مهمان هفته “آسمان آبی” از آسمان خاکستری ایران

دوستان گلم این نوشته یکی از دوستهای خوبمه که درد دل زیاد داره ولی حال نداره بنویسه ! حالا شما رو باهاش تنها میذارم. نظراتتونو براش بنویسین. آخر همه من خودم هم نظرمو مینویسم ! اسمش هم هست آسمان آبی ! یعنی اسم کوچیکش آسمانه فامیلیش آبی !

“هوا بس ناجوانمردانه سرد است…”

شرایط بد اقتصادی در یک جامعه دلیل های زیادی می تونه داشته باشه. از فساد اداری و مالی گرفته تا بی برنامگی و بی درایتی مسئولین و ضعف فکری و هوش پایین قاطبه مردم که اون جامعه رو تشکیل می دهند. امروز کشور ما علاوه بر تمام این مسائل تحت شدید ترین تحریم ها قرار گرفته که خودش بازم دلایل زیادی داره. اما به نظر من راجع به این علتها حرف زدند مثل این می مونه که با لا سر یک بیمار سرطانی قطع امید کرده وایستی و از علت شروع بیماریش حرف بزنی، فارغ از دردی که داره می کشه و هنوز اثراتش رو چون بقیه فقط به ظاهرش نگاه می کنند نمی تونند ببینند. امروز می خوام از سه نگاه  داستان خودمون رو از درون بیمار سرطانی بگم. بیمار سرطانی که داره می میره و از تو داره آتیش می گیره .کبد و ریه و دل و رودهاش پر شدند از غدد سرطانی که یکی یکی دارند نشانه هاشو می ریزند بیرون. این سه قاب رو وقتی بزاریم کنار صدها خبر ورشکستگی کارگاهها، کارخونه­ها، بسته شدن مدارس، خودسوزی ها و آمار طلاق و اعتیاد، تازه حال و احوال این بیمار سرطانی رو می شه درک کرد:

                     –قاب اول جلسه ای در تهرانپارس:

بعد از 8 سال کار در زمینه تخصصی با 3 نفر از بهترین دوستام شرکتی دانش بنیان(از اصطلاحات خاص این بیمار) در سال “تولید ملی و کار ایرانی” تاسیس کردیم و برای گرفتن کار به معرفی یکی از دوستان به شرکتی در محدوده تهرانپارس معرفی شدیم. فضایی حدود 150 متر در طبقات بالایی یک برج. با سلام وارد شدیم چهره منشی ها نشان از حجاب اجباری شون داشت اما تا می تونسنتد آرایش کرده بودند. (که قطعا مورد پسند آقای رییس بود) ما رو به اتاق جلسه ای راهنمایی کردند. ابتدا فردی حدود 50 ساله با محاسن سفید و بلند، پیراهن سفید(رو شلوار طوسی) با یقه آخوندی بسته اومد و بعد چند دقیقه آقای سردار  اومدند. ما شروع کردیم از تواناییهای شرکتمون صحبت کردند و گفتیم می تونیم این و بسازیم و اونو توسعه بدیم و فلان چیز که دقتش انقدر هست و برسونیم به انقدر و خلاصه هر چی واقعا می تونستیم و نمی تونستیم و بافتیم و شد نوبت اونا. اونا حرفاشون با سخن “آقا” در مورد سال تولید ملی شروع کردند و می خوان حمایت کنند و چون “آقا” گفته براتون این کار و می کنیم و با فلان جا آشنا تون می کنیم و حسابی در راستای حرف آقا دوستان سنگ تمام گذاشتن. تو همین جاها بود که آقای رییس (سردار)شروع به هندوانه خوردن کرد و درحالیکه آب قرمزش رو از بغل دهنش فورت می کشید گفت: ما می خوایم از شما حمایت کنیم در صورتیکه بتونیم با هم همکاری کنیم می تونیم سالی 3میلیارد تومن بهتون کار بدیم. فقط چند تا شرط کوچیک داریم. اول اینکه نباید هیچ جا به نام شرکت خودتون برید، شفاف بگم دیگه شما فلان(اسم شرکت ما) نیستید و فلان می شید. دوم اینکه ما اینجا با شرایط خودمون استخدام می کنیم اگر برای کارا، تو پروژه ها نیرو خواستید ما بهتون می دیم و نباید مستقل عمل کنید چون ما آدمایی داریم که از هر لحاظ مطمئنند. تمام قراردادهایی که با هم می بندیم هم باید یک نفر از بچه های ما توش باشند می فهمید که !!!همین دیگه نکته ای نمونده اگر مسئله ای هست بگین و گرنه هر وقت آماده اید “یا علی” رو بگین تا شروع کنیم.

