آنکه گفت آری آنکه گفت نه

 

سال هشتاد و چهار از اون سالهاییست که هرگز از یادم نمیره.چند وقتی بود که  اولین کار جدی ام رو شروع کرده بودم و بیشتر اوقاتم در نقاط دور افتاده ایران میگذشت. سی روز ماموریت و ده روز استراحت. اولین ماموریتی که رفتم یک کار کوتاه سه ماهه بود در مناطق غرب. مرز استانهای لرستان و ایلام. روستاهای شهرستانهای سرآبله و لومار.اواخر بهار بود اما گرمای هوای این مناطق به قدری بود که هر شب یک مار چند متری چمبره زده  در گوشه کولر آبی پیدا کنیم و تفریحمان شبها گرفتن عقربهای کف اتاق باشد. یادمه که یک تخت تاشوی دست دوم شرکت نفتی با هزار بدبختی از گمرک پیدا کرده بودم و به پایه هاش شبها گازوییل میزدم که از شر عقرب جرار در امان باشم. خانه ای که که ما در آن زندگی میکردیم یک اتاق بود که در گوشه اش با دیوار و یک پرده یک حمام هم درست کرده بودند. صاحبخانه مردی بود که چند ماه پیش همسرش در حیاط همین اتاق خودش را به آتش کشیده بود تا از شر حرف مردم یا شوهرش رها شود. شوهرش اما مرد بدی نبود. مهربان بود و خونگرم و مهمان نواز. مثل تمام مردم  منطقه اسیر اعتیاد بود و از بالا رفتن هرروزه قیمت تریاک مینالید. همین بود که گاهی روزها برای اینکه پول بیشتری در بیاورد با ما به سر کار هم میامد چه به عنوان راننده و چه به عنوان کارگر.

محل اصلی پروژه ما سدی بود بر روی رودخانه سیمره در تنگه ای به نام چمچه رود. کارهای اولیه احداث سد انجام شده بود و کار تونل انحراف هم تقریبا به پایان رسیده بود اما کل محوطه کارگاه و دفاتر و تشکیلات عمرانی سوت و کور بود. یعنی به جز یک نگهبان آن هم دو روز در هفته پرنده در آن منطقه پر نمیزد. شده بود عین این کمپهای صحرای نوادا که در زمان جنگ جهانی به عنوان شبیه ساز شهر واقعی برای مطالعه میزان خسارات بمبهای اتم احداث شده بود و همین روزها هم گاهی به عنوان لوکیشن فیلمهای ترسناک به کار میرود.

ظاهرا افتتاح عملیات احداث این سد با حضور شخص شخیص سردار سازندگی بوده و اصلا ایده احداث آن هم از طرف ایشان بوده است. یک روز که با هلیکوپتر از بالای منطقه رد میشده گفته که اینجا چرا سد نمیسازید و متخصصان هم یک نگاه به هم کرده اند ، سرشان را خارانده اند  و گفته اند چرا به فکر خودمان نرسیده بود ؟

حالا مجری طرح کیست ؟ قرارگاه سازندگی خاتم. مردم منطقه میگفتند که روزی بوده که اینجا 8 هلیکوپتر همزمان کارهای لجستیک انجام میدادند و کل منطقه مشغول بودند و سرشار از امید به آینده. امروز اما نگاه های مردم منطقه پر از یاس و اندوه بود. انگار که روی کل منطقه گرد مرگ پاشیده باشند. هر روز یک اتفاق بد میافتاد. از خودکشی و تصادف تا دعواهای قومیتی و کشت و کشتارهای احمقانه. در همان سه ماه که ما آنجا بودیم به جز چند مورد خود سوزی و چند مورد تصادفات منجر به مرگ دسته جمعی شاهد دو کشتار خونین محلی بودیم. در یکی از آنها کسی که برادرش توسط فردی به قتل رسیده بود برای انتقام برادر شخص قاتل را وقتی گوسفندها را به صحرا برده بود میشکد ! یعنی برادر بی گناه از همه جا بی خبر بی دلیل کشته می شود ! حتما تا الان همه فهمیده اید که کل مردم منطقه مسلح بودند و برای شکار گنجشک از کلاشینکف و ژ3 دریغ نمیکردند !

