آغاز یک پایان(1)

خبر دیروز کوتاه بود اما دامنه بلندی دارد. یک کشتی دیگر پناهجویان در کناره جزیره کریسمس غرق شده و 8 نفر از مسافران آن غرق شده اند که حداقل یک کودک هم در بین آنها بوده است. این کشتی دومین کشتی در هفته گذشته بوده که سعی میکند به طور غیر قانونی خود را به استرالیا برساند و اکثر مسافران آن به ترتیب ایرانی ، پاکستانی و افغان بوده اند. در حالی که ملاله یوسف زی دختر نوجوان پاکستانی که زاده و بزرگ شده نا امن ترین نقطه شناخته شده در کره زمین یعنی دره سوات در مرز افغانستان و پاکستان ، در صحن سازمان ملل متحد در حال سخنرانی برای رهبران جهان بود و خواستار تغییر معادلات جهانی در پایان جنگ و گسترش صلح و آموزش برای کودکان در جهان بود کودکی از سرزمین پدری من ایران ، قلمرو کوروش کبیر ، اولین نگارنده منشور حقوق بشر در دنیا در آبهای نا آرام اقانوس هند ریه های کوچکش پر از آب شد و قربانی سلطه طلبیهای حاکمان امروز وطن و حماقت پدر و مادرش شد.

بعد از مدتها تصمیم گرفتم داستان مهاجرت غیر قانونی یکی از دوستان را برایتان بازگو کنم تا شاید اندکی در منصرف کردن کسانی که هنوز به این راه های چاره اعتقاد دارند تاثیر داشته باشد.

صبح زوده و هوا هنوز تاریک که به فرودگاه امام میرسم. حواسم رو جمع میکنم تا همه چیز رو خوب نگاه کنم. مادرم میگه دیگه چشمه اشکش خشک شده اما هنوز میشه یه خیسیه کهنه رو تو چشاش دید. موهاش ژولیده و در همه. مثل روزایی که تو کوچه ها گم میشدم. مثل روزایی که بعد از سه روز از اوین بهش زنگ زدن که یه وثیقه بیارین بچه تون رو تا روز دادگاه ببرین. اون روز هم قیافش همینطوری بود. دم در زندان که وایستاده بود از دور ترس رو تو چشماش میدیدم. اون روز هم چشماش همین خیسی کهنه رو داشت.

چند تا نفس عمیق میکشم که مطمئن بشم بوی هوای صبحهای زود تهران تا مدتها توی ریه هام میمونه. آخرین بسته سیگار رو مچاله میکنم و میندازم تو سطل آشغال دم در ورودی ترمینال خروجی و به خودم میگم از امروز میخوام یه آدم دیگه بشم. میخوام آینده رو به دست خودم بگیرم.

برادرم مادرم رو میبره یه کناری و باهاش حرف میزنه. بعد دوباره بر میگردن و آخرین خداحافظی.

هواپیما که اوج میگیره به سمت دبی کم کم داره باورم میشه تنهای تنهام. خودم هستم و یه آینده نا مفهوم و گنگ.تازه بیست سالم تموم شده. با یه دوران نوجوانی پر از سرخوردگی و آینده مغشوش. پر از آرزوهای بزرگ و آینده ای که تصمیم گرفتم خودم به دستش بگیرم.

دبی فقط دو ساعت معطلی دارم و خودم رو سریع به پرواز دوم که مستقیم به جاکارتا میره میرسونم. تمام زرق و برق فرودگاه دبی و آدمهای عجیب و غریبش ظرف چند دقیقه از جلوی چشمام میگذره. یه آدم با ریش انبوه و یه لباس دشداشه مانند که پاکستانی به نظرم میاد خودشو به من میرسونه و به انگلیسی یه چیزی ازم میپرسه و من تازه میفهمم زبانم اونقدرها که فکر میکردم خوب نیست.

