ستمکاری بود بر گوسفندان …

اول که ببخشید که این همه تاخیر شد در نوشتن این چهار خط که همه امیدش دبدن دوباره شماست و خواندن حرفهای شما. حرفها کم نیست و انگیزه و وقت هم هست انقدر که بخواهم هر روز و هر دقیقه حرفی بزنم و حرفی بشنوم که جز این در جهان کاری ندارم. اینکه ننوشتم در این مدت کمی به حال درونی مربوط بود و کمی به حال بیرونی. فعلا” عذر تقصیر تا در آینده باز مفصل تر حرف بزنیم.

کریس :

شرکت ما آگهی داده که یک همکار جدید برای ما استخدام کند. خودشان فهمیده اند که من یک نفری از پس این همه کار بر نمی آیم و همینکه تا امروز یک روز مرخصی استعلاجی نگرفته ام (کاری که همه آدمها اینجا تا سقف ده روزش را پر نکنند خواب راحت ندارند) و حتی نیم ساعت هم دیر سر کار نرفته ام خودش اعلام خطر است.

نه اینکه من گهی باشم و جماعتی لنگ این حمالیهای گاه و بیگاه من. موضوع این است که اینجا اصل بر این است که تا بار ببری روی گرده ات می چپانند و کسی هم فکر نمیکند که بنده خدا چقدر خوب بار میبرد ! با خودشان میگویند خوب نبر ! کسی اینجا به کاری مجبورت نمی کند و از خود گذشتگی های ایرانی ات اغلب به حماقت تعبیر میشود. دوستی میگفت یکبار در آلمان به همکار آلمانیه برادرم به اصرار سیگار تعارف میکردم و بعدها به برادرم گفته بود که شما ایرانی ها یک چیزتان میشود. خوب من خودم در جیبم سیگار دارم و چرا باید از برادر تو بگیرم. این تعارف و خود کشان در فرهنگ ما هم چیزیست که نمیشود برای کسی به هیچ زبانی توضیح داد !

بعد از چند هفته کش و قوس سر و کله کریس در شرکت ما پیدا شد. یک مرد پنجاه و پنج ساله که به صورت حرفه ای موج سوار است و هر روز برای رسیدن به دفتر کار صد و ده کیلومتر را باید رانندگی کند.  روزهای اول خیلی خوب و خوشبین بود و از افتخارات گذشته اش تعریف می کرد و کارها و پروژه هایی که در آنها شرکت داشته. از هر چیز با جزئیات حرف میزد و این برای من با این زبان الکن از همه چیز سختتر بود و بدتر از آن موقع حرف زدن مدام از این شاخه به آن شاخه میپرید. مثلا داشت راجع به رانندگی در اتوبان حرف میزد یکدفعه میرفت درباره زیرساختهای حمل و نقل استرالیا و وسط اون یه دفعه شروع میکرد راجع به گمرک و قوانین صادرات و واردات و از آنجا یاد پسر عمه اش که در گمرک کار میکند می افتاد و بعد از گفتن  مختصری از زندگی نامه شوهر عمه اش به ذکر تحصیلات دختر عمه اش هم بسنده نمیکرد و راجع به پسر های دختر عمه حرف میزد که دارند در ورزش کریکت پیشرفت میکنند و به تازگی تیم غرب سیدنی برایشان کلی پول داده و در آخر از من میپرسد “شما در عراق کریکت ندارین ؟” و من بعد از چهل و پنج دقیقه گوش دادن به حرفهای بی ربطش باید توضیح بدهم که ما در ایران کریکت داریم اما خیلی ورزش محبوبی نیست. بعد میگوید “یعنی بین ایران و عراق خیلی فرق هست که تو انقدر اصرار میکنی که  ایرانی هستی و نه عراقی ؟” و من جواب میدهم همان فرقی که بین گینه نو و استرالیا هست بین ایران و عراق هم هست اما من اصراری ندارم که ایران در این مثال گینه نو است یا استرالیا و فقط به گفتن اینکه اونها زبان و نژادشون با ما فرق داره و بدون دادن توضیح اضافه ای میگویم ما عرب زبان و از نژاد عرب نیستیم و البته برای خودم پرانتزی باز میکنم و در ذهنم میگویم که و اگر هم بودیم دلیلی برای خوب بودن یا بد بودنمان نبود.

