سندرم بی هدفی پس از مهاجرت و سایر داستانها …

موضوعی که این هفته میخوام راجع بهش باهاتون حرف بزنم و
هفته پیش در موردش هشدار دادم یه موضوعیه که خیلی از مهاجران و هموطنان عزیز بهش
دچار نمیشن. چون خیلی دیر به نقطه ثبات در مهاجرت میرسند و خیلی های دیگه هم وقتی
به این نقطه میرسند که  موضوعات جدید و
اتفاقات مهم جدید در زندگیشون افتاده (مثل تولد بچه ، جدایی زوجین و …) که خود به
خود وارد این مرحله از مهاجرت نمیشن پس اگه شما از اون دسته از آدمها هستین که این
دوره رو تجربه نکردین یا نخواهید کرد فحشش رو به من ندید ! در ضمن از دوست خودبم
سجاد بابت همفکری با من در مورد کشف ریشه ها و علل این مساله سپاسگزارم. این از
مقدمه !

خیلی از دوستای خوب مجازی من در آستانه سفر به سرزمین
رویاها هستن. خیلی ها هم در انتظار خبر و پیغامی از آفیسر نا محترم هستند که
امیدوارم زودتر این مهمترین آدم حال حاضر زندگیشون (یعنی آفیسر نا محترم) زودتر یه
خودی نشون بده. هر چند که بعد از حلول ویزا این شخص به جایگاه کم اهمیت ترین آدم
زندگیتون تنزل پیدا میکنه !

حالا کمی برگردیم به عقب تر. زمانی که تصمیم گرفتید که
مهاجرت کنید. همین تصمیم ساده کافی بود که نزدیک دو سال و بیشتر همه تصمیمها و
لحظه هایتان پر از تردید از لحظه رفتن باشد.

پیش نهاد کار بهتر را رد میکنید ، ضربان نبض بچه به دنیا
نیامده را میبرید ، قید همه تفریحات و لحظه های خوش را میزنید که یک مشت دلار
بیشتر برای توشه راه بردارید یعنی مبارزه با شرایط موجود را رها میکنید ! بعد تر
هر روز قیمتهای دلار را چک میکنید ، بلیط های همه خطوط هوایی را روزی هزار بار
بالا و پایین میکنید  و با پنجاه نفر در
مورد باید ها و نباید های  سفر و بار مجاز
و اینکه در آنجا چه چیزهایی هست و چه چیزهایی باید از اینجا برد بحث و گفتگو
میکنید.

در نهایت لحظه موعود فرا میرسد و سوار هواپیما میشوید و
تازه درد پشت سر گذاشتن آدمهایی که قسمتی از خاطره و حافظه نا خود آگاهتان بوده
اند.

 به مرور که بالا و بالاتر میروید این آدمها و خاطرات ریز و ریز تر میشوند. به طبع آن مشکلات گذشته
هم کوچک و کوچک تر میشوند. دیگر مشکلاتی که در وطن عزیز داشتیم به محض اوج گرفتن
هواپیما و اعلام مهمانداران برای امکان باز کردن کمربندها یکباره فراموش میشوند و
هر بار هم که بخواهیم به اجبار و اصرار خودمان بهشان فکر کنیم میبینیم که چقدر کوچک
بوده اند. وقتی که در سرزمین سبز و جوان موعود فرود می آیید برخورد های اول بسیار
دوستانه و و گرم است. خبری از بازرسی بدنی و زیر و رو کردن اثاثیه نیست و همینکه
بگویید چه دارید و چه ندارید حرف شما در بست قبول میشود و شما که هنوز باور نکرده
اید یک جایی در دنیا هست که به حرف آدم اعتماد میکنند از خوشحالی در مرحله ذوق مرگ
پس از ورود به سر میبرید.