یاد حرف دوستام میفتادم که میگفتند تو که زبانت خوبه ! پات برسه اونجا رو هوا میبرنت. پاکستانیه که من اگه تو خیابونای تهران میدیدمش یه پونصد تومنی کف دستش میذاشتم دوباره سوالشو تکرار کرد و وقتی دید من دارم هاج و واج نگاش میکنم یه نگاه تحقیر آمیز کرد و رفت. اینجا اولین بار بود که فکر کردم ممکنه آینده ام فقط و فقط دست خودم نباشه و مولفه های دیگه ای هم این وسط تو راه رسیدن به آرزوهام تاثیرداشته باشن.

تمام راه  8 ساعته  تا رسیدن به فرودگاه جاکارتا رو فکر و خیال میکردم و داشتم برای آینده رویا پردازی میکردم. خودم رو توی یه خونه بزرگ و سرسبز تصور میکردم که یه حیاط چمنکاری شده بزرگ داره و بچه ها توی تراس بزرگش دارن بازی میکنن و هوا تمیزه و آسمون آبی.بعد که خوب دقت میکنم میبینم به طرز عجیبی شبیه خونه قبلی خاله مهشید اینا تو مهرشهر کرجه خونه ای که وقتی بچه بودیم هرگز فکر نمیکردیم  یه روزی خراب بشه و جاش یه برج چندطبقه جا خوش کنه  !  یکی از تو خونه با لهجه انگلیسی عجیبی صدام میکنه. چند بار صدام میکنه. “اکسکیوز می سر ؟ اکسکیوزمی سر ؟” یه دفعه از خواب میپرم و مهماندار هواپیما رو میبینم که به کمربند اشاره میکنه و بهم حال میکنه که هواپیما در حال نشستنه و باید صندلی رو به حالت عادی برگردونم.

صف مسافران قبل از ورود به باجه صدور ویزا یه کم طولانیه اما برخورد مامورای اندونزی مهربون و با احترامه. یهو یاد پلیس های خودمون میفتم و برخوردشون با مردم تو خیابون. حتی آخرین روز خروج از ایران هم صابونشون به تن من خورد و تو فرودگاه امام بعد از کلی بازرسی بدنی و در آوردن جد و آبادم با تحقیر و توهین گفتن دلشون واسه پدر و مادرم میسوزه که دارن بچه مجردشون رو با دست خودشون میفرستن مرکز فسق و فساد یا همون اندونزی و نهایت فکر اونها این بود که من میخوام یه چند روزی برم و تفریح کنم و برگردم و تمام سعی شون رو کردن که از همین ابتدای این عشق و حال یه ضد حال اساسی بهم بزنن بلکه این عشق و حال رو زهر مارم کنن ، غافل از اینکه این تازه اول سفر من خواهد بود ! سفری که برای فرار از نگاه همین پاسداران حریم امنیت ملت ایران آغاز شده.

