درهای بسته

سلام.

از توضیح اینکه چرا انقدر دیر به روز کردم صرفنظر میکنم. چون هر حرفی توجیه است و البته قرار نیست به کسی جوابگو باشم که چرا نمینویسم اما همین قدر بگویم که از شنیدن اینکه هنوز هم می آیید و سر میزنید و از تاخیر در این نوشتنها گله میکنید انرژی میگیرم و خوشحالم که هستید. انقدر زمان برای من زود میگذرد که وقتی برای نوشتن باقی نمیماند و تنها حسرتی ست که می ماند که چرا لحظه های تنها بودن با شما را هدر داده ام !

در این مدت دوری اتفاقات زیادی افتاده که دل مردم سرزمینم را شاد کرده و همچنین اتفاقات مختلف در زندگی خودم . از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری تا صعود تیم فوتبال به جام جهانی و پیروزیهای تیم والیبال بگیر تا کار جدیدی که شروع کردم و ترک کار قبلی که هر کدام ارزش ساعتها گفتن و نوشتن دارد. جدا از اینکه من هم با همه تردید و نگرانی این بار در خارج از ایران به یک سمبل امید بخش برای آینده سرزمینی که شاید از این به بعد خیلی سهمی از آن نداشته باشم رای دادم ، تصمیم دارم در پست بعدی درباره کار و کاریابی در استرالیا بالاخص درباره رشته خودم بنویسم. این موضوع ارزش پرداختن دارد چون حس خوشبختی و بدبختی آدمها اینجا ارتباط مشخص و شدیدی با کار و کاریابی دارد.

اما این بار میخواهم از موضوعی بنویسم که شاید دیگر دغدغه هیچ کدام از ما نباشد اما روزگاری مهمترین معضل زندگی تک تک ما بوده.

 داشتم در میان خبرهای ایران جست و خیز میزدم که یکدفعه متوجه شدم جمعه ای که گذشت مصادف بود با برگزاری کنکور سراسری در ایران. موضوعی که زمانی این همه برایم مهم بود امروز انقدر بی اهمیت شده که حتی نمیفهمم کی اتفاق افتاد !

بی درنگ پرت شده به سیزده سال پیش ! سال هفتاد و نه که هر روزش برایم مثل جهنم بود و مملو از بیم و امید. من تقریبا از اواخر دوره راهنمایی نیم نگاهی به کنکور داشتم ! یعنی به خاطر وجود خواهری بزرگتر که در همان زمانها درگیر و دار کنکور بود نا خود آگاه همیشه این استرس که چند سال دیگه تو هم درگیر این غول خواهی شد باعث آشفتگی خاطرم بود اما همه اینها باعث نشد که در طول سه سال دوره دبیرستان حرکت خاصی برای محکم تر گام برداشتن برای موفقیت در کنکور انجام دهم. این شد که کل درس خواندن من برای کنکور خلاصه شد در سال آخر و آن هم بیشتر بعد از عید و این شد که من جزو تنبل ترین های کلاس ، رشته ای نه چندان محبوب در شهری غیر از تهران قبول شوم و سرنوشتم این طور عوض شود که چهار سال در اصفهان بمانم و چیزهایی ببینم و یاد بگیرم و تجربه کنم که شاید با بودن در تهران هرگز این تجربه ها را نمیداشتم.

مشکل من با کنکور از آنجا آغاز میشد که نمیتوانستم قبول کنم چند تست در امتحان چند ساعته قرار است سرنوشت من را به کل تغییر دهد و هر گاه به فکر این تاثیر بزرگ این چند ساعت در آینده خودم و همه هم کلاسی هایم می افتادم تمام بدنم را رعشه ای فرا میگرفت که تنها با زدن به دنده بی خیالی و فکر اینکه اقدامات من در برابر این نظام جبری حاکم چیزی را تغییر نمیدهد اندکی از آن کاسته میشد ! نمیتوانستم قبول کنم با زدن یک تست بیشتز قرار است چهار سال آینده ام مثلا به جای اصفهان در مشهد یا تبریز رقم بخورد ! هر بار که به صدای له شدن استخوانهایم زیر  این چرخهای ارابه جبر زندگی فکر میکردم احساس ناتوانی میکردم. این شد که به کل بی خیال ماجرا شدم و دلم را سپردم به دریا و بهترین لحظه عمرم لحظه ای بود که اعلام کردند برگه ها را بالا بگیرید که وقت آزمون تمام شده است. بی توجه به اینکه هنوز به سراغ سوالات شیمی نرفته ام در حالی که همه سوالات شیمی را بلد بودم و کلی برای یاد گرفتن این درس وقت گذاشته بودم. وقتی از جلسه بیرون آمدم اصلا برایم مهم نبود که چقدر درست و چقدر غلط جواب داده ام ! به بحثهای علمی بچه ها در حیاط محل برگزاری آزمون میخندیدم و تنها دلیل خوشحالی ام تمام شدن این کابوس بود.

