یک سالگی

یک سال گذشت.نزدیک سه ساله که مینویسم و قرار هم نبود که این وبلاگ فقط خاطرات مهاجرت من باشه اما ناخواسته شد. 360 روز پیش در چنین روزی از تهران پرواز میکردم و کله ام پر بود از سوالهای بی جواب و بی پایان. امروز اما نشسته ام در هواپیمایی که به تهران پرواز میکند و قرار است دو هفته ای ایران باشم و الان دارم سعی میکنم به یکسال گذشته فکر کنم. یعنی الان که دارم اینها رو مینویسم دقیقا نشسته ام روی صندلی هواپیمای 380 امارات که از بخت خوب ما کاملا اتفاقی بلیت اکونومی من رو با بیزینس کلاس عوض کرده و من راحت ترین سفر عمرم رو تجربه میکنم. این خانم مهماندار هم هر سی ثانیه یکبار میاد این کنار و میرسه چیزی میخوام یا نه ؟! من البته خیلی چیزها میخوام که از دست خانم مهماندار بر نمیاد. فکر بد نکین بابا منظورمه اینه که دلم میخواد وقتی فرود میام تو ایران یه آدم عبوس و بد ریخت و هیبت دم در هواپیما وانستاده باشه – که مطمئنم واستاده –  تا خدایی نکرده امنیت این کشور ما به هم نخوره.

یکسال گذشت اما هر لحظه از این یکسال رو به خودم میگفتم راه برگشت هیچوقت بسته نیست. به خودم میگفتم اگه اتفاقی افتاد که این وطن دوباره وطن شد ، یا اگه اشتباهی یه آدمی رو کار اومد و شرایط کشور به گونه ای پیش رفت که میشد من نوعی برگردم و خودم رو فدا کنم واسه نسل آینده که این ملک آباد بشه حتی واسه یه نسل دیگه ، بر می گردم و این کارو میکنم. اما هر روز بد و بدتر شد و امید هر روز تو این مملکت مرد.

اما امید من هرگز نمیمیره و می دونم یه روزی ، یه وقتی ، یه جایی یه جوری ، بر میگردم و نفسهای آخرم رو تو خاکی میکشم که مثل یه پدر مست و لا ابالی و خراب با سیلی زدنهاش نشونم داد چطور محکم وایستم. حالا شاید یه کم به تریش (یا تریچ) قبای کوروش کبیر بر بخوره که چرا ما این بچه گربه بی صفت رو زیاد حلوا حلوا نمیکنیم. اما از قصد گفتم یه پدر مست و بی مسوولیت که بعدش بگم آدم باباش هر چی باشه نه تو انتخابش نقش داشته نه میتونه عوضش کنه و نه میتونه انکارش کنه. میتونه بره تو یه خونواده دیگه بزرگ شه و همه جا تو مدرسه و جلو دوستاش پز بده که اون آقا خوشتیپه که با رولز رویز اومده دنبالم بابامه و بپره تو بغلش و سالها خوب و خوش زندگی کنه. اما یه روز که داره از ماشین ددی ییاده میشه که بره بهترین مدرسه شهر و با دوستاش خوش باشه ،میبینه یه مرد ژنده پوش و خراب کنار جوب واستاده و داره از دور نگاهش میکنه. صورتش ژولیده و کثیف و لباسهاش چندش آور و پارست و چشماش قرمزه.کمرش خمیده و یه تیکه نون دستشه که تو آب جوب خیس کرده و از دور داره بهت نگاه میکنه ! یه دفعه میفهی این باباته. بابای واقعیت.بابایی که سالها پیش ولش کردی و آمدی تو این خونواده. اون موقع هر چقدر هم که بی خیال باشی ، نمیتونی این صحنه رو ببینی و بی تفاوت در ماشین رو ببندی و بری. یه اشکی میلغزه رو گونه ات. یه قدم میری جلو. نگاهت به نگاهش گره میخوره. ولی واقعا چی کار میتونی بکنی ؟

دارم بر میگردم در حالی که این یکسال بهترین و بدترین سال زندگیم بوده.نمیتونم لحظه های خوبش رو از لحظه های بدش جدا کنم اما میتونم بگم در هر دوحالتش برام اکستریم بوده(فارسی یادم رفته !!!). احساس میکنم بعد از سالها دوباره از نو زاده شدم. مثل وقتی از یک مرحله زندگی عبور میکنی و بعد از اون سختیها به نظرت کوچیک و کوچیکتر میشن.

