • Ehsan گفت:

      خواهش میکنم رفیق. تو فیس بوک نمیذارم چون معمولا کسی نمیدونه من کیم اون موقع همه عالم و آدم میفهمن. اینجوری ناشناس راحتترم ! :))

  6. دامون گفت:

    آقا بسیار مبروز شدیم و خوشمان آمد . تمومش کن ببینم این قهرمان قصت آخرش چیکاره حسن میشه ؟
    دیدی این عمو کوین نیومده بی جنبه واسه انتخابات چه گرد و خاکی راه انداخت ؟ اطلاعیه دولت رو خوندی؟

    • Ehsan گفت:

      آره اتفاقا رادیو امروز داشت یه تبلیغ در این باره پخش میکرد توش فارسی هم حرف میزدن واقعا مایه خجالت بود !

  7. احمدرضا گفت:

    سلام

    ممنون زود آپ کردی ولی بخش سومش را هم زود بیا

    مرسی

  8. مریم گفت:

    میبینم که رها هم بدتر از منه
    اتفاقا میدیدم گاهی اوقات برای این پستم کامنت میاد حالا فهمیدم از کجا آب میخوره D:

  9. Joe گفت:

    برادر بنويس باقيش رو! الان كه ديگه “نوبت شما” اي هم شدي 😉

    • Ehsan گفت:

      دیدی شما هم دکتر ؟ اگه میدونستم معروف میشم همش رو با هم مینوشتم ! هاهاها ! خوشم اومد طرف خودش هم مونده بود تو خماری که آخرش چی میشه. دلم نمیاد تهشو بنویسم جون جواد.

      • Joe گفت:

        حالا هي ناز كن! زير لفظي ميخواي بديم خلاص؟ 🙂 تلفظ اسم وبلاگت رو هم كه معركه بود تو برنامه ولي عمدي بود… ميخواست اينطوري وانمود كنه كه شماها اصلاً با هم هيچ ارتباطي ندارين. بين اين همه وبلاگ، تو و دامون رو نشونه رفت! اي ايادي انگليس! همه اش كار كار اين انگليسي هاست. اصلاً همين قضيه مصادف شدن داستان نويسي تو با تصويب اين قانون و اين شلوغي هاي نائورو و موضوع برنامه نوبت شما و بعدش معرفي وبلاگ تو… چه معني ميتونه داشته باشه!؟ من كه نوفهمم 😉

  10. sima گفت:

    ﻟﻂﻔﺎ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻘﻴﺸﻮ ﺑﻨﻮﻳﺴﻴﺪ

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!