چهار فصل

فصل سوم حسرت میخوریم :

ما در یکی از مرفه نشین ترین مناطق سیدنی زندگی میکنیم. این را نگفتم که پز بدهم یا ابراز خرسندی کنم از اینکه همسایه هامون همه از میلیاردرهای استرالیا هستند. کمااینکه اختلاف قیمت اجاره آپارتمانهایی از آن دست که ما در آن زندگی میکنیم در نقاط مختلف سیدنی آنقدر نیست که کسی توان پرداختش را نداشته باشد اما هزینه زندگی در این جور محله ها از بقیه مناطق شهر کمی بالاتر است. دلیل آن هم مشخص است. چه پول آب و برق که ضریب منظقه ای دارد و چه قیمت گوشت و خاروبار که ده دلار بالاتر یا پایین تر بودنش برای ثروتمندان این منظقه اهمیتی ندارد. وقتی سوار ماشین چند صد هزار دلاری هستی این هزینه ها برایت خنده دار است. بعضی ها تصورشان از استرالیا این است که استرالیایی ها یک مشت آدم راحت و لاابالی هستند که    با کلاس ترین شان به جای دمپایی در عروسی خواهرش کفش کتونی میپوشد و قلپ قلپ آبجو سر میکشد. اما کافیست سری به این محله های سیدنی بزنید تا ببینید چه جانورانی در این کشور که پا برهنه راه رفتن مردمش در خیابان تعجب اروپایی ها را هم بر میانگیزد زندگی میکنند. آدمهایی که اجاره یک هفته خانه ویلایی رو به دریایشان بالای هفت هزار دلار است. بله هفت هزار دلار فقط برای اجاره خانه در هفته !

همه این حرفها را گفتم که بگم یکی از تفریح های ما در این یک سال و خورده ای این شده که از کنار این منازل با شکوه قصرگونه رد شویم و به درونش سرک بکشیم و در حالی که به صاحبان مفت خورش فحش های ناجور میدهیم آرزو کنیم یک روز صاحب چنین خانه هایی شویم.

ساده اش این می شود که حسرت میخوریم از زندگی دیگران. به کسانی که نمیشناسیم حسودی میکنیم. این مدل از حسادت به نظر من اشکالی نداره. هر چند خیلی هم خوشایند نیست.اما طبیعیست.

بچه که بودیم ، در هر رده از ثروت یا رفاه که زندگی کرده باشیم ، همه ما به دلیل یک صفت مشترک و آن هم زندگی در مرزهای چغرافیایی سرزمین ایران طعم نوعی از محرومیت را چشیده ایم. این محرومیت خودش آجر اول ساختمان حسرت است.

معمولا هم اکثر ما آرزوی تغییر شرایط یک شبه را داریم. از آن رویا ها و آرزو ها که مردم را به گشتن دنبال گنج یا بازی قمار می کشاند. برای همین هم بود که در آن ایام کودکی هر وقت فیلم دو قسمتی “سارا کرو” را پخش میکرد با هر بار تکرارش ما سرشار از انرژی می شدیم. اینکه یک آدم بدبخت یک شبه ارث هنگفتی بهش میرسد و از فرش به عرش میرسد. مخصوصا آن جا که ما آن راز را میدانستیم و میدیدیم که میمونها شبانه میامدند و وسایل اتاق سارا را نونوار میکردند اما خودش خبر نداشت !

این جای داستان که می رسد بهتر است به خودمان بیاییم. خیلی ها اسمش را میگذارند مثبت اندشی. خیلی ها هم میگویند تجسم خلاق یا پرورش ضمیر ناخودآگاه. اما من اسمش را می گذارم خواب و خیال و حسرت.

چرا ما با آنچه که داریم خوشحال نیستیم ؟ حتی اگر داشته هایمان بالاتر از متوسط جامعه باشد. همیشه دنبال یک نداشته ایم. همیشه بالاتری هست. پس کی میخواهیم راضی باشیم ؟

همیشه اینجای قصه که می رسد یاد دو داستان می افتم . اولی داستانی است که سرنوشت ذکریای رازی و جمیع مشتاقان باده به دستش را تغییر داد. وقتی ذکریا بر اثر آزمایشهای بسیار در کیمیاگری چشمانش عفونت کرد نزد طبیبی رفت و طبیب بعد از گرفتن پول فراوان او را درمان کرد و به او گفت کیمیا چیزیست که من دارم نه آنچه تو به دنبال آنی و همین باعث تشویق او به رها کردن کیمیاگری و دنبال کردن طب شد.

