نگفتمت نرو

 

اول حرف مردم )

چند وقتیست که فکر میکنم چرا کم مینویسم ! خوب یک دلیلش گرفتاریها و روزمرگیهای زندگی در غربت است. یک قسمتش دلزده شدن از این شرایط روزمره و آدمها و خودم. امروز اما به یک دلیل دیگر رسیدم که به نظرم خیلی مهم بود و تا امروز بهش فکر نکرده بودم و اون هم اینکه هر چه زمان میگذرد آدمهای زیادتر از دوست مجازی و خواننده به دوست واقعی در دنیای حقیقی تبدیل میشوند و هر چه بر این تعداد افزوده میشود من مجبور میشوم بیشتر جلوی خودم را بگیرم و حرفهایی که کمی چالش برانگیز است نزنم. یا اگر میزنم منتظر نگاه های شماتت آمیز دوستان باشم یا اگر هم کسی به روی خودش نیاورد باید نگاه های شماتت بار و حرفهای اطرافیان نزدیک را تحمل کنم که مثلا با این حرفی که زدی فکر نکردی دیگران چه فکری میکنند ؟ واقعیت هم این است که برخی حرفها حرف یک لحظه اند که باید زد و رفت و اتفاقا اینجوری این حرفها ماندگار میشود و قالب درست پیدا میکند و به دل مینشیند. حتی اگر صد درد صد با واقعیت منطبق نباشد. به هر حال این حرفها را زدم که دلیل این کم گفتن و کم نوشتن را با خودم مرور کنم ، هر چند خودم هم از این بابت ناراحتم اما نمیدانم چاره کار چیست.

دوم  خلاقیت میمیرد )

یک بابایی هست که وبلاگی داره به اسم آدمهای نیویورک. توی فیس بوک هم اگه بگردید صفحه اش رو پیدا میکنید. آدم جالبیست و در روز چندین عکس آپلود میکند و جالب تر از عکسهایش از آدمهای معمولی (و گاهی غیر معمولی) کامنتهایش بر عکسهاست. اتفاقا این بابا یک سفری به ایران داشت و همان کار رو در شهرهای مختلف ایران هم انجام داد و نتیجه هم درخشان و استقبال از عکسها کم نظیر بود. حالا اینها رو گفتم که بگم من یه زمانی خیلی قبل تر از اونکه این بابا معروف بشه همین کار رو میکردم. با یه تفاوت. با لنز تله از مردم عادی که مشغول زندگی عادی بودن (بدون اینکه بدونن و از فاصله دور) عکس میگرفتم. قزاقستان که بودم این کار رو شروع کردم و برای عکسها اسم میذاشتم(مثل همین کامنتی که این برادرمون میذاره). اما بعد از مدت کوتاهی همه شروع کردن به اعتراض که این چه کاریه ؟! این کارها یعنی چی ؟ چرا انقدر بی جنبه ای ؟ خارج ندیدی تا حالا ؟ یکی بفهمه چی میگه !؟ خلاصه اینکه اون عکسها نه هرگز منتشر شد و نه اون کار ادامه پیدا کرد. گاهی فکر میکنم اگه فکر “حرف مردم” رو بتونیم از زندگیهامون حذف کنیم زندگی به مراتب دلچسب تر و خلاقانه تر ادامه پیدا میکنه.

سوم من دیوانه )

نگاه من به مسایل اطراف همیشه نگاهی غیر عادی بوده. مثلا یه چیزایی توجهم رو جلب میکنه که برای خیلی ها عادیه اما منو عمیقا به فکر فرو میبره. شاید هم نباید خیلی تو این جزئیات دقیق شد اما من دست خودم نیست. بعضی چیزها یادم نمیره. گاهی یه صحنه یا یه جمله یا یه اتفاق تا ابد تو ذهنم میمونه. اونم با همه جزئیاتش. هند که بودیم هر هفته روزنامه سراسری یک ضمیمه داشت. ضمیمه ای برای همسر یابی که در اون پدر و مادر پسرها و دختر های دم بخت یا بخت برگشته آگهی میدادند و دنبال جفت مناسب برای فرزندشون بودن. نفس این کار به اندازه کافی چندش آور بود اما متن برخی از این آگهی ها به قدری مزخرف و عجیب بود که آدم نمیدانست در آن میانه بخندد یا به حال یک ملت بزرگ بگرید. مثلا در یک آگهی نوشته بود : پدر دختری 28 ساله فارغ التحصیل دکترای یک رشته فنی از یک دانشگاه آمریکایی به دنبال پسری از کاست برهمن (کاست معادل طبقه اجتماعی در هند است و خود این سیستم طبقاتی به اندازه یک کتاب جای ابراز انزجار دارد) با قدی بین فلان و فلان ، با پوست روشن (این برای هندی ها خیلی مهم است !) و با شغل ترجیحا دولتی می باشد. متقاضیان با شماره فلان تماس بگیرند. یا در بعضی آگهی ها حداقل حقوق پسر یا دختر مورد نیاز ذکر شده بود. این اتفاق در آنجا کاملا عادی بود هر چند برای ما عجیب بود. اما چند روز پیش در یک روزنامه محلی در استرالیا مطلبی خوندم از آن دست که باید از کنارش گذشت اما من رو به فکر فرو برد.

