چهار فصل

فصل دوم : فراموش میکنیم

همه ما فراموش میکنیم. فراموش میکنیم کجا بودبم. فراموش میکنیم کجا هستیم. اصلا فراموشی بخشی از وجود ماست. میگن انسان فراموشکاره. اگه فراموش نمیکردیم دنیا خیلی زشت و وحشتناک میشد. اگه خوبی های آدمها یادمون میموند ، اگه بدیهای آدما یادمون میموند ، دنیا خیلی یکنواخت میشد. آدم همیشه عاشق اولین عشقش میموند و یه گله دشمن خونی داشت !

محمدرضا سیزده ساله که اینجاست. سیزده ساله که ایرانو بوسیده و گذاشته کنار. یه جورایی فراموش کرده که ایرانیه و از کجا اومده. بدبختانه هر چقدرکه ما ملت خاورمیانه با لهجه غلیظ اوزی هم حرف بزنیم و جد اندر جدمون هم با جویلا گیلارد و کمپل نیومن شام و نهار بخورن ، همین که قیافمون رو ببینن فوق فوقش فکر میکنن یونانی هستیم یا کلمبیا ! قسمت خوبش هم اینه که اسم کشورمون رو یه جوری میگیم که فکر میکنن یه جزیره ای از جزایر دریای کارائیبه ! پرشیا ! یه چیزی تو مایه های کاستاریکا یا پورتوریکو !

خلاصه که محمدرضای ما با ملیت پرشیایی اش و لهجه پرشیایی ترش سه سال اول را از این کمپ به اون کمپ آواره بود تا اواخر سومین سال تونست پاشو به خاک قهرمان پرور سیدنی بذاره. ساختمونا همونی بود که فکرشو میکرد. تو این چند سال فقط دو سه بار توی ماشین از کنارشون رد شده بود. اونم وقتی مسیر طولانی کمپ تا دادگاه فدرال رو میرفت تا شاید دل قاضی پرونده به رحم بیاد و باور کنه پرشیا همون ایرانه ! همونجا که وقتی اسمشو میشنوی فکر می کنی هر روز تو آسمونش پر از خمپاره و موشکه و رو زمینش پر از مین ضد نفر و بمب های کنار جاده ای ! آخه لامصب چطور حالا که موقع رای دادن به پرونده ما رسید فهمیدی اونجا مملو از گل و بلبله ! همه چی هم  آرومه !

سیزده سال گذشته بود و محمدرضا خیلی چیزها رو فراموش کرده بود.فراموش کرده بود روزی که میخواست بره ترمینال تا با اتوبوس بره فرودگاه تا از اونجا بره اندونزی چون نمیخواست اشکهای مادرش و بغض پدرش رو ببینه صبح خیلی زود راه افتاده بود. ساعت چهار صبح از کوچه های خاموش و گاهگلی یزد رد شده بود و تو راه نفسهای عمیق کشیده بود تا بوی این خاک رو یادش بمونه. از کنار در آبی خونه” راضیه”  که رد شده بود چند ثانیه ایستاده بود. همه چراغها خاموش بودن .به راضیه نگفته بود که داره میره. اگه میفهمید نمیذاشت بره. همه دوستاش میگفتن زن و بچه آدمو زمین گیر میکنه ! نباید زمینگیر میشد. باید به همه ثابت میکرد که حرفاش خواب و خیال نبوده.

 چهار سال پیش راضیه رو اولین بار تو راه مدرسه دیده بود. آخرین روز مدرسه بود. آخرین امتحان رو داده بودند. بعضی ها کتابهاشون رو پاره پاره میکردن و تو جوب میریختن. بعضی ها هم کتاب ها رو با ولع خاصی آتیش زده بودن. البته بعد از اینکه صفحه اول و دومش رو که اسم خدا و عکس امام داشت رو جدا کرده بودن و یه جای دیگه سر به نیستش کرده بودن. اون زمان محمدرضا هم مثل خیلی از همکلاسیهاش فکر میکرد اگه اسم خدا آتیش بگیره ممکنه خدا خشمش بگیره و امسال معدلش کم بشه. راضیه سرش پایین بود که محمدرضا سر راهش رو گرفت. نه اینکه دختر سر به زیری باشه.اما عادت نداشت توی چشم آدمهای روبرو نگاه کنه. راهشو کج کرد و سعی کرد خودش رو به نفهمیدن بزنه که محمدرضا بلند صداش زد :”راضیه”