داستان دوم اما داستان آشنای همان مرد رویا پردازیست که از مال دنیا ظرفی روغن داشت و آن را بالای سرش گذاشت و چشمانش را بست و مشغول رویا پردازی شد و با خود تصور کرد که روغن را میبرد بازار و میفروشد و با پولش تخم مرغ میخرد و تخم مرغها را زیر مرغ همسایه میگذارد تا جوجه شود و جوجه ها مرغ  و خروس میشوند و بعد از چند ماه تعداد مرغها زیاد می شود و آن ها را میفروشد و دو گوسفند میخرد و تلاش میکند تا گوسفتدان زیاد شوند و بعد از چند سال با پول آنها چند گاو و شتر میخرد و همینجور تلاش میکند و با پولی که از این راه به دست می آورد به تجارت می پردازد و پس مدتی ثروتی به هم میزند و تشکیل خانواده میدهد. بعد با خود میگوید : بعد از مدتی بچه دار میشوم و بچه هایم زیاد می شوند و از سر و کولم بالا میروند اما اگر زیاد شیطنت کردند با این چوب محکم به کف پایشان میزنم تا تربیت شوند و چوب دستی اش را در هوا تکان داد و ظرف روغن را از بالای طاقچه پایین می افتد و می شکند !

حالا ما نشسته ایم با یک ظرف روغن و رویای کیمیاگری در سر. حسرتش را ما میخوریم و لذتش را همسایگان از همه جا بی خبرمان میبرند.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

19 دیدگاه برای “چهار فصل”

  1. محمد گفت:

    حسرت خوردن شاید زیاد جالب نباشه، اما غبطه خوردن خوبه. اینکه وقتی اینا رو می بینی به جای فحش دادن به صاحبش و حسرت خوردن به این فکر کنی که چطور می تونی به همین نقطه برسی. من خودم هیجوقت تو این مواقع نمی گم چرا این طرف اینطوریه و من چرا جاش نیستم. از هر راهی هم بدست آورده باشه بازم به من ربطی نداره. همیشه این دغدغه منه که من چطور می تونم به اونجا برسم. برای اینکه بخوایی در آینده به چنین نقطه ای برسی در درجه اول نباید هرگز به وضع موجود عادت کنی و اونو بپذیری، البته این سخته، چون بیشتر افراد این مواقع قادر به کنترل خودشون نیستند و ممکنه قدر چیزایی رو دارن ندونن، باید در عین اینکه شکرگزار وضع فعلیت باشی، به این فکر کنی که نباید اینجا بود و بازهم باید پیشرفت کرد. این فلسفه ای هستش که من بهش اعتقاد دارم.

    • Ehsan گفت:

      من فکر کردم برعکسه ! والا من در مورد مسایل مالی یه دیدگاههای داغونی دارم که اینجا جای مطرح کردنش نیس اما کلا یه جورایی با فقر حال میکنم ! از این بابت هم زیاد شماتت میشم اما اینجوری تربیت شدیم ما !

  2. افسانه گفت:

    ارتباط اینجانب با پست فعلی برقرار نشد!!!
    شاید چون آدم این مدلی که گفتی نیستم!

  3. وحید گفت:

    سلام
    اتفاقا و خیال و تصور و چیز خوبیه. به آدم خیلی هم کمک میکنه
    وهم و توهم و رویا و آرزوی درازه که آدمو دچار حسرت میکنه.
    باز هم بنویس برادر. خیلی خوبه!

  4. بهار گفت:

    کاملا حرف حق بود بحثی نیست. حسرت به نظرم تو ذات آدما به خاطر تربیت و شرایطشون شکل میگیره. تو مراحل اولیه خود شخصو اذیت میکنه در مراحل بالاتر باعث خطرناک شدن آدم میشه و باعث میشه کارایی در حق دیگران بکنه که باعث پشیمونی بشه . جالب اینه که من یکی رو تو محیط کارم میبینم که اصلا حسود نیست. تازه خانمم هست یعنی میشه جزء دسته ای که میگن چشم و هم چشمن و اینا. ولی باور کن یه ذره حتی یه ذره حسودی تو این آدم نیست. از وقتی اونو دیدم خیلی سعی میکنم که منم حسود نباشم. یعنی در اصل واقعا بهش حسودیم شده . ..

