گربه را قورت بده – 3

قبلا حرفش رو هم زده بودیم. اما به این زودی ها قرار نبود که اینطوری بشه. یعنی روزی که این خونه رو خریدم با خودم گفتم آخیش حالا یه سرپناهی وجود داره که اگه یه روز از همه جا درمونده شدیم بتونیم یه چند صباحی توش بمونیم. حتی موقع دنبال خونه گشتن هم تو اون سرمای عجیب و غریب زمستون 86 که تهران و اطرافش مدتها زیر برف مدفون شده بود تو این فکر بودم که خونه باید چه ویژگیهایی داشته باشه که اگه یه روزی خودم خواستم توش زندگی کنم راحت باشم. واسه همینم چون برام بالا رفتن چند تا پله مساله ای نبود یه خونه بزرگتر اما طبقه چهارم خریدم که آسانسور هم نداشت ! لیلی هم که فهمید یه خونه نسبتا قدیمی اونم طبقه چهارم رو پسند کردم از اول خورد تو ذوقش اما از اونجا که نمیخواست تو ذوق من بزنه یه روز قبل از محضر ،  آخر شب اومد و خونه رو دید و گفت ” بد نیست ، حالا ما که نمیخوایم توش زندگی کنیم ! چه اهمیتی داره خوب و بد بودنش !”

موقع  دادن پول خونه و نامردی ها و دوز و کلک های این بنگاه و اون بنگاه که چه بلاهایی سرمون اومد و بابای بدبخت من تا دم سکته رفت بماند ، اما وقتی که قرار شد بقیه پول رو در محضر به صابخونه بدیم من تازه به خودم آمدم که نصف پول خونه رو بیشتر ندارم ! انگار شوخی زشتی با خودم کرده بودم و باید باور میکردم که دیگه بزرگ شدم و تو این دنیا هم دیگه قرار نیست کسی دستم رو بگیره. اونجا بود که تا کمر رفتم زیر بار وام های 28 درصدی که در اون زمان مدتی از مد شدنش میگذشت و همین قیمت خونه ها رو بالا و بالاتر میبرد و مردم رو برای سرمایه گذاری حریص و حریص تر میکرد.

اولین جرقه سر به زیر شدن من همان زمان زده شد. زمانی که باید برای تامین قسطهای این خونه لعنتی چشمامو به نوک پام میدوختم و کارم رو میکردم. خوشبختانه شرایط کاری و مالی اون روزها بد نبود. با همان قانون سر به زیری تمام قسطهایی که قرار بود پنجساله پرداخت بشن رو دو ساله صاف و صوف کردم و نفس راحتی کشیدم. از اون به بعد بود که تازه مشکلات این خانه امید ما شروع شد. یک روز لوله آب میترکید. یک روز در خراب میشد ، یه روز باید نقاشی میکردیم ، یه روز گاز مشترک منفجر میشد فرداش منبع انبساط چکه میکرد … خلاصه اوضاع عجیب و غریبی بود و این دور بودن ما از ایران هم همه مشکلات رو به گردن این و اون مینداخت. این و اونی که هر چند با صراحت از انجام این کارها ابراز خوشحالی میکردن اما گوشه و کنایه های اطرافیانشون هم نمک مضاعف زخم ما شده بود.

تصمیم نهایی رو گرفتیم. خونه ای که ما حصل شنیدن خیلی حرفها بود که برای شنیدن یک کدومشون زندگی همه رو آخرت یزید میکردم  رو باید میفروختم ! اولش فکر میکردم خیلی سخت باشه. خیلی سخت نبود. صبح آگهی دادم روزنامه و شب در بنگاه بریدیم و رفت پی کارش. شاید هم ما چون از مرحله پرت بودیم یک قیمت خیلی پایین گفتیم و طرف هم رو هوا زد و رفت. حالا هر کس از دید خودش میبینه دیگه ! واقعیت رو هیچکی نمیدونه !