الکس (مدیر فعلی من که یک دوست ایرانی صمیمی هم دارد)   ، که یکبار از زبان من شنیده که افغانها در ایران بعضا شهروند درجه دو تلقی میشده اند و کلمه افغانی در زبان ما به نوعی توهین آمیز و تحقیر کننده تلقی میشود ، چند بار که شاهد پرسیدن این سوال آدمهای مخلتف درباره اینکه ما عرب هستیم یا نه  در حالی که غش غش میخندد و احساس صمیمیت بیش از حدی با من میکند بلند داد میزند :

No mate ! No ! They are not arab ! They are Afghan

و البته این حرف را نه از روی بدجنسی بلکه به عنوان یک شوخی خیلی صمیمانه و البته زشت میزند که مثلا بگوید من میدونم شما بدتون میاد بهتون بگن افغانی. ابله نمیداند من چقدر دوست افغانی داشته ام در زندگی. گاهی وقتها فکر میکنم همه حرفها را نباید زد و توضیح همه چیز کار را سختتر میکند.

کریس یک هفته میشود که کارش را شروع کرده و در این یک هفته تقریبا هیچ کار مفیدی انجام نداده. اصولا کسی از شما خیلی هم نباید انتظار داشته باشد که در طول یک هفته یک میلیون دلار پول برای بیزینس تولید کنید اما شرکت ما در این زمینه کمی ایرانی بازی در می آورد و اولویت اولش تولید سرمایه است. نه آموزش ، نه راضی نگهداشتن مشتری ، نه ورک اند لایف بالانس و نه هیچ چیز دیگری. یعنی این هم از شانسهای ماست که جایی که کار میکنیم سیستم سیستم ایرانیست ! خیلی ها هستند که اینجا اینجور نیستند اما انگار خون خون رو میکشه و این مدیرعامل ما هم صد در صد باید جد و آبادش یه جورایی به خاور میانه برگرده ! خلاصه اینکه علی رغم اینکه وضع بازار کار در استرالیا این روزها چندان تعریفی ندارد فشار کار ما زیاد شده و شرکت تصمیم گرفته علاوه بر کریس دو نفر نیروی دیگه استخدام کنه.

توی سایت آگهی داده و من از اونجا که چند وقتیه مثل سابق آگهی های کار را دنبال نمیکنم خبر دار نشدم. صبح که به دفتر رفتم دیدم پچ پچی هست که من از اون خبر ندارم. کریس با صورت آویزون اومد بالای سرم و خیلی جدی گفت” دیشب برای من ای میل از سایت کاریابی اومد که شرکت ما دو نفر نیرو میخواد بگیره”. گفتم : “واقعا ؟”  گفت “راستشو بگو منو میخوان اخراج کنن ؟”

به صورتش که نگاه کردم دلم خیلی سوخت. یاد کارهای اول خودم افتادم. وقتی تمام وجودم استرس بود و هر لحظه حس میکردم میخوان اخراجم کنن. حالا اینجا هشت ماه بود که داشتم کار میکردم و تمام کارهای بخش ما توی شرکت روی دوش من بود. بعضی وقتها فکر میکردم واقعا اگه من نبودم این واحد ما چطوری میخواست کار کنه ؟ تا به حال سه نفر اومدن و نتونستن بیشتر از یه ماه توی واحد ما کار کنن و فقط من موندم که همزمان باید کار چند تا پروژه رو با هم انجام بدم و خدا رو شکر تا به حال صدای کسی در نیومده و همه کلاینتها راضی اند و سر اینکه من برم سایتشون یا یه نفر دیگه با مدیرمون دعوا دارن. راستش من هم خیلی کارها میکنم براشون که جزو شرح خدماتمون نیست و در واقع یه کار اضافی محسوب میشه و البته وقت زیادی از من نمیگیره اما اونا از این موضوع مثل خر کیف میکنن.

به قیافه کریس که نگاه کردم دلم گرفت. کریس یه آدمیه که شاید خیلی از ما مهاجرها از بیرون که ببینیم آرزو داشته باشیم جای اون باشیم. اما امروز سرش رو جلوی من انداخته بود پایین و منتظر جواب من بود. بهش گفتم “نه کریس. کسی از تو انتظار نداره که یک هفته ای همه کارها رو انجام بدی و چون حجم کار زیاد شده حتما شرکت تصمیم گرفته آدم اضافه کنه. نگران نباش” بعد یه نفس راحتی کشید و نشست پشت میزش.