چهار سال مثل برق و باد گذشته بود. همیشه قرار این بود سال آخر با هم درس بخونن که بتونن برن دانشگاه. این بزرگترین آرزوی راضیه بود. اینکه بتونه با محمدرضا یه دانشگاه بره. تا بتونه تو چمنهای جلوی دانشکده علوم چند ساعت بشینه و تو چشمای محمدرضازل بزنه بدون ترس از اینکه یه موتوری بیاد وایسته و سین جیمشون کنه. محمدرضا اما تمام آرزوش این بود که پاشو از این خاک بذاره بیرون. دلش اینجا نبود. مخصوصا از وقتی دایی کوچیکه رفته بود فیلیپین و کار و کاسبیش گرفته بود. کسی نمیدونست کار و کاسبی دایی کوچیکه تو فیلیپین چیه اما هر چی بود انگار پول خوبی توش بود. چون هر سال یه پولی میفرستاد و اینجا براش زمین و خونه میخریدن.

حالا محمدرضا بعداز سیزده سال یه شرکت کوچیک داره که کارهای تعمیرات ساختمانی انجام میده. رنگ و نقاشی ، نصب دیوار و در و پنجره. اوضاع اقتصادی استرالیا این روزها خیلی خوب نیست و کار و بار محمدرضا هم خیلی تعریفی نداره. استیو که شریک محمدرضاست چند بار بهش پیشنهاد کرده که اعلام ورشکستگی کنن تا دولت از خیر مالیات تل انبار شده این مدت بگذره اما محمدرضا میترسه.

کار روزانه محمدرضا اینه که هر روز بعد از کار روزانه بره خونه و خودشو تر و تازه کنه. بعد با قطار بره تا کینگزکراس و بشینه توی یه کلاب که از ساعت یازده به بعد برنامه داره. یه دختر ارمنی اونجا میرقصه.  یه دختر ارمنی که خیلی شبیه “راضیه” ست. کار محمدرضا این شده که بره بشینه اونجا و قلپ قلپ آبجو درفت وی بی  بده پایین و خیره بشه به لرزشهای بدن دخترک. خیلی ها هستن که مثل محمدرضا هر شب میان اونجا و میشینن تا نصفه شب به تماشای رقص. همشون یه چیزی  گم کردن. گم کردن و هر کاری میکنن نمیتونن فراموش کنن.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

31 دیدگاه برای “چهار فصل”

  1. شبنم گفت:

    نوشته ات خیلی حسی بود … راست می گی فراموشی شکلی از آزادیست.

  2. mari گفت:

    adam baad az khondane in matlab delesh mikhad khodkoshi koneh, vali kheili aali bod mesle hamisheh

  3. ali گفت:

    سلام. من هم با تاخیر زیاد از بلاگفا اسباب کشی‌ کردم.

  4. آرش گفت:

    نظر نمی دم در مورد محمدرضا و داستانش چون نمی خوام قضاوت کنم.
    می دونی از اون متن هایی بود که من باش رابطه برقرار نکردم. بیش از حد احساسی بود.

  5. آرش گفت:

    البته ما یادم رفت بنویسم.
    ارادتمندیم

  6. کامران گفت:

    سلام..مخلصیم….دلمون درد اومد…اینجا هم هی زلزله میاد احسان جون…من میترسم……

  7. آرزو گفت:

    اين نوشته ي شما را خيلي دوست داشتم. همه ي ما يک گمشده در زندگي داريم و چه تلخ هست اگر اين گمشده با ميل خودمان از دست رفته باشه!
    اين خيلي سخته. اين که هر روز بجنگي که آيا درست بود يا نه؟ هر روز و هر روز!
    در ضمن وبلاگ بسيار خوبي داريد. ممنون

    • Ehsan گفت:

      ممنونم. درسته همه ما یه گمشده داریم. همین جنگیدنه زندگی رو مشکل میکنه. به نظر من ما که اینجاییم هم هر روز درگیراین جنگ درونی هستیم. این خیلی دردناکه که آدم از اول جوونی تا آخر عمر درگیره این جنگ داخلی باشه !