برایم سوال شده بود که کار به این بزرگی که تا این مرحله پیش رفته چرا به یک باره متوقف شده. داستان این بود که ماهیانه برای پرداخت حقوق کارگران از شهر برای این کارگاه که حفاظت آن را نیروهای نظامی بر عهده داشتند پول نقد می آمده (حالا پول نقد از کجا می آمده خدا میداند !) اما یک روز تا ماشین پول به  کارگاه میرسد عده ای مسلح از کوه های اطراف حمله میکنند و کشتاری این وسط آغاز میشود و طرفین دست به تیر آندازی میزنند و بعد از کشته شدن بسیاری از طرفین ماجرا ختم میشود. جالبه که پلیس حتی وارد ماجرا نشده و از پیگیری ماجرا هم خودداری کرده. به هر حال از آن روز به بعد وضعیت به هم میریزد و کارگاه کم کم تعطیل میشود و بدون اینکه ماجرا به جایی درز کند پرونده این سد برای مدت طولانی بسته میشود و ما بعد از چند سال مثلا آمده بودیم که یک مطالعات مجددی انجام دهیم که شاید کار شروع مجددی پیدا کند !

وقتی به خوشبینی خودم آن روزها فکر میکنم خنده ام میگیرد. به بچه های پا برهنه و خانواده های از هم پاشیده و صورتهای درهم مردم که نگاه میکردم امید بیشتری میگرفتم. تمام سختی های این ماموریت چند ماهه با فکر اینکه با بالا آمدن آب این دریاچه زندگی این مردم زیر و رو خواهد شد و خنده به لبان این مردم داغدیده بر خواهد گشت  یکباره رنگ میباخت.

خودم را در قامت چه گوارایی تصور میکردم که با یک تیم سه نفره آمده که امید را به مردم این خاک سوخته برگرداند.حالا ما سه نفر با یک مشت عکس هوایی و تجهیزات نقشه برداری و یک لندرور غراضه آمده بودیم وسط این جماعت.

بحبوحه انتخابات بود و این رو حتی در وسط آن کوهها و بیشه ها  هم میشد فهمید. قالیباف برای اولین بار لباس نظامی را به کمد آویخته بود و در قامت کاندیدای ریاست جمهوری با لباسهای خلبانی عکس های تبلیغاتی میگرفت و پوسترهایش را حتی میشد روی یک تیر برق چوبی که در کنار یک جاده خاکی که سالی یک موتور از آن عبور میکند هم دید. در همه عکسها لبخند میزد. خیلی از مردم آن منطقه میگفتند که به قالیباف رای میدهند چون آخوند نیست و قیافه مرتبی دارد ! شنیدن این حرفها از دهان مردمان روستایی برایم عجیب بود چون آدم بر طبق عادت نظر دیگری دارد.

روز انتخابات 84 فرارسیده بود و ما به اصرار یکی از اعضای تیم که اصرار داشت که هر دوره باید شناسنامه اش مهر بخورد تا در آینده برایش مشکلی احتمالا پیش نیاید به شهر رفتیم. این نوع اعتقاد به رای دادن هم از دیگر بلایای جامعه ماست که گریبان درصد زیادی از مردم را گرفته. اینکه دفع خطر احتمالی عقلا واجب است. مثل ایمان مردم مان میماند این قضیه رای دادن هم. اینکه حالا آمدیم و خدایی وجود داشت ! حالا یک نمازی بخوانیم و روزه ای بگیریم که چیزی از کسی کم نمیشود. اما اگر واقعا اون دنیایی بود چی ؟

تا روز انتخابات اس ام اس پشت اس ام اس از دوستان دور و نزدیک می آمد که به معین رای بدهید ! جالب ترینشان را از یک دوست قدیمی گرفتم که الان سالهاست در آمریکا زندگی میکند و مضمونش این بود که  : اگر مردم در بیست و هشت مرداد در منزل ننشسته بودند حکومت مصدق سرنگون نمیشد و مثلا شما هم اگر برین به معین رای بدین حکومت فلان سرنگون میشه ! یعنی در این حد خوشبینی و ساده لوحی از این جماعت تحصیلکرده با آوردن فکت از دکتر مصدق بعید بود. به هر حال من رای ندادم چون فکر میکردم که یا معین انتخاب می شود یا آیت الله سابق هاشمی ! یا در بدترین حالت قالیباف که در پلیس کارنامه قابل قبولی داشت(نسبت به مثلا لطفیان یا اسلافش) . در هر صورت هم فرقی نمیکرد. چون هیچکدام  دردی از من دوا نمیکرد و ما هم در وسط آن مناطق محروم نه دسترسی به ماهواره و اینترنت داشتیم و نه انگیزه مباحثات سیاسی و دیسکرس های انتخاباتی. به هر حال دوست ما رای خودش را به صندوق انداخت و ما تمام مسیر برگشت مسخره اش کردیم و برایش صدای رفسنجانی را تقلید کردیم.