در گذشته هم بارها گفته ام که به نظر من ما ایرانی ها از
نظرتوانایی تطبیق با محیط که اسم دیگرش همان “همرنگ جماعت شدن” یا با
کمی بی رحمی “جو زدگی” ست در دنیا بی نظیریم. یکروز بعد از ورود چنان
احساس تعلق به خاک پاک استرالیا داریم که انگار آجر به آجر اپرا هاوس را پدران ما
روی هم گذاشته اند و با هر جوشی که به فلز زنگ زده هاربر بریج میبینم یک دنیا
خاطره از کودکی داریم. اما واقعیت این است که ما به دلیل سختی هایی که در گذشته
داشته ایم در ناخود آگاه خود سعی در فراموش کردن گذشته بی فروغ خود داریم و در
نهایت باید چیزی را جایگزین این خاطرات محو و دود آلود کنیم. این جایگزین برای
برخی کوروش کبیر و تخت جمشید است و برای بعضی اجداد آنگلو ساکسون نداشته.

بعد از ورود اگر ما آنقدر که باید خوش شانس نباشیم و یا
آنقدر که باید مهارت کافی برای زندگی در استرالیا نداشته باشیم (مهارت شامل زبان ،
فرهنگ ، مهارت شغلی و …) مشکلی نیست. یعنی همین کسب مهارتها و دغدغه دلار و
کشیدن هزینه ها تا سر ماه و صرفه جویی و دنبال کار گشتن و در کنارش تفریحات جدید و
دوستان تازه  به اندازه کافی وقت آدم را پر
میکند که خیلی به عقب بر نگردد و فکر نکند که چه میخواسته و چه شده و بعدش باید چه
بشود ! تقریبا تمام ما یا در این دوره مانده ایم یا این دوره را پشت سر گذاشته
ایم.  اما مدتی که زمان میگذرد ، کارها به
مرور زمان سر و سامان پیدا میکند ، شغلی پیدا میشود و منبع درآمدی و دیگر استرس
های پیشین کم و کم تر میشوند .

اما اتفاق مهمی که در نهایت در این دوره دوم از زندگی در
غربت برای من و ما می افتد این است که استرس ها کم شده و زندگی به یک روال ثابت و
تقریبا منظم دچار میشود. آن وقت است که کم کم آدم چیزهایی کم میاورد. مایی که به
استرس و فدا کردن امروز برای به دست آوردن فردا عادت کرده ایم میبینیم در این
جامعه جدید این رفتارمان خودکشی لحظه هاست و کم کم احساس میکنیم در این فضای جدید
یک جور وصله ناجوریم. مایی که در این سالهای اخیر (چند سال قبل از مهاجرت) یک هدف
بزرگ در سر داشتیم و برای به دست آوردنش از خیلی چیزها و آدمها گذشتیم ، امروز آن چیزی
که میخواستیم در دست داریم اما انگار یک چیز بزرگتر کم داریم. مثل یک آدم سیگاری
که سیگارش را ترک میکند و با اینکه میداند آینده بهتری دارد و در عین حال احساس
بهتری هم دارد اما باز یک چیزی کم دارد. یک جور خلا ، یک جای خالی. جای خالیه یک
هدف بزرگ. جای خالی مشکلات کوچک قابل حل که در لحظه به نظرمان بزرگترین مشکل دنیا
میرسند. مشکلات پی در پی که هر روز با حل کردن آنها احساس غرور کنیم.

گاهی حس میکنم ما همگی از درون پیر شده ایم. امید به زندگی
و آینده در افراد بالای هشتاد سال در اینجا به مراتب بالاتر از من در سن سی
سالگیست ! این ماحصل یک تاریخ است و یک دوره تربیتی طولانی که نه تنها من که یک
زائده ناجور و بدریخت در هرم جمعیتی ایران دچارش است. هرمی که سران ویران سرای
ایران دوباره به فکر دستکاری شکل و قیافه اش افتاده اند که شاید یک نسل دیگر بسوزد
در آتش شهوت و خیانت نامردمانی از دیار پارس … 
78198456066554467079.gif (466×422)

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

26 دیدگاه برای “سندرم بی هدفی پس از مهاجرت و سایر داستانها …”

  1. بهار گفت:

    اينا همش به خاطر اينه كه ما مهاجرت رو هدف گذاشتيم. تقصيري هم نداريم انقدر برامون سخته كه تبديل مي شه به هدف… دقيقا مثل كنكور كه الان واسه كسي هدف نيست. چون همه مي تونن برن دانشگاه ولي زمان ما انقدر سخت بود كه واسه من هدف شده بود. يادمه وقتي قبول شدم وسطاي ترم اول يه روز كلي تو تنهاييم گريه كردم كه چرا من تو زندگيم هيچ هدفي ندارم!!! ولي بعدش ديدم كه هدفاي جديد كم كم ميان