حالا دوباره خودم رو در معرض یک شوخی زشت دیگه میدیدم که قرار بود در کمتر از یک هفته انجام بشه. یک هفته ای که برای هر ثانیه اش برنامه ریزی کرده بودم. روز اول برای صاف و صوف کردن مسایل مالی خونه با بانک باید به بانک مسکن میرفتم و بانک به دلیل آلودگی هوا بسته بود. فرداش هم هوا آلوده بود و بانک بسته بود و فرداش هم همونطور. بعد از سه روز سوار ماشین شدم که برای چند روز باقیمانده کمی رانندگی کنم و به محض وارد شدن به خیابان اصلی پلیس جلوی ماشین رو گرفت و گفت که طرح زوج و فرد از امروز از جلوی درب منازل اجرا میشه ! یعنی این همه ماشینی که تولید کردین مثل پشکل ریختین تو خیابون همش کشک. زدم بغل و به جریمه اش نگاه کردم. خنده دار بود. در برابر جریمه ای که دو هفته پیش در سیدنی به دلیل عدم توقف کامل قبل از تابلوی ایست هنگام وارد شدن از فرعی به اصلی شده بودم. اون جریمه سیصد دلار بود. یعنی به حساب ایران بیش از یک میلیون تومن و تازه خیلی زیاد محسوب نمیشد !

بانک شلوغ تر از همیشه بود. پر از آدم. یک شماره گرفتم از دستگاه و نشستم. بعد شماره رو نگاه کردم. دوباره نگاه کردم. یه نگاه به دور و بر کردم و دوباره نگاه کردم. صد و بیست و هشت نفر جلوی من بودن ! یعنی اگر کار هر نفر فقط سه دقیقه طول میکشید من باید شش ساعت و نیم صبر میکردم ! البته بعضی از این شماره ها بعد از شماره گرفتن بی خیال شده بودند و رفته بودند و خوشبختانه کار ما بعد از 3.5 ساعت راه افتاد. رفتم دم باجه ! برگه پرداخت اقساط معوقه رو به مسوول صندوق نشون میدم و با اخم میگه چرا با دستگاه خود پرداز پرداخت کردی ! میگم مگه چه اشکالی داره ؟! میگه این آخر روز به حساب ما واریز میشه و من الان تو سیستم نمیبینمش ! برو فردا بیا ! یادم میاد که 5 سال پیش هم وقتی این خونه رو میخریدم سر تسویه حساب تلفن خونه همین بلا سرم اومد ! یعنی سیستمهای بانکی این مملکت بعد از 5 سال هیچ پیشرفتی نکرده ؟!

فردا به بانک میرم . ساعت یک ربع به هشت دم در بانکم و بانک از دیروز خلوت تره.فقط 18 نفر جلوم هستم. میشینم تا نوبتم بشه و چک تسویه بقیه مبلغ رو به آقای صندوق میدم و میگه این چک رمزدار مبلغش یه کم بیشتره و برو بانک پاسارگاد همین بغل مبلغش رو اصلاح کن.

بانک پاسارگادم و 38 نفر جلوم هستن. محیط اینجا شیک تر و ظاهرش بهتر از بانک مسکنه اما ماهیت داستان همونه. سیستم شتاب قطعه و مردم یکی یکی میان تو و با داد و بیداد از صندوقداران بانک توضیخ میخوان. یادم میاد که این ها که پای صندوق نشستن همشون فارغ التحصیل های خوش شانس رشته های مهندسی دانشگاههای این کشورن. کامپیوتر ، صنایع ، برق و حتی عمران. با آشنا بازی و شانس آمدن و کارمند بانک شدن. میگن بهشون وامهای تپل میدن و وضع پرداخت حقوقاشونم خیلی خوبه.اینه که باید سرشون رو پایین بندازن و لبخند بزنن !  تمام مدت نگاهم تو نگاه معاون شعبه که یک خانم شیک و خوش قد و قامته گره خورده ! هر جا میره با نگاه دنبالش میکنم. سعی میکنه بالا سر همه بره و مثلا راهنماییشون کنه در حالی که میخواد ببینه کار میکنن یا علافن !

بعد از دو ساعت نوبتم میشه. صندوقدار هم یک  خانم جوون و آرومه که ازم میخواد چک رو پشت نویسی کنم. بعد من میگم از این مهرا ندارین که میزنن پشت چک بعد توش مینویسن ؟ میگه نه. میگم خوب چی بنویسم. میگه مشخصاتتون رو. اسمم رو مینویسم و بهش میدم. خندش میگیره و میگه مشخصات کامل. نام پدر ، شماره شناسنامه ، … فکر میکنم تواین مملکت آدم بدون نام پدر اعتبار نداره !