ما که تازه مفهوم سال تولید ملی رو فهمیدیم خداحافظی کردیم گفتیم “باهاتون تماس می گیریم” و آروم آروم به سمت شرکت دانش بنیان و کار آفرینمون برگشتیم.

قاب دوم دفتر شرکت

پشت میز کارم نشسته بودم. ساعت 9 بود بر طبق قرار قبلی فردی که توسط دوستی معرفی شده بود برای مصاحبه باید ساعت 10 می آمد. من و همکارم مشغول به صحبت های تکراری همیشگی راجع به وضع شرکت و پروژه ها و قیمت دلار بودیم، بحثی که معمولا با تعریف و تمجید از خودمون !!!!! و فحش و ناسزا به مسببین وضع جاری مملکت تمام می شه. صدای زنگ درب در ساعت 15/9 به صدا در اومد و ما هم متعجب و نا راضی از بهم خوردن بحث داغمون!!! درب رو باز کردیم. پسری که قرار مصاحبه ساعت 10 رو داشت در تهرانی که تا 1 ساعت دیر رسیدن سر قرار خیلی نیاز به توضیح دادنم نداره 45 دقیقه زودتر رسیده بود. بعد از گذرندن مقدمات اولیه وارد اتاق شد، پسری 25 26 ساله، چاق و با ظاهری مهربون. فرم های مصاحبه رو دادم پر کنه  خیلی با دقت می نوشت. و بعد مصاحبه فنی بخش غیر فنی رو شروع کردیم.

-متاهلی یا مجرد؟ متاهل، تازه متاهل شدم. (با لبخندی ناشی از رضایت)

-قبلا کجا کار کی می کردی؟ 5 سال تو شرکت… کار می کردم.(اون شرکت را کاملا می شناختم)

-چرا می خوای کارتو عوض کنی؟ راستش 2 تا دلیل داره. اول اینکه از اول سال حقوقاشون و منظم و سر وقت نمی دند و دوم اینکه(با مکث) راستش دیگه خیلی کاری ندارند و منم با توجه به ثبات 5 سالم اونجا رفتم سر خونه و زندگیم اما احساس می کنم دیگه داره شرکت یه تغییراتی می کنه و…

-خونتون کجاست؟ کرج .

-ما اینجا رو نظم خیلی حساسیم صبحا می تونی 8 اینجا باشی؟ قطعا 6 راه می افتم تا قبل 8 برسم.

-عصرا چی ما اینجا کارمون زیاده می تونی بمونی؟ حتما تو جای قبلی هم خیلی وقتا تا آخر شب می موندم و کار می کردم.

-همسرت کار می کنه؟ نه اون تازه فارغ اتحصیل شده و یه 4 ماهی هاست داره دنبال کار می گرده اما نتونسته کار پیدا کنه.

-جای حقوق درخواستی رو خالی گذاشته بود پرسیدم چقدر می خوای؟ گفت توافقی. مشکلی در ارتباط با حقوق ندارم و تو همون حدود جای قبلی فقط سر وقت باشه برام خوبه.

با نگاهی مضطرب پرسید تا کی منتظر باشم و بعد از اینکه رفت چند بار توسط دوستش و خودش پیگیری کردند و منم گفتم “باهاتون تماس می گیریم”!

