گربه را قورت بده – 2

یک کارتن کهنه که درش چسب کاری شده کنار اتاقی که وسایلمون توشه افتاده. چشمم که بهش میخوره دلم به تپش میفته. احساس میکنم که خون از نوک انگشتان پام بالا میاد و همینجور تا نوک دماغم بالا میاد و حس میکنم گوشهام قرمز شدن. پرت میشم به پونزده سال پیش. وقتی پانزده ساله بودم. به دغدغه هام که از فرط ناگفته موندن تصمیم گرفتم بنویسمشون و سالها این عادتم رو ادامه دادم. بعدها هم این نوشته به شعر و از شعر به هذیان تبدیل شد و حالا همه این سالهای بی هدف مثل یک جسم بی جان و بی اهمیت توی یک کارتن خاک خورده معطل مانده بود. انگار همه این سالها به سرعت برق از جلوی چشمم گذشت. دوستی ها ، دشمنی ها ، عاشق شدن ها ، لحظه های ناب نوجوانی و تجربه های اولین ها

 

اصلا فرصت انجام همه کارهایی که میخواستم در این سفر انجام بدم وجود نداره. با خودم فکر کردم به دیدن چند دوست قدیمی میروم. کسانی که لحظه های سخت زندگی را به آنها فکر کرده ام. چند فامیل نزدیک را میبینم و زمانی با پدرها و مادرها وقت میگذرونم و انتظار دیگه ای هم نداشتم. اصلا این سفر طولانی و پرواز 24 ساعته هدف دیگری جز این نداشت.

یک روز را هم میخواستم همکاران قدیم را ببینم و یک سفر درون شهری داشته باشم که زندگی مردم رو ببینم. اینکه در طی این سالهایی که به ایران دور و نزدیک  بوده ام زندگی ها چقدر عوض شده.

در تاکسی چپیده ام.چشمم به  به قیمتی که روی شیشه بزرگ جسبانده اند می افتد و خنده ام میگیرد. بر عکس روز های اولی استرالیا که عادت داشتیم همه چیز را به ریال تبدیل کنیم و دهانمان از گرون بودن همه چیز باز بمونه نا خود آگاه همه ریالها را به دلار تبدیل میکردیم و از ارزونی بی حد و حصر در این مملکت به وجد اومده بودیم. دیگه به حساب سیدنی راحتترین کار دنیا برای مسافرت درونشهری  آژانس گرفتن بود و ترجبح میدادیم به جای رانندگی در تهران که برام هم واقعا سخت شده بود با هزینه ای معادل یک بلیط اتوبوس درون شهری در سیدنی هر جا که خواستیم بریم.

برای اولین بار بعد از مدتها سوار تاکسی شده ام و راننده تاکسی از اینکه در صندلی جلو نشسته ام حس بدی دارد. یا شاید فکر میکند که من بابت نشستن در صندلی جلو بدهکار پدرش هستم. قبل از حرکت اشاره میکند که در باز است. در رو باز و بسته میکنم اما بسته نمیشود. محکم میکشم با بسته میشود. راننده اخمهایش را در هم میکشد و بالاخره خودش را خالی میکند.

آقا این در رو یواش هم ببندی بسته میشه !

چیزی نمیگم و سرم رو پایین میندازم. این اتفاق در استرالیا زیاد میفتاد. اینکه سرم رو پایین بندازم و چیزی نگم. اونجا دلیلش این بود که نمیدونستم چی بگم. میترسیدم حرفی بزنم که معنی بدتر از اونچه که میخوام بگم داشته باشه یا دایره لغاتم اونقدر وسیع نبود که بتونم تمام احساسم رو بیان در مواجهه با یه حس نا خوش آیند بیان کنم. اینجا اما در وطن خودم با زبان خودم جواب ندادن به حرف زور برایم یک تصمیم شخصی بود. انگار سر به زیر شدن عادتی بود که مهاجرت به من یاد داد. مدیرم بعضی وقتها میگفت ببین تو زیادی جنتلمن هستی و در محیط کاری ما باید داد بزنی ! دعوا کنی ! خالی ببندی و آدمها رو به جون هم بندازی ! راست هم میگفت اما من باز هم سرم رو پایین مینداختم و حرفهاش رو تایید میکردم و به خودم میگفتم تو آدمی بودی که اگه روزی با کسی تو سایت دست به یقه نمیشدی روزت شب نمیشد ! چی شده ! جوابش رو هم داشتم ! پس باز هم سرم رو مینداختم پایین و میگفتم اما من برای فرار از این محیط آمدم اینجا. نه ؟

آدمها رو میبینم که تو خیابون به سرعت از کنار هم رد میشن. بعد از یکسال میخوام  یه بسته سیگار از یه دکه روزنامه فروشی بگیرم و با تعجب میبینم که تنها چیزی که تو این مملکت کاملا به روز و پیشرفته است توزیع دخانیاته که از استاندارد جهانی هم بالاتره ! یارو میگه چی بدم و من طبق عادت همیشه میخوام یه بسته سیگار کنت بگیرم که میبینم تو این یکسال پونصد مدل کنت به بازار عرضه شده و من مثل بچه ها دبیرستانی که دور از چشم باباشون میخوان بلوغشون رو با یه نخ سیگار جشن بگیرن خجالت میدوئه تو وجودم که نمیدونم چه سیگاری انتخاب کنم !