    تازه وقتی رفتی دانشگاه رشته نقشه برداری با مخ رفتی تو دیوار همکار ! از کلاس سی نفره ما تو اصفهان 10 نفر تغییر رشته دادن ! حالا بگذریم. من اینا رو به در میگم دیوار بشنوه ها ! یعنی شما رو نمیگم ولی زیاد نگران دیر و زود شدن ای میل آفیسر نباشین. از زندگی لذت ببرین.

  2. خوب طبیعیه که ما اینوریها خیلی حس شما اونوریها رو درک نمیکنیم و همین مهاجرت از اینور به اونور واسه اینوریها شده آخر هدف . تازه اونور که اومدیم اهداف جدید هم پیدا میکنیم دیگه . یعنی میخوای بگی اهداف جدید پیدا نکردی؟ مگه میشه ؟! من که باورم نمیشه .
    بعدشم ما هرچه کشیدیم و میکشیم و خواهیم کشید از آتشیه که از گور نامردمانی از دیار اعراب در میاد نه از دیار پارس .


    مهندس جان ما یکی از عاداتمون اینه که کار رو بندازیم گردن یکی دیگه. اعراب کجا بودن ؟
    هدفهای جدید پیدا میکنی اما هیچکدوم به دلچسبیه اون هدفی که قبلا داشتیم نمیشه. البته اونایی که بچه دارن اوضاعشون فرق میکنه. چون میبینن که بچه چه لذتی میبره و اونا هم لذت میبرن.

  3. نقشه برداری دیگر در اوزستان گفت:

    بیچاره ما که انقدر سرخورده هستیم و توسری خورده از بیگانه و آشنا که واسه یه ارزن دلخوشی کلی هزینه و زمان و فشار روحی رو باید تحمل کنیم
    کاش نفت نداشتیم
    کاش سرمایه دار نبودیم


    مگه سرمایه داری مهندس ؟ به مام بده یه کم !

  4. بهار گفت:

    واقعا با مخ رفتم تو ديوار!!! اينو گل گفتي!


    حالا من یه چیزی گفتم ! چرا میزنی تو سر مال ! رشته به این خوبی !

  5. الهام گفت:

    به نظرم این سندرمی که شما بحثشو کردی فقط مختص به مهاجرا نمیشه. هر کسی میتونه تو زندگی دچارش بشه. اتفاقا نظر من اینه که اکثر افرادی که مهاجرت میکنن کمتر دچارش میشن. چرا؟ چون آدمهای اهل تغییری بودن و اصولا فراری از یکنواختی زندگی. که اگه چنین آدمهایی نبودن الان سر جاشون نشسته بودن و زندگیشونو میکردن. کسی که مهاجرت میکنه مدام پی تغییره. پس نمیتونه هیچ وقت دچار یکنواختی بشه. حالا درسته تو یه مقطعی ممکنه هیچ حرکت مهمی تو زندگیش نداشته باشه, ولی مطمئن هستم این حال ادامه دار نمی مونه.بالاخره بعد از یه مدت یه فکر جدید به سرش میزنه و دوباره شروع میکنه به حرکت. نگران نباش. شما فکر حرکت بعدی زندگیت باش برادر من.


    ایشالا در اسرع وقت در موقعیت ما قرار میگیرین و میبینی که این قضیه یه کم فرق میکنه. چون یه دفعه از یه تلاش و تکاپو رسیدی به یک یکنواختی ! میدونم کوتاه مدته اما واقعیته.

  6. اقا حبیب گفت:

    اینارو ولش کن مهندس میزان بارندگی اونجا چطوره؟به نسبت تهران بارندگی بیشتره؟


    بارندگی بیشتره. سوالای تخصصی میپرسی !؟

  7. کامران گفت:

    سلام…حاج آقا….سبح کم الله…
    باز بحث های سن بالا…یکی به ما بچه ها هم یه چیزی بگه…مثلا راجب وضعیت سرسره. چه میدونم تاب بازی اینا….