مساله خرید و فروش سکس در استرالیا موضوعی قانونیست و بر عکس خیلی کشورهای اروپایی مثل سوئد منعی در موردش وجود ندارد . هر چند محیط زندگی و محتوای رسانه های روزمره به مراتب خانوادگی تر و سالم تر از اکثر نقاط دنیاست. بعضی روزنامه های محلی در سیدنی چند صفحه آخرشان به آگهی های فروش کالاهای جنسی یا فروش سکس اختصاص دارد. هم فروش خدمات جنسی به مردان و هم فروش خدمات جنسی به زنان. یعنی مردان خود فروش هم اینجا وجود دارند. اما دیروز یک آگهی دیدم که وسط آن خنده و سرخوشی اخمهایم را در هم آورد. شاید هم اشکی به گوشه چشم. نمیدانم به حال مردم ، به حال خودم یا به حال مخاطب این آگهی. شاید هم اشکال از من است. این هم متن آگهی :

We fulfill that special niche where ladies appreciate experience – Kissing from lips to toes – Gratifying Pleasure – Erotic Dialogue – Fabulous Fantasy – The art of slow interplay –

Renew confidence relating to medical conditions

Disabled Ladies are welcomed to call

هیچ چیزش برام عجیب یا غیر عادی نبود به جز دو جمله آخرش. نمیدونم. این واقعیتیه که آدم اینجا باهاش کنار میاد. بگذریم.

چهارم رسانه شنیداری و مصرف گرایی )

این روزا خیلی به رادیو گوش میدم. سر کار که میرم یا از سر کار که برمیگردم تو ماشین همش رادیو روشنه. جدیدا استیشن ام رو عوض کردم روی Sydney Mix 106.5 که آهنگهای روز رو پخش میکنه و یه برنامه صبحگاهی داره از ساعت 6 صبح تا 10 که دو تا خانم حدود سی و خورده ای ساله به نامها یومی و سامی اجراش میکنن و در اون از موضوعات بی ارزشی مثل اینکه آیا وقتی میریم لباس زیر بخریم باید امتحانش کنیم یا نه تا بحث های جدی مثل مسایل روز سیاسی یا حتی اتفاقهای شب پیش در برنامه های تلویزیونی حرف میزنن. تو این برنامه ها معمولا کلی مسابقه هم هست و کلی پول مفت در روز میدن به مردم. یه مسابقه هست که سه نفز یه جمله رو میگن و شما باید از رو صداشون حدس بزنی که این سه نفر که آدمهای معروفی هم هستن کی هستن و جایزه اش 25000 دلار بود که یه نفر همین چند روز پیشا برنده شد. حالا آدمهایی که باید حدس میزدین به ترتیب میشل اوباما ، شکیرا و ویکتوریا بکام بودند. یعنی به همین سادگی ! حالا اینهاش مهم نیست. یه اتفاق جالبی که میفته تو اکثر این برنامه های رادیویی اینه که یه قسمت هست برای اعلام وضع ترافیک و گاهی وضع آب و هوا. با توجه به اینکه این قسمت رو همه با دقت گوش میکنن ، اون کسی که مثلا ترافیک رو داره اعلام میکنه باید یه آگهی تجاری هم آخر اعلام وضعیت ترافیک بخونه و چون این بابا باید با همون لحن خبر ترافیک خوندن آگهی رو هم بخونه معمولا شرایط خنده داری پیش میاد که هر روز صبح خنده رو به لبهای من میشونه. مثلا فرض کنید طرف با یه لحن جدی داره میگه چند تا تصادف داریم تو منطقه فلان ، ترافیک روی پل فلان زیاده و بلافاصله بدون مکث و تغییر لحن هر کی از غذای سگ مارک فلان استفاده کرده راضیه. شما هم امتحانش کنین ! یعنی نمیدونم به حال این جامعه مصرفی گریه کنم یا بخندم !

