ادای پاره ای توضیحات

از نوشتن توضیح برای نوشته هام خوشم نمیاد اما از اونجا که ممکنه سو تفاهم پیش بیاد لازم دیدم یه توضیخ مختصری بدم.

متن پیشین (ستمکاری بود بر … ) یک نوشته حسی بود درباره اتفاقی که مدتی بود ذهنم رو اشغال کرده بود. اینکه همیشه وقتی همه چیز مرتب است و تو خودت رو در اوج تصور میکنی ممکنه یکدفعه بر اثر حادثه ای که در کنترل ما هم نیست همه چیز به هم بریزه. این پیش بینی بدبینانه همیشه همراه من بوده. شاید برای همینه که همه اعتقاد دارن من آدم منفی بافی هستم.

نکته دوم اینکه نوشته های من در اینجا الزاما منعکس کننده واقعیت زندگی من نیست. هر چند همه نوشته هام با الهام از واقعیت نوشته میشن اما ممکنه در برخی جزئیات یا تصویر سازی ها اغراق کنم. مثال میزنم.مثلا ممکنه این نامه برای یک همکار در همین شرایط آمده باشه نه خود من. یا اینکه من اونقدرها که شرح و بسط دادم خوب نباشم و برای رسوندن پیامم مجبور باشم بعضی تصویر ها رو رقیق و بعضی رو غلیط کنم. هر چند نوشته اخیر تا حدود زیادی بازتاب واقعیت بود اما اینکه نوشتن مطلبی در اینجا واکنشهای احساسی دوستان رو باعث بشه در عین حال که بی نهایت خوشحالم میکنه برام باعث عذاب وجدان میشه. به همون اندازه باعث میشه که من با این پیش فرض بچه ها که همه حرفها عین واقعیته مجبور به خود سانسوری بشم و اون حرفهایی رو که قول دادم در اینجا بزنم نزنم. جان کلام این نوشته این بود که گاهی وقتی همه چیز در اوج است و تو خودت رو در قله موفقیت احساس میکنی اتفاقاتی می افتد که همه چیز رو به هم میریزد و تازه میفهمی مشکلات دیروزت چقدر کوچک بوده اند و چقدر قدر چیزهایی که تا دیروز داشتی نمیدانستی ! برآیند این تفکر باید این باشد که بیشتر قدر داشته هات رو بدونی و همیشه احتمال تغییر در شرایط موجود رو ممکن بدونی. همین ! من برای بیان مفهیمی که در ذهنم وول میخوره ی اتفاق ساده رو بر میدارم و بهش بال و پر میدم. وگرنه حرف و حادثه انقدر زیاد است که در این صفحه ها نمیگنجد ! فقط خواستم بگم راضی به ناراحتی هیچکدوم از دوستان نیستم.

در ضمن لینک زیر یک فیلم به اسم زندگی زیبای من هست که هر چند فیلم خیلی قویی نیست اما ارزش وقت گذاشتن رو داره. فیلم از آقایی به اسم برنا کازرانی هستش که از فیلمسازای جوان سیدنیه. شاید بشه گفت این حرفی که من میخواستم بگم خیلی غلیط ترش تو این فیلم هست.

از فدای همتون.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

31 دیدگاه برای “ادای پاره ای توضیحات”

  1. جاناتان می‌گه:

    فیلمی که گذاشته بودی رو دیدم. دوستش نداشتم. فیلم ضعیفی بود و مفهوم خاصی هم نداشت. پر بود از ناامیدی و البته این رو به ادم میگفت که اگر توی مشکلات هستید بدونید که بدتر از این هم میشه. که هرچند که واقعیت هست اما من مطمین نیستم که میشه با این دیدگاه زندگی کرد. بله همیشه بدتر هم میشد که باشه اما گاهی بد به اندازه کافی بد هست و ازاردهنده. مثلا کسی که سرطان داره میتونست فکر کنه که یک شب دزدیدنش و بهش تجاوز کردن و لخت انداختنش کنار خیابون. به نظرم فکر احمقانه ای هست! هرچند که ما در جهانی زندگی میکنیم که واقعا همه چیز احتمال داره. اما این احتمال باعث نمیشه که در یک شرایط بد حال ما بهتر بشه به این خاطر که شرایط بدتر از این نیست.
    اما شاید جمله اخر فیلم چیز خوبی بود. اگر بتونیم این رو بپذیریم شاید وضعمون خیلی بهتر بشه هرچند که پذیرشش خیلی سخته. اینکه «جهان مکان منصفانه ای نیست». خیلی سخته که این رو بپذیریم. هرچند همینه که هست. یادم میاد معلم های دینی چقدر سعی خودشون رو میکردن که بگن از ویژگی های خداوند انصاف هست. و من از ۶ سالگی این سوال رو داشته که اگر خداوند منصف هست چرا اینقدر بی عدالتی در جهان هست. امروز البته میدونم که جهان مکان انصاف نیست و تمام. و همین باعث میشه که نتونم به راحتی بپذیریم که چیزی بجز ماده وجود داره. اگر هوشمندی ای در روح جهان هست باید عدالت وجود داشته باشه.
    به هر حال مثل همیشه پراکنده گفتم. تو هم فوری فکر نکن که من از ناامیدی دارم میرم. اما واقعا یک خستگی ای دارم که کمی داره تبدیل میشه به یک سیقل به فرسودگی….

    • Ehsan می‌گه:

      دکتر جان من هم فیلمه رو دوس نداشتم. فحشش رو به من نده. اما فکر کنم مثلا منظورش این بود که یه دفعه وسط یه زندگی روزمره که همه چیز به روال طبیعیشه یه چیز غیر طبیعی میتونه کل نظام رو به هم بریزه.میگم تو شش سالگی مگه معلم دینی داشتین شما ؟ صیقل خوبه اما فرسودگی خوب نیست.من یه عمره دارم صیقل میخورم. فک کنم همین روزا دیگه تموم شم !!! حالا پاشو یه سر بیا این ور. دلمون تنگ شد. آمریکا رفتی ما رو یادت نره. یه مجسمه آزادی بیار برام !خودشو نداریم مجسمه شو که میتونیم داشته باشیم !

  2. افسانه می‌گه:

    من از پست قبلیت واقعا ممنونم.این یه تصویری از اونجا به ماها میده که هیچ جور دیگه ای نمیتونستیم بفهمیم.عالی بود مرسی.

    • عارف می‌گه:

      حاجی چند وقته ملت شهید پرور میگن دوباره بنویسم. به نظرت بنویسم؟ چی بنویسم؟ میشه از وبلاگ تو کپی کنم؟ :D

      • Ehsan می‌گه:

        ببین من که خودم شهید زنده ام صد بار التماست کردم بنویسی !
        حالا تو بنویس ما قول میدیم نوبتی برات مطلب بنویسیم پست کنیم تو به نام خودت منتشر کن که همون دو تا خواننده ات هم بپره !!! :) ))

    • Ehsan می‌گه:

      چاکریم. ولی کلا یه کم من تصاویرم غم انگیزه. زیاد روس حساب نکنین. من کلا نیمه خالی لیوان رو میبینم همیشه.من آدمی ام که اگه اینجا رو به ایران ترجیح ندم یه لحظه هم نمیمونم. شک نکن ! مساله خوب بودن اینجا نیست. مساله اینه که ایران به بن بست رسیده.

