چهار فصل

فصل اول : تغییر میکنیم …

چند وقت پیش فیلمی دیدم درباره سرگذشت و راه و روش زندگی نویسنده فقید بانو سیمین دانشور. با همه انتقاداتی که درباره نگاه او به پدیده های سیاسی ایران وجود دارد فکر میکنم کسی نیست که ناراحت از فقدان او نباشد و کسی نیست که آثار فاخرش را تحسین نکند. بودن سیمین دانشور در مدت بیست سال کنار جلال آل احمد باعث شده که این دو  نفر همیشه در سایه هم دیگر دیده شوند و نقاط ضعف و قوت آنها در کنار هم دیده شود. از آنجا که شخصیت جلال در طول زمان دچار تحولات متعدد و شدیدی شد و به تنهایی میشود نگاه جلال به دنیا را نمونه و آینه کامل تغییر پذیری دید آدمی در بستر زمان دانست گفتم در آغاز این حرف بد نیست دقایقی یادش بیفتیم !

  آشنایی من و سیمین اما به پیشتر از اینها بر می گردد. زمانی که پدر و مادرم اولین بار در کلاسهای خانم  دکتر دانشور درس تاریخ هنر معاصر میخوانند و به جای گوش دادن به سیر تحول هنر از مدرنیسم به پست مدرنیزم نامه های فدایت شوم رد و بدل میکردند و این گوشه موشه ها یک نیم نگاهی هم به خلق و طبقه زحمتکشان و این حرفها هم داشتند !

یک روز در ایام نوجوانی شنیدم که مادرم (سر موضوعی که خاطرم نیست چه بود)  به دوستی میگفت “سیمین دانشور آدم جالبی نبود ! همیشه دامن کوتاه میپوشید و موقع درس دادن روی میز مینشست ! پیرزن خجالت نمیکشید با اون سن و سال رژ لب قرمزززززز میزد”  و این قرمزش را چنان میکشید که من یاد شعر “قرمزی لبای تو تو هیچ مداد رنگی نیست” ابی میفتادم.

 راستش در آن ایام نوجوانی ما آهنگ گوش کردن مثل این روزها نبود که یک اسم سرچ کنی در اینترنت و کلیه آلبومهای طرف را از زمان زایشگاه تا لحظه مرگ جلویت ردیف کند. با هزار بدبختی ما یک آلبوم کامل از مثلا آقای ابی پیدا میکردیم که کیفیت درست و حسابی هم داشته باشه  ! یادمه  زمانی که آلبوم “به بچه هامون چی بگیم” از داریوش تازه در اومده بود یک روز سر صف ما رو به ردیف کردن و آقای ناظم آمد و یک ربع درباره آهنگهای لس آنجلسی سخخنرانی کرد و تاثیرات مخربی که این آهنگها بر جسم و روح جوانان میگذارد ! بعد اعلام کرد که نوار یک نوار از کیف یکی از بچه ها پیدا کرده اند که یک خواننده معلوم الحال در آن میگوید “به بچه هامون چی بگیم ؟” خوب تو غلط کردی از این کشور رفتی و به ملت و امامت خیانت کردی ! حالا چشات کور بچه هاتم معتاد و بدبخت میشن !

خلاصه اون همکلاسی معصوم ما رو از مدرسه اخراج کردن ! چون مدرسه ما یک مدرسه مذهبی و شاخص بود و داشتن چنین ابزار جرمی مثل نوار و فیلم مثل توهین به حضرت امام تلقی میشد !

آقای ناظم البته درست میگفت ! بعد از آن اتفاق ما به سخنان گهر بار ایشون گوش نکردیم و سالها  آهنگهای سیاوش قمیشی در روح و جسم ما تاثیرات دائمی گذاشت. انقدر دامنه این تاثیرات زیاد بود که من هنوز فکر میکنم درصد بزرگی از نسل من تحت تاثیر این آهنگها بودند.

گاهی وقتها فکر میکنم ما آدمها چطور انقدر تغییر میکنیم. گاهی سریع و گاهی دیر اما گاهی دامنه این تغییرات انقدر بلند و بزرگ است که هر کسی را عمیقا به فکر فرو میبرد و در حالی که یک دستی زیر چانه گذاشته ایم نا خود آگاه چشمانمان را گرد میکنیم و میگوییم عجب !!!