آن زمان اصلا کسی از ما فکر نمیکرد که موجودی به اسم محمود شانسی برای تکیه زدن به تاج و تخت داشته باشد. یعنی شاید هم این به دلیل دوری ما از اخبار و رسانه ها بود. هر چند کسانی از دور و بر خودمان هم غافلانه برای لجالت با وضع موجود یا پیروی از تحلیلهای فرومایه اکبر کش (!) رایشان را به نام محمود به صندوق ریختند اما کسی جرات نمیکرد علنا” بگوید که به محمود رای داده مگر اینکه زخمی از هاشمی و خاندانش خورده باشد و این رای را به منزله فحشی ناموسی به چشم اطرافیان اکبر پرست فرو میکرد ! یعنی ببین که من چقدر از هاشمی سرخورده ام که به یک آدمی مثل محمود رای داده ام ! یعنی این هم خودش برای خودش مبارزه منفی محسوب میشد در آن دوران ! هنوز کسی از ماهیت واقعی جریانی که در جامعه به راه افتاده بود مطلع نبود به جز کروبی که همیشه سر بزنگاه با غرغر هایش آرامش و آسایش را از گردانندگان صحنه دور میکرد اما کسی زیاد حرفهایش را جدی نمیگرفت حتی خودش !

 تا اینکه دو نفر به دور دوم راه یافتند و من شخصا خطر ظهور فاشیسم را بعد از سالها در کنار گوشم احساس کردم. نه اینکه مطلع سیاسی باشم یا استدلال محکم حاصل از سالها مطالعه و دانش اندوزی پشت این احساس باشد. صرفا یک حس درونی میگفت دارد اتفاقهایی میفتد که باید جلویش را گرفت که وضع از این بدتر نشود.

روز انتخابات دور دوم با سربه زیری به یک حوزه رای گیری نزدیک رفتم و وقتی مطمئن شدم کسی آشنا آن دور و بر نیست ، سریع رای را به نام آیت الله سابق نوشتم و سریع در افق محو شدم !

اما افتاد آن اتفاقی که نباید و چهار سال این گربه کوچک و نحیف ، نالان تر و رنجور تر شد و همه آنها که به باور یا لجاجت رای به نفع محمود داده بودند هر روز سرافکنده تر از دیروز شدند. چهار سال گذشت و انتخاباتی دیگر در راه بود و زمان جبران. میر حسینی که سال 84 موفق به راضی کردنش به حضور در صحنه نشده بودند احساس چهار سال پیش من را داشت. که باید کاری کرد که وضع از این بدتر نشود ! جسارت کرد. آبروی تا دیروز نداشته اش را کف دست گرفت و حرفهایی زد که باید و مناظره ها شد و نامه نگاری ها شد اما در نهایت آن شد که مقام عظمی میخواست. نتیجه همه این کش و قوسها هر چه که نبود یک دستاورد مهم داشت. اینکه بعد از سالها تمام نیروهای معترض با سلایق گوناگون و گاها متضاد از مردم کوچه و بازار تا متفکران سیاسی به اتحادی برای نه گفتن رسیدند. هر چند هدف نهایی مشخص نبود و هنوز هم مشخص نیست اما همه در مورد اینکه چه نمیخواهند به توافق رسیدند که این به نظر من خودش بزرگترین دستاورد اجتماعی ملت ایران بعد از انقلاب تحمیلی پنجاه و هفت بود( تحمیل که میگویم نه اینکه کسی آن را تحمیل کرده باشد. اینجا تحمیل شرایط زمانی و مکانی منظور است).