یاد بچگی ها می افتم که توی مدرسه در فرم مشخصات شغل پدر هم بود. میزان تحصیلات مادر ! گاهی حقوق پدر هم بود ! باورت میشه ! حقوق پدر ؟؟؟ هر کدام از این سوالها اینجا یه جور فحش ناموس تلقی میشه ! همیشه به ما میگفتن به جای شغل پدر بنویس کارمند ! انگار که کارمند خلاصه این مفهوم بود که

 مدیر محترم مدرسه !

 ما پول نداریم بابت مزخرفات شما هزینه اضافه کنیم ! ما نان شبمون هم به زور میخوریم !

با کمی احترام !

از بانک بیرون میزنم و دوباره وارد بانک مسکن میشم و دوباره همون ماجرا. در نهایت که همه مدارک مرتبه قرار فک رهن رو صادر میکنن و میگن هفته دیگه یکشنبه برو محضر تا کارهات انجام بشه ! از بانک میام بیرون و فکر میکنم بعد از دو روز تمام کارها انجام شده در حالی که این فقط اول راهه. استعلام ثبت ، دارایی ، مفاصحه (؟) حساب شهرداری ، مترو و …

هر لحظه بیشتر به این شوخی زشت خودم فکر میکنم و اینکه من دو روز دیگه مسافرم. یک وکالت تام و تمام به مادر میدم و باز مشکلاتی که به گردن دیگرانه.

خیالم که راحت میشه هر لحظه بیشتر از تصمیم خودم خوشحال میشم. حتی اگه درآمد فروش این خونه نسبت به دلار 6 ماه پیش نصف شده باشه که کمتر هم شده باز هم پشیمون نیستم. حتی یک لحظه دیگه هم نمیتونم فضای بروکراسی ایران رو تحمل کنم. خداحافظی ها سریع و تلفنی و گله ها و غرغر ها هنوز بر جاست که من به همراه خانواده نصف شب خودم رو به فرودگاه میرسونم تا فرار کنم. تقریبا از هفته دوم بود که برای برگشتن لحظه شماری میکردم. لحظه ای که هواپیما در فرودگاه وطن فرود میامد هیچ حس هیجانی به این خاک نداشتم که موقع ترک کردنش دلم بلرزد.

خداحافظی و اشکی که نباید جاری میشد و رد شدن از مرز و زدن مهر خروج بر کاغذ پاره ای به نام هویت ایرانی ام. برگ هویتی که در فرودگاهها همه مان قایمش میکنیم و فقط موقع چک کردنش توسط مامور فرودگاه یواشکی آنرا مثل راز مخوف هزاران ساله به دستش میدهیم و به اطراف نگاه میکنیم تا کسی چشمش به اوراق هویت ما نباشد !

هواپیما بلند میشود. عزیزانم را پشت سر گذاشته ام و به سوی آینده پرواز میکنم و افسوس میخورم از اینکه بهترین سالهای عمرم  محبوس و خفه در کارتنی کهنه در گوشه ای از اتاق نوجوانی هایم مانده  و از اینکه هیچکس از سرنوشت این قربانیان بلوغ من و همنسلانم  خبر ندارد !

پایان پست گربه را قورت بده.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

32 دیدگاه برای “گربه را قورت بده – 3”

  1. مارتین گفت:

    فکر میکنم یکی از بزرگترین سئوالات مهاجرتی پاسخ داده شد.

    آیا شما از مهاجرت راضی هستید؟

    اگر هر چیز خوبی در ایران از بین بره آروز میکنم طبیعتش زنده و شاد بمونه
    که متاسفانه به اونم امید زیادی نیست

    • Ehsan گفت:

      الان برداشت شما این بود که من راضی ام یا نه ! خودم که نفهمیدم نظرم چیه. فقط میدونم فعلا حالا حالا ها نمیتونم تو ایران زندگی کنم اما این دلیل بر رضایت کامل از زندگی در استرالیا نیست. طبیعت ایران که خیلی وقته داره از بین میره برادر !