نمیدونم این داستان را قبلا براتون تعریف کردم یا نه (فکر کنم کردم!) که زمانی خیلی قدیمترها ما قرار بود با خانواده به یک جایی مثل استرالیا مهاجرت کنیم. آن زمان  مامان ما خیلی دودل بود و اینها. یکی از استرسهای عمده اش هم تربیت ما بچه ها در اون محیط و فرهنگ بود.

یک روز شنیدم که برای یک نفر با شدت تعریف میکرد که دکتر فلانی که پزشک معروف و حاذقی بوده با منت و اصرار بیمارستانهایی در آمریکا (جالبه که بیشتر ایرانی هایی که از ایران میروند  یک نفر در خارج از ایران التماسشان میکند !!!) به آنجا میرود و روز سومی که نامبرده در منزل مسکونیشان ساکن بوده پسر همسایه به در منزلشان می آید و ضمن خوش آمد گویی به خانواده دکتر به دختر نوجوان آقای دکتر پیشنهاد میکند که فردا با هم به استخر بروند ! آقای دکتر فرهیخته داستان هم ضمن منع دختر از این عمل قبیحه فردا برای خود و کل خانواده بلیت برگشت یکطرفه به ایران میگیرد و قید زندگی در دیار غربت را میزند و مامان ما چنان از این واقعه اسفبار فکت می آورد که یعنی اگر ما رفتیم استرالیا و در بدو ورود پسر همسایه آمد و خواست با دختر ما استخر برود (که در آن زمان این عمل معادل ازاله بکارت تلقی میشد !) چه خاکی بر سرمان کنیم ! تازه کسی هم که منت ما را آن طرف نمیکشد ! در آن هنگام من  باور عمیق داشتم که اگر در استرالیا بخواهد با خواهر من استخر برود باید از روی جنازه من رد بشود.

اینطور شد که ما مجبور شدیم بعد از بیست و اندی سال کار نا تمام والدین را تمام کنیم و در ابتدای لاج پرونده چون دختری نداشتیم نگرانی هم از بابت ازاله بکارت ایشان در اثر استخر رفتن وجود نداشت. نمیدانم اثر خوردن گوشت خوک و غیر حلال است که این قدر بی غیرت شده ام یا آدمها بر اثر مرور زمان تغییر میکنند اما هر چه هست ارزشهای من هر در طول دوران عوض شده اند و امروز فکر میکنم اگر روزی دختر داشته باشم چطور باید برای داشتن یک زندگی جنسی سالم و طبیعی آموزشش بدهم.

همزمان با این تغییرات خود ما نسلهای قبل و بعد از ما هم تغییر کردند. مثلا کارها و حرفهایی که در دوران جوانی ما در ردیف قتل عمد قرار داشت امروز خیلی عادی و معمولی شده. گاهی دلیل این تغییرات رو درک نمیکنم اما میفهمم وقتی چند نسل به یکباره باورهایشان عوض میشود عامل عامل مهمیست. پر زور است. پر قدرت است و از همه مهمتر راه فراری از آن نیست. اینکه بمانیم و به فکر حفظ فکرهای دیروز باشیم جز عقب ماندن از قافله چیزی نصیبمان نمیشود. اینکه در فکر توجیه گذشته هم باشیم یک راه فرار است. به نظر من از این مساله فراری نیست.

اینجوری می شود که یک ملتی که زمانی گلویش را جر میداد برای احقاق حق خورده شده اش منتخب مردمی اش میشود “زنی مملوو از تناقض” مثل ارمیا در شبکه من و تو. مردمی که روزی سیمین دانشورش به دستبوسی زندانبان مردمش میرود و چریک آزادی خلقش از کوتاهی دامن سیمین گله میکند !

ما مردمی هستیم که به قول ناصرالدین شاه همه چیزمان مثل همه چیزمان است و هیچ چیزمان هم به در نمیخورد !

اینجوری می شود که یک مراسم سیزده به در در سیدنی میشود درسری که پای پلیس بهش باز میشود و در مراسم سال تحویل عید نوروزش چاقو کشی میشود.