. بد جوری این کار و می خواست. ترس از بیکاری و اضظراب پیدا کردن کار از تمام حرکات و حرفاش نمایان بود. وقتی این حرفا رو می زد نگرانی تو چشماش موج می زد، مهندسی با 5 سال سابقه کار نگران از بیکاری، بیکاری که موجش خیلی پر قدرت شده. برای من کاملا قابل درک بود وقتی احساس می کنی که داری بیکار می شی یعنی چی، اول زندگی، اجاره خونه، حرف مردم، خرج خونه، پیدا کردن کار جدید و … برای یک مرد که (اونم واقعا مرد بود) یعنی چی.

اون شرکتی که توش کار می کرد رو کاملا می شناختم. 5 6 سال پیش توسط چند تا دانشجو که تو زمینه رباتیک کار می کردند تاسیس شده بود و تو این چند سال الحق خوب کار کرده بودند. تعداد پرسنلش به 50 نفر رسیده بود ولی از اول سال تا حالا 3 بار تعدیل نیرو کرده بودند و حالا شده بوندن 10 نفر. مشتریشون مدارس بودند اما  حالا دیگه تو وضع اقتصادی امروز ایران نمی تونستند ادامه بدند چون دیگه مدارس هم نمی تونستند واسه کارای فوق برنامه هزینه کنند، چون ثبت نام هاشون کم شده، چون مردم دیگه نمی تونند بچه هاشون رو توو مدارس غیر انتفاعی ثیت نام کنند چون مردم…

قاب سوم اداره ثبت

تو راهرو ی اداره محترم ثبت شرکتها منتظر بودم تا نوبتم بشه یه 100 نفری جلوم بودن(خدا قسمتتون نکنه کارتون به اداره ثبت بخوره) یه خانومی حدود 33 32  ساله سرگردون این ور و اون ور می رفت و از هر کسی یه سوالی می پرسید. خانم ها که بهش جوابی نمی دادند و آقایون همه بعد یه نگاه به بر و روش و … سعی می کردند بیشتر سر شوخی رو باز کنند(بیکاری بود دیگه من هم خوب حواسم به این چیزا و تلاش آقایون هست) بعد خسته و درمونده با کلی کاغذ اومد صندلی بغلی من نشست. زنی با قدی بلند، سبزه و جذاب، تا حدی چاق و تو پر. با نگاهی به کاغذ دست من پرسید شما برای چی اینجا هستید؟ گفتم تغییر آدرس داشتم. برقی تو چشاش زد و گفت منم می خوام تغییر آدرس بدم اینم صورتجلسم می تونید بگین باید چی کار کنم؟ داستان این بود که کارفرماش برای اینکه بیمه اش نکنه سر کارش گذاشته بود و یه صورتجلسه چرت بهش داده بود و گفته بود برو خودت کاراشو بکن. خلاصه توجیه اش کردم و براش یه صورتجلسه دیگه نوشتم. تو این بین با پرس و جویی که از شغلم داشت، کارتم و بهش دادم و اونم خواست که اگه نیاز به مدیر فروش داشتیم بهش زنگ بزنیم. منم با جمله معروف با هاتون تماس می گیریم با هاش خداحافظی کردم و رفتم دنبال کارم. یک هفته بعد با هام تماس گرفت خیلی مضطرب و نگران جویای کار بود گفت بیمه ام نمی کنند. تا باحاشون بحث کردم کلا بیرونم کردند. می گفت مادر مریضی داره که باید خرج درمانش و بده و یه پسر 12 ساله که ازش کامپیوتر می خواد و کفش و لباس(تو اوج ناراحتی وقتی راجع به بچش صحبت می کرد می گفت آخه بچه است دیگه..)

می گفت شرکتشون تو کار فروش تجهیزات بیمارستان بودند و 5 سال تو این شرکت مدیر فروش بوده. با دلار 1200 تومنی خرید می کردند حالا باید با دلار 3000 تومنی خرید کنند فروششون نصف شده چون بیمارستان ها خریده شون نصف شده، چون مردم دیگه کمتر می تونند برند بیمارستان خصوصی ، چون مردم با اینکه بیشتر مریض می شند کمتر می تونند واسه سلامتی شون هزینه کنند، چون…

بازم با جمله معروف با هاتون تماس می گیریم باهاش خداحافظی کردم. یک ماه بعد دوباره تماس گرفت گفت اجاره خونم مونده داره آبروم میره مادرم هم تو بیمارستان بستری نمی تونم مرخصش کنم. هر کاری تو شرکتتون دارید می کنم. اگر منو استخدام کنی …(سکوت)می تونی (ناراحتی و شرم از لرزش صداش مشخص بود) حتی با هم راحتتر هم باشیم، البته راجع به من فکر بدی نکنیدا من به مسائل دینی خیلی اعتقاد دارم.