در نهایت نتیجه خرداد 88 برای خیلی خانواده ها زخم عمیق از دست دادن عزیزان را به همراه داشت و برای خیلی ها جدایی و زندان های طولانی مدت.  اما برای شخص من خرداد 88 آبستن یک تصمیم مهم بود و آن عزم کوچ از وطن و اختیار مهاجرت اجباری. اجباری از آن نظر که به اعتقاد من هیچ عقل سلیمی زندگی در کشورهای دیگر را بر زندگی در وطن ترجیح نمیدهد مگر اینکه در وطن خودش هوا برای نفس کشیدن کم بیاورد و این اتفاقی بود که برای من و خیلی از هم نسلان من افتاد.

حالا دوباره چهار سال گذشته و حرف و حدیثها دوباره شروع شده که رای بدهیم یا ندهیم ! به چه کسی رای بدهیم ؟ از بین بد و بدتر ؟! این جمله آخر را از بس شنیدم حالم از شنیدنش به هم میخورد. بد و بدتر شده سیاست اجتماعی ما. مثل تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها که مبنای ایمان مردم ما شده. به نظرم بعضی ضرب المثل ها را باید از زبان فارسی شست و دور انداخت.

هنوز آن ها که بر سر پیمانشان با مردم ماندند در حصر و حبس اند. هنوز خونهایی که از منبر نماز جمعه خونین 88 میچکد شسته نشده که  که کسی پا پیش گذاشت و سعی کرد برای چند صباحی امیدی را در دل مردم زنده کند. کسی که عملکرد خودش و اطرافیانش هشت سال پیش باعث جنون یک شبه مردم برای ایجاد وضع موجود شده بود حالا آمده بود که در قامت یک مسیح ، ققنوس وار از خاکسترش بلند شود و سکان کشتی شکسته کشور را در این گرداب به دست بگیرد و چه ساده دل این ملت با حافظه تاریخی کمتر از ثانیه حول او جمع شدند. حتی فیلم هایی که بر علیه او 12 سال پیش ساخته بودند را به جای فیلمهایی به نفع او در شبکه های اجتماعی دست به دست کردند که ببینید چقدر وضع مملکت خراب است ! گاهی دلم برای ساده لوحی این توده ها میسوزد و بیشتر میگیرد تا بسوزد.

اما سایه سنگین ویرانگر حتی این وزنه چند گرمی امید به آینده و تغییر وضع موجود را نیز تاب نیاورد و صورت مساله را پاک کرد. تا دیروز دوستانی به اصرار میگفتند که به فرض آمدن آیت الله باید رای بدهیم و من – که کم کم دارم با گفتن این حرفها احساس راوی و دانای کل بودن بهم دست می دهد ! – در دلم امیدی به ماندن این امید در دل مردم نداشتم.

در نهایت بازی ها و بحث ها تمام شد و حاکمیت منتظر انتخاب مردم نماند و گزینه خودش را برای آینده انتخاب کرد.

حالا یک عده آمده اند و بازیگر این صحنه شده  اند. یکی کلید از جیبش در می آورد و آن یکی سایت چی چی لیکس با رمز یا ابولفضل افتتاح میکند و دلقک بازیهایی یکی از یکی بی مزه تر. اما تعجب من بیشتر از آن دوستانی ست که ذره ذره توقعاتشان را از آینده کم میکنند و با این ترفند شمع امید را در دلشان زنده نگه میدارند. غافل از اینکه این شمع سالهاست که خاموش شده و تلقین به روشن بودنش دردی از کسی دوا نمیکند. شاید هم حق با مارک تواین باشد که میگوید آنجا که آزادی وجود ندارد اگر رای ما چیزی را تغییر میداد به ما اجازه رای دادن نمیدادند.

اما من امروز در آن سوی دنیا نشسته ام و زیرچشمی تحولات انتخاباتی و حرف و حدیثهای کاندیداها را دنبال میکنم. کسی چه میداند. شاید هم اتفاقی افتاد که پا شدم و تا کنبرا رفتم و رایی هم به صندوق انداختم. فکر میکنم تا روز انتخابات اتفاقات زیادی خواهد افتاد اما با فرض این اتفاق هم هنوز به فکر آن روستا نشینان حاشیه سرابله و لومار هستم که در سال 84 میخواستند به قالیباف رای بدهند و تحلیل سیاسی شان به سادگی خودشان بود. چون آخوند نیست و قیافه مرتبی دارد ! شاید اگر تمام مردم این تحلیل را داشتند وضع امروز جامعه به این وضع نبود. شاید هم همین باعث یک تحلیل سیاسی ساده تر دیگر بشود که چه رای بدهم چه ندهم مگر میشود وضع از این بدتر شود ؟