  3. mari می‌گه:

    hmmm, man az neveshteha ton lezzzat mibordam va mibaram va az inke sence of humor dashtid , bi parva harfaton ro mizadid va har ki ham har chi minevesht mesle baghiye weblognevisa behesh tohin nemikardid va bashokhi javabe hamoro midadid vaghean haz mikardam va mikonam bara hamin ham bood ke az shoma khastam ye aks az khodeton bezarid chon personality shoma baram jaleb bodd, ammmaaaa chera tozih akhe chera tozih vaghean in tozih niaz bood? man midonnam hatman yeki az doostaton ino khondeh baad be shoma ghofteh ina chiye neveshti alan melaat mighan badbakht shod in bichareh va in jor harfa. on posteh ghabliton mesle hamisheh aaaali bood va koli adamo be fekr kardan mindakht va man hamon chizi ke manzoreton bood ro ghereftam ama ba in tooziheton ye kam naomid shodam . nemidonam shayad man ye chizim misheh,az in be baad har che mikhahad de tanghat begho va dighe hich vaght rajeh beheshon tozih nadeh, ma doostdaran shoma mighirim ghaziyaro

    • Ehsan می‌گه:

      ببین آبجی تو هم گیر دادی به این کله کچا ما ها ! حالا من اگه خوشگل و تو دل برو بودم که یه لحظه هم معطل نمیکردم ! همین الان یه آلبوم از خودم آپلود میکردم ! حالا حتما یه مشکلی هست دیگه ! چشمم چپه اصلا ! شبیه علی داییم ! خوشت میاد ببینی منو همه تصوراتت خرد خاکشیر بشه !
      حالا از شوخی گذشته ممنون که میخونی. شما هم که نقدر با فهم و کمالات هستی سعی کن فارسی بنویسی ! اگه هم تایپ نمیکنی توی بهنویس بنویس کپی کن اینجا یا هر جا که میخوای.
      آباریکلا.

  4. بهار می‌گه:

    سلام همكار جان. اگه كاري هست ما مي‌تونيم انجام بديم اين گپه پر شه بگوها. ما هم يكم نيروي متخصصيم.البته به شما كه نميرسه ولي خب شايد بتونيم كمك كنيم سرت يكم خلوت شه… مثلا از طريق ايميل بفرستي يا راههاي ديگه اي كه مي‌دوني.
    بعدم اونطوري كه شما نوشتي همين ميشه ديگه همه افسرده مي‌شن. من هي مي‌خوندم مي‌گفتم اينا رو احسان نوشته واقعا؟ يعني انقدر ادبي؟ ولي به قول خودت ماهم ميدونيم ايرانيا پوستشون كلفت تر از اين حرفاس. سريع يه راهي پيدا مي‌كنن. اينجام كه مي‌دوني اوضاع افتضاح شده. شركتا يكي يكي دارن جمع مي‌كنن، تعديل مي‌كنن، ساعت كاري كم مي‌كنن! اين حرفي كه جان كلام بود هم دقيقا درست بود. هيچكس لايق دلسوزي نيست. اگه كاري از آدم برمي‌آد بايد انجام بده وگرنه هروقت من دلسوزي كردم به سرعت متوجه شدم كه اشتباه كردم. تعارف نكن. اگه راهي هست كه ما كاري بتونيم انجام بديم حتما بگو.

    • Ehsan می‌گه:

      همکار ممنون. قضیه خیلی جدی نیست. نگران نباش بابا. اینجا دفتر خاطرات یا ثبت وقایع من نیست. تازه الان شرکت ما اگهی داده علاوه بر کریس دو نفر دیگه رو هم بگیره و تا امروز کسی رو پیدا نکرده. همین الان من برم له و لورده میشن اینا. کی میاین شما پس ؟

  5. بهار می‌گه:

    خب خدا رو شكر. ماهم كه اصلا وضعمون معلوم نيست. فعلا هستيم و درگير مسائل داخلي. نوشتم كه. هنوز اصلا وقت نميكنيم به مسائل خارجي فكر كنيم..

  6. وحید می‌گه:

    خب خدا رو شکر کذب بوده. ولی مواظب باش نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی نکنی.
    من پیشنهاد میکنم فیلم butterfly effect رو ببینی. شاید هم دیده باش

  7. محمد می‌گه:

    اومدم ریموت شم به شرکت و از یکی از سرورها بک آپ بگیرم، گفتم قبلش بیام کامنت ها رو بخونم دیدم ظاهراً به قول وحید نشر اکاذیب کردی و سرکار بودیم تا امروز. خلاصه خوشحالم که ظاهراً همش درست نبوده. اگر هم بود، فرقی نمی کرد، تو که استاد کار عوض کردن و کار پیدا کردن هستی. قبل اومدن باید بهت بگم واسه منم کار پیدا کنی.
    در کل فکر می کنم یه جورایی شخصیت قوی و مثبتی داری که تو حوادث ناگهانی می تونه کمک خوبی برات باشه.