پایان فصل اول

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

19 دیدگاه برای “چهار فصل”

  1. محمد گفت:

    تغییر افکار در خیلی از موارد به خواست خود فرد بستگی داره و اینکه فرد آماده پذیرش افکار جدید و تغییر در خودش و افکارش هست یا نه. هستند خیلی ها از جمله ایرانی های مقیم خارج که همچنان با افکار سابق و به سبک و سیاق زندگی در ایران زندگی می کنند و تمایلی هم به تغییر شیوه و فکر ندارند. اینه که بعضی ها به این دلیل از ایران می رن که با جامعه ایران نمی تونن کنار بیان و اونور هم ترجیح می دن با ایرانی های کم تری ارتباط داشته باشن.

    • Ehsan گفت:

      حرفت درسته و این البته یه واقعیت تلخه. نمیدونم کس میخواد درست بشه/ آیا اصلا میشه که درست بشه ؟ اگه درست نشه که چه فایده اگر وضع سیاسی ملکت بهتر بشه. خوب مردم که تو استرالیا همین بلا رو سر هم میارن تو ایران هر حکومتی رو کار باشه هم که همینن ! خلاصه داغونم. له له

  2. وحید گفت:

    سلام
    عید و سال نوی شما مبارک
    حالا داستان این سیزده بدر امت شهید پرور سیدنی نشین چی بوده؟

    • Ehsan گفت:

      سال نوی شمام مبارک. هیچی بابا. اینجا که هر سال بساطه. حالا ما که کلا دیگه این پارتی هی ایرانی رو کلا تحریم کردیم. آدم با دوستاش خوش باشه بهتره.

  3. رومینا گفت:

    کل داستان هایی که گفتید قبول فقط الان از فضولی دارم میمیرم که بدونم داستان این خط اخری رو که نوشته بودید چی بوده؟
    حدس میزنم که شبه چریکهای آزادی خلق که فرمودید هنر پیشه های اصلی چاقو کشی در زمان سال تحویل بوده اند نه؟
    ولی خودمونیم ها عجب مدرسه ی سفت و سختی شما رو فرستاده بودن چه قدر میتونسته سخت باشه که شما اینقدر بخواین تمام اموزش هایی که در خانواده و یا مدرسه دیده بودید رو در مقام قضاوت بزارید و بتونید درک به این عمیقی از دیگاه مذهبی سنتی(خانواده) و شاید هم مدرنش (ارمیا ) به دست بیارید.
    راستش من در خانواده ای متفاوت با شما ( از نظر عقاید مذهبی) بزرگ شدم ولی با تمام فضای بازی که برام وجود داشت باز هم هنوز میبینم که والدینمون و حتی کسانی که مسولیت اموزش های دینی و اخلاقی در مدارس به ما داشتند چه قدر دربند عقایدی بودند و هستند که میتونند یه بار فقط یه بار با عقلشون (البته اگر داشته باشن) با درایت کامل بدون جبهه گیری مذهبی فکر کنن و ببینین آیا اینی که بهش اعتقاد دارند درست هست یا فقط از گذشته بهشون ارث رسیده.
    نمونه خیلی ساده اش همین بحث دیروز من با خاله ام بود. (توضیح مهمش اینه که خاله من تحصیل کرده است و سالها به بچه های مردم درس دینی قران و فارسی میداده یه چیزی شبیه همون معلم یا ناظم مدرسه ی شما)
    داستان از این قراره که یه بنده خدایی (از اشنایان)به علت سرطان کبد درگذشت و خاله ی بنده به علت تعصبات مذهبی اش و البته ثوابش برای ایشان نماز شب اول قبر خواند در صحبتی که با خاله داشتم ایشون متوجه شدن که متوفا فردای شبی که خاله جان نماز خوندن دفن شده پس خاله به این نتیجه رسید که باید به خاطر اینکه شب اول قبر درست همان شبی هست که متوفا دفن شدن (در قبر رفته) باید دوباره امشب نماز بخواند.
    از اینجا بود که بحث من و ایشون شروع شد به خاله گفتم شما اخه اونهایی که در اتش میسوزن و یا مثلا در دریا ناپدید میشن که دیگه جنازه ای نمیمونه که در قبر بشه پس معنی اش اینه که شب اول قبر ندارن؟ تازه فرض کنید که طرف تو قطب بمیره بعدش باید احتمالا صبر کنن تا چند ماه بگذره هوا کاملا تاریک بشه بعد بشه براش نماز شب اول قبر خواند.
    هرچی من گفتم خاله جان منظور اینه که گناهانی که کرده باعث ازا رورحش میشن و این نماز رو میخونن که به متوفی کمک بشه که در ارامش باشه گفت که نه منظور تاریکی شب اول قبر و برای اینکه دیگه من حرفی هم نزنم اخرش گفت که این از امامان به ما رسیده و جای بحث هم نیست.
    مهمترین قسمت این داستان بی مزه اینه که واقعا دلم برای اون بچه هایی که تا همین یکسال پیش نزد خاله بنده درس میخوندن میسوزه خدا میدونه که چقدر از این نوع اعتقادات (یک قرانی اش ) رو به زور به نام امام و پیغمبر به خورد این بچه ها داده
    ببخشید من زیاد داستان گفتم اگر هم صلاح میدونید منتشرش نکنید فقط میخواستم بگم که خیلی کار سختی انجام دادید که تونستید راه درست فکر کردن رو با توجه به محیطی که درش بزرگ شدید پیدا کنید