 اون یک مادر بود و حالا…

 

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

16 دیدگاه برای “مهمان هفته “آسمان آبی” از آسمان خاکستری ایران”

  1. Joe گفت:

    فروپاشي تدريجي يك مملكت… قاب آخر خيلي تكان دهنده بود و البته واقعيت تلخيست كه در سرزمينمان جاري است. انگشتهاي اتهام همه به سمت صدر نشينان و قدرتمندان نشانه رفته است بي آنكه از خود سوالي پرسيده باشيم كه “ما” چقدر در به وجود آمدن اين قابها مقصر بوده ايم و اينكه آيا “ما” هيچوقت در جلوگيري از ريشه دواندن سرطان در وجود اين تن سعي كرده ايم يا همواره به اميد ديگران بوده ايم؟ كه شايد يكي، روزي، از يك جايي بيايد و راه نجاتي را نشانمان دهد… و افسوس بخوريم كه اي كاش از همان روز اول فهميده بوديم كه اگر جلوي كسي كه مشغول سوراخ كردن قايقي كه در آن سواري است را نگيري، محكوم به غرق شدن خواهي بود…


    بله واقعا حقیقت تلخیست قصه این روزهای سرزمین !

  2. naji گفت:

    خیلی تلخ بود, خیلی…
    با این که همه مواردش رو هر روز توی این مملکت می بینم, ولی بخش آخرش واقعا اشک رو توی چشمای من آورد,ممکنه یه روزی هر کدوم از آدمهای این مملکت به این وضع گرفتار بشن, با این اوضاع هر چیزی ممکنه 🙁


    من خودم هم این صحنه ها برام آشناست. اصولا ریشه فحشا در فقره. اولیش فقر مالیه بعدش همه انواع فقر دیگه. اما واقعا چاره چیه ! فعلا جز دست رو دست گذاشتن کاری ندارم بکنم ! جز اینکه از پیشنهاد امثال اون زن قند تو دلم آب نشه ! حداقل یه کاری که از دستم بر می آد بکنم ! قول میدم 98 درصد مردان اسن سرزمین ماتم زده با شنیدن این حرف این زن نه تنها اشکی گوشه چشمشون جمع نمیشه بلکه به فکر دست به کار شدن هم میفتن ! تا از خودمون شروع کردن هم کلی راهه !

  3. حمید گفت:

    نمی دونم چی بگم ، فقط باید خودمون یه کاری بکنیم
    به قوله خودت این حرفا هیچی رو درست نمی کنه


    ببین به نظر من حداقل کار اینه که خودمون رو بذاریم جای طرفین قصه و ببینیم چه کاری درسته و سعی کنیم همون کار درسته رو در جامعه انجام بدیم. ولی در عمل همیشه یه جای کارمون میلنگه ! تا مشتری نباشه ، عرضه به وجود نمیاد.

  4. ساحل گفت:

    این اتفاقهایی که بهشون اشاره کردی خیلی تلخ بودن بعد خوندنشون یه حس غم به آدم دست میده. که البته واقعیتهایی که متاسفانه هر روز یکم بالا و پایین جلوی چشم همه کسایی که تو ایران زندگی میکنند داره اتفاق می افته.


    از این که غمگین شدی متاسفم اما بعضی حرفها مثل تف خونیه که یه نفر باید پرت کنه تو صورت آدم تا آدم بیدار شه. ممکنه مشمئز کننده باشه ولی به بیدار شدن می ارزه. نه اینکه شما رو بگم ، کلا جامعه رو عرض میکنم.

