روز بی روزن ، نوروز بی روزن

چقدر خسته ام. باز آمدم یک جمله بنویسم همه این افکار زشت و منفی هجوم آوردن به مغزم.آقا شما اصلا نخون. مرض داری مگه میای روحیتو خراب میکنی اینجا. یه الاغی افتاده این ور دنیا یه مشت حرف چرند داره میزنه واسه خودش. بذار بره تو فکر خودش تو شب عید تهران. بذار تو خیالش رد بشه از بازار تجریش و حال و هوای عیدش. حالا یکی ندونه فکر میکنه من جد اندر جد بچه شمرونم. نه اصلا بذار با این فکر که فردا عیده برم به ده سالگی و خرید عید از امام زاده حسن ! اون زمانی که بلوز کلاه دار تازه مد شده بود و اون بلوز کلاه داری که با یه شلوار خاکستری گرمکن خریده بودم  به چشم منه بچه دبستانی از کت و شلوار ورساچه هم قشنگتر میومد. سر سال تحویل هم همونو پوشیدم و نیشم یک متر و نیم باز بود که چقدر خوش تیپ شدم. اون سال سر سال تحویل ماهیمون همین که توپو در کردن مرد. غصه خوردیم اما دلم خوش بود که یک بلوز کلاه دار دارم که با دنیا عوضش نمیکنم.

سالها همین جور گذشت. الان که فکرشو میکنم تمام تصویرهای این سالها مثل یه نوار دور تند میاد جلو چشمام. یادمه یالهای آخر دبیرستان که استرس کنکور هم بود و من زده بودم به دنده بد و بیراه به همه اثنا بشر و دل خوشی از عید و این مسخره بازیها نداشتم خودم رو تو یه اتاقی حبس کرده بودم و میخواستم تا سال تحویل اصلا بیرون نرم. خلاصه اینکه نتونستم دووم بیارم و زدم بیرون. درست شب عید بود و منم راه افتادم تو خیابون آریاشهر به دیدن قیافه آدمها شب عیدی. کل خیابون رو بسته بودن و دستفروشها بساط پهن کرده بودن کف خیابون. نمیدونم هنوزم اونجوری میشه اونجا شب عیدها یا نه. دلم تنگ شده واسه عیدای تهران.

آخر زمستون که میشه هوا که کم کم گرم میشه ، انگار آدم دلش هم گرم میشه. فکر میکنه یه امیدی رو برو هست. مثلا انگار ما کشاورزی داریم که زمستونا بخوابیم و بعد از عید فصل کار و بار باشه ! یکی نیست بگه آخه خره تو که تو تموم زمستون و تابستون زیر سرما و گرما یه غلطی میکنی چه فرقی برات داره ! دله دیگه ! دیوونست ! حالیش نمیشه این چیزا.

یاد پیک شادی هم می افتم این روزها. میشستیم همون بیست و نهم تمومش میکردیم . آره بابا ما بچه تنگی بودیم ! فکر کردین ما از اون تنبلا بودیم که وضعمون الان این شده ! نخیرررر ! من معدل دیپلمم 19 و خورده ای بوده ! بعله ! این همه درس خوندیم و خودمون رو به در و دیوار زدیم ! آخرشم این ! گفتم درس یاد اون نوروزی افتادم که تابستونش کنکور داشتیم و با دوست همیشه و هنوزم ، شاهین ، خودمون رو 13 روز حبس کردیم تو یه اتاق که مثلا درس بخونیم و همه کار کردیم جز درس خوندن  ! همه کار که نه بابا ! فکرتون جای بد نره ! کارهای معمولی ! آخرش هم این شد که تابستونش دوتاییمون تر زدیم تو کنکور و رتبمون عین هم شد ! الان اون کاناداست و من استرالیا . دلم براش تنگ شده.

عید که میشه یاد اون عیدهای نوجوانی هم میفتم که ترسان و ساکت و بی صدا توی سر رسیدهای خاطراتم مینوشتم که کمی از بار افسردگی ام سبک بشه ! نوشتنی که حرفهای امروزم شاید ادامه ای از همونها باشه.