      • مارتین گفت:

        http://www.boursenews.ir/fa/pages/?cid=86758

        اگه تو ایران زندگی کنیم، چی میشه؟
        چه خشونتی میتونه از اینکه فرزند ما خلافکار نشه جلوگیری کنه؟

        • دامون گفت:

          بدترین خبری بود که توی چندماهه اخیر دیدم ، میدونی سهم هر کدوم از این بچه ها از اون دزدی 17500 تومن بوده یعنی کمتر از 5 دلار یعنی پول دو تا آبجوی یه بچه اوزی توی ده دقیقه با مایتهاش کنار همون باربیکوی ساحل برونتی بیچ وقتی داشتند والیبال بازی کردن احمقانه دوست دختراشون رو با بیکینی تماشا میکردن … دردم گرفت احسان درد . مخصوصا وقتی رسیدم به اون عکس که این بچه سرشو گذاشته بود رو شونه جلادش و جلاد داشت با دستی که روی شونش گذاشته بود دلداریش میداد، نمیدونم چی داشت بهش میگفت ؟

          • Ehsan گفت:

            متاسفانه این اتفاقا روز به روز داره بیشتر میشه. من هم اون عکسها رو دیدم و بیشتر از حرص و ولع این خلق الله دردم گرفت که با اشتیاق مشغول تماشای صحنه بودند.
            درست میشه یه روزی رفیق اما نه تا وقتی که مردم ما ایچنین لاشخور وار به تماشای جنازه های جوون های قربانی این مملکت نشسته اند و تخمه می شکنند.

        • Ehsan گفت:

          واقعا تلخ و رنج آوره. اگه این عکسها رو به کسی اینجا نشون بدم باورشون نمیشه.

          • افسانه گفت:

            اون 2 نفر رفتن ما موندیم و دردش و ترس از اینکه بعدش کی قراره قربونی بی کفایتی سیستم بیمار قضایی و امنیتی و اقتصادی اینا بشه.بعد ما خبرشو بشنویم و ذره ذره از احساس انسانیت دور بشیم تا دوباره از اینی که هستیم هم بدتر بشه.معلوم نیست این سیکل معیوب کی میشکنه.

          • Ehsan گفت:

            نباید بترسین. هدف این جور اقداامات همین ایجاد ترسه. اگه بترسیم شب نشینان به هدفشون میرسن.

  2. بهار گفت:

    چقدر افسرده شدم كه اينو خوندم. ما عادت داريم به جايي كه داريم زندگي مي كنيم يادمه روز اولي كه تو ترافيك سنگين نيانش گير كردم از عصبانيت گريم گرفت گفتم حتما يكي يه كاري مي كنه درستم گفتم خودم يه كاري كردم… صبحا زودتر راه مي افتم!! ديدت جالب بود. ميگم اگه بياي بعد از هفته دوم همش دلت بخواي برگردي كه خيلي خوبه! شايدم بده… به چرت و پرتاي من توجه نكن فعلا دچار دوگانگي شدم… 😉

    ميگم همكار احتمالا شما صابخونه ما نيستين؟ چه هماهنگ اونم خارج بود ديگه! فك كنم اوضاع ايران بهم ريخته همه تصميم گرفتن ريشه هاشونو قطع كنن

    • Ehsan گفت:

      نه بابا افسرده نشو ! هدف ما نوشتن متون نا امید کننده نبود به خدا ! من خودم شیش هفت سال پیش برای اولین بار که صبح تو ترافیک همت گیر کرده بودم همین حس تو رو داشتم.دچار دوگانگی نشو. نه ما صابخونه شما بودیم که نامردی نمیکردیم ! یارو خودش میخواست پاشه !

  3. محمد گفت:

    جالبه. ظاهراً تو هم به دلایل سیاسی و اقتصادی مهاجرت نکردی. تو بین دوستان من هستند افرادی که مثلاً می گن اگه 200 میلیون پول داشتم نمی رفتم یا اگه یکی دیگه رئیس جمهور بود نمی رفتم و …. اما من هم بنا به دلایل غیر اقتصادی و سیاسی می خوام برم. از بچگی دوست داشتم مهاجرت کنم و امیدوارم بزودی رویای برزگ من محقق بشه. چند روز پیش یکی از دوستام بهم گفت مگه خل شدی که می خوایی کار و خونه و زندگیت رو ول کنی بری اونجا از صفر شروع کنی؟ بهرحال دیدگاه ها متفاوته و من هم حتی اگه خیلی چیزای ایران یه جور دیگه بود بازهم هدفم تغییر نمی کرد.