تو این مدت آدمهای زیادی دیدم. آدمهایی که برام تبدیل به دوستانی خوب شدن و آدمهایی که برام تبدیل به درس عبرتی برای سختگیری در برقراری رابطه ها. اما واقعا حالت دوم درصد خیلی کوچیکی از دایره روابط ما رو تشکیل دادن.

از طرف خودم و لیلی اول از همه خدا رو شکر میکنم که در این مدت به ما نیرو داد و پشتیبانمون بود. شنیدن این حرف از دهن من برای خیلی ها تعجب بر انگیزه. اما من در عین آتئیست بودن معتقدم همه ما به خدایی ناشناخته درون خودمون باور داریم.خدایی که چهارچوب رفتارهای ما رو به وجود میاره و آخرین پناه و امید برای ماست. خدایی که تا به حال ، هرگز ، تاکید میکنم هرگز اتفاق نیفتاده که با باور قلبی چیزی رو ازش طلب کنم و به دستش نیارم.

دوم از دوستایی که همیشه در درکنار ما بودن و در عین اینکه من هرگز انتظاری از هیچکدومشون نداشتم هروقت که تونستن و حس کردن که باید ، بهمون نزدیک شدن. سجاد و رعنای عزیز که برادر و خواهری خوب برای ما بودند. عارف مهربون که اولین تجربه من از برخورد با یه دوست وبلاگی بود و همیشه محبتش رو بی انتظار دریغ نکرد.

دامون والمیرا این  زوج رویایی و دوست داشتنی که احساس بودن در کنار آدمهایی فوق العاده رو به ما دادند. علی شهنازی معلم و استاد سابق و دوست عزیز امروز و همسر مهربانش که هر چند کم دیدیمشون اما همیشه مثل یه برادر بزرگتر راهنمای من بود. هومن عزیزم(و نسیم و تارای نازنین) که همیشه نمونه آدمهایی بی ادعا و یکدل بودند و تا ابد مدیون محبتاشونم و خیلی های دیگه مثل علی که خیلی وقته در سکوت سفیدش سکوت کرده و یادم نمیره که در یه لحظه که خیلی به دلگرمی احتیاج داشتم با کلامشون بهم امید دادند.

همچنین همه شما دوستان خوبم ، چه اونهایی که مینویسن و چه اونهایی که فقط کامنت گذاشتن و چه اونهایی که حتی کامنت هم نذاشتن اما در این مدت خاموش با من بودند ، از همتون ممنونم. امیدوارم یه روزی اینجا یا اونجا به هم برسیم و به هم بی منت و انتظار کمک کنیم و باور کنیم حتی اگه نمیخوای باور کنی لذت کمک کردن به اینه که انتظاری پشتش نباشه حداقل باور کنی از هر دستی بدی از همون دست میگیری. من که عمیقا به دو تاش باور دارم.

میخواستم یه حرفهای دیگه بزنم اما این حرفها همینجور آمد و سطرها رو پر کرد. ببخشید که این حرفها رنگ و بوی غم و خداحافظی داشت اما باید بگم این تازه اول راهه.

با من بمونین. این تازه آغازه.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

78 دیدگاه برای “یک سالگی”

  1. الهام گفت:

    به به مبارکه سالگرد مهاجرت. منتظر شنیدن خبرهای خوش و سرشار از موفقیت شما هستیم.

  2. شایسته گفت:

    احسان عزیز
    مثل همیشه زیبا و تاثیرگذار نوشتی. امیدوارم سفرت به ایران بهت خوش بگذره و کمی از خستگیهای یک سالت رو کم کنه.
    ما همچنان منتظرت هستیم.

    موفق باشی

  3. محمد گفت:

    مبارکه. ایشالا تو سال های آینده موفق تر، شادتر و پرانرژی تر باشی. راستی چه مدت ایران هستی؟

  4. bahar گفت:

    باور کنید الان هنوز اشک تو چشمامه … خیلی زیبا احساساتتون رو بیان کردید… و مثالی که در مورد پدر ژنده پوش زدید بدجوری حالم رو گرفت 🙁
    امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشید و همینطور ما از نوشته هاتون لذت ببریم که انصافا” حرف های دل خیلی از ماست که شاید بلد نیستیم به این زیبایی بیان کنیم … من که همچتان منتظر ویزا هستم اما نوشته های شما همیشه دغدغه خاطر من هستش …

  5. آرش گفت:

    درود،
    آقا بازم هم تبریک می گم اینجا (منزل قبلی تبریک گفتم ولی منتشر نشده بود پریدس دادا)
    دم شما گرم بابت این حرفها که اینجا می نویسی و امیدوارم در این سفر دیگه از این بابای مست و بداخلاق و اعصاب خورد کن سیلی نخوری.
    خوش بگذره بهت!
    ( اگه فرودگاه می اومدم جهت مزاح در گوشی بهت می گفتم به جهنم خوش اومدی :دی )

  6. وحید گفت:

    سلام
    خیلی قشنگ بود. چقدر خوبه آدم مثل شما با معرفت باشه و محبت بقیه رو فراموش نکنه
    امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید.
    با اجازه لینکتون کردم

  7. دامون گفت:

    به به داش احسان گل
    آقا رسیدن به خیر ، کلک چیکار کردی فرستادنت بیز کلاس؟!! به منم یاد بده .
    از لطفی که به من و الی داشتی ممنونم رفیق ، واقعیت اینه که شما دوتا هم دوستای خیلی خیلی خوبی واسه ما بودید و هستید و خواهید بود . به لیلیت سلام برسون و سعی کن پیش این بابای درب و داغون بهت خوش بگذره .

    • Ehsan گفت:

      مهندس نیومده دلمون برات تنگیده. هر وقت خونه رو تمیز کردی یاد من بیفت !!!
      پیغامی واسه آرون داری بگو بهش برسونم. ایشالا که خودتم زودتر میای.

  8. بهار گفت:

    همكار خوش اومدي . خوش بگذره. دو هفته هم كه خيلي وقت كميه واسه ديد و بازديد. اميدوارم واقعا يه روز به زودي آرزوهاي خوبت به واقعيت بپيونده.

    • Ehsan گفت:

      ممنونم. امیدوارم شما هم زودتر کارهاتون ردیف بشه. ای میل بزن شمارم رو داشته باش. اگه کار یا سوالی داشتی تعارف نکن. اگه فرصت دیدار هم شد که بهتر اگرم نشد ما همچنان در خدمتیم.

  9. آباجی گفت:

    امیدوارم سال در پیش رو پر از لحظه های خوب باشه و همچنین امیدوارم سال ثبات و پیشرفت کاری باشه براتون.
    وطن خوش بگذره.

  10. Joe گفت:

    آقا بهت خوش بگذره. جاي ما رو هم خالي كن! ضمناً فكر كنم فرودگاه رو تجربه كردي… اونقدرها هم ناجور نيست. آدم وقتي داره ميره حسش عين هموني هست كه گفتي ولي وقتي ميرسه برخوردها اونقدر هم بد نيست. حداقل براي ما كه بد نبود. درسته حس و حال فرودگاه اونجا كلاً حس و حال سنگين و خفه اي هست ولي خوب اونقدر هم كه به قول خودت اكستريم فكر مي كنيم نيست، نه؟ بگذريم، با خانواده حسابي خوش بگذرون و حالش رو ببر. منتظريم برگردي يه پست در مورد اونجا برامون بذاري.
    مخلصيم

    • Ehsan گفت:

      والا مهندس جان با توجه به اين بيماري روحي كه من دارم و همه چي رو هزار مرتبه بدتر از چيزي كه هست مي بينم خيلي هم اين حسي كه دارم عجيب نيس
      حتما مينويسم از اينجا.

  11. مارتین گفت:

    سلام برادر
    من هم ازت ممنونم و خیلی چیزها از بلاگ شما یاد گرفتم
    ما هم در فضایی که در متن درست کردی شریک شدیم
    برای شما آرزوی سلامتی و شادی دارم
    ولی خواهشا ایرانی بازی درنیار و فضا رو بیشتر از این نوستالژیک نکن – امیدوارم از این به بعد با روحیه بیشتر و طنز بیشتری در متن هایی که میزاری شروع کنی

  12. عمو سجاد گفت:

    بابا كامبيز

    نابودمون كردي با اين پستت ما چاكرتيم و دلمونم برات تنگ شده
    در ضمن تو پست قبليتم يه مشتي به دهان ما زدي كه جاش درد ميكنه 🙂

  13. آقا مبارکه سالگرد ورود . امیدوارم سالهای سال خبرهای خوب بشنویم از شما . ایران اومدین هم پست بذارین.