یاد عیدهای عشقناک دوران دانشجویی هم میفتم. وقتی که اول سال به جای یک فال حافظ یواشکی  دو تا میگرفتم و یواشکی یک جا مینوشتم تا به دست معشوق برسونمش. چقدر آدم وقتی عاشقه دلش امیدواره. کاش همه آدمها همیشه دچار این بیماری باشن و بمونن.

داشت یادم میرفت.یاد عید دو سال پیش هم میفتم.  وقتی سر سفره با تمام وجودم دعا کردم که عید سال دیگه رو ایران نباشم. و نبودم. اما کاش بودم. یک آرزو باعث حسرت هر سالم شده.

حالا چهارده هزار کیلومتر از اون کوچه پس کوچه های بارون خورده دورم. نه باد بهار میاد که امید بیاره و نه کسی حال و هوای عید داره. رییسم یه کار خیلی جدی بهم سپرده که فردا انجام بدم. گفته آینده شغلیت به این مساله و نتیجه این کار فردا بستگی داره. من هم بهش گفتم “آی دونت گیو ا فاک !” ولی کنم بازم مجبورم تا دیروقت بمونم و کارکنم. نه پدر و مادری هست که کنارشون باشم و عمو و خاله ای که بریم عید دیدنی خونشون. حالا من موندم و یه غم بزرگ. یه غم که هر چقدر بزرگتر میشم اون سریعتر از من بزرگ میشه. نمیدونم کدوم داروخونه یه درمونی واسه این درد ما سراغ داره سگ پدر.

خلاصه اینکه عید امسال هم مثل پارسال و چند سال قبلش خبری از حال و هوای عید نیست. اینجا بادهای سرد کم کم شروع به وزیدن کرده و من احساس روزهای اول مهر رو دارم تا عید !

آخرشم اینکه مثل هر سال مهمونای عزیز من واسه عید شما هستین. شما که هر موقع تو تعطیلات عید اومدین و سر زدین و کامنت گذاشتین من حس کردم برام مهمون اومده. خلاصه که قدمتون رو چشم و عید همتون مبارک. امیدوارم سال دیگه خیلی هاتون پیش ما باشین. پیش مای واقعی. هر چند بیشتر آرزو دارم روزی برسه که همه ما بتونیم برگردیم و تو ایران دور هم باشیم.

حرف آخر اینکه به یاد همه اونایی باشیم که تو این شبها و روزها که ما دور همیم از هم جدان. چه اونایی که دیگه نیستن. کسایی که بودنشون خواب رو از چشم جلاد گرفته بود و واسه همین صداشونو خفه کرد. همچنین اونایی که موقتا نیستن و تو زندانن. همه اونا که مثل مسعود و مهسا ، مثل بهمن و ژیلا ، مثل بهاره و امین و خیلی های دیگه ، خیلی ها مثل مجید توکلی ، مثل عزیز دلم ضیا نبوی ، مثل ! این لیست سگ مصب چرا تمومی نداره ! چرا هر چی میخوام فکر کنم که دیگه کسی تو ذهنم نیاد باز هزار تا اسم هجوم میاره تو مغزم. خدایا ، این مملکت رو کردی یه زندان بزرگ ! نف تو روح باعث و بانیش.

خلاصه اینکه تا این اشکای من سرازیر نشده به یاد همتون هستم و این شعر آخر رو به عنوان تفال حافظ امسال از من بپذیرین. نوروز پیروز.

من دوست دار روي خوش و موي دلكشم
مدهوش چشم مست و مي صاف بي غشم
گفتي ز سر عهد ازل يك سخن بگو
آنگه بگويمت كه دو پيمانه دركشم
من آدم بهشتيم اما در اين سفر
حالي اسير عشق جوانان مهوشم
در عاشقي گريز نباشد ز ساز و سوز
استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم
شيراز معدن لب لعلست و كان حسن
من جوهري مفلسم ايرامشويشم
از بس كه چشم مست در اين شهر ديده‌ام
حقا كه مي نمي‌خورم اكنون و سر خوشم
شهريست پر كرشمه حوران ز شش جهت
چيزيم نيست ور نه خريدار هر ششم
بخت ار مدد دهد كه كشم رخت سوي دوست
گيسوي حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آيينه‌اي ندارم از آن آه مي‌كشم