    • earthydream گفت:

      همیشه از بچگی به این فکر میکردم که این شعر خیام یعنی چه؟
      گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد
      هشدار که سرمایه سودای جهان عمرست چنان کش گذارنی گذرد……
      و من دیگه میدونم که با ارزش ترین سرمایه زندگیم رو نمیخوام هدر بدم ارزش زندگی رو ما تعیین میکنیم….

      • Ehsan گفت:

        قطعا همینه و امیدوارم قدر لحظه ها رو بدونی و ازشون لذت ببری. زندگی برای من تا امروز بیشتر جنگیدن بوده تا لذت بردن. امیدوارم شما لذت ببرین.

    • Ehsan گفت:

      نه من اتفاقا درآمدم در مثلا هند همین قدر بود و مخارجم یک بیستم. اصولا به نظر من کسی که برای فرار از وضع موجود مهاجرت میکنه در اواسط راه دچار مشکلات عدیده میشه. حداقل دیدگاه آدم باید این باشه که برای بهتر شدن اوضاع و قبول یه چالش بزرگ و یه شروع خیلی سخت که قطعا از حفظ وضع موجود سختتره مهاجرت میکنم !

  4. مریم گفت:

    با سلام،دوست دارم بدونم با حرف من موافقید یا نه؟همه کشورهایی که الان از یک رفاه نسبی و فرهنگ نسبتا مناسب در امور اجتماعی برخوردارند بدلیل تلاش و آموزشهای نسلهای قبلی بوده که سعی کردند جای بهتری بسازند.نه اینکه کار خیلی بزرگی انجام بدهند،هر چه که از دستشان بر می آمده به سهم خود.حالا با این شرایط اگر افراد تحصیلکرده این مملکت که این کار آموزش و تغییر را ،شاید بتوانند به نتیجه برسانند،اینها هم بروند به جایی که زحماتش قبلا کشیده شده،پس واقعا امیدی به اصلاح امور در ایران نخواهد بود،خواهد بود؟با آرزوی سلامتی و شادی برای شما

    • Ehsan گفت:

      اصولا بیشتر از تلاشهای مردمان عادی یک مملکت برای پیشررفت اون به قوانین مترقی برای بالا بردن فرهنگ عمومی که از اون به عنوان عرف یاد میشه نیاز هست. یعنی در کشورهای در حال توسعه نیاز به یک قوه محرک برای تغییر سریع عادات نامناسب عوام وجود داره وگرنه این جوامع با توجه به سرعت رشد جوامع دیگر به جوامع پیشرفته نمیرسند. رفتن و ماندن یک انتخاب بین قربانی شدن(چند نسل) و داشتن یک حس خوب و یا رفتن(قربانی کردن یک نسل) و نجات نسل بعد از خود هست. اینکه در جایی مثل استرالیا زحمات قبلا کشیده شده یک توهمه. من شخصا اینجا اگه ده برابر گدشته زحمت نکشم در کسری ار ثانیه از قافله زندگی عقب میمونم.
      آرزو برای اصلاح ایران وجود دارد اما من امید مشخصی در آینده نزدیک نمیبینم.

      • مریم گفت:

        با سلام،از پاسختون ممنونم.اینکه تغییر ،به قوانین کارآمد احتیاج داره شکی نیست،اما تغییر عرف بیشتر تابع آموزش هست تا قوانین که البته اون هم احتیاج به رهبران عاقل در یک مملکت دارد.ولی به نظر من همه اینها باعث نمی شود که مسولیت فردی هر فرد از دوشش برداشته بشود.منظور من از اینکه زحمات کشیده شده ،بیشتر فرهنگی بود تا جنبه مادی.یعنی در جامعه اونها نسلهای قبلی انرژی لازم برای تغییر و بهبود فرهنگ را گذاشتند که حالا شما با کار زیاد در اون جامعه باز هم احساس آرامش و آسودگی می کنید.