راستش هیچوقت تو عمرم انقدر احساس امنیت شغلی نمیکردم. حتی احساس میکنم اگه یه روز سر کار نرم شرکت به هم میریزه. از صبح باید به ده نفر ای میل بزنم و کارهایی که خواستن رو انجام بدم. هر روز هم باید برم سر سایت و کارهای سایتشون رو هم انجام بدم. باید به بیست نفر تلفنی حرف بزنم و راضیشون کنم که کاری که براشون انجام میدیم بیشتر از نیازشون هم هست. بعد باید بیست نفر دیگه رو بپیچونم و کارشون رو به تاخیر بندازم چون هم زمان نمیتونم ده جای مختلف باشم. واسه همینم تا به حال جزاون تعطیلات کریسمس و ژانویه حتی نتونستم یه روز مرخصی بگیرم. عذاب وجدان نمیذاره ! این عذاب وجدان ایرانی !

میشینم پشت میزم در حالی که  تو فکر کریس ام و با خودم میگم بعید هم نیست این احمقا این بیچاره رو بیرون کنن ! بابا طرف تازه یه هفته ست اومده ! چه انتظاری دارین خوب ! مثل همیشه میرم سراغ ایمیل هام. یکی یکی باز میکنم و تند تند جواب مبدم.

ای میل آخر از طرف مدیر عامل شرکته. میگم حتما فیش حقوقی این هفته س . بازش نمیکنم. اصلا این روزها  فرصت نمیکنم حسابم رو چک کنم یا ساعت کاری و اضافه کاری هام رو حساب کنم. حتی یه هفته است که تایم شیت هم رد نکردم. این هفته هم که رییس واحدمون رفته بود مرخصی و همه کارها رو دوش من بود. علاوه بر همه این کارها باید قیمت ها رو هم در می آوردم و چند تا کتیشن(پیشنهاد قرارداد) آماده میکردم به علاوه صورت وضعیتهای ماه قبل. خودم از این همه کاری که در کنار کارهای سایت انجام میدم موندم. واسه همینه که فکر میکنم مثلا اگه من نباشم کلا این واحد ما با خاک یکسان میشه و همین بهم یه اعتماد به نفس زیادی میده. یه حس امنیت شغلی خیلی خیلی بالا.

میرم ای میل مدیر عامل محترم رو باز میکنم که ببینم این هفته برام چقدر ریختن. میبینم یه چیز دیگست. یه نامه بهش ضمیمه شده. نامه رو باز میکنم. و میخونم. دوباره میخونم. سه باره میخونم. هیچ حرف توهین آمیزی توش نیست. هیچ حرف بدی همه توش نیست. یه رویه معمولیه. به خودم میگم این خیلی عادیه. اصلا چیز مهمی نیست. بعد یه کم راه میرم. یه کم میشینم. دوباره پا میشم یه قلپ آب میخورم و میشینم. تو نامه نوشته شما در هشت ماه گذشته در هیج ماهی نتونستین رقم مورد انتظار شرکت که تولید 25000  دلار در ماه برای هر فرده رو به دست بیارین. بعد یه لیست از صورت وضعیت ماهیانه ام گذاشته که مثلا یه ماه 22000 دلار یه ماه 20000 دلار و اینهاست اما تو این هشت ماه تا حالا حداقل مورد نیاز شرکت رو بدست نیاوردم.

بهم دو ماه فرصت داده تا این گپ رو پر کنم وگرنه باید کاسه کوزم رو جمع کنم و برم. دست و پام یه کم یخ کرده. یه کم هم سرم داغ شده و گوشام یه سوت ملایمی میکشه. اما چیز مهمی نیست.  بالاخره ما ایرانی هستیم و از این چیزها زیاد دیدیم. بعد یه دفعه یاد کریس میفتم و یاد احساس ترحمی که چند دقیقه پیش بهش داشتم. یاد این جمله معروف میفتم که هیچ انسانی شایسته ترحم کردن نیست و خودم بهش اضافه میکنم مخصوصا اگه ترحم یه ایرانی به یه استرالیایی باشه !