    یه نکته دیگه : در سر در بعضی ساختمان های اداری بهشت زهرا به چند دعا که با حروف بزرگ کاشی کاری شده بود توجه ام جلب شد. (خدایا تاریکی قبر را برای من روشن گردان) یا یه چیزی تو این مایه ها. تا اینو خوندم فکر کردم که خوب اگر ما مثل خیلی از ادیان دیگه به جای دفن کردن سوزانده میشدیم این دعا به چه شکلی تغییر میکرد
    بعدش هم یه دفعه وسط دفن این بنده خدا زدم زیر خنده که همسرم با تعجب بهم نگاه کرد مجبور شدم که به زور خودم روکنترل کنم تا بعدش تو راه برگشت براش تعریف کنم که فکر کردم میتونست جمله اینجوری بشه که خدایا اتش کوره ی مرده سوزی رو برایم شبیه اسپیلت و نسیم بهاری گردان.

    میدونم اخرش هم جام وسط جهنمه (:

    • Ehsan گفت:

      در مورد خانواده اشتباه متوجه شدید. من اتفاقا در خانواده کاملا ضد سنتی و ضد مذهبی بزرگ شدم. اما در دوران مدرسه امام جماعت مسجد مدرسه بودم. اصولا تناقض داستان اینجاست بیشتر که خانواده های ایرانی در بعضی موارد فوق مدرن اند و در برخی مسایل فوق عقب افتاده . در مورد خاله تون باید بگم این چلش های بین مومنان و کفار از صدر اسلام هم بوده. اینکه از خود قوانین اسلامی فکت هایی درباره تناقض اونها با خودشون پیدا بشه مساله متداولیه. اما من شخصا زیاد آدمهای مذهبی رو چلنج نمیکنم مگه اینکه خودشون مرض داشته باشن. چون اغلب مطالعه کامل و جامعی هم درباره عقایدشون ندارن. البته اغلب میگم نه همه. اما اونهایی هم که با اطلاع و با سواد هستن به مرور زمان اعتقاداتشون کم رنگ میشه. مثل جمیدونم همین سروش و امثالهم.

  4. آرش گفت:

    در مورد تغییر باید یگم که من هم آدم اینطوری زیاد دیدم. یعنی آدمی که الانش با سی سال پیشش زمین تا آسمون فرق می کنه. دلیلش هم به نظر من اینه که سیر اتفاقات در کشور ما خیلی تنده! یعنی یک نفر این فرصت رو داره در دهه دوم زندگیش ولایت مدار باشه و در دهه سوم روشنفکر! شاید هم ما در دوره ای از تاریخ زندگی کردیم در ایران که باید اینطوری می شد.

  5. sima گفت:

    خیلی زیبا نوشتید دوست نداشتم تموم بشه

    • Ehsan گفت:

      ممنون از اظهار لطفت.والا این داستان همونطور که از اسمش بر میاد چهار قسمتیه. امیدوارم وقت کنم زودتر بنویسم بقیشو !