        • Ehsan گفت:

          نه من هم نگفتم مسوولیت افراد برداشته میشه. هر کس مسوول اعمال خودشه و اینجوری جامعه از پایین اصلاح میشه نه اینکه هر کس دور و بری هاش رو اصلاح کنه. درباره اینجا هم اگر چیز خوبی وجود داره ماحصل یه روند دموکراتیکه که تدریجی و آرام بوده اما قوانین مترقی بهش سرعت و جهت دادن. تا وقتی این مکانیسم در ایران وجود نداره این صلاح قزنها طول میکشه. من شخصا یا باید میموندم و با حکومت مبارزه میکردم یا مهاجرت میکردم و من راه دوم رو انتخاب کردم چون کم دردسرتر و کم هزینه تر برای خودم بود. به اندازه کافی شجاعت و انگیزه نداشتم.

  5. محمد-ارس گفت:

    احسان نمی دونم چی بگم. فقط مثل وقتی که سی پی یو داغ می کنه هنگ کردم. حرف هات خیلی تامل بر انگیز بود. این سه قسمتی که از ایران نوشتی. من تازه اومدم و فکر نکنم حالا حالاها برم ایران. قبل از این لحظه شماری می کردم ولی الان نه.

    • Ehsan گفت:

      نه واقعا آدم همیشه همینه. تا قبل از رفتن لحظه شماری میکنه. یه چند روزی هم اون اولا خوبه بعدش کم کم تنت به خارش میفته. ولش کن بابا کجا میخوای بری ؟ اونم با این وضع بلیط ها.

  6. rahamishavam گفت:

    هرسه تا پستت را خوندم…تمام این حرفهایی که همیشه از اینهایی که بر می گردن میشنوی….نمیدونم واقعا..ولی خوشحالم که از پرواز برگشتت خوشحال بودی..این بهترین اتفاقیه که فکر میکنم بعد مهاجرت میتونه برای یکی بیفته….

    • Ehsan گفت:

      نمیدونی واقعا ات رو بد گفتی. یعنی انتظار نداری این حرفها رو بشنوی ؟ آره خوشحال بودم اما نه به خاطر خوب بودن اینجا بلکه به خاطر خیلی خیلی بد شدن و بد بودن وطن و اینه که در آوره. کل این سه پست حرفش همینه.

  7. امیر گفت:

    درود بر شما
    یعنی چون از دل نوشتی بر دلم نشست
    اگه میشه یه پست هم بزارید در مورد نوجوان ها و جوان های اونجا(مثلا دوست دارم بدونم طرز فکرشون چجوریه یا تفریحاتشون یا اینکه مثلا دوست دارن چه رشته ای بخونن یا چکاره بشن)
    پیروز و سربلند باشید

    • Ehsan گفت:

      حتما مینویسم. این تاپیک مورد علاقه خودم هست ولی چون هنوز خیلی اطلاعاتم کامل نشده دست نگه داشتم. مرسی

  8. یه یارو گفت:

    واقعا تلخ بود اون عکس!
    حتی تلخ تر از شنیدن حکم اعدامشون!
    حتی تلخ تر از دیدن تماشاگرای تخمه خور!
    حتی تلخ تر از حرف قربانی ماجرا که می گفت راضی به اعدامشون نیست!
    حتی تلخ تر از مردمی که میگن حقشونه!
    حتی تلخ تر از مصاحبه های انتخابی صدا و سیما که همه رو راضی نشون میده!

    اما نه تلخ تر از این که نمیدونی تا کی این تلخی ها ادامه داره!