پسنوشت ) فصل سوم تو راهه. اسمش هست “حسرت میخوریم” اگه دوس ندارین ننویسم. فیدبک نمیاد !

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

34 دیدگاه برای “نگفتمت نرو”

  1. شبنم گفت:

    مطمئن باشید که من یکی حتما حتما حتما می خونم .بیشتر وقتا بی نظر می خونم اما می خونم واستفاده می کنم این بار خواستم بنویسم که بدونی ….
    بنویس برادر بنویس که خوب می نویسی…

  2. فردین گفت:

    من هم به شرح ایضا (همونی که شبنم گفت)

  3. mari گفت:

    Man mikhonam hamasho, hamisheh va hame ja.

  4. Joe گفت:

    سلام!
    دقيقاً خيلي از وبلاگ نويسهايي كه اومدن اينطرف، به خاطر همين تبديل شدن دوستان مجازي به حقيقي ديگه نمي نويسن چون متاسفانه ماها يك عادت بدي كه داريم اينه كه همه مون از همديگه هزار جور توقع داريم. براي همين وقتي كه شروع ميكني به نوشتن، بايد همه اين توقع ها رو در نظر بگيري و مجبوري خيلي از چيزهايي كه ميخواي بنويسي رو به خاطر معذوريت ها و پيش نيومدن اين توقع ها و … حذف كني. بعضاً مي بيني كه ديگه اصلاً چيزي براي نوشتن باقي نموند يا اينكه اون چيزي كه باقي موند، در اين حدي نيست كه بشه نوشتش! بدتر از اين، همونطور كه در تيتر دوم اين پستت اضافه كردي، اين اتفاق در زندگي واقعي مون هم مي افته. نميدونم بيشتر ايراني ها اينطور هستند يا اينكه در بين اقوام و مليتهاي ديگه هم اين حالت وجود داره و اون، براي ديگران زندگي كردنه! ميريم فلان چيز رو مي خريم براي خونه مون كه اگر كسي اومد ببينه نه اينكه خودمون ازش لذت ببريم! ماشينمون رو فلان بگيريم كه فلاني اگر ديد فكش بيفته و … خوب بابا پس جاي خودت تو اين زندگي كجاست اونوقت؟ كدوم كار رو واسه خودت داري ميكني!؟ خلاصه كه اگر نه فقط حرف مردم، كه شايد اگر اين “مردم” رو از تو زندگيمون حذف كنيم شايد اوضاعمون بهتر بشه.
    تيتر سه و چهارت رو چيزي ندارم بگم، بهتره بهش فكر نكني زياد. فكر مردم رو نكن برادر! اون بقيه فصل ها رو هم بنويس لذت ببريم.

    • Ehsan گفت:

      والا سعی میکنم نکنم. ولی جاهاییش که دیگه فقط به خودم مربوط نیست رو نمیتونم کاریش کنم. میفهمی که ! خودتم درد کشیده ای میدونم. آدم از یه طرف دوست داره دوستان جدید پیدا کنه. این آدمهای باارزش رو از نزدیک ببینه (خودمو نمیگما ! اشتباه نشه) از اون طرف وقتی یکی میاد میبینتت به همون میزان دست و بالت بسته میشه و تصورات یارو کلا به هم میریزه. بعضی وقتها فکر میکنم کاش همیشه مثل اون اول که تصمیم گرفتم گمنام بمونم ، گمنام میموندم !
      خلاصه که دشواری زیاده !

  5. محمد گفت:

    حالا چرا خودتو لوس می کنی که بنویسم یا ننویسم. 😉 من که همیشه می خونم و تقریباً همیشه هم کامنت می زارم. اما به نطرم باید بنویسی واسه اینکه نوشته باشی نه اینکه حتماً خونده بشه. یکی از دلایل وبلاگ نویسی هم همینه. اینطوری اگه فیدبک کم بشه هم مشکلی پیش نمیاد.
    اما در مورد مطلبت. به نظر من تا اونجاییکه ممکنه باید به کاری که فکر می کنی درسته ادامه بدی و نه اینکه ببینی مردم چی می گن. اون قضیه عکس گرفتن هم ایده جالبی بود. گشتم صفحه اون بابایی رو که گفتی پیدا کردم. وگرنه توکه لینکش رو نمی زاری.
    شاد، پیروز و با خلاقیت باشی.