    ولی خدایی من نفهمیدم این مهاجرت اخرش خوبه یا بده.بله….آری یا نه؟


    خوبه خوبه. شما بیا ! تاب و سرسره فراوون ! در انواع و مدلهای متنوع.

  8. عمو سجاد گفت:

    يعني نوشتت تو حلقم
    يه برنامه بزاريم ببينيم همو دلم برات تنگ شده


    فعلا که برنامه گذشتی ما رو نبینی داداش ! بروووو ! فیلم نکن ماروووو !

  9. محمد گفت:

    در مورد مشکلی که گفتی با نظر الهام موافقم. این مشکل و بی هدف بودن مختص مهاجرت نیست. البته چون مهاجرت در کل هدف سخت و زمان بری هستش جزو مواردی هستش که احتمال ایجاد این مشکل رو در شخص زیاد می کنه. به همین دلیل بهتره آدم همیشه دنبال اهداف جدید باشه. جایی خونده بودم که(البته نمی دونم درست بود یا نه.) بعضی از فضانوردا بعد اینکه مدت ها آموزش می بینن و تمرین می کنن و بالاخره ماموریتشون رو انجام می دن بعد از بازگشت دچار نوعی احسای پوچی و به هدفی می شن، چون به هدف خیلی بزرگشون رسیدن و بعدش نمی دونن که باید چکار کنن. منطق این قضیه هم همینه هدف گذاری مستمر در زندگی. هرجا این کار متوقف بشه، آدم رو دچار مشکل می کنه. به همین دلیل مهاجرت و حتی اومدن به استرالیا واسه من هدف نیست، واسه من این راهی که توش هستم و احتمالا! بعد حدود 4 سال زمان بردن رسمی و 7 سال غیر رسمی، وسیله ای هستش واسه رسیدن به یه سری اهداف بزرگ که تحقق بعضی از اونا ممکنه 5 تا 10 سال دیگه هم زمان ببره. اگرچه جلو اعتماد به نفس شما که ما کم میاریم اما بطور ذاتی یاد گرفتم این کار رو انجام بدم تا به پوچی نرسم. شیاد باور نکنی بعضی وقتا واسه همه پیش میاد که مثلاً یه روز دچار شبه افسردگی می شن، تو این شرایط تو کم تر از یه ساعت سعی می کنم شرایط رو تغییر بدم و تابحال در موارد زیادی که واسم پیش اومده تونستم موفق بشم از بحران بیرون بیام. خلاصه اینکه بعد ورود به مرحله جدید(ورود به استرالیا) هدف گزاری های جدید من هم شروع می شه. فعلاً واسه چند سالی هدف دارم.


    امیدوارم که همیشه هدفمند و خارج از بحران باشی. حرفت درسته. ما هم به همین نتیجه رسیدیم که باید هدفگذاری های جدید انجام بدیم و این خیلی مهمه.

  10. ماری گفت:

    بهترین راه حل بچه دار شدنه.


    چرا به فکر خودم نرسیده بود بابا !

  11. مارتین گفت:

    مهاجرت کرده بی درد


    اتفاقا درد دارم که دارم مینویسم ! بی درد اونایین که تا میان اینجا در وبلاگو میبندن !

  12. شایسته گفت:

    آقا مگه یکی از اهداف همه ما از مهاجرت رسیدن به آرامش نیست. خب وقتی بهش می رسیم دیگه تمومه دیگه. تازه می شیم مثل مردم کشورهای جهان اول. دیگه اهداف جهان سومی باید تموم میشه. اصلا طرز فکر جهان سومی باید عوض شه. دیگه خونه و ماشین خریدن و فکر دلار و طلا بودن و فلسفه کنکور و خلاصه همه چی باید از نو شروع شه. البته من همه چی رو در مورد خودم می گما. من همین که کار خوب داشته باشم و یه خونه که توش باغبونی کنم و خلاصه همین آرامش خسته کننده ای که راجع بهش صحبت می کنی ، برام کافیه. ترجیح می دم 30 سال مفید باقی عمرم تلافی 30 سال این طرفی رو دربیارم اینکه برای همه چی تو مملکت خودم جنگیدم کافیه.دیگه می خوام یه اوزیه بی درد باشم. همین