از مردمی که برای نجات چشم به بمب افکن های ناتو دوخته اند  آیا میتوان انتظار داشت بین بد و بدتر بد را انتخاب کنند ؟

در این شرایط مردم معمولا بدترین را انتخاب میکنند چون در کنار تمام این ضرب المثل ها یک ضرب المثل ددیگر هم هست. از جنس همانها که میگوید مرگ یه بار شیون یه بار !

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

34 دیدگاه برای “آنکه گفت آری آنکه گفت نه”

  1. ِیه یارو گفت:

    چی بگم والا!
    از 2 تا جمله ت خیلی خوشم اومد!
    هنوز آن ها که بر سر پیمانشان با مردم ماندند در حصر و حبس اند. هنوز خونهایی که از منبر نماز جمعه خونین 88 میچکد شسته نشده
    از مردمی که برای نجات چشم به بمب افکن های ناتو دوخته اند آیا میتوان انتظار داشت بین بد و بدتر بد را انتخاب کنند ؟
    الان حداقل 10-12 ساله که هرچقدر وضع خرابتر میشه، همه میگن اینا دارن گور خودشون رو می کنن؛ ولی ظاهرا تا مارو تو گور نکنن بیخیال نمیشن.
    ماها که به بدبختیها سریع عادت می کنیم…

    راستی حال کردی اولین کامنت شدم!!

  2. محمد گفت:

    بازم یه مطلبی نوشتی که نمی تونم در موردش کامنت بزارم و می دونی چرا. با این حال این کامنت رو گذاشتم که بگم همچنان اینجا رو چک می کنم که ببینم که مطلب جدید نوشتی.

  3. ام جي گفت:

    پست رو خيلي دوست داشتم. احساس مي كنم خطر يه فاشيسم خطرناك تر وجود داره، شرايط بسيار غريبيه واقعا تصميم جامعي نميشه گرفت. هر تصميمي ادم بگيره پر از نقاط ضعفه… ولي فكر كنم منم با مارك تواين موافقم…. بايد منتظر موند.

    • Ehsan گفت:

      ام جی این رو نوشتم فقط واسه اینکه به خودم بگم اینجوری هم نیست که من به این مسایل فکر نکنم. آدم که خارج نشین میشه بعضا حالش از خودش به هم میخوره.

      • ام جي گفت:

        خوبه كه ميتوني فكرات رو به اين خوبي به متن بياري… يا خيلي كلاسه شده فكر مي كني يا اينكه خيلي كارت درسته تو نويسندگي البته يا جفتش… من كه همه چيم آشفتست اين روزها….

        • Ehsan گفت:

          چی شده ام جی ! چرا آشفته ای ؟ یه تماس اط نوع نزدیک بگیر ببینم چته خو ! من هی میام زنگ بزنم میگم نکنه اونجا صبح یکشنبه باشه ! دوره دیگه آ آدم چمیدونه چند شنبست اونجا الان ؟!

  4. آرش گفت:

    من مهاجرت نکردم چون وضع مملکت خیلی خراب شد. همیشه رویای دیدن دنیا رو داشتم و دارم . برای همین الان که اینجام آرزوم وطنی که بشه بش تکیه کرد. این حس رو دوست دارم که تهش یه جایی هست که میشه روش حساب کرد. منطق میگه اومدیم که بمونیم اما ته دلم برای اینکه خودم رو راضی کنم میگم نه ما اومدیم بگردیم تحصیل کنیم تجربه کسب کنیم و بعد برگردیم!!! هر چند دروغ گفتم به خودم! یه دروغ بزرگ!
    ابنها رو گفتم که بگم حتی من همین حالا هم یک حس احمقانه که خودم می دونم اشتباهه گاهی میاد سراغم که حالا عارف هم بد نیستا! بهتر از هیچیه! چه کنیم این طوری بزرگ شدیم و به حداقل ها راضی!