    • Ehsan گفت:

      عزیزم من هیچوقت ننوشتم که کسی بخونه. این به این معنی نیست که برام مهم نیست خونده بشم یا نشم. مسلمه که آدمها اگه حرفی دارن دوست دارن دیگران حرفشون رو بشنون. نظر بدن ، بحث کنن. در مورد نوشتن یا ننوشتن منظور من اون چهار قسنتی “چهار فصل” بود نه اینکه کلا بنویسم یا ننویسم. در مورد هیومنز آو نیویورک گفتم لذت کشفش رو به خودتون واگذار کنم ! فدای تو.

  6. احمدرضا گفت:

    م هم مشتری اون فکرای در هم و برهمتم. اصلا عجیب هم ذات پنداری دارم باهات. بعضی وقتها میگم یه خره دیگه شبیه من پیدا شده. خودمونی بود ببخشید

  7. افسانه گفت:

    احسان من خیلی نوشته هاتو دوست دارم کاملا ازت راضیم. بیشتر چیزایی که نوشتی حرفای دل منم هست.حالم گرفته شد میگی تحت تاثیر اطرافیان قرار گرفتی.حق داری ماها مردمی هستیم که حس همدیگرو سرکوب میکنیم این یه مدل زور گوییه که من تو خون ایرانیا میبینم.
    در مورد آگهیها به خدا کیف میکنم از این ملت. واقعیت اینه که این تمایلاتی که به نظر اکثر آدما مسخره میاد وجود داره و اونا با این کار جامعه شونو برای بقیه سالم نگه میدارن.تو خبرای اینجا میخونیم که دیگه تجاوز به روز روشن وسط خیابونای شلوغ شهر(تو ماشین) کشیده شده مثل میدون فاطمی.

    • Ehsan گفت:

      ببین من هم مخالفتی با این آگهی ها ندارم. اما مساله این آگهی آخریه این بود که آدم نمیدونست دلش برای کدوم طرف ماجرا بسوزه ! یعنی یه معادله باخت باخت در این جامعه جاریه که میشه برد برد هم تعبیرش کرد ولی واقعیته و واقعیت تلخیه. مرسی که دنبال میکنید.

  8. rahamishavam گفت:

    چطوری احسان؟ خوبی؟ می خونمت ولی از گودر بخواطر همین نمی تونم کامنت بزارم! بنویس داداش! بنویس که خوبه می خونیم 😉

    • Ehsan گفت:

      من هم میخونمت ولی نه از طریق گودر. اما کامنت نمیذارم که احساسمو درک کنی. خوشم میاد که انقدر وقت میذاری و زود زود آپ میکنی. من کم میارم تو خوندنشون. واقعا جای تقدیر و تشکر داره. شما خوبی ؟ کی میای دباره ایشالا ؟ دو نفری بیاین این دفعه ؟ یا سه نفری. هر جور راحتی.

      • rahamishavam گفت:

        :)))) فک کنم زیادی پس تند تند مینویسم…نفر سومی که در کار نیست، تهش در بهترین حالت دوتایی میایم..چه میدونم..یه سری ویزا نمی گیرن ناراحتن یه سری هم مثل ما می گیرن نمیدونن چیکارش کنن! خالا شاید اول سال بعد بیام

        • Ehsan گفت:

          بیا دیگه. یه ذره دیگه بمونی دیگه نمیتونی بیای. قول میدم بهت. آدم باید یه دفعه بکنه.

  9. sima گفت:

    مثل همیشه زیبا نوشتید.من همیشه وقتی به اخرش میرسم حسرت میخورم چرا تموم شدمثل سریالهای زمان بچهگیامون که باید تا هفته ی بعد صبر می کردیم.

    • Ehsan گفت:

      نه بابا . بی خیال دیگه انقدر ها هم خوب نیستم من. به خدا اگه دست خودم بود روزی سه وعده دوس داشتم بنویسم. ما کلا نسل انتظاریم ! به قرعان !
      یاد کارتون نیک و نیکو افتادم که تنها دلخوشیه آخر هفته هامون بود ! چه نسله جزقاله ای بودیم ما !

  10. بنویس خودتو لوس نکن . یه نویسنده هیچ وقت فکر نمیکنه اینیکه مینویسم چند نفر میخونن . مینویسه تا بمونه و اونایی که حال میکنن بخونن . حالا……. ما هم داریم حال میکنیم دیگه .