  8. amir می‌گه:

    kheyli khub minvisi EHSAN jan
    rasti agar AREF ro didi bego dobare benvise chun un ham mesle shoma kheyli khub o bahal minvise
    hatman behesh begu
    movafagh bashi

    • Ehsan می‌گه:

      ممنونم. حتما بهش میگم. خودش هم داره کم کم انگیزه پیدا میکنه دوباره بنویسه ! نشانه های خارش نوشتن رو میشه در جبینش مشاهده کرد !

  9. آسمان آبی می‌گه:

    هر چقدر پست قبلیت محشر بود با این پست زدی خرابش کردی…
    یا یه چیزی ننویس یا وقتی نوشتی قضاوت و بذار بر عهده خواننده …
    ای کاش توضیح نمی دادی…

    • Ehsan می‌گه:

      ما به نظر شما احترام میذاریم رفیق. تو هم البته قضاوت کردی با اینکه نمیدونستی چی پیش اومده.

      • آسمان آبی می‌گه:

        وقتی یکی متنی رو می نویسه خوب هر کس بخونه بر حسب قضاوت خودش یک نظری رو میده. که خیلی طبیعیه.. اما وقتی تو چنین متنی رو می نویسی به نظر من (البته شما استادی…) باید یا انقدر باز بنویسی که هر کی خوند خودش از ظن خودش بشه یارت یا تو نوشته ات به قضاوت ها جهت بدی. به نظرم ابن توضیحات دیگه لازم نیست. هر چند بوی فشار های جانبی می یاد در نوشتن این توضیحات ….

  10. آباجی می‌گه:

    راستش من نفهمیدم چرا و چی رو توضیح دادی…
    نوشته قبلیت تاثیر گذار بود. من رو خیلی متاثر کرد. نه به خاطر اینکه تو ممکنه کارت رو از دست بدی و … تو که کلا خودت استادی در کاریابی. این حس بد به خاطر همین سیستم سرمایه داری زشت بی قواره ایه که آدم ها رو مثل ماشین چاپ اسکناس میبینه. و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. این کشور کم تخصص هم فعلا” رو موج استفاده از امثال ماها که چاره ای جز برآوردن خواسته های منفعتی اونها نداریم سواره. تو کنفرانسی که با علی رفته بودیم یه زوج استاد دانشگاه ایرانی دیدیم که تو آمریکا استاد بودند و اونها هم خیلی درمانده بودند از این موضوع که اگه انتظارات منافعی اونها رو برآورده نکنند و مثلا” سالی چقدر در آمد از پروژه ها نداشته باشند ول معطلند!! ولی من واقعا” فکر نمی کردم استرالیا هم این وضعی باشه. به هر حال تا ببینیم اون آینده ای رو میبینیم که آدمهای متخصص تو کشور خودمون بتونند کاری که دوستش دارند رو با تخصص و سرمایه خودشون داشته باشند!!!فکر کن…..

    • عارف می‌گه:

      سلام آباحی احسان اینها
      اگه به فرض محال توی ایران هم یه وضعی رو ببینیم که متخصص های ایرانی بتونن تو ایران واقعا یه کاری بکنن در اون وضع که فرضا بیزینس ها قراره سود آور باشن هم چاره ای نخواهد بود جز اینکه از آدمهای سود آور استفاده بشه و آدمهای غیر سود آور رو بزارن کنار. درست مثل استرالیا یا آمریکا یا هرجایی که سود آوری برای شرکتها مهمه. کتاب Good To Great رو دانلود کنید و قسمت Brutal Facts رو بخونید. یکی از همون Brutal Fact ها اینه که مادرتون هم اگه توی شرکت شما کار میکرد ولی سود آور نبود اول ماچش کنید بعد بگید مادر جان شما بیا رو سر من بشین ولی دیگه تو این شرکت کار نکن. اگه شرکتی نتونست اینکار رو بکنه حداکثر در حد Good میمونه. بنابراین در اون ایران فرضی (که هیچوقت هم به وجود نخواهد اومد) باز هم یکی مثل احسان یا باید در اون اندازه ای که شرکتشون میخواد سود آور باشه یا باید فکر یه کار دیگه باشه.