رفتار با احترام مامورای اندونزی وقتی فهمیدن که من و چند نفر دیگه ایرانی هستیم یه دفعه صد و هشتاد درجه عوض شد و یه دفعه ما رو از وسط جمعیت بیرون کشیدن و به زور و با بی احترامی ما رو به  اتاقی هل دادن و گفتن که ممکنه بازرسی ازمون چند ساعت طول بکشه. همه مسافرا که رفتن اومدن سراغمون. با نگاهی از جنس همون نگاه شماطت بار پاسداران وطنی. این بار با یک چاشنی تلخ و گزنده خصومت و انتقام. گفتند که خوب میدونن که هدف ما از اومدن به اندونزی چیه و مقصدمون رو بهتر از خودمون بلدن و اینکه دز روز دهها نفر مثل ما رو مثل آب خوردن دیپورت میکنن و بهتره همین الان با دست خودمون یه برگه ای که جلومون گذاشتن رو امضا کنیم و برگردیم همون جهنمی که ازش اومدیم ! از قبل شنیده بودم که همین اول باید یه هزار دلاری بذارم کف دست این سربازان گمنام امام زمان اندونزی اما سعی کردم خودم رو جمع م جور کنم و با اعلام اینکه توریست هستم و یه هفته ای هم بر میگردم خودم رو تو کوچه علی چپ گم و گور کنم. بقیه بچه ها نفری هزار دلار دادن و من بدون دادن یک قرون به سمت باجه صدور ویزا رفتم و با خودم گفتم دیدی ! من میدونستم وقتی زبانم خوب باشه کارم همه جا راه میفته ! یاد روزی افتادم که با سارا تو پارک ملت گیر یه بسیجی افتاده بودیم که اصرار داشت با بیسیم با مرکز تماس بگیره و من آخرش قانعش کردم که ما نیتمون خیره و با گرفتن گردنبد سارا نیت خیر ما رو باور کرده بود و رفته بود. فکر کردم که خیلی هم خوب ! تجربه های زندگی تو ایران چقدر به دردم خواهند خورد تو این راهی که شروع کردم ! بعد بادی به غبغب انداختم و گفتم کسی که بیست سال ایران زندگی کرده باشه از هیچی نمیترسه و همه مشکلات رو حل میکنه ! مامور باجه صدور ویزا وقتی داشت مهر ورود رو تو پاسپورتم میزد یه لبخند ناجوری تحویلم داد که دندون طلاش از پشت چهره سوخته و سبیلهای مشکی تیره اش معلوم شد و راستش من یه کم ترسیدم اما نمیدونم چرا !

سوار تاکسی شدم و به راننده تاکسی گفتم یه راست بره به محله  ”ساشیوارا(اسم تخیلی است)” که مرکز قاچاق آدم در اندونزی ست. از جاده فرودگاه که وارد اتوبان شدیم تازه دیدم از دم فرودگاه یه ماشین پلیس دنبالمونه و با اشاره به راننده گفت که بزنه کنار. بعد اومد نشست تو ماشین و به راننده با عصبانیتی که به نظر نمی آمد ساختگی باشه همراه با فریاد گفت که بره به اداره پلیس و بهم گفت که حداقل دو سال باید تو زندان باشم اگه ثابت بشه که میخواستم قاچاقی برم استرالیا و تا زمان دادگاهم بشه باید چند ماهی تو زندان بمونم. اولش باورم نمیشد اما وقتی ترس و دستپاچگی راننده تاکسی رو موقع دور زدن دیدم فهمیدم قضیه جدی ست ! بعد گفتم کاش همان اول هزار دلار رو داده بودم و خلاص ! بعد خواستم دستم رو به جیبم ببرم و همین کار رو الان بکنم اما وقتی تحکم و عصبانیت مامور پلیس رو دیدم از ترس لال شدم . فکر کردم این یکی از آن پلیسهای سالم و شریف است که تنها به فکر وظایفش است ! چقدر از این پلیسهای وظیفه شناس بدم می اومد. ایران هم همین داستان رو داشتم ! اصلا آدم تو یک مملکت بی قانون وقتی گیر آدم قانون مدار میفتد مغزش هنگ میکند که چه کار باید بکند !

خودم رو وسط زندانهای اندونزی با اون هوای شرجی و گرم و دیوارهای کثیف و بدبو میدیدم و مجرمان خطرناک.دلم رو به دریا زدم و ده تا اسکناس تا نخورده صد دلاری از پاکت در آوردم و به پلیس نشون دادم. اخمهایش رو در هم کشید و به راننده گفت که نگه دارد. آب دهانم خشک شده بود و ترس تمام وجودم رو گرفته بود. با خودم گفتم حتما در این میانه اتفاق بدتری خواهد افتاد. اما پلیس پول رو در جیبش گذاشت و بعد از کلی نصیحت گفت که از این سفر صرفنظر کنم و اینکه جوان هستم و این راه راه درستی برای مسافرت نیست. من هم بهش قول دادم که پشیمون شده ام و بر خواهم گشت. موقع خداحافظی باهام دست داد و یه لبخند مهربانانه تحویل داد و من تازه متوجه دندان طلای آقای پلیس شدم و اینکه این پلیس وظیفه شناس همان مامور مهاجرت فرودگاه بوده. تازه دارم میفهمم آینده ای که با تمام وجود میخواستم خودم به دستش بگیرم شدیدا تحت تاثیر مسایل دیگه ای ست که شاید عقل بیست ساله من فرصتی برای فکر کردن به آنها تا امروز نداشته است.