  14. maryam گفت:

    سلام
    من خيلي وقته وبلاگ شما رو دنبال مي كنم ولي به قول خودت خاموش بودم
    بايد بگم كه اين مثال پدر ژنده پوش خيلي زيبا و تاثير گذار بود
    ممنون براي به اشتراك گذاشتن احساساتتان

  15. علي گفت:

    دو تا تبريك مي گم بهت. خانه جديد و يكسالگي ورودت رو. برات آرزوي روزهاي خوب و بهتر مي كنم. لينك بلاگت رو هم آپديت كردم. به اميد ديدار

  16. مسعود گفت:

    سلام دوست گرامی، سال نو میلادی مبارک و تعطیلات در ایران خوش بگذره. مطالب این وبلاگ (سابق) و وب سایت (جدید)
    خوندنی و مفیده برای مشتاقان مهاجرت به استرالیا. یه احسان میشناختم دوره کارشناسی در دانشگاه کا، ن، توسی ایران
    همونی اخوی یا فرد دیگه ای هستی؟

  17. روشنک گفت:

    سلام
    خیر مقدم, روزهای خوب و خاطره انگیزی رو در وطن براتون آرزو می کنم.

    • Ehsan گفت:

      ممنونم. خاطره انگيزش رو خوب اومدي ! تا الان چند تا خاطره خركي از وطن ظرف همين چند روز تو ذهنم مونده.

  18. rahamishavam گفت:

    احساااااان…خونه ی نو مبارکککککک! اول رفتم اون ور شوکه شدم! فکر کردم تخته کردی رفتی می خواستم بیام غر بزنم که بابا برگرد! بعد دیدم اومدی اینجا:) اصلا چه بهتر:) من که باید اعتراف کنم واقعا از همون اولها یه دوست وبلاگی خوب بودی برام:)ولی باورم نمیشه که یکساله شد رفتنت!!!

  19. mari گفت:

    misheh ye aks az khodet bezari lotfan, dorosteh ke inja donyaye majaziye vali ma bayad betonim neveshteharo ba nevisandeh tatbigh bedim akhe. PS, man to weblog hish kas dare nemikardam intori benevisam vali chon shoma sense of humor balaei darin in darkhast bisharmaneh ro mikonam.

    • دامون گفت:

      احسان گوش ندیها ، طرفدارات رو از دست میدی . حالا از ما گفتن بود. آخرین سلبریتی با مشخصات فیزیکیه تو “یول براینر” بوده که مال خیلی وقت پیشه، الان دنیا عوض شده.

      • Ehsan گفت:

        دامون فكردي واسه چي پس با بچه خوشكلا رفيق ميشيم ما ! واسه اينكه به هواي رفيقاي خوشتيپي مثل شما چهار تا آدم دور ما جمع شن ديگه ! دوره ما كچلا ديگه با مرگ يول براينر به پايان رسيده !

    • Ehsan گفت:

      دامون جوابت رو داده. در عين حال من در بلاگ قديم در بلاگفا دو تا عكس از خودم گذاشته بودم. يكي در جزيره اي در هند و يكي در پيست اسكي. يه آدم ذمخت كچل رو مچ كن تو ذهنت با نوشته ها. يكي تو مايه هاي توكا نيستاني !

  20. دامون گفت:

    احسان راستی یه سوژه خنده ردیف برات دارم ، اون پستی که نوشته بودم یکی دوهفته پیش و کامنتهاش رو یادته که ( همون قضیه بو و این حرفها که کلی خندیدیم)؟ یه کامنت امروز گرفتم ، پابلیشش کردم خوراک خودته ، تو این روزایی که تو ایران احتمالا داری حرص میخوری ، باعث انبساط خاطرت میشه .
    در ضمن ، آقا شما بسیار هم به نظر من تریپت جذابه منتها متاسفانه همونطور که گفتم مشخصات سلبریتی ها رو نداری مگرنه بر خوشتیپی و جذابیتت که بحثی نیست ، میگی نه؟ از خانمت بپرس .
    آقا کی میای داون آندر پس ؟ یه 24 تایی گرفتم گذاشتم تو فریز الاناس که بترکه ،گند بزنه به سیستم.

    • Ehsan گفت:

      مهندس من هفته ديگه آخراش ميام ! در مورد تيپ و اينا ديگه ما خودمون ميدونيم وضعيت چيه ! تو تبليغ نكن ما رو ! حالا تو كه سلبريتي هستي خوبه بگم شبيه جاستين بيبري !!! نه خوشت مياد يكي بهت اينو بگه ؟!
      الان ميام بلاگت !

