گربه را قورت بده -1

تصمیم داشتم پست مفصل و جامعی در باره مقایسه وضعیت ایران و استرالیا بنویسم و از لحظه ای که سوار هواپیما شدم به همه چیز به دقت نگاه کردم و سعی کردم با نگاه دیگه ای به زندگی روزمره نگاه کنم.

امروز اما به محض ورود به وطنِ دوم خبر کشته شدن دانشجوی دیگری را در وطن شنیدم که پس از خبر قتل ستار بهشتی تکان دهنده ترین خبر اخیر بوده است. هر چند از میزان صحت و سقم این خبر اطلاعی ندارم اما فکر چنین جنایتی آن هم به این شیوه سبعانه دل هر کس را خون میکند و دل و دماغی برای نوشتن باقی نمیگذارد. اما از آنجا که قول دادم داستان سفرم را به ایران در چند قسمت پست خواهم کرد. روح کرامت الله قرین رحمت و راهش پیروز اما بی رهرو بادا.

توضیح : پست قبلی را در هواپیما نوشتم

از هواپیما که پیاده میشوم هوای سرد فرودگاه امام – که تلفظ نام کاملش همیشه برای مهمانداران خطوط هوایی خارجی چالش برانگیز بوده – میخورد توی صورتم و به خودم میگویم خیلی هم بد نشد سر سیاه زمستون پا شدم آمدم مملکت اما ماچ و بغل مستقبلین که تمام میشود و به سمت خانه حرکت میکنیم با هر حرکت چپ و راست ماشین احساسِ بودن در مرکز یک تصادف هولناک را دارم.

هی به خودم نهیب زدم که بی جنبه نباش ! خودت تا یکسال پیش بدتر از اینها رانندگی میکردی اما هر کار میکنم نمیشه این ناهنجاری مردم رو در رعایت نکردن قوانین راهنمایی و رانندگی بی خیال شد. عیال میگه به نظر من باید برای رعایت نکردن قوانین جریمه های خیلی سنگین بذارن تا مردم بترسن و زودتر قانون رو رعایت کنن. مثلا هر کی قبل از خط عابر وای نستاد باید یک میلیون تومن جریمه کنن تا همه از ترس تا میرسن به عابر پیاده جفت پا برن رو ترمز و من یاد اون پلیسی می افتم که وقتی یک دختز خانم راننده شماره تلفنش رو نگرفت هفته ای یک بار براش سهمیه جریمه در نظر گرفت و تا پایان دوره خدمتش از این کار توسط خودش یا همکاراش فرو گذار نکرد و یاد دسته های برگ جریمه هایی که چند سال پیش در جوب آب پیدا شد یا حتی همه پولهایی که خودم گذاشتم لای دفترچه مدارک ماشین و تحویل مامورا دادم !

حالا رسیده ایم و با اینکه هوای بیرون زیر صفر است و هوا هم به شدت ابری به نظر میرسد ، من در خانه دارم از گرما میپزم. میخواهم شوفاژها را ببندم که میبینم شیرهایش کار نمیکند و به ناچار پنجره ها را باز میکنم. پاهایم زیر شوفاژ گرم میشود و باد سرد میخورد به صورتم و نا خود آگاه سرفه ام میگیرد.

من بر عکس تمام مردم استرالیا و احتمالا بقیه دنیا عاشق هوای ابری ام. یعنی هوا که ابری باشد و یه نمه بارونی هم بزند کیفم کوک میشود. از مادر میپرسم هوا که ابری است چرا باران نمیبارد ؟

کی گفته هوا ابریه ؟ این آلودگیه هوائه و به همین خاطر هم تهران چندین روز تعطیل شده ! پنجره رو میبندم و به سراغ خاطرات گذشته میروم.

  ادامه دارد …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

15 دیدگاه برای “گربه را قورت بده -1”

  1. فردین می‌گه:

    احسان جان عجب وقتی اومدی ایران. اوج آلودگی هوا، اوج کثافت کاری های سیاسی و کلی اوج دیگر
    ایران که بودی همش دعا میکردم تا موقع که بر می گردی دیوونه نشی. خدا را شکر اوضاع و احوال خوبه و قبراق و سرحال میخوای سفرنامه رو بنویسی.
    بنگار برادر

  2. محمد می‌گه:

    الان کجایی؟تو کشور آفتابی؟ ;)
    راستش طرفای ما که خیلی وقتا هوای ابری و بارونی داریم، اما در کل هوای مورد علاقه من، هوای آفتابیه و آسمون آبی. (یکی از دلایل انتخاب استرالیا به جای کانادا) تو که اینقدر هوای ابری و بارون رو دوست داشتی، میومدی اینورا و به اندازی 1 سال دیگه شارژ می شدی، اینجوری می تونستیم خدمتتون هم باشیم.

    • Ehsan می‌گه:

      آره الان تو سرزمین آفتابم ! جات خالیه ! خیلی دوست داشتم برم مسافرت.شمال رو خیلی دوس دارم.از لاهیجان و بندر انزلی تا آستارا واسم پر از خاطرست ! اما حیف که زمان خیلی کوتاه بود و فرصت تنگ. ایشالا که شما میاین ما در خدمتتون هستیم در سرزمین آفتاب.