      • امیر می‌گه:

        سلام عارف جان
        اگر میشه شما هم دوباره نوشتن رو شروع کن
        توی وبلاگ خودت هم کامنت گذاشتم
        پاینده باشی

      • Ehsan می‌گه:

        اولا که ممنونم که در مثال هاتون منو با خاک یکسان میکنین. حالا خوبه یه داستان ناموسی ننوشتم !
        دوما که حق با عارف هستش. این مشکل کشور و شهر نیست. این مشکل سیستم سرمایه داریه حاکم بر جوامع هستش و البته کم رنگ بودن برخی روابط انسانی در اینجا هم بی ربط به خارجی بودن و نداشتن یک نت ورک اینجایی برای ما نیست. ما به عنوان یه مهاجر صرفا با سودی که ایجاد میکنیم قضاوت میشیم نه با تلاشی که میکنیم.

      • آباجی می‌گه:

        بله آقای عارف، این هم حرفیه. ولی خوب گفتم که دنیای زشت سرمایه داری!! ایرانی که در رویا میسازم این قدرها سرمایه داری نیست!! اینکه هرگز پیش خواهد آمد یا نه را موکول میکنیم به آینده ای که شاید هرگز نبینیمش ما ولی به هر حال خواهد آمد. این غربتستانی که من توش به ناچار به سر میبرم هم البته اینقدر نگاه مادی نداره به آدمهاش/ شاید هم به خاطر همینه که اوضاعش خرابه!!:)) به هر حال خوشبخت شدم. موفق باشید.

    • Ehsan می‌گه:

      البته خواهر من داستان دنیای سرمایه داری تا بوده همین بوده و داستان دنیای بی طبقه هم مشکلات خاص خودش رو داره. اما مساله اینه که بله ما هم تقصیری نداریم. واقعیت کشورمون همینه که مجبوریم بیایم اینجا. برای پیدا جردن فرصتهای بهتر و بیشتر. مساله اینه که به هر حال شما باید یه مدت در جامعه جدید سختی بکشی تا خودت رو ثابت کنی. خوب من خودم رو با خیلی ها مقایسه میکنم و میبینم از خیلی از مهاجرها روند رشد بیشتری داشتم. چه ایرانی چه غیر ایرانی. یک همکار کلمبیایی داشتیم 12 سال تو این شرکت ما داشت کار میکرد و خیر سرش مهندس بود هنوز انگلیسی حرف زدنش مثل این پیرمرد چینی ها بود. به هر حال واقعیت همینه خواهر من. من هم بسیار قبل از اینکه از ایران بیام بیرون تصمیم ام این بود که حتی گه کورسوی امیدی در بهبود امور در ایران به وجود بیاد بر میگردم. حالا که چند سال خارج از ایران بودم میگم اگر حتی امیدی باشه که من با قربانی کردن خودم باعث نجات اطرافیانم بشم هم بر میگردم اما متاسفانه همون هم هنوز در ایران وجود نداره.

      • آباجی می‌گه:

        آره میدونم. من برای تو نگران نیستم :) ) به تواناییهات اطمینان دارم…. و البته وقتی میگی با وجود کورسویی از امید در کشور برخواهی گشت، احساس خفیفی از غرور زیر پوستم میدوه… فقط به قول تو هنوز جایی برای برگشت وجود نداره :( (

  11. محمد می‌گه:

    منم یه جورایی این حس رو از نزدیک داشتم. خیلی خیلی عذاب آوره. ادم می سوزه فقط.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!