    • Ehsan گفت:

      یاد بگیر همکار ! البته بعضی هام افه معکوس میکشن ! یعنی تیریپ تواضع بر میدارن ولی تو دلشون آتیشه ! حال کردی ندیده نشناخته شخصیت یارو رو با خاک یکسان کردم ! این مساله فقط از یه ایرانی بر میاد !

  5. الهام گفت:

    سلام برادر. احوال شما؟ راستش از این صحنه ها تو ملبورن کمتر میشه با اینکه ما هم توی یه منطقه نسبتا خوب ملبورن زندگی میکنیم (پز ندادمااااا). اینجا مدل ماشینهای این دوستان چشم بادومی خیلی به چشم میاد. ماشینهایی سوارن که مدیر کمپانیها هنوز خودشون ندیدن.

    • Ehsan گفت:

      چه عجب از این ورا ! نه کلا ملبورنی ها مهربون تر هستن. خود سیدی چی ها هم اعتراف میکنن به این موضوع. مثلا اینجا در سیدنی این قضیه صبح به خیر گفتن آدمها در صبح به هم رواج نداره یا اگه کسی کسی رو نشناسه کم پیش میاد بهش سلام کنه در حالی که من این عادت رو در آدمهایی از شهرهای دیگه زیاد دیدم. کلا سیدنی ماشینی تره. شهره دیگه ! ملبورن در برابر سیدنی دهاتی بیش نیست خواهرم ! من دوتاشم دیدم !

      • آرش گفت:

        آاااای نفس کش…من اومدم که بگم این چه وضعیه. اصفهان بودیم شهرستانی بودیم کوبیدیم اومدیم ملبورن دهانی شدیم. آقا خسته شدیم به خدا! این مسئولین کچان پس!؟! :دی

  6. الهام گفت:

    چه جالب. منم از این ملبورنیها راجع به سیدنی چی ها خیلی خوب نشنیدم!!!
    یه موردی رو که از ملبورن خیلی دوست دارم اینه که خیلی شبیه خارج نیست! بیشتر شبیه یه روستای مدرنه.

    • Ehsan گفت:

      آره خود سیدنی ها هم میگنملبورن بهتره اما ما که قبول نمیکنیم ! استاندارد اینا با ما فرق داره خوب !

  7. جاناتان گفت:

    احسان شاید حست رو درک میکنم. این حس رو فقط تو نداری. هر وقت کسایی رو میبینم که اینجا موفق تر از من هستند فقط به این خاطر که زبانشون با هم فرق داره این حس رو دارم. نمیتونم شکایت کنم چون من هستم که در سرزمین اونها اومدم و خودم رو به چالش کشوندم. اما نمیتونم درک کنم که چرا اونها باید در این سرزمین به دنیا بیان و ما در اون سرزمین.
    اگر بخوایم واقع بین باشیم شاید بیشتر از نود درصد مردم دنیا وضعشون از من رو تو بدتره! کلا مردم دنیا در بدبختی به دنیا میان و در بدبختی میمیرن. حتی ادم های که اینجا که میبینی خونه های شیک دارن بعضی هاشون نافشون رو با رنج بریدن. یک مدلش هم خونه قبلی من بود که زندگیش به نظر ایده ال می اومد اما از خیلی جهت ها خراب بود. اما ا ا ا ا من اینجا ادم هایی رو هم دیدم که انگار زندگیشون یه جورایی ایده ال هست. انگار اصلا مشکلاتی ندارن و همه چیز از اسمون بهشون اهدا شده.
    گاهی فکر میکنم که نود درصد مردم دنیا توی رنج هستند واسه اون درصد کوچیکی که رنجی نمیکشن!
    انگار همینه و کاریش نمیشه کرد!

    • Ehsan گفت:

      آره میفهمم. منم انقدرها خنگ نیستم که کلا آرزو کنم جای یکی دیگه باشم. من با همه بدبختیایی که کشیدم اگه قرار باشه الان انتخاب کنم که از اول به دنیا بیام همون راهی رو که تا امروز اومدم انتخاب میکنم. همون که خودت میگی. وقتی کاریش نمیشه کرد همون کاریش نکنی بهتره !

  8. عمو سجاد گفت:

    كامبيز جون
    اين حسرتم اگه مفسده اي توش نباشه عيب نداره!

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!