شب تلفن زنگ میزنه و پدر جواب میده. مستاجری که چند ماه پیش ساکن منزل ما بوده تصمیم داره بلند شه و به دلیل تعطیل شدن بخشهای زیادی از صنعت ، این بنده خدا هم که یه مهندس مکانیک نسبتا جوون و شاغل در یک بخش نیمه دولتیه از کار بی کار شده و نمیتونه دیگه کرایه بده ! قسمت جالب ماجرا اینه که اون هم چند وقت پیش لاج کرده و راهی استرالیاست !

یه تصمیم آنی میگیریم. میخوام ریشه هامو از این خاک طاعون زده بکنم. خونه رو بفروشیم !

ادامه دارد …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

14 دیدگاه برای “گربه را قورت بده – 2”

  1. دامون گفت:

    دوست داشتم ، ولی بازم طبق معمول باید غر بزنم که کم بود ، بابا بنویس کلش رو قالشو بکن دیگه مهندس.
    نگفتی آخرش چه مدل کنتی گرفتی؟
    راستی یه چیزی ، به نظرت مردم عوض شده بودند یا این تو بودی که تحملت کم شده و مردم همونی بودن که چند سال پیش بودند؟

    • Ehsan گفت:

      مینویسم بابا ! نه من تحملم زیاد هم شده بود. ولی مردم مخصوصا جوونا خیلی عوض شده بودن !شایدم من اشتباه فهمیدم !

  2. sima گفت:

    خیلی زیبا نوشته بودید نمی دونم چرا گریه ام گرفت.

  3. مارتین گفت:

    خاک طاعون زده

    یاد آهنگ معروف داریوش افتادم
    خاک گل مردگی و قحطی و آفت زدگی
    وطن تعزیه در مرگ و مصیبت زدگی

  4. رومینا گفت:

    نمیدونم چرا من گریه ام گرفت. شاید علتش اینه که جنس حرفهایتون مثل جنس حرفهای دلای ماست.
    انگار دلم برای خودم و دوران بچگیم ، نوجوانی و روزهای جوانی ام که همش به نگرانی از قسط های عقب مونده یه خونه که باید سایه بانمون میشد و حالا دیگه تبدیل به خاکستر شده ، خیلی خیلی سوخت. الان هم دلم برای بچه هامون میسوزه که هنوز شکوفا نشده طعم پژمردگی رو میچشن. درست عین ما.
    راستی که دلم میخواد ریشه ها رو بسوزونم و فرار کنم ولی انگار باز هم این نگرانی و تشویش از اینکه چی میشه نمیزاره.
    بهتون حسودیم میشه که این تصمیم گیری های انتحاری رو به راحتی انجام دادید امیدوارم که برای من هم به راحتی انجام بشه دیگه ریشه ای باقی نمونده همش در حسرت یه زندگی خوب و ابرومند صبح رو شب کردیم اصلا نفهمیدیم چه جوری گذشت دلم میخواد از همه ی این روزهای سخت فرار کنم. میخوام گذشته رو خاک کنم و به سوی اینده برم البته اگر اینده ای باشه.

    • Ehsan گفت:

      حتما آینده هست. شک نداشته باش که هر کس در راه اصلاح آینده خودش قدمی برداره و تصمیم بگیره تمام کائنات در راستای تصمیم اون هماهنگ میشن. من درباره زندگی شخصی شما نمیتونم قضاوت کنم اما هر موقع من چیزی رو با تمام وجود خواستم حتما اتفاق افتاده و در این شک ندارم. فرار اصطلاح درستی برای مهاجرت نیست و شاید بهتره به عنوان یک گزینه جدید یا یه فرصت بهش نگاه کنیم که اتفاقا راحت ترین راه هم نیست !

  5. الهام گفت:

    گفتی خاک طاعون زده. دلم گرفت ولی چه می شه کرد واقعا طاعون زده!

  6. یونس گفت:

    سلام.من سن و سال زیادی ندارم که خاطراتی از قسط و …… داشته باشم.اینا به این دلیل می گم که شاید فاصله ی سنیمون زیاد باشه ؛ اما حرفت،حرف دل من که بود .

  7. leyli گفت:

    طاعون زده؟واقن اشكم دراومد.
    ميدوني به چه نتيجه ي رسيدم :من سال اول دانشگاه سوداي رفتن يه خارج و داشتم اما الان اصلا و ابدا ندارم اما اينجا همه تون …
    مثل اينكه جاي من تو پستاي تو نيست.
    اين آخرين كامنتمه.
    بدرود
    موفق باشين

    • Ehsan گفت:

      من در اینجا سعی میکنم منصف باشم. هر کس هم که نظر داده مسوول نظرات خودشه. من همونطور که نظرات تو رو میخونم و منتشر میکنم و جواب میدم در مورد بقیه هم همین کارو میکنم. در مورد اینکه دیگه نمیخوای نظر بدی باید بگم من اصلا از این مساله خوشحال نخواهم شد اما اختیار با خودته. اما من شخصا خوشحال میشم که بخونی و نظر بدی و در بحثها شرکت کنی. برای این ادامه حضور هر کاری در چهارچوب اعتقاداتم لازم باشه حاضرم انجام بدم.
      پیروز باشی.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!