روزهایی که گریستم

آخرین بار که برای یک نفر به جز خودم بغضم ترکید و گریه کردم وقتی بود که صفحه آخر روزشمار خاطرات ارنستو چه گوارا در بولیوی را میخواندم. روزی که یک انسان (با همه حرفهایی که به روش مبارزاتی اش دارم و دارند) که ارتش پیروز دو جنگ جهانی را تنها با یک آرمان به زانو در آورده بود ، در برابر نفیر گلوله ای سرکش و لرزشهای دستان مست قدرت سرجوخه ای بولیویایی از پا می افتد و هیچ حرفی در آخرین لحظه برای گفتن ندارد جز فریاد “تمامش کن” بر سر قاتلش.

نمیدانم دور بودن این روزها از لیلی مجنونم کرده یا فشار کار و اضطراب از آینده ای مبهم باعث شده احساساتی شوم. اما امروز که خبر پایان اعتصاب غذای نسرین ستوده را خواندم بی اختیار اشکی از بغل چشم هام یواشکی غل خورد و رسوایم کرد. شاید باید اشک شوق می بود از پایان یک اتفاق بد اما …

بیشتر از آنکه به نسرین ستوده فکر کنم که عکسش در سر در پارلمان اروپا آویخته و همه اسمش را بر لب دارند به فکر دیگرانی بودم که هنوز نامی ازشان نمیشنویم.

 به یاد چشمهای مستاصل جعفر پناهی در آخرین شبه فیلمش می افتم  که بغض وجودش را گرفته بود و مثل یک پرنده در قفس به در و دیوار می کوبید !

به یاد 20 سال پیش می افتم که این آدمها نه نامی داشتند و نه نشانی و نه حتی شماره قبر و قطعه ای. امروز اما حرف در هیچ قفسی نمی ماند و دستان فرشته کور و کج و کوله عدالت این سرزمین برای نوشتن حکمهای مرگ به رعشه می افتد.

چند سال باید صبر کنیم. چند سال ،  تا دیگر فکر و اندیشه ای در زندان نباشد تا نسرینی برای دفاع از آن به زندان نیفتد ؟!

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

38 دیدگاه برای “روزهایی که گریستم”

  1. الهام می‌گه:

    با خواندن این متن تنم لرزید. من هم امیدوارم روز یبرسه که هیچ مادری به جبر از فرزندانش دور نباشه.


    منم امیدوارم.

  2. آباجی می‌گه:

    آخرین باری که اشک تو چشمهام جمع شد همین دو دقیقه قبل بود. بعد خوندن پست آسمان آبی…. قاب دوم و سوم هم خیلی فرقی نداشتند باهم. چه میدونم.
    به هر حال بااینکه آدم خیلی از شنیدن شکستن اعتصاب غذای ستوده خوشحال میشه ولی تهش همه چی به حال اول باقیه… فقط خوشحال میشی که این آدم ارزشمند جونش فعلا” سر جاشه.
    همین دیگه. به لیلی هم میرسی… دیگه چیزی نمونده :) )


    آره دیگه همه چی به حال اول باقیه. معلومه که باقیه !
    چه عجب یه سری به ما زدی !

  3. الهام می‌گه:

    حال این روزهای منم همینه برادر. برای سرازیر شدن اشک نیاز به دلیل خاصی ندارم…


    تو دیگه چرا ! با این فامیلاتون !

  4. رومینا می‌گه:

    در راستای پست قبلی شما و نظر خودم میخواستم به نامه ی فریدون فرخزاد اشاره کنم :
    نامه “فریدون فرخزاد” به یک فاحشه! تنت را حراج کن.. من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند! . . . راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. (فریدون فرخ)


    بله این نامه ها که در فیس بوک زیاد میچرخه و البته مبدا و مقصدش هم چندان مشخص نیست. اما اصولا این یک قطعه ادبیه و مقایسه این دو نفر یعنی کسی که در جایگاه حاکم نشسته و دین میفروشه و فاحشه ای که در مقام ضعف نشسته و تن میفروشه قیاس مع الفارغه و صد البته که وضع دومی بهتر از اولیه. به هر حال ممنون.