الان که نوجوان های استرالیایی را میبینم و حرفها و دغدغه هایشان را  ، بیشتر حسرت میخورم به اینکه چرا مرعوب جبری بزرگتر به نام جبر جغرافیایی بودم . ماجرا میتوانست جور دیگری رقم بخورد اگر به جای من پدرم راه مهاجرت را رفته بود. راهی که تا نیمه طی کرد و ترس از آینده مانع ادامه اش شد. ترس از آینده ای که آینده نسل بعد از خودش را یکسره تباه کرد.

تمام لحظه های شب قبل از کنکور از جلوی چشمم رژه میرود. شب اش با پسر خاله ای –  که بهترین دوست بود و هست و سالهاست از هم دور افتاده ایم – حرف زدیم و سلمانی رفتیم و پاستیل و بیسکوییت و مداد خریدیم. شبی که نمی توانستم بخوابم و صبحی که بی حال بیدار شدم. تابستان تبدار بعدش و تمام لحظه های تکرار نشدنی بعد از قبول شدن.

حالا که خبر برگزاری کنکور در ایران را شنیدم یاد این افتادم که وقتی بچه بودم و حرف از کنکور میشد میگفتم تا زمان ما برسد کنکور را بر میدارند ! نمیدانستم چه طوری و چرا باید این اتفاق بیفتد اما فکر میکردم زندگی این طور احمقانه باقی نمیماند اما ماند و امروز بعد از سیزده سال هنوز در بر همان پاشنه احمقانه میچرخد و احمقانه تر اینست که هیچ جایگزین مناسب تری هم به جای آن نمیتوان داشت ! وقتی تنها ترین راه موجود احمقانه ترین راه است احساس حماقت آدم به اوج میرسد ! این لحظه اوج را همین چند وقت پیش هم هنگام رای دادن برایم تکرار شد ! عادت کرده ایم به تن دادن به این حماقت ها عزیز.

اما در همیشه بر یک پاشنه نمیچرخد. بالاخره میرسد روزی که درهای آینده راه بهتری برای باز شدن به روی جوانان سرزمین من پیدا کنند. خیلی دور نیست. یعنی اگر حساب کنیم عمر زمین چهار میلیارد سال است همه این سالها چشم به هم زدنی به حساب می آید ! طاقت بیار رفیق !

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

19 دیدگاه برای “درهای بسته”

  1. بهار می‌گه:

    جالب اینه که امروز امید رو تو نوشته های غم انگیز همکار هم میشه دید. پس اوضاع خوبه. خوشحالم.

  2. احمدرضا می‌گه:

    سلام

    من حداقل 10 با اومدم نبودی. دلم شاد شد.

    کنکور این روزها آسانتر است چون میتوانی با درصد صفر قبول شوی (جندسال پیش روزنامه اطلاعات مقاله ای داشت باعنوان قبولی در کنکور با درصد صفر)
    کنکور این روزها آسانتر است چون هزار و یک موسسه غیرانتفاعی و غیردولتی رشته جذاب تحصیلی را ارایه میکنند
    کنکور این روزها آسانتر است چون به ازای هر داوطلب 1.2 صندلی در دانشگاه وجود دارد یا به عبارتی صدو بیست درصد
    و بالاخره کنکور این روزها آسانتر است چون دانش آموز بیست و یکساله ام میگوید آقا اگرندیدید من حتماً قبول خواهم شد

    • Ehsan می‌گه:

      خواهش میکنم. شرمنده ایم به قرعان ! درسته که قبول شدن آسانتر شده ولی ظرفیت دانشگاههای خوب ثابت مونده و حتی کمتر هم شده. اینکه حالا یک چهار ستل مشغول بشیم تا سربازی 4 سال به تاخیر بیفته خیلی از استرس آدم کم نمیکنه اما قبول دارم که جمعیت دانش آموزان خیلی کمتر از زمان ما شده. ما مثلا مدرسه دبستانمون دو شیفت بود ولی الان بعید میدونم جایی دو شیفت باشه !

  3. رضا-نقشه بردار می‌گه:

    سلام آقا احسان
    میخواستم یه ایمیل بفرستم ازتون چند تا سوال داشتم ولی هیچ آدرسی پیدا نکردم
    اگه براتون مقدوره به من اطلاع بدین
    ممنون

  4. سميه می‌گه:

    بي خود گلايه نكنيد و شاكي نباشيد نتيجه همون چند سال درست درس خوندنتونه كه الان دارين تو يه كشور پيشرفته زندگي مي كنيد و با اين سرعت هم كار پيدا كرديد اگه من هم تو اون چهار سال بيشتر زحمت كشيده بودم و يه دانشگاه خوب درس مي خوندم الان يه متخصص بودم و انقدر ارزوي رفتن از اين … را نداشتم و ترس از اينكه با اين زبان و بي تخصصي و … چطور مي شه تو يه كشور ديگه كار پيدا كردو زندگ كرد .