    ارادت

    • Ehsan گفت:

      راستش من تا قبل از مهاجرت بیشتر دنیا گردی میکردم تا الان. یعنیسالی نبود که ما دو تا کشور جدید نبینیم اما الان که اینجاییم باید مرخصی هامونو جمع کنیم که بشه چند هفته بعدش تازه بتونیم بریم ایران. ولی حرفت رو میفهمم.

  5. sima گفت:

    خیلی عالی بود

  6. Babak گفت:

    قشنگ بود، مخصوصا عبارت ًاختیار مهاجرت اجباریً!!!
    حرفات به دل ميشينه، چون بدون تعارف و سانسوره، مرسي 🙂

    • Ehsan گفت:

      مرسی. نظر لطفته. دارم سعی میکنم سانسور نکنم خودم رو. اما کاش میتونستم واقعا هر چی میخوام رو بگم.

  7. بهار گفت:

    شما الان ایران میموندی دیگه دوتا کشور نمیتونستی بری فوقش یه کشور بعد چند سالم دیگه شهرستانم نمیشه رفت با این وضع!

    • Ehsan گفت:

      همکار جان ! صد دفعه گفتم خودتو با من مقایسه نکن ! مدیر شدی که شدی ! دلیل نمیشه ! جنبه داشته باش عزیز من ! من 4 شال پیش تو یک پروژه خارج از ایران هشتاد و پنج نفر پرسنل زیر دستم کار میکردن با دوازده تا اکیپ نقشه برداری ! از این اداها کی درآوردم ! یه ذره منو الگوی خودت در زندگی قرار بده. در ضمن من تو هند حقوقم به اندازه حقوق الانم بود و به دلار هم بود و هزینه هام یک دهم الان. چشت در اومد !

  8. آسمان آبی گفت:

    سلام به دوست عزیزم
    آقا یکی از دوستان آگاه به آخرت، نتایج قطعی انتخابات و اعلام کرده حالا دستور چیه:
    قالیباف:12 میلیون، جلیلی: 8.5 میلیون ، ولایتی 4.2میلیون، روحانی 3.8میلیون، عارف 2.8میلیون، رضایی 2.4میلیون، حداد 1.05میلیون، غرضی 0.4میلیون
    فکر کنم مارک تواین راست گفته……..
    راستی اینم گفت میریم دور دوم یک حماسه اساسی واسه رای نیاوردن جلیلی خلق می شه. از 25 خرداد رییس جمهور 32 میلیونی داریم….

    • Ehsan گفت:

      آقا شما خودت تو دم و دستگاهی ! هر چی بگی واسه ما حجته. آنتالیا خوش گذشت مهندس ؟

    • Ehsan گفت:

      رفیق حالا که دارم میدم جوابتو انتخابات ایز اور ! جوابی ندارم بدم جز اینکه خوشحالم که رای دادم !

  9. بهار گفت:

    آقا مگه ما چی گفتیم. همون دیگه به دلار درمیاری حق داری پز بدی! ما به خدا هشتمون گرو نهمونه! یعنی اصلنم این مدیریته به درد لای جرز دیوارم نخورد واسه ما. الکی اسمه واسه اینکه ازت کار بکشن. بعدم ما که هیچوقت خودمونو با شما مقایسه نمیکنیم. سوابق شما که با سوابق ما قابل مقایسه نیست! من خودمو گفتم که الان هیچی سفر نمیتونم برم. 🙁

    • Ehsan گفت:

      همکار شوخی کردم. دیدم زیادی دور ورداشتی بر خودم واجب دیدم بزنم تو ذوقت ! ایشالا که نردبوم ترقی رو سه پله یکی بری بالا !

  10. الی گفت:

    پستت رو دوست داشتم یه جورایی حرف دل من بود ….

  11. mari گفت:

    eeeee baba ye chize dighe benevis please, khasteh shodam az bas har rooz omadam inja hamin matlabo hey khondam, akhe chera maro montazer mizari, khodaro khosh nemiad be ghoran, to ke intori bi marefat nabodi dash ehsan

    • Ehsan گفت:

      به خدا خودم ناراحتم نمیتونم بنویسم. حالا میام یه دفعه ای سه تا پست با هم میذارم سورپرایز شی !