  6. Joe گفت:

    آقا مثل هميشه بسي لذت برديم. خوب شد يادم رفته بود مراسم سيزده به در كي هست و نرفتم عوضش رفتم دوچرخه سواري حالش رو بردم! چهارشنبه سوري اش رو هم كه رفتم فقط كلاً نيم ساعت اونجا بوديم. قضيه چاقو كشي ديگه چيه؟ جدي ميگي؟

    • Ehsan گفت:

      والا من خودم هم جز یه بار چهارشنبه سوری بقیه مراسم جات رو تا امروز نرفتم اما وقتی خبرهاش به آدم میرسه آدم اصلا از رفتن پشیمون نمیشه. حالا شما چرا نیستی اصلا ؟

      • Joe گفت:

        آقا ما مخلصيم. همين دور و بر زير سايه تونيم برادر جان! يك كمي اسباب كشي از نوع آفيسي داشتيم كه البته هنوز هم تموم نشده و حسابي گرفتارم كرده. بايد يه قرار بذاريم در خدمتتون باشيم قربان! 🙂

  7. افسانه گفت:

    ایرانیهایی که از غرب تاثیر نگرفتن یه ملفمه عجیب و غریبی از باورهایی هستن که درستیشون به هیچ وجه ثابت نشده تازه خلافشم ثابت شده ولی ول کن اون باورها نیستن.منم مثل تو و خیلی از اطرافیانم زیرو رو شدم که به خاطر تاثیر اطلاعاتیه که از غرب بهمون رسیده.
    اما منم مثل تو به آینده مملکتمون بدبینم.حتی خیلی بیشتر از تو بدبینم.نسل وحشتناکی تولید شده.

    • Ehsan گفت:

      یعنی کاش واقعا اون تاثیرها هم تاثیرات مثبت بود. یعنی ما از فرهنگهای دیگه فقط نکات تاریکش رو یاد میگیریم به خدا. خودمو میگما ! به کسی بر نخوره. این روزها از ته دلم آرزو میکنم که کاش وضع مملکت جوری میشد که یک چیکه امید برای آینده شکل میگرفت و اون وقت همه ما برمیگشتیم و تو هوای خودمون نفس میکشیدیم. اون موقع دیگه هوا هم انقدر آلوده نبود.
      تازه میفهمم حس اون آدمایی که سال 76 رفتن به خاتمی رای دادن و بعدش اون همه آدم از همه جا بعد از دهها سال برگشتن ایران ! حالا فک کنم همشون دوباره برگشتن جای اولشون. امید ! چه واژه دوری از خاک سرزمینم !

  8. امیر گفت:

    سلام
    ببخشید سوال بی ربط میپرسم
    شما نقشه برداری خوندید درسته؟
    میخواستم بدونم چطور میشه فقط با استفاده از کمپاس فاصله بین دو نقطه را حساب کرد؟

    • Ehsan گفت:

      بله نقشه برداری خوندم ! فقط با استفاده از کمپاس نمیشه فاصله بین دو نقطه رو به دست آورد. اگه روی مدار حرکت کنی با اندازه گرفتن آزیمون میشه اختلاف طول جغرافیایی رو با کمپاس حساب کرد که از رو اون میشه اختلاف فاصله در مقیاس زیاد اونم تقریبی به دست آورد ! حالا چی شد به اینجا رسیدی ؟؟؟ یعنی انقدر پرت و پلا مینویسم من ؟

  9. ِیه یارو گفت:

    این از رو جنازه رد شدن رو توپ اومدی!
    راستش داشتم تو خبرها می گشتم بیخیال درس و اینا…!
    رسیدم به خبر دیدار دخترای میرحسین از مادر ستار.
    دلم می خواست بیام یه جایی که منو “یه یارو” میدونن تا یه کم حرف بزنم!
    اومدم و مثل همه ایرونیا سریع غم و غصه رو یادم رفت! سریع یادم رفت که چند تا از دوستام و هم سن هام کشته شدن و زندونی اند. سریع یادم رفت تا مثل خیلیا بگم، اگه خاتمی اومد بدوم برم رای بدم!
    ای بابا! اصلا من واسه چی اومدم اینجا! 😉

    ما بریم سر مشقمون!
    بلانسبت شما، وبلاگت واسم شده مثل اون چاهه تو قم! میام توش درد و دل می کنم میرم!

    • Ehsan گفت:

      اون چاهه تو قم که مردم توش نامه میندازن بچه ! اون چاهه که سرشونو میکردن توش گریه زاری میکردن مال چاههای کوفه و داستان حصرت علی بود ! تو مواظب باش سرتو تو چاه مستراح نکنی اشتباهی !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!