  9. RRK(نقشه برداری دیگر سابق) گفت:

    احسان جان توی یکی از پستات تو وبلاگ قبلیت یه بار در جواب خود من گفتی و یه بار هم تو پست قبلی همین وبسایت در جواب خواننده ای به نام “رومینا” گفتی: فرار اصطلاح درستی برای مهاجرت نیست
    اما تو این پست خودت به این نتیجه میرسی که: من به همراه خانواده نصف شب خودم رو به فرودگاه میرسونم تا فرار کنم
    خدای نکرده قصدم مچ گیری نیست همکار عزیز ولی واقعا احساس من و خیلی از مهاجرای بالقوه و بالفعل همینه که شما به درستی فرمودین. به همه دلایلی که خودت تو این پست گفتی و نگفتی. ماندن و تحمل همه این مشکلات (به ویژه فرهنگی) از من یکی برنمیاد. پس فرار رو ترجیح میدم. اتفاقا تعبیر درستی هم هست. کسی فرار میکنه که توانایی رویارویی با مشکل یا حریف رو نداره (در پاسخی که به مریم خانم دادی باهات هم نظرم کاملا)
    به هر حال خوشحالم که زندگی در استرالیا این حس رو بهت داده که مشتاق برگشتن به اونجایی حتی وقتی که در سرزمین پدری هستی و حتی اگه به زعم خودت (در پاسخ به مارتین) رضایت کامل از زندگی در استرالیا هم نداری
    راستی اینم بگم به عنوان طنز اقتصادی قصه. یه ماشینی خریدم 7سال پیش N تومن. با کلی استهلاک و رنگ شدگی و افت مدل و… الان بعد از 7سال میخرن ازم 1.5xN (به این میگن اقتصاد پویا و شکوفا)
    پی نوشت: این که گفتم فرار میکنم از مشکلات فرهنگی، به هیچ وجه (تاکید میکنم) ادعای بافرهنگ بودن نمیکنم. خودم مشکلات فرهنگی زیاد دارم و قصدم اینه که در محیط جدید همه رو اصلاح کنم. واقعا اینجا جامعه شمارو به سمتی سوق میده که نمیخوای (این توجیه بود الان نه؟ :P)

    • Ehsan گفت:

      ببین فرار برای گرفتن تصمیم برای مهاجرت درست نیست. هنوزم میگم.آدم باید سعی در بهتر شدن شرایط کنه و به خاطر اون مثلا مهاجرت کنه نه از روی استیصال. مهاجرت باید بر پایه یک تصمیم هوشمندانه باشه نه استیصال. اما وقتی رفتی و به زندگی اون ور عادت کردی دیگه امکان زندگی تو اون جامعه سابق ازت سلب میشه. همه حرف این پست هم همینه. اتفاقا من خونه ای که اگه پارسال میفروختم و دلار میکردم دو برابر امسال بود رو رد کردم رفت که دیگه به این تغییر و تحول های درون اقتصاد آش و لاش ایران فکر نکنم.
      پیروز باشی

  10. ازاده گفت:

    مي تونم ساعتها براتون داد سخن بدم از همه چي. از ميزان بيماري و مريضي و نبود دارو ( همين وضعيت پدرم و مي بينم كافيه براي همه بتونم شرح بدم چه منجلابيه ) از فساد اداري كه وقتي ميرم اداره ثبت براي گرفتن سند خونه بهم ميگن مي خواستي از اول صد تومن بزاري لاي مداركت ( گفته كارمند ثبت ). از كارفرما كه ازمون مسافرت خارج و موبايل مي خواد. گفتم حرف زياده ها ……..
    مي شه از خوشي ها بنويسين لطفا؟ فقط مداد رنگي سياهمون نوك داره توي بسته مداد رنگي ها. بزاريد يه چند دقيقه اي بسته مداد رنگي همسايه رو نگاه كنيم حال كنيم.

    • Ehsan گفت:

      من اونچه که میبینم رو مینویسم دوست من. اینجا ستاد روحیه دهی به هموطنان عزیز نیست. اگه من برات یه تصویر رویایی از استرالیا نقاشی کنم وقتی اومدی اینجا بهم فحش میدی.قبول دارم که شاید کمی بدبین تر از آدمهای اطرافم باشم اما خیلی چیزها که دیگران نمیبینند رو من میبینم. اما باید اعتراف کنم اون جمله آخرت خیلی شاعرانه بود. خوشم اومد.
      من خودم بیشتر از همه درگیر بیماری عزیزام بودم.اگه به پستهای یک سال پیش نگاه کنی متوجه میشی و بدون که میفهمم چقدر سخته.

  11. جاناتان گفت:

    عالی بود احسان!
    نقطه

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!