  3. افسانه می‌گه:

    احسان حالم خیلی بده اونقدر بدم هیچوقت دلم جنگ نمیخواست الان دلم بمب میخواد بمبای آمریکا و اسرائیلو میخواد حتی اگه بخوره تو سر خودم چون اینا دارن خودشون بمبارونمون میکنن:داره تصویب میشه خروج دخترای مجرد با اجازه ولی باشه من بابام فوت کرده از زمین و اسمون داره روم استرس میاد همین چند وقت پیش دولت مجوز کلاه برداری از حسابای ارزی مردمو به بانکها داد من تمام داراییم تو حساب ارزی بود به جای دلار به نرخ بازار آزاد بهم به نرخ دلار مرجع پس دادن یعنی از پولی که طبق قرار باید میدادن 35%رو بهم دادن.آخ میخوام بکشمشون!تو یه چیزی بگو !

    • Ehsan می‌گه:

      انقدر دل نگرون نباش دوست من. من کاملا درکت میکنم. حسی که تو الان داری من و امثال من دهه شصت داشتیم. تو اوج کودکی. اما هیچوقت به جنگ راضی نباش. آمریکا واسه ما دلش نمیسوزه تا وقتی ما خودمون دلمون واسه خودمون نسوزه.میفهمم که این کلاهی که سرت گذاشتن چقدر واست گشاده اما باور کن سر همه ماها کلاه رفته. حالا حکایتش خیلی طولانیه اما من هم ضربه مالی زیاد خوردم از بی کفایتی های سردمداران این مملکت.سرت سلامت. پا میشی میای این جا و بعده یه مدت یادت میره همه اون آدمایی که تو اون مملکت زیر بمب و خمپاره اند رو !

  4. دامون می‌گه:

    احسان جون داداش بیشتر بنویس ، تا اومدیم گرم شیم تموم شد پستت .
    اینجوری اگه بخوای پیش بری این پست رو تا شماره 16-17 باید بری جلو .

    • Ehsan می‌گه:

      میخواستم بنویسم به خدا ولی تو مودش نبودم گفتم خراب میکنم داستان رو. این هفته اگه وقت کنم دو تا پشت هم مینویسم ! اصلا دیدی یهو دادم این سفرنامه رو کتاب بشه !
      سی و سه جلدی از تفسیر المیزان هم بیشتر. والا !

  5. وحید می‌گه:

    ولی عجب پلیس نامرد و بی جنبه ای بوده!

  6. آباجی می‌گه:

    یادته هر وقت میخواستم برم سفری چیزی، انگار میخواستم برم سفر آخرت… هی میگفتم آخه من چه آدم ترسو و بی اعصابی هستم که اینقدر از جاده میترسم. اینجا اصلا” نگران نیستم خیلی هم تو جاده بهم خوش میگذره. تازه اینجا!! این مسئله رانندگی خیلی بغرنجه. هی ایران که بودم و مقایسه میکردم، با خودم میگفتم یعنی چجوری میشه که حل بشه؟؟!! خصوصا” اون جاده فرودگاه که گل سرسبد هر چی استرسه!!
    به هر حال امیدوارم سال دوم مهاجرت پر از لحظه های خوشایند باشه. جای شما خالی ما الان یه ماهه که مدااام بارون داریم و حالم به هم میخوره از این همه بارندگی و ابر… اه اه اه
    طرفهای این وری هم تو برنامه بزاارین دیگه بابا.
    خوش باشی.

    • Ehsan می‌گه:

      تازه من از تو شجاع تر بودم خواهر ! تازه همه میگن ایتالیا مثل ایرانه !
      دلمون براتون تنگه. هر چند این چند وقت هر جا نشستم گفتم دلم برات تنگ نشده. اینکه سه سال دور بودن و حتی نشنیدن صدات
      آزارم نداده. اما دروغ گفتم.

  7. مارتین می‌گه:

    سلام برادر
    اومدی ایران؟ خوش اومدی
    راستی حتما سعی کن همزمان با موندنت در ایران بنویسی
    چند روز پیش نیویورک تایمز نوشته بود “تهرانی ها در خفگی به سر میبرند”
    کی برمیگردی؟ راستی من هم تا ده روز دیگه میام پرث.
    میخوام بیشتر مزاحمت بشم

    • Ehsan می‌گه:

      داداش ما اومدیم و برگشتیم. شما هم ایشالا به سلامتی میاین و زود کاراتون ردیف میشه. ما هم خوشحال میشیم در خدمتتون باشیم.

  8. کامران. می‌گه:

    حاجی سلام…مخلصیم بردار…سبح کمالله…این دوستمون راست گفت اومدیم یه فنجون چای بخوریم که دیدیم ای بابا همون پیک اول نوشتت تموم شد…ینویس داداش..بنویس که دیگه دلمون ترکید از این مملکت…بنویس شاید یکم اروم شیم…بنویس و “”"گریه کردم اینجا دیگه اقا احسان”"”

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!