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

32 دیدگاه برای “روز بی روزن ، نوروز بی روزن”

  1. Joe گفت:

    راست ميگي ما كه اين چند ساله اصلاً حال و هواي عيد رو اينجا نداشتيم. گفتيم امسال هفت سين بچينيم شايد حسش كنيم ولي بازم نميشه انگار. كاش زمان تو همون چندين سال پيش متوقف شده بود و ماها هم به همون چيزهاي اون موقع دل‌خوش بوديم… بگذريم…
    نوروزت پيروز احسان جان. به اميد روزهاي روشن و فرداهاي بهتر.

  2. محمد گفت:

    الان که دارم این کامنت رو می نویسم، دقیقتً 24 ساعت تا لحظه تحویل سال جدید مونده. بعضی چیزایی که گفتی مشترک بود با اونایی که منم تو سالای قبل داشتم. یادمه چند ساله که آرزوی بزرگم اینه که سال بعد این موقع استرالیا باشم و امیدوارم این آرزو امسال دیگه تحقق پیدا کنه. بهرحال عید که می شه واسه من یه معنی خاصی هم می ده و اونم اینه که بهار و تابستون تو راهه، دو فصل مورد علاقه من که توش سرشار از انرژی می شم.
    امیدوارم این غم و غصه هایی که گفتی زیاد رو روحیه ات تاثیر منفی نذاره، در هر صورت باید بپذیری الان کجایی، چرا اونجایی و چه چیزایی رو از دست دادی و در قبالش چه چیزایی رو هم بدست آوردی.
    پیشاپیش سال نو مبارک. سالی سرشار از امید، عشق، انرژی، شادی و موفقیت رو برای تو و همسرت آرزومندم.

    • احسان گفت:

      آقا میگن همیشه فرصت واسه جبران هست. به خدا من کامنتت رو دیدم ولی نکه مکانیزم پاسخدهی در این سایت جدید با بلاگفا متفاوته فکر کردم جوابت رو دادم. خلاصه که ببخشید.
      عید خودت هم مبارک و امیدوارم سال بعد جایی باشی که دوست داری و در عین حال همچنان اونجا رو دوست داشته باشی. ولی خداییش عید هیچ جا مثل ایران نمیشه. به امید روزی که همه مون عید رو ایران باشیم و در عین حال از بودن اونجا خوشحال باشیم.

  3. علی گفت:

    بهار ما هم امسال بهار نیست. یعنی دیگه هیچوقت بهار نیست. به هر حال همه اینها جزیی از زندگیه. داریم میایم اونجا داش احسان. شاید بهار اونجا، بهار دیگه ای باشه..

  4. الهام گفت:

    کاش حرفت رو گوش کرده بودم و پستت رو نمیخوندم برادر………………..

  5. افسانه گفت:

    عیدت مبارک احسان!

  6. lily گفت:

    eyde shoma mobarak. have a wonderful year!

    cheghad nale mikoni too in site, az man mishnavi yekam roo khodet kaar kon, zendegi zibast! 😉

  7. شايسته گفت:

    احسان جان سال نوت مبارك.. هرچند مي دونم اونجا عمو نوروزي در كار نيست.. حاجي فيروزي نيست .. امسال من كاملا احساس مي كنم عيد اخريه كه اينجا هستم. البته نه اينكه ديگه هيچ موقع عيد نيام ولي حداقل چند سالي نميشه. من هم عين خودت دعا كردم اين اخرين عيدم باشه كه اينجا هستم ، نمي دونم شايد سال ديگه موقع سال تحويل تو محل كارم باشم با يه دل پر غصه ، نمي دونم.. جات خالي شب عيد رفتيم اريا شهر .. مغازه ها بسته بودند و دست فروشها تو خيابون.. عين همون چند سال پيش كه خودت ديده بودي ولي فكر كردي تا ادم از اين شرايط دور نشه مي تونه لذتي ببره.. نه.. براي من كاملا عادي بود ..
    به هر حال برات ارزوي بهترينها رو دارم..