  12. ماندگار گفت:

    خسته نباشی احسان جان.
    وقتی نوشته هاتو میخونم هیچی واسه گفتن پیدا نمیکنم.این آه سوزانی که از دل بر میاد گویای خیلی چیزاست.
    دمت گرم کارت درسته!

  13. آبان گفت:

    نا امیدی تو وجودمون رخنه کرده. نه حال حرکت داریم نه رهبر آزادی که بشه اعتماد کرد. باز تن میدیم به رای که چاره جز این نیست. خسته شدم از این مثل بد و بدتر ولی جایگزین دیگه حتی برای این جمله نداریم. من همیشه تو حرفام میگم ما محکومیم به امید…
    گرچه زیاد خوشبین بودن رو یه رفتار افراطی از سمت مردم میبینم ولی امید حیاتی ترین چیزیه که همه ی ما بهش احتیاج داریم. مثل هوایی که نفس میکشیم…

    • Ehsan گفت:

      بله درسته. همین امیده که نیاز به زنده موندن تو دل مردم داره. من خودم هم تنها به همین دلیل آخرش رفتم و رای دادم.

  14. leyli گفت:

    هر چند هدف نهایی مشخص نبود و هنوز هم مشخص نیست ?
    واقن مشخص نيست؟
    چرا وقتي درمورد شرايط سياسي مينويسي انقدر سياه مينويسي؟ياد قلم جلال ميافتم كه در آن زمان مينوشت.
    اين روزها دارم نوشته هاتو ميخوندم.
    چرا نااميدي؟مگر ما اميد به ظهور منجي بشريت نداريم؟من وقتي نوشته هاي جلال رو ميخوندم و با خواهرم صحبت ميكردم ميگفتم چرا انقدر تلخ نوشته گفت شرايط اجتماعي انروز رو با قلم خودش نوشته با خودم گفتم در آن زمان و شرايط بعدش هم كه امريكايي حق توحش تو ايران ميگرفتند و سگ امريكايي حقش بيشتر بود تا ادم ايراني تو كشور خودش باز هم روزنه ي اميد هست كه ميتونه دنياي نور رو ببيني
    فكر كنم با حرفهايم موافق نباشي اما اين مقايسه رو براي الان ايران به نظر تو گفتم ،نميدانم منظورت از آزادي چيه؟نميدانم كه آمريكا و غرب را آزاد ميداني و ايران را نه يعني چ؟ نميدان وقتي آدم كرور كرور ميكشن وقتي زندان ابوقريب و هزارتا كوفت وزهرمار ديگه دارن و به هر شيوه اي از هر روشي استفاده ميكنن تا همه جلوشون سر خم كنن و هيچ كشوري حق مخالفت نداره ايران قد علم كرده و از كساني دفاع ميكنن كه تو از آنان با نام طالب آزادي يادميكني چه بگويم؟
    حالا به نظرت چه شد؟بد انتخاب شد يا بدتر؟

    • Ehsan گفت:

      باعث افتخار منه که قلمم شبیه جلال باشه. نه به خاطر خود جلال که سراسر زندگیش تناقض بود بلکه به خاطر اینکه کسی نمیتونه انکار کنه که سبک نوشتنش و قلمش یکی از بی بدیل ترین قلمهای تاریخ ایران بوده. من اعتقادی به ظهور منجی بشریت ندارم. اصولا فکر میکنم عقل سلیم چنین اعتقادی نداره. فلسفه وجود یک منجی یک فلسفه تاریخیست که نیاز به مباحثه طولانی داره. حق توحش و این حرفها رو جواب نمیدم چون کلماتی که استفاده میکنی منو یاد سخنرانی های نماز جمعه احمد خاتمی میندازه. درباره کاپیتالیسیون چقدر مطالعه داری که اینطور نظر میدی ؟ زندان ابوغریب روی دیگه سکه افراطی گریست که در حرفهای تو مدام تکرار میشه. آمریکا کشور ایده آل من نیست. من گرایشات چپ دارم و با فلسفه سرمایه داری مشکل دارم. اما وجود همین دموکراسی نیم بند در امریکا باعث شده که فجایع گوانتانامو به گوش دنیا برسه. وگرنه مثل کشتارهای سال 67 در ایران کسی ازش خبردار نمیشد.