نمیدونم چرا. میدونم که این موقعیت خنده دار نیست اما میزنم زیر خنده.خنده ای که بند نمیاد. خنده ای که پشتش یه بغضه. باید از فردا باز آگهی ها رو نگاه کنم.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

21 دیدگاه برای “ستمکاری بود بر گوسفندان …”

  1. شایسته می‌گه:

    هی رفیق!
    همین طور خشکم زده..یعتی چی اونوقت؟؟!! عجب جماعتی هستند..فقط آدم رو به شکل یه ماشین تولید پول می بینند.. البته اینجا هم تو شرکتهای خصوصی این وضعیت هست ولی با وجود خرکاری (البته ببخش این رو می گم ولی واژه بهتری پیدا نکردم!) که تو براشون انجام می دی به راحتی می گن آقا خوش اومدی!! خب مگه نمی بینن تو داری همه تلاشت رو می کنی؟ معلومه عوامل دیگری هم تو کاهش سود موثره که قطعا تاثیرش بیشتر از تو هست.. همون یکی مثل کریس به دردشون می خوره.

    نتیجه اخلاقی: هرگونه دلسوزی تو کار و معرفت گذاشتن برای جماعت اوزی ممنوع!!

    • Ehsan می‌گه:

      واقعا در سیستم کاری اینجا نباید از خودت بگذری. هر چند تنبلی هم قطعا نتیجه مطلوبی نداره اما معرفت اینجا یه واژه بیگانه است. من یادمه یه مدت تو قزاقستان کمرم دیسکش عود کرده بود و تقریبا دو هفته خوابیده پشت ماشین میرفتم سر کار و حتی خوابیده با مدیر پروژه جلسه میذاشتیم !!! روزی سه تا آمپول میزدم ! یعنی رسما تو تخت بیمارستان میرفتم سر کار ! اما طرف هم همه جوره هوامونو داشت. من تا قبل از آمدن به استرالیا فقط دو بار کار عوض کردم و هر بار هم علیرغم التماس مدیر قبلی به تصمیم خودم رفتم و همیشه هم ارتباطم رو با جای قبل حفظ کردم. اما این چیزها اینجا همه در درجه دومه ! روابط انسانی بعد از روابط اداری و مخصوصا مالی تعریف میشه !

  2. فردین می‌گه:

    احسان جان خیلی حالم گرفته شد :( . خودم رو جای تو گذاشتم دیدم اصلا دستم به قلم نمیره. باز دمت گرم که می نویسی تا تجربه ای بشه برای ما.
    این مبلغی که می گن هر کس باید تولید کنه یعنی چی؟ چطوری محاسبه میشه؟ یه روال برای همه شرکتها است یا نوع خاصی از شرکت ها؟ ممکنه بیشتر توضیح بدی؟
    مخلصیم

    • Ehsan می‌گه:

      ببین باید یه پست مفصل راجع به کار بزنم. هر چند بچه ها خیلی گفتن اما حرف در این زمینه خیلی هست. به هر حال شما یه حقوقی میگیری و در ازای اون حقوق باید در محل کارت تولید سرمایه کنی. خواه فروشنده یه مغازه باشی خواه یه مهندس کارخونه. باید این اچیومنت برات مشخص باشه و بتونی با عدد و رقم به بالادستت نشونش بدی. این مفمون کلیش بود حالا در آینده بیشتر توضیخ میدم.

  3. محمد می‌گه:

    یعتی ماتم زده ها!. دوباره خوندم نوشته ات رو. یعنی چی ؟

    • Ehsan می‌گه:

      هیچی بابا خبری نیس. شما با خیال راحت به زندگی در این سرزمین رویایی ادامه بده داداشه من. من بعضی وقتها میزنه به سرم.

  4. محمد می‌گه:

    احسان عزیز حالت رو یه جورایی درک می کنم. سر کار فعلیم که هستم مشابه این قضیه واسم پیش اومد. 28 روز از شروع کارم گذشته بود که مدیر کارخونه منو خواست و یه سری چرت و پرت تحویلم داد که شما تو این مدت اونجوری که ما می خواستیم نبودید و متاسفانه نمی تونیم به همکاری با شما ادامه بدیم. بعدش مدیرعامل هم منو خواست و همین چیزا رو گفت. تا برسم خونه مغزم کار نمی کرد. منتها وقتی یه چیز تقریباً فاجعه بار رخ می ده واسم، ذاتاً تو یه مدت کوتاه خودم رو جمع و جور می کنم. وقتی رسیدم خونه با توجه به حرفای جفتشون دیدم یه جای کار اشکال داره و انگار پای یه نفر دیگه وسط هستش. در نتیجه با مدیر پرنفوذ کارخونه همسایه و هم خانواده با شرکت ما تماس گرفتم و موضوع رو گفتم و اونم گفت بزار ببینم موضوع چیه. بعد از فکر کنم نیم ساعت یا 1 ساعت بعد تماس گرفت گفت فردا برگرد سرکارت، قضیه حل شد. بعد از حدود یه هفته کارهای اطلاعاتی(بهرحال IT کارم دیگه.) متوجه شدم یکی دیگه قرار شده بود به جای من وارد شرکت بشه، جالبه همزمان با من یکی دیگه هم استخدام شده بود، اما چون اون طرف آشنای مدیر کارخونه بود، اومده بودن سراغ من که تماس اون آشنای من!!! هم کارشون رو نیمه تمام گذاشت. حالا نزدیک به 5 سال هستش که من اینجام. اینو گفتم که بدونی حالت رو کامل درک می کنم. با این تفاوت که به تو 2 ماه وقت دادن و به من گفتن از فردا نیا. مهم نیست. اگه دیگه باهاشون حال نمی کنی برو سراغ یه جای دیگه. تغییر محل کار برخلاف اونچه که خیلی ها ازش می ترسن، می تونه چیز بدی هم نباشه. به جنبه های مثبت قضیه فکر کن، دو ماه وقت، فرصت تجربه محیط کاری جدید، آشنایی با افراد جدید، بدست آوردن تجربه های شغلی جدید. البته یکی از دلایلی که من نزدیک به 5 ساله اینجا رو ول نکردم همین استرالیاست و قضیه سابقه کار و چک محل کار.

    • Ehsan می‌گه:

      دوست عزیز.ممنون از همدردیت. اینکه با خوندن این نوشته با من احساس همذات پنداری میکنین برای من مهمترین چیز و با ارزش ترین چیزه.اما واقعیت اینه که درد خاصی برای من وجود نداره. یعنی اصل ماجرا غر زدن و ابراز ناراحتی و فحش دادن به سیستم کاری استرالیا یا هر جای دیگه نبود. اصل ماجرا بیان یه لحظه از حقیقت و فلسفه لحظه های خوب و بد زندگی بود. یه توضیح تکمیلی نوشتم که دعوت میکنم اون رو بخونی و خوشحال میشم نظرتو بگی.در ضمن من استاد کاریابی تو استرالیام !!! این کار چهارمم در عرض یکسال بود. بابا من تا همیشه میرم کلاسهای اسکیل مکس راجع به تکنیکهای کاریابی واسه ملت لکچر میدم. نگران نباش !

  5. وحید می‌گه:

    ترحم بر پلنگ تیز دندان
    ستمکاری بود بر گوسفندان

    انگار تو جامعه سرمایه داری همه باید پلنگ و گرگ باشن …
    اینم یک روی سکه است

    • Ehsan می‌گه:

      این هر دو روی سکه است در یک جامعه سرمایه داری. آدمها با تو بازی میکنند و از تو بهر میبرند. حتی پیرزنی که ساعت شش صبح در حال قدم زدن به تو لبخند میزند با این کار احساس شادمانی بیشتری به خودش دست میدهد و یا در بدترین حالت احساس بدش را زیر لبخند پنهان میکند. کسی به فکر تو نیست. تو در این وسط بدون تولید منفعت برای اطرافیان معنی نمیابی. این بزرگترین درد جوامع انسانی امروزه. و البته این مساله در ایران شدید تره.

  6. اسمان آبی می‌گه:

    سلام به احسان عزیز
    خیلی وقت بود میومدم تو الانگی و خبری ازت نبود منتظرت بودم… وقتی نوشته ات خوندم چند تا چیز به ذهنم اومد:

    1- با تعاریفی که کردی و یک چیزایی که تو این یکسال خوندم و تجربه کردم و یاد گرفتم این یک اصل مدیریت که با بهترین نیرویی که بیش تر از انتظار خوب کار کرده می شه دو جور برخورد کرد 1- اگه مدیر تشخیص داده خیلی ظرفیتش بالاست و حرفه ایه بهش ارتقا بدن و حقوقش و بیشتر کنند (اما این روش خیلی توصیه نشده و اجرا نمی شه) 2- در حالت کلی باید نشون داد خیلی بیشتر ازش انتظار می ره و هنوز انتظارات برآورده نکرده. با توجه به اینکه اونا تو رو یه ایرانی و از خاور میانه می دونند مطمئننم که روش 2 رو انتخاب کردند و می خواهند انگیزش جدیدی برات ایجاد کنند مطمئننم بعد از 2 ماه یک 2 ماه دیگه بهت وقت می دند و بعد یک 3 ماه دیگه و … تا همیشه 100 باشی، اونا می دونند یک ایرانی کاربلد اولش 100 هست و به مرور performance اش میاد پایین.(داش احسان با تفکر ایرانی طرفی)

    2- صداقتت در نوشتن بزرگترین چیزی که تا حالا ازت یاد گرفتم بعنوان یک دوست به صداقتت افتخار می کنم.

    3- پله های جلوی خوابگاه فهمیده روبروی زمین فوتبال، من و تو و ترس از زندگی رو به جلو، موفقیت تو در زندگی از صفر تا اینجا که هستی، …. کارتو بلدی رفیق

    • Ehsan می‌گه:

      آسمان جان الان به من قوت قلب دادی اما من نمیتونم باور کنم که دلیل این مساله اون مساله بوده ! اگه اینی که میگی اتفاق بیفته که من داغون میشم. البته شواهد امر نشون میده که همین اتفاق میفته. چون ته نامشون نوشته تا ببینیم بعد از دو ماه چی میشه. نگفته که مثلا بعد از دو ماه باید بری یا چیزی مشخص مثل این.
      در مورد صداقت باید بگم همین موضوع همیشه کار دستم داده و هر روز هم داره میده. سر همین نوشته هم کار دستم داد.اما باعث میشه خودم احساس بهتری داشته باشم.
      ترس از زندگی هنوز هست. هر روز هست. فقط ما بی حس شدیم.جایی نیستم رفیق. این امواج بود که ما رو به این ساحل رسوند فقط دریغ که موج سوار خوبی نبودیم. بوس فراوان.
      یه نوشته بده بیاد زودتر میخوایم منتشر کنیم !

  7. عارف می‌گه:

    وقتی میری یه جا کار کنی همیشه تو مصاحبه خیلی روشن ازشون بپرس که انتظاراتی که ازت دارن چیه و بعدا بر اساس کدوم KPI تورو ارزیابی میکنن؟ میتونی این کاررو بعد از استخدام هم انجام بدی. همیشه به مدیرت بگو من باید بدونم انتظاراتت چیه. الان اشکال کار اینجاست که تو نمیدونستی باید 25 هزار دلار در ماه برای شرکت در بیاری. اگه اینو نگفته بودن تو از کجا باید میدونستی که چقدر باید کار کنی؟! شایدم همه اینو میدونن ولی چون هیچوقت سئوال نکردی متوجه نشدی.

    فکر کنم در هر صورت بهتره دنبال یه کار دیگه باشی چون این شرکته بیشتر شبیه گاراژ حاج ولی الله و پسران میمونه تا شرکت . این دفعه هرجا رفتی حتما مطمئن شو چه انتظاراتی ازت دارن.

    • Ehsan می‌گه:

      ممنونم عارف جون. حرفت حسابه. اتفاقا خوب گفتی. میخوام تو این جلسه با همین حرف حالشونو بگیرم. اما واقعیت اینه که من به این بابا گفتم همون اول چه انتظاراتی دارین و اونم گفت بعلا بچسب به مدیر مستقیمت و ببین چه کارهایی بهت محول میکنه و از همون هفته اول انقدر سر من شلوغ شد که فرصت این حرفها پیش نیومد. حالا این ماجرا هم برای از زیر پرمننت کردن من در رفتنه و من انقدر باهوش هستم که بفهمم چی تو سر این جماعت میگذره.به هر حال من چهار ماه رو پروبیشن بودم و بعدش رو هوا. اینا هم با توجه به وضع بازار کار ما که شل کن و سفت کنه نمیتونن تصمیم بگیرن که منو پرمننت کنن یا نکنن. اینه که این بامیول رو در آوردن. گاراژ حاج ولی الله رو خوب اومدی.