  5. حامد می‌گه:

    نسرین ستوده و ستوده ها و اونهایی که واسه هدفشون از خودشون گذشتن ( هنوز دارم فکر میکنم که اگه پاش بیفته من هم میتونم از خودم بگذرم) میتونن کوه رو جابجا کنند و نا ممکن ها رو ممکن کنند . همش فکر میکنم که اونهایی که تو زندون و انفرادی بریدن و وا دادن رو نباید و نمیتونم قضاوت کنم ولی باور نسرین و خیلی های دیگه هر چند وقت یه بار یه تکون های اساسی تو من ایجاد میکنه و امیدوارم که این تکون ها منجر بشه یه چیزهایی تو وجود هممون تغییر کنه و بخودمون بیاییم .


    ممنون حامد جان. من هم واقعا اعتقاد دارم که نمیشه و نباید افراد دیگه رو قضاوت کرد چون هر کس تو شرایط خودشه. الان هر کی تو ایرانه به ما به چشم فراری و بی وطن نگاه میکنه. اما ما هم تو شرایط خودمونیم و میتونیم از خودمون دفاع کنیم.

  6. رومینا می‌گه:

    یعنی واقعا امیدوارید که یه روزی بشه که بیان اندیشه ازاد بشه!!!!!!!!!!
    تو تاریخ جهان یه دوری بزنید خیلی خیلی دور هم نرید گالیله رو میخواستن بسوزونن که نظری غیر از نظر صاحبان قدرت زمان خودش گفت بهلول خودش رو به دیوانگی زد تا شاید بتونه عقایدش رو در پوشش سخنان یه دیوانه به مردم بگه (مثل حسین پناهی) در زمان فراعنه مصر روحانیون امون به خاطر قدرت مردم رو تحت سلطه ی خودشون داشتن و هزارها نمونه دیگه. نسلها طول میکشه که مردمانی شاید از جنس دیگه بتونن بگن که این افراد در زمان خودشون چه قدر از قدرت تفکر و اندیشه برخوردار بودن و مهمتر اینکه چه از خودگذشتگی داشتن که زندگی شان رو به خاطر بیان عقایدشون در خطر انداختن. البته این به نظر من فقط در حیطه ی کشورهای جهان سوم مثل کشور ما نیست شاید در جهان سوم بهتر و واضح تر دیده میشه.

    تا هر زمان که عشق به قدرت و جاه طلبی در مردمان وجود دارد سرکوب بیان اندیشه ی مخالف هم وجود داره چون اصلا این دو در نقطه ی مقابل هم هستن.


    آدم به امید زندست ! همیشه با حقایق موجود زندگی کردن آدمو زود پیر میکنه !

  7. الي می‌گه:

    نسرين ستوده براي فرزندش و حس مادري خودش اعتصاب کرد دليلي ندارد که برايش اشک ريخت اونقدر دليل براي سرازير شدن اشک هست ….
    اميدوارم ديگه اشکتون جاري نشه البته


    حالا کوتاه بیا شما.

  8. الي می‌گه:

    دقت کرديد چقدر خشن کامنت گذاشتم ؟؟!!!! آخرش ميخواستم انصراف بزنم يکمي ملايمش کنم ديگه دير شده بود


    نه بابا ما پوستمون کلفته. تازه کامنت تو خشن نبود. در ضمن امیدوارم در زندگی هرگز دکمه انصراف رو دیر نزنی ! زندگی کنترل + Z نداره !