  21. مسعود گفت:

    لطفا بعد از تعطیلات در ایران و تجمیع خاطرات مختلفی که عجیب به ذهن می مونه، وقت کردی یک مقایسه کن با انگیزه خودت سال قبل این موقع قبل از مهاجرت با الان که یکسال گذشته و بگو آیا انگیزه ات برای زندگی در استرالیا بیشتر شده یا نه؟

  22. امیر گفت:

    درود بر شما
    تبریک واسه یک ساله شدن
    آقا بنویس که ما با این اینترنت دیال آپ داغون وقتی کانکت میشیم اولین وبسایتی که سر میزنیم وبسایت شماست
    پاینده باشی

  23. زویا گفت:

    آخرش این حس بهم دست داد که دارم یکی از این شبکه های فارسی ماهواره رو نگاه می کنم!..دی

  24. mari گفت:

    be harfe Damoon ghosh nade, please, khob hala aghe nemikhay ye aks az on moghe ke mo dashti va cheshat abi bod bezar ba poste sefid va mohaye taghbiran brown

  25. کامران. گفت:

    سلام…من که میگم سفرت همرا با سوژه هست..اونم در حد المپیک…پس سر رسید رو همراهت داشت باش تا نکته برداری کنی…ها…امر نبودا…شوخی…..

  26. الي گفت:

    سالگر مهاجرت مبارک
    در ضمن اميدوارم اين ايران که مثل يه پدر ژنده پوش و خراب و معتاد که کنار جوب واستاده و صورتش ژولیده و کثیف و لباسهاش چندش آور و پارست و چشماش قرمزه.کمرش خمیده و یه تیکه نون دستشه که تو آب جوب خیس کرده!!!!!!! (يعني توي همچين مملکتي زندگي ميکنيم و خبر نداريم؟؟؟؟؟) يه روزي حالش خوب بشه حالا رولز رويز پيشکش با لامبورگینی هم بياد ما قبولش داريم …

    • Ehsan گفت:

      ممنونم. تصوير شايد كمي اغراق آميز باشه. اين صرفا يه احساس بود كه به تصوير كشيده شد و الزاما نبايد درست باشه.
      دنبال شما هم مياد بابا پولداره ايشالا

  27. احسان جان
    اول نوش جونت بیزنس کلاس
    دوم استاد خودتی
    سوم لینک اصلاح شد
    چهارم ببینیمت در 2013
    last but not least مثل همیشه ناب بود

    • Ehsan گفت:

      ممنونم علي جان. دارم كم كم بر ميگردم. از ايران چيزي نميخواي ؟
      ما هميشه خواستيم ببينيمت اما عوامل محيطي مانع شدند ! ردتو تو ايران زدم علي !

  28. دامون گفت:

    احسان ، یه ایمیل بهم بزن بگو ببینم کی میرسی ، بیام دنبالت اخوی .

  29. فردین گفت:

    احسان جان بهت حسودیم میشه چنین رفقای با مرامی داری. دامون رو میگم

  30. افسانه گفت:

    ترسیدم بابا فکر کردم داری خداحافظی میکنی!

  31. هموطن گفت:

    پ چی شد پ احسان خان؟ گفتی از ایرون برگردی یک تاپیک میذاری از خاطرات سفر و یک مقایسه یکساله و اینکه حالا نظرت چیه؟

  32. بابک گفت:

    So……, you’ve got a complementary upgrade. Yoooooohoooooooo! 😉

  33. ازاده گفت:

    اقا تاتير بيزنس كلاس بود يا كه چي؟؟؟؟؟؟ !!!!!!! خيلي قشنگ بود. حرف زياده اما ادم دهن كه وا مي كنه دوباره مي بنده بس كه نمي دونه از كجا شروع كنه. پس چيز ديگه اي اضافه نمي كنم.

    • Ehsan گفت:

      نه بابا وا کن ذهنو هر چی میاد بگو. ما هم همینکارو میکنیم به خدا. بیزینس کلاس هم بی تاثیر نبود. اصلا من موندم این رمانهای کلاسیک دنیا در گذشته بدون بودن بیزینس کلاس چجوری به رشته تحریر در اومدن !!!

  34. مریم گفت:

    یکسالگیت مبارک اجسان جان 😉
    میگم چه خوش شانس بودی که اکونومیت با بیزینس عوض شده ها…

  35. مریم گفت:

    اختیار دارین….
    دوستی با شما مایه افتخار ماست (اوه اوه چقدر رسمی شد!!)
    😉

  36. مریم گفت:

    احسان کجایی؟
    فعالیتت کم شده ها
    توبیخ میشی 😉

  37. مریم گفت:

    من که خسته شدم بس که سرزدم و خبری نبود.
    کم کم دارم نگران میشم…

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!