    • Ehsan می‌گه:

      والا ما چندان هم در دوره دانشگاه درس نخوندیم. من شخصا 24 واحد افتادم و سه ترم نا متوالی مشروط شدم. شاکی هم نیستم. اما به نظرم هیچوقت برای شروع دور نیست.

  5. امیر می‌گه:

    درود
    قرار بود یه مطلب در مورد نوجوان های استرالیایی هم بنویسی

  6. ماندگار می‌گه:

    سلام احسان جان!
    من به تازگی وبلاگت رو از بین پیوندهای دوستان پیدا کردم و هنوز تمام مطالبت رو نخوندم!
    اما تا اینجایی که به بعضی نوشته هات سر زدم یه جور خاصی به دلم نشست!
    ممنون که مینویسی حتی دیر به دیر!

  7. محمد می‌گه:

    من کلاً با امتحان کتبی مشکل دارم. حتی خیلی از آگهی های کاری رو به خاطر اینکه شرطش امتحان کتبی بود بی خیالش شدم. اما بعد کنکور چندبار مجبور شدم امتحان بدم. یکیش واسه نظام مهندسی بود چون پول توش بود به خودم انگیزه دادم و شرکت کردم. واسه آیلتس هم بود که وقتی نمره اش اومد نفس راحتی کشیدم و گفتم دیگه امتحان دادن تموم شد. البته یه بارم واسه آزمون مشاوران نظام صنفی کامپیوتر مجبور شدم امتحان بدم. اما ظاهراً هنوز ادامه داره. چون با طولانی شده پروسه پرونده من، تصمیم گرفتم واسه ویزای 489 اقدام کنم که مشکل ترین بخشش به غیر از صرف پول، اینه که باید دوباره آیلتس بدم و درحال حاضر به دنبال کورسوی امیدی می گردم که مجبور نشم دوباره امتحان بدم. :D

  8. sima می‌گه:

    عالی بود مثل همیشه

  9. کامران می‌گه:

    سلام…آقا احسان مخلصیم…سبح کما الله….چه عجبی…بلاخر ما قلم شما رو دیدیم دوباره….

    من از کنکور متنفرم…اما خب مجبور شدم بدم……من دیگه خیلی کله شق بودم..اخه من شبانه قبول شده بودم و نوبت دوم…فک کردم بد قبول شدم و شبانه یه جوریه…و همزمان دوباره خوندم و روزانه قبول شدم…

  10. ماندگار می‌گه:

    آییییییی الآنگی !

    کجایی که ببینی اسمتو به مطالب گذشتگی احسان فروختیندن!

    اولین مطلب وبلاگتو نیگا کن ببین از چه گذشتگی ای شروع کردم من!

    خب به ما چه مطالبت ارزش خوندن داش!مام رفتیم از پله اول شروع کردیم!

    مخلصتم هسیم. جون تو!

  11. leyli می‌گه:

    مشکل من با کنکور از آنجا آغاز میشد که نمیتوانستم قبول کنم چند تست در امتحان چند ساعته قرار است سرنوشت من را به کل تغییر دهد و هر گاه به فکر این تاثیر بزرگ این چند ساعت در آینده خودم و همه هم کلاسی هایم می افتادم تمام بدنم را رعشه ای فرا میگرفت که تنها با زدن به دنده بی خیالی و فکر اینکه اقدامات من در برابر این نظام جبری حاکم چیزی را تغییر نمیدهد اندکی از آن کاسته میشد !
    واقا حرف دلم رو زدي…
    وقتي نظام آموزش كشوراي ديگرو مقايسه ميكننم دلم هوري ميرييزد زمين وقتي يكي از استادامونتعريف ميكرد كه در سن بعد از فارغ التحصيلي اش يعني دوران دبيرستان من راهشو خودش انتخاب كرده و در نهايت مسلمان شد و ادامه ماجرا بازهم دلم هوري ميرزد زمين…و مني كه در آن زمان به فكر معدل خوب و مسايل پيش پا افتاده بودم و تصميم مسخره ام در مورد كنكور كه به قول تو سرنوشت مو تغيير داد،
    اما برخلاف تو اينو جبر زمان و مكان نميدونم چون از خودم سوال ميكنم:اگر مثلا امام خميني ايران نبود يا اين زمان نبود (نظرتو در اين مورد نميدونم،هر فرد مهمي كه ميشناسي)آيا چيزي از بزرگيش كم ميكرد؟اگر صدسال پيش بود يا آفريقا بود ؟و خودم رو مسيئول همه اتفاقاتي كه خودم رقم زدم ميدونم

    • Ehsan می‌گه:

      مشکل من هم با کنکور همین بود.آقای خمینی رو دیگران بزرگ کردن. ایشون بر حسب تصادف بر موج انقلابی سوار شدند که به نابودی میلیونها جان خسته در سرزمین ایران انجامید.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!