  5. افسوس گفت:

    همش به کنار این آخریه به کنار…حقیقت تلخی که مثل موریانه تو همه سوراخهای این گربه آروم ما وارد شده و دیر یا زود خیلیها رو نابود می کنه.. ما از نزدیک شاهد این ماجرا ها هستیم بالاخره هم خودمون و هم عزیزانمون اینجاییم و تو این طاعون زندگی می کنیم…و هنوز تو همین بدبختی کافیه یه سر به جاده لشگرک و فشم بزنیم تا انواع آدمهای پولدار و خوشحال و بی غم رو که با ماشینهای آخرین مدلشون با هم کورس گذاشتن رو ببینیم و فکر کنیم واقعا این انصاف نیست!!! ولی خوب هممون با تمام بدبختی های اطرافمون فقط نظاره گر هستیم..سفت به کلاهمون چسبیدیم تو این آشفته بازار باد نبرتش.. همه چی رو می شنویم آخرش فقط یه نچ نچ می کنیم.. تا وقتی من، همسرم، خانوادم، اطرافیانم و کل جامعه فقط نگاه کنیم و حاضر نباشیم حرکتی اساسی انجام بدیم همین میشه. کی گفته عربها سوسمار خورن!! غیرتشون از ما که خیلی بیشتره..


    مشکل اصلی اینه که فعلا کسی نمیدونه باید چه کار کنه. همه مشتاقند که این وضع بهتر بشه اما اصولا 30 سال و بیشتر طول کشیده تا ما به این حضیض بیفتیم و قطعا درست کردن هر چیز زمان بیشتری از خراب کردنش میبره.

  6. زهره ثقفی گفت:

    آسمان آبی عزیز سادگی و روانی کلامت دلنشین بود صداقت و پاکی در آن ملوس. من می خواهم بگویم که هوا خیلی خیلی سردتر از این حرفها ست و گفتنی بسیار …….. ولی اسمان آبی عزیزم همانطور که نامی انتخاب کردی بیانگر امید به زندگی است. مطمئن باش که خورشید همیشه هست و گرمایش رو به ما سرما زدگان هدیه کرده است و خواهد کرد.آنروزدیر نخواهد بود :×


    سپاس از طرف خودم و آسمان آبی از نظر شما.

  7. آرش گفت:

    هم زمان که می خوندم به نشانه هایی که اطراف خودم توی این مدت دیدم و هم راستا بود با این نوشته توجه می کردم. دیدم تعدادشون زیادن. هر روز عبارت ها و وقایع نا امید کننده و اخبار ویران کننده .اما باز هم همه ما دست روی دست گذاشتیم و هیچ! بعضی وقت ها این انفعال دیگه خیلی چندش آور میشه!
    و …وقتی فقر باشه احسان جان خیلی چیز ها نخواهد بود.


    آرش جان یک چیزی که به ذهنم رسید اینه که من مطمئنم که همه ما حاضریم خیلی کارها بکنیم اما نمیدونیم از کجا باید شروع کنیم. من فکر میکنم اگه ما هم مثل اون پلیس نیویورک (که برای ان فرد فقیر گوشه خیابون پوتین خریده بود) صرفا سهم خودمون رو هم ادا کنیم وضع خیلی بهتر میشه.

  8. رومینا گفت:

    اینه دیگه مملکت امام زمانه و مسلمانیم در حالیکه فقر داره مثل جذام ریز ریز میخورتمون
    باز هم به غیرت این خانم چوب حراج به تنش زده نه به غیرت و دینش
    یه قاب هم من بگم در کنار این همه محتاج با ابرو الان زمانی هست که حاجی ها از مکه یکی یکی میان و ولیمه هایی میدن که واقعا از خرج یه عروسی هم بیشتره در حالیکه دقیقا در کنارشون همین ادمهای با ابرو هستن که در خجالت خورد و خوراک و پوشاک خانواده با سیلی صورتشون رو سرخ نگه داشتن
    تحریم و بیکاری و گرانی و یه اقتصاد بیما هم بهش اضافه کنید ببینید چه آشی میشه فکر نکنم اقتصاد دان هایی که جوایز نوبل رو هم برنده میشن بتونن براش راهکاری داشته باشن. سی سال بیماری فرهنگی اقتصادی و مذهبی با 300 سال اموزش و توسعه هم جبران نمیشه . من همیشه معتقد بودم تا مملکتی ثروتی داره وضعش همینه مثال بارزش کشورهای افریقایی که بیشتر الماس دنیا رو درخودشون دارن و بیشترین فقر و بی سوادی و عقب افتادگی هم دقیقا در این کشورها دیده میشه