  8. امیر گفت:

    الان توی کافی نت دانشگاه نشستم و اینو خوندم
    لا مصب اشک تو چشمام حلقه زد
    مخصوصا اون قسمتش که صبح گاه از خونه زد بیرون

    • Ehsan گفت:

      والا نمیخواستم خیلی سوزناک بشه.هر چند همه اینها با الهام از واقعیته اما من خودم یه تغییرهایی میدم واقعیت رو که خوندنش جالبتر شه ! خلاصه که نمیخواستیم ناراحت شین.

  9. افسانه گفت:

    احسان درسته که نمیخواستی ما اذیت شیم ولی شدیم!اما خبر خوب واست اینه که این اذیت شدن زیاد طول نکشید چون میدونی من فلسفه زندگیم اینه که سختیها همیشه همراه ما هستن و سعی میکنم به آغوش بکشمشون.این سناریویی که دادی ممکنه دقیقا آینده من باشه ولی من آمادش هستم و قبولش میکنم اگه نتونستم به بهترش برسم.دلیلش اینه که اینجا کمبودهایی دارم که اگه قرار به موندن باشه ترجیح میدم بمیرم.شاید تو با این همه قدرت درک بالایی که داری (و باعث میشی بعضی وقتا کیف کنم) حتی تصورش رو هم نتونی بکنی.از راضیه که گفتی یاد آرزوی بزرگ خودم افتادم که اینه که بعد از خروج از در خونه فقط یک دقیقه راحت باشم قبل از اینکه اولین جفت چشمهای هیز روم فوکوس کنه!

    • Ehsan گفت:

      امیدوارم که هیچوقت وقتی به عقب نگاه میکنی حسرت نخوری. اتفاقا پست بعدی راجع به حسرته. من کاملا درک میکنم. خودم تو این شرایط بودم. پس فکر نکن که نفسم از جای گرم در میاد. امیدوارم که شما تو غربت لحظه های بهتری رو تجربه کنی. این کاملا به درونیات آدمها برمیگرده تا فضای جامعه.

  10. دامون گفت:

    بابا… “کیشلوفسکی وردپرس” بابا.. تعلیق بابا اینکاره . دوست داشتم نوشتتو .
    از این محمد رضا ها زیادن دور و برمون . کاشکی بیشتر از حال و حس الانش مینوشتی ، از حرفهایی که در مورد ایران و استرالیا میزنه ، از اینکه ته دلش دوست داره کجا باشه الان از اینکه چرا اونجا نیست …

    • Ehsan گفت:

      مهندس شما که خودت رومن پولانسکی ورد پرسی داداش (البته غیر از بحث اخلاقی اخیرش !!!) اما در مورد محمدرضا میخواستم بنویسم بیشتر ولی از یه حدی بیشتر بشه فک میکنم حوصله ملت سر میره.

  11. علی گفت:

    به چه چیزایی فکر می کنیا 😐 بابا برو حالشو ببر اینجوری مینویسی آدم حس می کنه یه چیزی دستی هم باید بهت بدیم.
    کلا خیلی دپرسی.

    • Ehsan گفت:

      والا نمیدونم چرا اینو میگی. من واسه دل خودم مینویسم. به کسی بدهکاری یا از کسی طلبکاری ندارم. هر کس میخونه شریک لحظه هام میشه و هر کس هم کامنت میذاره ما رو از نظراتش محروم نکرده و این باعث خوشحالیه.

  12. علی گفت:

    کلا هرزه ای به نام گذشته و عفریته ای به نام آینده هست که زندگی آدم هارو خراب می کنه

  13. جاناتان گفت:

    احسان قلمت بسیار زیباست. و حرفت همیشه حرف این روزهای من هست! انگار حرف این روزهای همه مون یکی هست نه؟ حرف این روزهام….

  14. از وقتی از بلاگفا رفتی کمتر میخونمت . نه اینکه فراموشت کرده باشم ولی سرم خیلی شلوغه . بازم نوشته هات زیبا و خاطره آفرینه . خسته نباشی .
    مارو هم اد کن تو لیستت بزرگوار

    • Ehsan گفت:

      ممنون مهندس. کم سعادتی ما بوده. ما رفتیم این همه هزینه کردیم دامین جدا گرفتیم که فیلتر هم نباشه تو ایران که شما رو از دست ندیم !
      اد هم انجام شد با اجازتون.

  15. عمو سجاد گفت:

    جلل الخالق!
    نمي دونستم اينو

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!