  9. بهار می‌گه:

    سلام آقا احسان
    اکثرا وبلاگتون رو میخونم ولی معمولا اهل کامنت گذاشتن نیستم. ولی از کامنت این دوستمون الی خیلی دلم شکست و نمیتونم چیزی ننویسم. من خانم نسرین ستوده رو از نزدیک میشناسم و میخوام بگم اگه ایشون بخاطر حس مادریشون فقط اعتصاب کردن . کلا چرا تو زندان هستن. نکنه بخاطر حس مادریشون. ایشون میتونستن مثل خیلی های دیگه به راحتی قبل از دستگیریشون از کشور خارج بشن ولی واستادن و دارن تاوان ایستادگیشون رو پس میدن.جالب اینجاست که این خانم بخاطر حق و حقوق زنها کلی جنگیدن بعد آدم از طرز نگاه بعضی از دوستان واقعا قلبش درد میگیره.


    ببیبن به نظر من الی منظورش این بود که نسرین ستوده نیازی به اشک ریختن ما نداره. شاید اگه اینطوری نگاه کنیم یه کم مساله ملایم تر بشه. اتفاقا این اعتصاب به خاطر حس مادرانه هم کاملا هوشیارانه و با هدف مشخص و البته والایی بوده. در این طرز نگاه و طرز مبارزه نسرین چند تا کتاب حرف هست. من چیزی مثل صلح نوبل یا مهمتر از اون رو از نسرین ستوده دیر نمیبینم. همچنین پیروزی اندیشه اش رو.

  10. الي می‌گه:

    بهار جان منم نسرين ستوده رو به خاطر قوي بودنش ستايش ميکنم …
    ولي اينکه يه شخص رو اسطوره کنيم و هر حرکتي رو که انجام داد حتي اگه علم کنيم يکمي ناجوره ….
    اميدوارم متوجه منظورم شده باشيد.


    الی جان ، حرکت نسرین ستوده یک حرکت نمادین و در عین حال واقعیه و کاملا آگاهانه و هوشمندانه است. بحث اعتصاب از سر استیصال نیست.

  11. بهار می‌گه:

    مردم ايران كه تو اسطوره سازي خيلي قوين به جاهاي واقعي و جاهايي كه طرف جلوي چشماشونه ميرسن ديگه خب نبايد اسطوره ساخت ها؟ همين ديده كه باعث ميشه همه با خودشون فكر كنن براي كي دارم رانندگي ميكنم؟ اينا كه همه خوابن!
    همكار جان شمام پاشو اون پولارو خرج كن بيا ايران بعدم تازه زنگ بزن با ليلي خانم بياين خونه ما حالت خوب ميشه


    همکار جان آدم دلش واسه خودش کباب میشه ! اصلا بقیه رو ول کن !
    باشه میایم ! آدرس : تهران در زرده !

  12. یه یارو می‌گه:

    آخ گفتی!
    حرف دل ما رو زدی بخدا…!
    احسان واقعا نمی دونی باید چیکار کنی با تنهایی؟!!
    خوبه تو الگوی منیا!

    حتما ردیف می کنیم بریم ملبورن، جا هم که داریم!!


    تو اون موقع که تو سیدنی جا هم داشتی مثلا چه غلطی کردی که الان ملبورن جا هم داری !!! هی اون روی سگ ما رو بالا نیار مال خراب کن !

  13. بهار می‌گه:

    بلدي خونمونو ها!!! از كجا فهميدي در خونمون زرده!!!؟؟؟ بي شوخي اومدي خبر بده. البته اگه وقت دارين


    همکار اگه وقت شد باشه. ولی سوال داشتی جمع کن همه رو اومدم بپرس یه جا همه رو.

  14. ehsan می‌گه:

    حالا درسته که غمگینی اما باز به شرف تو که همیشه یادی از این عزیزان می کنی! بعضی ها که هچ!!
    راستی احسان دوستی آشنایی تو ملبورن نداری! ما اونجا هیچ کی رو نداریم یه چند تا از این دوستات رو شیر کن گروهی رفاقت کنیم ! خدایی خیلی خبیثانه بود. تابلو از سر نیازمندی اینو گفتم نه از سر دوستی!


    چرا اسمت عوض شد پس ؟
    چرا دارم. بیا فیس بوک بچتیم بهت معرفیشون کنم. حالا ملبورن میری چی کار ؟ مگه کامپیوتر نبود رشتت ؟

  15. آرش می‌گه:

    پس چرا اسمم عوض شده!!! کار کار انگلیساس! اشتباه شدس!
    آره رشتم هست اما به دلایلی از جمله مالی تصمیم گرفتیم فعلا اون طرف ها آفتابی نشیم.وضعیت دلار کماکان خرابه احساااااان!