    • Ehsan گفت:

      حالا ما که ادعای نویسنده ای نداریم ! راس میگی شاید من هم مثل ون گوگ که در زمان خودش هیچکی تحویلش نمیگرفت بعد از مرگم معروف و مشهور شدم ! فکر اینجاشو نکرده بودم !

  11. Arash گفت:

    Bebakhsh keyboard e farsi nadaram
    Faghat mikhastam begam shayad age be janbehaye honari zendegit ham tavajoh koni yekam jedi tar be neveshtan va ya har honare digee fekr koni zendegit oontori mishe ke doost dari.
    In rohiate to kheyli honarie.jedi migam
    🙂

    • Ehsan گفت:

      خواهش میکنم دادش ! شما اصلا به یونانی بنویس !
      جنبه هنری ؟ شیب ؟ سطح شیب دار ؟
      میشه مطلب رو باز کنی ؟
      آقا فک کنم آدرس رو اشتباه اومدی شما. زنگ طبقه سوم رو بزنین قربان.اینجا آرایشگاهه !

  12. آرزو گفت:

    من نوشته هاي شما رو دوست دارم. منتظر ادامه آن هستم.
    ممنون

    • Ehsan گفت:

      مرسی. من خودم هم مشتاقانه منظر ادامش هستم ! باور نمیکنی ؟ به امام زاده بیژن قسم.

  13. شايسته گفت:

    برادر، فراموش نكن كه ما داريم مي ريم يا رفتيم تو يه سرزمين ازاد تا خود سانسوري نكنيم نه اينكه همين شرع و عرف و از اينجا برداريم كول كنيم هرجا كه مي ريم.
    راحت باش و بنويس. هر كي مي خواد برنجه مهم نيست. مهم اينه كه تو افكارت رو تو اون لحظه خالي كردي تو صفحه كاغذ يا وب يا هرچيز ديگه اي. درضمن من هم هميشه نوشته هات رو مي خونم هيچ چيزي توش نيست كه كسي رو بخواد ناراحت كنه. همه واقعيته زندگيه. پس ازادانه و بدون خود سانسوري بنويس كه ما هواتو داريم.

    • Ehsan گفت:

      والا ما با این سیستم بزرگ شدیم دیگه. چاره چیه. راحتم من البته. ولی خوب حرف و احساس اطرافیان برام مهمه دیگه. چی کار کنم ! آقا اصلا از این به بعد من یکی دیگه ام ! من اونی که در واقعیت میشناسین نیستم. باشه ؟

      • ماندگار گفت:

        سلام احسان جان!
        آقا خودت اومدی تو فصل اول و دوم میگی امان از حرف مردم بعد دوباره تو نظرات بچه ها میگی واسه خاطر دل این و اون مجبوری خودتو سانسور کنی؟
        خب نکن برادر من!
        نکن دلبندم!
        حالا من هرچی میگم نکن شما باز میای میکنی!
        نکنه حتما باید یه وبلاگ راه بندازم برات قصه ی ملانصرالدین و خرش رو بنویسم که از شر حرفای مردم یه بار خودش سوار خرش بود یه بار خرشو سوار خودش میکرد و الی آخر…؟!
        قربون شکل ماهت گوش نکن به حرف مردم!
        بببینم چیکار میکنیااااا!
        من دارم عقب گرد میزنم مطلبای قدیم ترت رو میخونم و نظر میدم!

  14. بهار گفت:

    همکار از وقتی رفتی این سایته نمیفهمم کی آپدیت میکنی این چه وضعیه آخه!
    به نظرم یکی دیگه از دلایلی که باعث میشه وبلاگ نویسای مدل شما کم بنویسن بالا رفتن توقع بقیس. یعنی اولاش آدم فقط واسه دل خودش مینویسه کم کم میبینه کسانی دورش رو گرفتن و به مطالبش علاقه نشون میدن . این قضیه اونو خیلی خوشحال میکنه حالا هم دوست داره مخاطباش رو نگه داره و هم دوست داره واسه دل خودش بنویسه. و در عین حال باید مراقب باشه و حرفی برای گفتن هم داشته باشه. واسه همین آپدیت ها هی دیرتر و دیرتر میشه همونطور که جرات و علاقه واسه نوشتن هی کمتر و کمتر میشه.

  15. عمو سجاد گفت:

    كامبيز جون باز كمنيست بازيت گل كرد
    بگم؟ بگم؟

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!