    راجع به اقتصاد درست گفتی. وضعیت امروز ایران از نظر اقتصادی فکر کنم در دنیا بی نظیر باشه. اوس محمود و دوستان به اضافه دشمنان فعلی اوس محمود(و البته دوستان سابق) چنان ترکمونی به این بیمار نصفه جان زدند که همین روزها ریق رحمت رو سر میکشه. اما درباره صحبت اولتون من برام سواله که چه جوری میشه چوب حراج به دین و غیرت زد ؟ من حاضرم بزنم اگه راهش باشه ! غیرت چی هست اصلا ؟ شایدم ما گوشت خوک خوردیم اینجا بی غیرت شدیم ! نمیدونم والا !

  9. نقشه برداری دیگر در اوزستان گفت:

    توجه شما را به تصاویر بدرقه ضریح جدید امام حسین جلب می کنم


    آقا این داستان چیه ! منم شنیدم. خوب اون ضریح قدیمیه رو چی کار میکنن ! بدن به ما خوب !

  10. محمد گفت:

    زمانی بود که همیشه به این فکر می کردم که چطور می شه این مشکلات رو حل کرد. اما الان سعی می کنم کم تر بهشون فکر کنم، به این دلیل که متاسفانه نمی تونم کار چندانی انجام بدم و به عبارتی “درد دیدن و نگفتن”(قصه امیر، سیاوش فمیشی)، البته فکر می کردم من شاید زیادی حساس هستم، اما ظاهراً هم فکر هم دارم. شاید بشه به انجام حداقل ها بسنده کرد، چون بهتر از بی تفاوتی هستش. اما بهرحال این مشکلات ریشه دارتر از اون چیزیه که آدم فکرش رو می کنه.


    دقیقا همینه که میگی. نه شما زیادی حساس نیستی. یکی از مشکلات عمده وطن هم اینه که باید عادت کنی بی تفاوت بشی. همین مساله اونجا من رو عذاب میداد. در حالی که مثلا اینجا به بچه تو مدرسه یاد میدن که باید راجع به هر مساله این موضع داشته باشن. اصولا آدم بی تفاوت اینجا محبوب نیست. در حالی که ما تو ایران مسلن میخواستیم راجع به شیر آبخوری مدرسه حرف بزنیم میگفتن آقا حرف سیاسی نزن !

  11. مریم گفت:

    واقعا دردناکه
    ما چون تو شرکت دولتی کار میکنینم واقعا این چیزا رو نمیفهمیم.
    با خوندن این نوشته ها تازه میفهمم چقدر وضع خرابه


    ممنونم از اینکه خوندی. به قول شاعر بخون وقتی که خوندن معصیت داره.

  12. آسمان آبی گفت:

    سلام به همه دوستان عزیز اول از همه از همه دوستانی که خوندند و نظر دادند ممنونم. بخصوص از احسان عزیز… چند تا نکته رو می خواستم در ادامه نظرات دوستان بیان کنم. به نظر من دردناک ترین قاب قاب اوله که عامل سرطان و دو تا قاب دیگه نشانه سرطانه و بخصوص قاب سوم به نظرم مثل زخم رو صورت می مونه که هر کی می بینه یطوریش می شه. اوناییکه گلوگاههای همه چیز و گرفتن تو دستشون اونا عامل قاب دوم و سومند.. اوناییکه 25 سالشونه و از پول کار نکرده باباشون که قالبا با رانت های مالی و اطلاعاتی بدست اومده و دارند با پورشه و پاژرو هر روز دور دور می زنند اونا عامل قاب دوم و سومند.. وقتی عمیق تر نگاه کنیم به این می رسیم که: ما که باعث شدیم اونا گلوگاهها رو بگیرند تو دستشون. ما که شنیدیم چرا مسعود باستانی و نسرین ستوده تو زنداندند و زندگیمون و کردیم. ما که رایمون بردند و سکوت کردیم. ما که دسته دسته آدم بیگناه تو سال 68 کشتند و بازم بهم گفتیم زندگیتو بکن. ما مقصریم. ما که خودمون رو با جمله کثیف “بابا چی کار داری به این کارا زندگتو بکن” خودمون رو گول زدیم. آره ما مقصریم.