ادامه دارد …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

22 دیدگاه برای “آغاز یک پایان(1)”

  1. شایسته می‌گه:

    اوه..حس ترسناکیه..البته شما هم که خودت یه پا نویسنده ای ;) در اولین فرصت بقیه ماجرا رو برامون بنویس. ممنون

  2. Joe می‌گه:

    ايول به عمو احسان. بالاخره شروعش كردي! آقا با علم به تمام گرفتاري هاي روزمره اي كه داري، خواهشاً قسمتهاي بعدي اين داستان رو هم زودتر بنويس بلكه تو تصميم خيلي ها تاثير بذاره. خيلي ها فقط گول حرفهاي قاچاقچيهاي انسان رو ميخورن و وعده و وعيدهاي كه بهشون داده ميشه و از واقعيتهاي ماجرا بي خبر هستن. يك داستان واقعي خيلي ميتونه كمك كنه تو تصميم گيري افراد. دستت درد نكنه و ممنون.

    • Ehsan می‌گه:

      مرسی از لطفت و از لینکی که تو بلاگ خودت. حتما سریع مینویسم بقیشو اما همونطور که میدونی و خودتم گفتی فکر کنم با توجه به قوانین جدید قضیه قایق در آینده ای نزدیک کلا ور خواهد افتاد. تزه این کوین راد خوبشونه. تونی بیار رو کار میگه همه رو تو همون قایق تیر بارون کنن ! به قرعان ! مگه تو یونان با پنتهنده های قایقی همین رفتارو نمیکنن !

      • Joe می‌گه:

        مخلص برادر. لينك كه قابلي نداشت. قبلاً هم به مشتري ها گفته بودم شروع كني آدرس ميدم بيان سراغت :)
        از اين كه ميخوام بگم، قصد اهانت ندارم اما شايد اگه تيربارونشون كنن هم حقشون باشه. فكر كن طرف ميگه: تو غربت بميرم بهتر از اينه كه توي اين وطن با فلاني و فلاني زندگي كنم. يكي نيست بهش بگه آخه نفهم! اون پدر و مادرت چه گناهي كردن كه وقتي جسدت رو از تو آب پيدا كردن (تازه اگه پيدا كردن) بايد يه پول هنگفتي بدن برش گردونن همون وطن خاكش كنن!؟ بعدشم فكر ميكنه حالا اگه رسيد اينجا به آفيسر گفت من از اوستا كليد ساز خوشم نمي اومد بار و بنه ام رو جمع كردم سوار شدم اومدم اينجا، جناب آفيسر هم بهش ميگه دمت گرم! خيلي هم خوش اومديد! بفرماييد اصلاً تو خود اپرا هاوس براي شما يه قسمتي اختصاصي براي زندگي در نظر گرفتيم و از شركت نفت استراليا (همون سنتر لينك خودمون) هم حقوق ماهيانه مياد تو حسابتون! والا به خدا! :)
        مخلص

        • Ehsan می‌گه:

          ببین این که میگی تیربارون کنن حقشونه خیلی درد داره. من نمیتونم باهات موافق باشم. بالاخره این بابا دنیا رو از چشم خودش میبینه. فکر میکنه فاصله واقعیت با تصور اون چیزی نیست. راهش اینه که براش حقیقت رو بگی. تازه این شورش نائورو هم که نور علا نور شده ! من نمیدونم چرا از وقتی شروع کردم به نوشتن این پست هی داره اتفاقای عجیب و شدید میفته در زمینه مهاجرین غیر قانونی ! داره بهم یه حسی دست میده که انگار در تحولات دنیا نقش دارم !!! :) ))))