    • Ehsan گفت:

      امیدوارم که سال بعد جایی باشی که دوست داری اما باور کن آدم کلا موجود مغبونیه. مخصوصا اگه تو ایران به دنیا اومده باشه.
      خلاصه که برات آرزوی یه سال خوب و پر از شادی رو دارم.

  8. امیر گفت:

    درود بر آقا احسان
    عیدت مبارک
    به نظر من اگه هر انسانی رباعیات خیام رو بخونه خیلی زود روحیش عوض میشه و آدم شادی میشه و سعی میکنه قدر لحظات زندگیش رو بدونه

    ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یک دم عمر را غنیمت شمریم

    فردا که از این دیر فنا در گذریم با هفت هزار سالگان سر به سریم

    حکیم عمر خیام

    پست بعدی شاد باشه ها!!!

  9. محمد گفت:

    حالا اینهمه وقت می زارم واست کامنت می زارم و عید رو بهت تبریک می گم، یه جواب خشک و خالی هم نمی دی بهم. 😉

  10. کامران گفت:

    سلام و درود بر آقا احسان خودمون و تبریک سال نو…امیدورام سال خوب و پر پولی همراه با نقشه برداری و برداشت تمام نقط سرزمین استرالیا برات باشه و بعد برداشتاتو بریزی تو برنامه لند و برامون بفرستی……

  11. هموطن گفت:

    انسان را چه می شود؟ از بیشتر چیزهایی که دور می شود دلتنگشان می گردد و وقتی به آنها می رسد دلزده از آنها. این حکایت بیشتر آدم هاست. زیاد هم ربطی به بودن در وطن یا سرزمین کانگروها یا شمال شصت و غیره ندارد. راه رهایی از این گونه حالات، تمرکز در لحظه است و کیفی نمودن با هم بودن ها. اگر با هم هستیم، اگر کاری انجام می دهیم و اگر در سفر هستیم، باید به بودنمان و فعالیتمان عمق بدهیم تا آن لحظه جاودانه شود و وقتی جاودانه شد دیگر دلتنگ نمی شویم. ابتدا سخت است تا کیفی بودن را جایگزین کمی بودن کنیم ولی با تمرین می شود چنین کرد. اما واقعیت این است که زیبایی نوروز در دوران کودکی مان در سالهایی که شهر و کشور حال و هوای دیگری داشت چیز دیگری بود. نه آن سالها می آید نه کودکی. ولی لحظاتش ثبت شد به زیبایی و اینک مرحله و جای دیگری است. این را اگر دریابیم، می شود خاطره زیبای سالهای آینده.

    • Ehsan گفت:

      بله حرفهای شما کاملا درسته.فقط من نمیدونم چجوری به فعالیتهم عمق بدم که از این حس بیرون بیام. این عمق یه مفهوم خیلی عمومیه. اگه تجربه عینی در این زمینه داری خوشحال میشم بشنوم.

  12. اسمان آبی گفت:

    سلام به رفیق خودم.
    من پارسال همین موقع ها بود که بساطمون رو جمع کرده بودیم بریم آلمان. وقتی پای سفره هفت سین نشستم آرزوم این بود که سال دیگه عید اینجا نباشم. اما امسال ایران بودم و وقتی عید و کنار پدرم نشستم که مریض شده و دیگه مثل همیشه نیست، کنار مادرم که احساس کردم فقط امیدش به منه و بی من تکیه گاهی نداره این اولین سالی بود که از جایی که بودم لذت بردم. خوشحالم که نرفتم و دیگه نمیرم. اینجا با همه دردسرهای بزرگش، در کنار خانوادم خوشحالم…

    • Ehsan گفت:

      خوشحالم که از وضع موجود راضی هستی. این خودش یعنی موفقیت رفیق. حاجی چی شده ؟ مریضه چی ؟ جدی که نیست خدا نکرده ؟
      من همه اون خوشی های کوچیک و بزرگ رو از دست دادم.گاهی آدم باید یه چیزایی رو از دست بده تا قدرشونو بدونه.
      حالا تو هم دل ما رو بسوزون.