    بالاخره توباید پول در آری دیگه ! سیدنی که کار واسه شما بهتر هست.

  16. Joe می‌گه:

    آقا ببخشيد من پابرهنه ميام اين وسط. فقط ميخواستم بگم به نظرم جاهايي كه ارزونتره درآمد هم پايينتره و برعكس. پرث با اينكه كوچيكتر و خلوت تره اما بعد از سيدني گرونترين شهر استرالياست چون اوجا يكسري كارهاي سايتي و … داره كه دستمزدهاش تو رنجهاي بالاتريه و همينطور شهرهاي ديگه كه مثلاً اجاره ها و هزينه ها كمتره، به همون نسبت درآمدها هم كمتره. فكر كنم از نظر منطقي بايد نسبت درآمد / هزينه رو براي هر شهر مورد بررسي قرار داد تا نتيجه درست حاصل بشه و صد البته فاكتور تقاضا براي اون تخصص رو هم بايد درش منظور كرد.


    نه آقا این حرفها چیه ! شما جفت پا برهنه بیای تو صورت ما هم ما خوشحال میشیم !!! اما در مورد درآمد / هزینه باید بگم در سیدنی صرفا هزینه مسکن بالاتر (حدود 20 درصد) از جاهای دیگه هست وگرنه مثلا بنزین در سیذنی ارزونترین جا تو استرالیاست یا خیلی چیزهای دیگه اما مهمترین چیز همون نکته آخر که گفتیه یعنی نسبت تقاضا برای تخصص.

  17. جاناتان می‌گه:

    اخرین باری که اشکم برای دیگری ای سرازیر شد همین چند روز پیش بود که خبر سوختن تعداد بیشتر کودک رو توی مدرسه ای توی ایران خوندم. قیافه های ترسناک و سوخته بچه ها رو میدیدم. خبر در مورد یکی از اونها بود که تازه مرده بود. فکر کرد کاش همه شون مرده بودن. راستی مردن بهتره یا زندگی کردن با یک صورت سوخته که یه عمر نتونی توی اینه نگاهش کنی؟ راستی مردن بهتره یا زندگی در محیطی اونقدر بی مبالات که صورت کوچیک و سوخته تو براش اهمیتی نداشته باشه….


    البته این متن رو قبل از اون حادثه نوشته بودم. البته که حدثه دردناکه و غیر قابل باور و غیر قابل گذشت. آخه چطور میشه درب کلاس از بیرون بسته بشه از تو باز نشه ! آدم یاد سینما رکس آبادان میفته ! یعنی مردن بهتر از زیستن در سرزمینیست که در آن مزد گورکن از بهای آزادی بیشتر است واقعا !

  18. دامون می‌گه:

    آقا ولکام تو ورد پرس شدی رفت . تو این یه ساعتی که از دنیا مونده یه پس دیگه بزن حال کنیم.

  19. افسانه می‌گه:

    سلام من اومدم اینجا! منتظر نوشته هاتم مث اینکه قرار بترکونی!البته نفهمیدم که اینجا چه فرقی با اونجا داره!

    • Ehsan می‌گه:

      سلام. مرسی که اومدی. فرقش اینه که اینجا دیگه سایت خودمه و به بلاگفا وابسته نیس که اگه یه حرف بد بزنیم ببندنمون. فوقش فیلتر میکنن ولی من به کار خودم ادامه میدم.
      حالا اگه یه وقت یران فیلتر شدم بهم خبر بدین.

  20. میترا می‌گه:

    خونه جدید مبارک امیدوارم خونه امیدواری شادی باشه براتون تند تند هم آپ کنید ما منتظر نوشته های قشنگتون هستیم

  21. شايسته می‌گه:

    احسان جان
    فقط اومدم خونه جديدت رو بهت تبريك بگم. ما منتظر خوندن داستانهاي شيرينت هستيم؛))
    دامون هم كه دمش گرم ديگه. تا اين رفقا رو داري غم نداري.