          • Joe می‌گه:

            تيربارون رو كه شوخي كردم بابا. اتفاقاً همه تلاش منم همينه كه حقيقت رو بگم ولي بعضي ها هيچ جوره تو كتشون نميره! هر چي ميگي طرف حرف خودش رو ميزنه و ميگه مگه جاي تو رو تنگ ميكنم؟ ميگيم بابا قانون تغيير كرده ديگه با قايق نميتوني بياي اينجا! ميگه نه اينا همه سياست هاي انتخاباتيه و نميتونن بهش عمل كنن. قبلاً هم از اين حرفها زياد زدن و عمل نكردن. اي بابا… چي بگم آدم به خدا!
            ضمناً شك ندارم كه دست داري تو اين حوادث! اصلاً فكر كنم خط بده جريان اين شورش نائورو خود تو بودي! :)

          • Ehsan می‌گه:

            ببین من واقعا باورم نمیشه کسی هنوز باشه که بگه من میخوام با قایق بیام ! یعنی مرز حماقت کجاست واقعا ؟!

  3. احمدرضا می‌گه:

    سلام

    خوشحالم اومدی

    فقط زود زود زود بقیه اش

    مرسی

  4. امیر می‌گه:

    درود
    منتظر ادامه ماجرا هستیم

  5. sima می‌گه:

    خیلی ناراحت کنندست.من خودم یه پسر کوچولو دارم و وقتی خبرو شنیدم قلبم به درد اومد.به امید روزهای بهتر….

    • Ehsan می‌گه:

      بله واقعا نارحت کنندست و ناراحت کننده تر اینکه این اتفاق داره هر روز تکرار میشه. به امید روزهای بهتر واسه هممون.

  6. [...] است که منتظر تکمیل شدن مونده ، چند تا خبر جدید و این پست احسان و البته داستانی که در ادامه براتون خواهم گفت ، ترغیبم [...]

  7. عمو سجاد می‌گه:

    احسان لامسب چه رمان نويسي شدي برا خودت يه مدت خبر نداشتم ازت
    اورين اورين

  8. شاهرخ می‌گه:

    درود برشما.مهاجربودن به قیمت تحقیر شدن نمی ارزه. مگه اینکه تو کشورخودت بیشتر تحقیر بشی.تازه این از بی خردی مسئولان کشور هست که جوانانش اواره شدن .بیست سالم بود میخاستم برم کانادا .سی وچهار سالم شده یاد گرفتم.باید پول دربیاری هرجاباشی.من بچه روستام .تو شوشتر یزندگی دارم بهتر از امریکا .اینو پسرداییم که نیویورکه میگه .میخام میلیاردر بشم بعد مث اقا برم بگردم .کارم شیلاته .

    • Ehsan می‌گه:

      اینکه باید پول در بیاری رو درست میگی. تازه همه جا پول در آوردن سختتر از ایرانه. فقط میمونه آینده نسل بعدیمون که در بدترین حالت میشن مثل خودمون !

  9. میترا می‌گه:

    شاید جایی که ما زندگی میکنیم بدی هایی داشته باشه که بعضی اوقات خیلی آزار دهنده است ولی انقدرها هم بد نیست که بخاطرش آدم جونش رو بزاره کف دستش و کلی تحقیر و اهانت رو تحمل کنه و متوسل به خلاف و کارهای غیرقانونی بشه. طرف تو پاکستان از درِ خونه میره بیرون برگشتنش با خداست! اونوقت ما اینجا بخاطر یک سری محدودیت و کمبود امکانات مردن رو به موندن ترجیح میدیم.

    • Ehsan می‌گه:

      مشکل مردم ما نا آگاهیه. اینا که میان واقعا فک میکنن الان قراره با یه کروز 5 ستاره ببرنشون استرالیا. این حرفها رو واسه این نوشتم که بگم اونجوریا که فک میکنین نیست ملت !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!