  15. leyli گفت:

    ابوغريب آره نه ابوقريب،اشتباه نوشتم.
    اگر به قول تو كشت و كشتارا و كسي نفهميد لابد شما جزو اعوان و انصاري كه فهميدي؟نميدونم به چه اصولي پايبندي كه جوابتو بدم اگه تاثير تبليغات گسترده عليه وجود مقدس پيامبر قرار نگرفته باشي استناد ميكنم به جريان خيبر كه حتما ازش خبر داري.
    با همون عقل سليم و حجت نهانه كه حجت آشكار اثبات ميشه.اما با اين عقل گرايي افراطي ميشه زنده به گور كردن دختران رو اثبات كرد.آره بحثش طولانيه و جاش اينجا نيست .نه ميخوام تو رو قانع كنم مثل من فكر كني كه معتقدم از خودم شروع كنم و خودم رو اصلاح كنم بسه .كلاه خوددمو ميچسبم كه باد نبره اما درمورد مسايل روز سعي ميكنم خبردار بشم و ديدگاهي براي هركدومش داشته باشم.
    خوشحالم كه علي رغم اينكهدوست دارم سخنان سيد احمد خاتمي رو گوش كنم و ونكردم شبيه اين ليست سياه بيگانگان حرف ميزنم.
    به جاي قلم شايد مينوشتم فضاي سياه و خاكستري حاكم بهتر بود.
    با همين استدلالت ميشه به اين نتيجه رسيد هرجا كه فكر ميكني دمكراسي هست ،درواقع خبري نيست و نميذارن مردم بفهمند.خودشان رو طرفدار دمكراسي بدونن و ايران رو ديكتاتوري بدونن.
    بازي با واژه ها ميكني دمكراسي نيم بند چيه؟اينه كه آدم بكشي و بعد بذاري ديگران بفهمن؟
    آيا عقل نميگويد كسي كه آدم هاي زيادي رو ميكشه و ممكنه حتتي اين خطر خود منو تهديد كنه جلوشو نگيريم و بذاريم دوباره آدم بكشه؟

    • Ehsan گفت:

      نه من جزو اعوان و انصار نيستم. خيلي از عزيزانم توسط كساني كه ازشون دفاع ميكني به طرز فجيعي كشته شدند. اما من سرم رو تو برف نميكنم بگم اينا همه آخوندن و از اين حرفها. من ميگم ما همه آدم هستيم و بايد جوابگوي اعمالمون باشيم. آقاي خميني بايد پاسخگوي جنايتهايي كه زير پرچم اين حكومت صورت گرفته باشد. من معتقدم هيچكس معصوم نيست. پيامبر هم بري از اشتباه نبودند. من نيازي ندارم تحت تاثير هيچ تبليغي قرار بگيرم. شما بهتره تاريخ رو از منابع مستقل مطالعه كنيد. عميقا خواهشمندم نظرات مخالف رو نه با ديد بغض بلكه با نگرش كشف حقيقت مطالعه كنيد. سما فرض رو بر درست بودن تمام تصوراتتون گذاشتين و صرفا از يك تفكر حاكم بر جامعه كه كشور رو به اين قهقرا كشونده دفاع ميكنين. اگه تمايل دارين من يك پست سياسي اجتماعي مينويسم تا همه در موردش نظر بدن.

  16. leyli گفت:

    الان درمورد كاپيتولاسيون چي بايد بگم؟مفادشو؟تو گوگل سرچ كني مياد .دوست داري به جاي حق توحش سختي در كار ايران رو بگم كه لابد اشكالي نداره؟اين كه حق نداري كسي بهت تعرض كرد جلوش كوچكترين حرفي بزني چون فقط آمريكاييه.

    • Ehsan گفت:

      همين الان هم در ايران اگر يك خارجي عملي خلاف انجام بده توسط دادگاههاي عمومي محاكمه نميشه و در نود درصد مواقع موضوع ب دخالت كنسولي ماستمالي ميشه. به اين ميگن مصونيت سياسي. نمونه اش هم همين سارا شورد و دوستان. يا اون ملوانان انگليسي يا اون بازرگان آلماني يا اون دختر فرانسوي كه در جريان اتفاقات سال ٨٨ بازداست شد. خوب اگر اينها مقصر بودن چرا آزاد شدن ؟ اگر نبودن چرا با اون افتضاح و هزينه سياسي براي كشور بازداشت شدند ؟

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!