  13. هموطن گفت:

    دوست عزیزم احسان. بیان کامنت قبلی و فعلی ارتباط مستقیمی با تاپیک نداره چون تاپیکهای وبلاگها گاهی براساس احساس زیبای نویسنده در اون لحظه است و همچنین شما فردی با تجربه و آگاه هستی و نیازی به این اطلاعات نداری لذا این کامنت صرفا یک تبادل نظره. همونطور که میدونی منظور از عمق دار کردن فعالیتها یعنی تمرکز به انجام کار یا افرادی که در لحظه با اونها هستیم. مثال عینی اون رو خودت قبلا تجربه کردی، مثلا یادت بیار وقتی در دوران نوجوانی با خانواده رفتی سفر دسته جمعی و خوش گذشت یا دوران دانشجویی با دوستان به کوه و صحرا میرفتی و یا یک نقشه توپوگرافی رو با دقت تهیه کردی یا … . روزهای تکراری کلاس درس یا کنار خانواده در خانه بودن را یادمون نمیاد ولی اون لحظه های خوش رو در بین هزاران روز تکراری سریع یادمون میاد چون نوعی عمیق بودن اون لحظات را نشون میده. وقتی در لحظه به یک فعالیت عمیق میشیم، هرگونه فکر و خیال دیگرو فراموش میکنیم و اون لحظه اگر کار تخصصی یا بیزینس انجام میدیم یا اگر با افراد خانواده یا دوستان هستیم به بهترین شکل ثبت میشه و احساس میکنیم وظیفه خودمون رو به شکل کامل در اون فعالیت یا برای اون مخاطب انجام دادیم. اگر از فعالیتمون راضی باشیم یعنی اون کامل و عمیق بوده و دلتنگشون نمیشیم. وقتی به فرصتهای موجود در استرالیا نگاه کنیم می بینیم در کنار همه مشکلات احتمالی، یک کشور پهناور با اقلیم خوب و فرصتهای کاری فراوان و یافتن دوستان جدید از ملیتهای مختلفه و میشه در اون رشد کرد، وقتی به ایران نگاه کنیم در کنار مشکلات اون، می بینیم کشوری است با منابع عظیم و مالیات کم و هزینه کم انرژی و در کنار خانواده و دوستان بودن، که میشه در اون رشد کرد. مشکلات و فرصتها در همه جا هست فقط نوع و اندازه اونها متفاوته. این نگاه به تدریج موجب عمق دادن به فعالیتها میشه و مثلا میشه گفت اگر سال نو ایرانی ابران نیستم، عوضش سال نوی میلادی میرم میدون اصلی سیدنی آتیش بازی رو تماشا میکنم یا برعکس و … .

    • Ehsan گفت:

      حرفهات کاملا ملموس و کاربردی بود.ممنون از کمک و دیدگاهت. سعی کردم از چند روز پیش همین کار رو بکنم. امیدوارم کارها بهتر از قبل بشه.

  14. بهار گفت:

    همکار جان سال نو مبارک. یکی از مزایای بزرگ زندگی کردن خارج از کشور اینه که دو بار بهت میگن سال نو مبارک. یعنی از این مزایا بیشتر می خوای؟! امیدوارم زندگی طوری برات پیش بره که دیگه جایی واسه ناراحتی برات باقی نذاره. این دلتنگی لعنتی بزرگترین عیب مهاجرته. کاش بلد بودیم باهاش چطوری کنار بیایم.

    • Ehsan گفت:

      ممنونم همکار. نه بلدیم و نه یاد میگیریم. کالبیش هم همینه ! واسه همینه که ما ایرانی ها تنها قومی هستیم که بعد از سالها هنوز از غربت و دوری و تبعید و این حرفها حرف میزنیم اما حاضر هم نیستیم بیشتر از یه هفته در مام میهن باقی بمونیم ! داستانیه خلاصه !

  15. leyli گفت:

    زيبا بود،خيلي ممنون

  16. leyli گفت:

    االبته اخر متنو نخونده بودم،كه ترجيحن سكوت ميكنم

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!