  13. ehsan گفت:

    حالا وقتشه نظر خودمو بگم.
    به نظر من مقصر هر سه تا قاب خودمون هستیم. همونطور که گفتم 90 درصد مردای سرزمین من با دیدن زنی در این شرایط آب از لب و لوچشون آویزون میشه. مگه فحشا به خاطر لذت بردن زن هم داریم ! عامل فحشا چه زنده بودن باشه چه کسب مال بیشتر و چه قدرت یا هر چیز نداشته عاملش یک چیزه و اونم یه جامعه بیماره و البته در همه جای دنیا هست اما کنترل شده است و اینجا افسار گسیخته. اینکه همه جای دنیا هست البته توجیه بر عادی بودنش یا اصالت داشتنش نیست بلکه نشانه عمق گهیه که کل دنیا رو فرا گرفته .
    به هر حال همونطور که دوست عزیزم گفت عوامل اول و دوم مسسب عامل سومند البته در شرایط امروز ایران اون دو مساله اول برجسته تر هستند.
    ممنونم از اینکه خوندین و ممنونم از آسمان آبی و مطمئنم که حرف واسه گفتن زیاد داره.

  14. وحید گفت:

    غمبار بود و گریه دار!
    اینم یه نگاهی بکن:

    http://gholamalirajaee.blogfa.com/post/329/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85


    بله خوندم. ممنون از لینک. اما ما با این آقای رجایی اختلاف ساختاری داریم برادر. ریشه همه این مشکلات از جایی شروع میشه که برادر رجایی همونجا تموم میکنه !

  15. وحید گفت:

    بر روی ما نگاه خدا خنده می زند… هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
    زیرا چو زاهدان دغل کار خرقه پوش… پنهان زدیدگان خدا می نخورده ایم…
    ممنون به خاطر حقایقی که به قلم زیباتون به رشته ی تحریر در آوردید… شاید کمکم کنه بهتر و بیشتر فکر کنم…


    خواهش میکنم. البته از طرف آسمان آبی. ممنونم که خوندین.

  16. جاناتان گفت:

    مثل همیشه خوب نوشته بودی احسان. و خیلی دردناک بود. زیاد هست از این داستان ها. خیلی زیاد. نظر خودت رو هم نوشتی. قطعا بخشی از تقصیر از خودمون هست. اما سوال اینجاست که جواب چیه؟! گاهی ناامیدی من رو میگیره و فکر میکنم تا یک قرن اینده راهی به بهبود نیست.
    از نظر غربی ها جواب ساده است: «مثل مردم سوریه مردم ایران هم باید انقلاب کنن. باید به خیابون بریزن و کشته بشن و دولتشون رو عوض کنن. اینقدر باید به خیابون بریزن و دولتشون رو عوض کنن تا یک روز بالاخره چیزها درست بشه». من جوابی ندارم برای تمام این جواب ها….


    البته این رو من ننوشته بودم.اما راجع به چیزی که گفتی واقعا تاپیک مهمی هست. اینکه آیا ملتها لیاقتشون به اندازه حاکمانشونه یا نه ؟ البته قضاوت کار درستی نیست. اما تز من در زندگی این بوده که یا انقدر آرمانگرا هستم که بمونم و مبارزه کنم و شرایط رو به نفع خودم عوض کنم یا نیستم و از اون سرزمین کوچ میکنم و شرایط اطرافم رو عوض میکنم و البته من راه دوم رو انتخاب کردم. اما انفعال و طرفا غر زدن به وضع موجود به نظرم کار بیهوده و ابلهانه ایه و این حالتیه که بیشتر مردم ما دارن متاسفانه.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!