  22. احمدرضا می‌گه:

    منم میام دنبالت

    خیلی باهات همذات پنداری دارم.

    مجبورم هر جا بری بیام

  23. اورایاد می‌گه:

    وبسایتتون مبارک مثله شب یلدا

    • Ehsan می‌گه:

      مرسی. شب یلدای شما هم مبارک. البته اینجا قاطی پاتی شد ! ما نفهمیدیم روزه یا شبه ! خلاصه شب شما روزه مائه روز ما شب شمائه ! داستانی بود خلاصه !

  24. کاظم می‌گه:

    سلام دوستان و هم و طنان
    من هم چون شما منتقد تصمیم گیری های کلان در کشورمان هستم . کاملا معلوم است که مشکلات امروز مملکت را می شد . پیش بینی کرد . لیکن گاهی در برخی نوشته نامیدی و بدبینی بشدت زیاد است .
    پس بنظر من اول نباید بدبین بود و دوم نباید دیگران را نامید کرد و سوم هنوز خودم نمی دانم شما بفرمائید.

  25. mari می‌گه:

    chera nemishe farsi nevesht?? rasti shenidam dighe sansor nadari? akh joon, in yani man dighe nemitonam jolo zano bache bekhnamesh? ya inke bazi jahasho bayad bezanam jolo??

    • Ehsan می‌گه:

      چرا بابا ! ببین من دارم فارسی مینویسم. نه میشه بخونی ولی باید حواست باشه کلا ! به قول این جایی ها Parental Guid
      میشه دیگه !

  26. کامران. می‌گه:

    سلامممممم اوفیییییییییییییییییییییییییییییی دیگه هر چی میخوای مینویسی نهههههههههههههه

    اره دیگه خوشحالم که داری ادامه میدی بخدااااااا

  27. عارف می‌گه:

    السلام علیکم یا حبیبتی
    شرمنده حاجی وقتی زنگ زدی من با مهمونهای آلمانی مشغول بودم و داشتم ازشون سلام کردن به شیوه های هیلتر رو یاد میگرفتم!

    دمت گرم که یادی هم از ما تو تیتراژ آخر پستت کردی. گریم رو یادت رفت بگی کی بود :دی

    میگم وقتی نیستی اون ماهی رو به کی سپردی؟ چند وقت پیش شام نداشتیم همه جا هم تعطیل بود نمیدونم چرا یاد ماهی شما افتادم D:

    دیروز صبح داشتیم با این مهمونهای نازی صبحونه میخوردیم (نون با هویج!) که میگفت خیلی از آلمانی ها دوست دارن مهاجرت کنن آمریکا یا استرالیا یا آسیای شرقی و خیلی ها هم دوست دارن مهاجرت کنن آلمان. این نشون میده کشور و مملکت و اینها بی معنیه و زمین مال همه است و هرکسی هرجایی هست اونجا خونشه. به نظرم این حرف درسته و یک آدم روشنفکر و پیشرفته هیچ تعلقی به خاک نداره و همه آدمها برای در حکم هموطن هستن.

    پ.ن: شما در سال اولی که در اوزستان هستی باید بری آتیش بازی تماشا کنی تا اینجا بودنت رسمی بشه. الان یکسال عقب افتادی

    • Ehsan می‌گه:

      خوش بگذره مهندس. من هفته ديگه بر ميگردم. ماهيه رو گذاشتم خونه تنها باشه رو پاي خودش وايسته مرد شه !
      در مورد وطن من خودم قويا همين نظر رو دارم و اصلا من خودم بنيانگذار اين نظريه در خاورميانه بودم. مفهومي كه من به عنوان ايران ازش ياد ميكنم صرفا مجموعه اي از خاطراته كه خوب يا بد پاك نميشه.
      در مورد فايرورك من خودم هم خيلي دلم سوخت !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!