  8. علی شهنازی می‌گه:

    متاسفم احسان جان
    نه برای کار چون می دونم بهترش رو زود پیدا می کنی. برای احساس بدی که می دونم بهت دست دادی و اعتمادی که نا بود می شه .
    جدا که اوستای شانسی
    زنگ می زنم گپ بزنیم

    • Ehsan می‌گه:

      ممنونم علی جان. اصلا ناراحت نیستم. والا ملجرا انقدرها هم شور نبود که من نوشتم. حالا یه ضمیمه نوشتم تا روشن تر بشه ماجرا. الان منتشر میکنم.
      خوشحال میشم صداتو بشنوم. بیشتر خوشحال میشم روی ماهتو ببینم که نصیب نمیشه لامصب !

  9. آرش می‌گه:

    جان تو اینقدر بی کاری حال میده احسان. بعدشم فکر کنم این مطلبت خیلی چیزها رو برام روشن کرد. یعنی برام آموزنده بود. تو که آخرش میری سر یه کار بهتر حداقل دمت گرم که جرات به خرج دادی و نوشتی. اصلن از این صراحت و صداقتت با خودت و خواننده هات خوشم میاد .
    مخلصم.

    • Ehsan می‌گه:

      اولا که چاکریم. دومن که خدایی من انقدر مشغول کار عوض کردن بودم که به استراحت نرسیدم. خدا برسونه یه پول قلمبه یه ماه بزنیم به بی خیالی. نه یه ماه کمه یه سال.

  10. مری می‌گه:

    امروز اومدم نوشته های شما رو بخونم که امید و انگیزه پیدا کنم. مطمئنم که می تونید تو این دو ماه به اهدافتون برسید و کارتون رو حفظ کنید و می دونم که اگه بخواهید می تونید کار دیگه ای پیدا کنید. به هر حال براتون آرزوی موفقیت می کنم.
    ما از اوایل دسامبر به سیدنی اومدیم و با اینکه هر دومون تو ایران در زمینه کاری خودمون موفق بوده ایم، هر چه سعی کردیم، نتونستیم در کاریابی موفق شویم. دوستان و همکلاسی های اسکیل مکس هم همینطور. ظاهرا شرایط بازار کار در این چند ماهه اصلا خوب نیست. امیدوارم شرایط بهتر بشه…

    • Ehsan می‌گه:

      ببخشید که کامنت شما رو گم کرده بودم. به هر حال این انتظار و سختی های چند ماه اول هست. واقعیت اینکه که اینها واسه همه بوده منتها ما ایرونی ها عدات داریم راجع به خودمون غلو کنیم و همه چی رو در مورد خودمون بهتر از واقعیت و همه چیو در مورد دیگران بدتر از واقعیت نشون بدیم. این ها نیز بگذرد. در ضمن داره کم کم اوضاع کار خوب میشه اگه جواب منو خوندی بدون که اوضاع داره از همین امروز بهتر میشه.

  11. دامون می‌گه:

    آقا من ولکام بک شدم ، اولین کاری که کردم گفتم ببینم از داش احسان چه خبر که خورد تو برجکم با این پستت . من هی گفتم که به این رییست رو نده ، من حاضرم باهات شرط ببندم که کارایی که تو کردی رو اون بابایی که رییس مستقیمت بود (همون یارو گیره که آخر هفته ها هم ولت نمیکرد، اسمش یادم نمی آد)داره کردیتش رو جمع میکنه .
    نمیدونم این کار رو تا الان کردی یا نه ؟ ولی پیشنهاد میکنم که خیلی جدی و مستدل بری تو شیکم رییست و به روش بیاری که تو حتی یک روز هم نشده که billable نباشه کارت و اگه شرکت نتونسته پول لازم رو در بیاره ، مقصر اصلی این بوده که ارزون فروشی کرده .البته یه مورد دیگه هم هست که احتمال اینکه این تصور نفر اول شرکت بودن باعث شده باشه که پرفورمنست پایین اومده باشه هم وجود داره ( در مورد من پیش میاد این حالت معمولا ) ، و مدیرت اونقدر باهوش بوده که قضیه رو گرفته و خواسته بهت شوک بده یا اینکه احساس کرده که این مدل کار کردنت یعنی خیلی به این کار محتاجی و نمیتونی جات رو عوض کنی و برای اینکه دنبال اضافه حقوق نباشی داره این کار رو باهات میکنه .
    سعی کن تو سیکل منفی نیفتی حاجی
    کچ یو لیتر میشیم همین زودی ها ، به لیلی سلام برسون

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!