    بله البته شما درست میگی اما مشکل اینه که ما یه عمر با این سیستم زندگی کردیم و بزرگ شدیم و به این راحتی ها سیستممون سوویچ نمیشه اما باغبونی رو خیلی عجله نکن ! نکه نشه اما یه همچه خونه ای حداقل تو سیدنی حالا حالا ها گرفتنش کار داره ! در ضمن اینجا هم توی کار اون آرامشی که فکر میکنی وجود نداره. من بارها شب از بابت کار فردا نمیتونم بخوابم. انقدر استرس دارم. هیچوقت قبلا اینجوری نبودم. بعد صبح ساعت 5 بلند میشم شب ساعت 5 بر میگردم. آدم اولاش باید خیلی سخت کار کنه که خودشو به این اوزی ها بقبولونه.

  13. Joe گفت:

    كاش اينطوري كه شايسته گفت بود! ولي نيست لامصب!
    درد نوشته هات رو دوست دارم آقا احسان


    ممنونم برادر. میگن مرد را دردی اگر باشد خوش است !

  14. روشنک گفت:

    همونطور که میدونین بر اساس نظریه انگیزشی مازلو (روانشناس آمریکایی) نیازهای انسان در 5 سطح زیستی, امنیتی, اجتماعی, احترام و خودشکوفایی طبقه بندی میشن و سطح نیازهای هر فرد در هر زمان تعییین کننده ترین عامل رفتار اونه و تا وقتی که نیاز اون سطح برطرف نشه معمولا نیاز سطوح بعدی چندان احساس نمیشه و انگیزه پرقدرتی نیست. حالا بر میگردیم به داستان مهاجران ایرانی که به قول شما ضریب جوگیری بالایی دارن. به نظر من این موضوع تو این نظریه کاملا تبیین میشه. مهاجرای تحصیل کرده ایرانی معمولا قبل از ازدواج و حتی بعد از ازدواج از طرف خونواده پدری نیازهای سطح یک (زیستی) مثل خوراک و پوشاک و مسکن و …و نیاز سطح دوشون(امنیتی) ارضا میشه و به مدد جامعه مدرک سالار با عناوینی مثل مهندس دکتر و … قبل از این که کار بگیرن و خودشون مسئول نیازهای سطح 1خودشون بشن ناگهان به سطح 4 جهش میکنن وبه طور کاذب صاحب عزت و احترام میشن. از نیاز سطح 3 صحبتی نمیکنم چون ساختار فرهنگی جوامع سنتی خود به خود اونو به ارمغان میاره. تعلق احساسی و بدون تفکر به خانواده, بستگان, محله, شهر و از همه مهمتر حلقه دوستانی که در واقع اغلب چیزی جز معاشران فرصت سوز نیستن این نیازو در حد انزجار برآورده میکنن. پس ظاهر قضیه اینه که یه مهاجرتحصیل کرده ایرانی برای دستیابی به نیاز خودشکوفایی (معنویت, اخلاق, حسن نیت,پذیرش واقعیت, خلاقیت و…) وارد جامعه جدید میشه و اونجاست که تازه بحران شروع میشه. باید خودشو بازتعریف بکنه و برای رسیدن به همه چیزایی که تو ایران به سادگی داشته تلاش بسیار زیادی انجام بده. درسته که این قشر تو ایران در حد شایستگیهای خودپنداشته شون زندگی نمی کردن ولی معمولا برنامه ای هم برای ارتقا سطح دانش, مهارت و نگرششون نداشتن. همینطوری دور همی با هم حال میکردن و یه نظام بی تدبیر و فاسد هم بود تا همه مشکلاتو به گردنش بندازن.
    بقیه در پست بعدی

  15. روشنک گفت:

    اینارو نوشتم تا بگم روزمرگی آفت خوشبختیه و برای هر لحظه از زندگی بایدهدف داشت. آیا اکثر ماها برنامه ای برای توسعه فردیمون در زمینه های مختلف داریم؟ چقدر از هدفگذاریهامون به نقشهای گوناگون ما در زندگی برمیگرده؟ مثلا اگر مهاجرت هدف مقطعی ما بوده آیا از ظرفیتهای مهاجرت به خوبی استفاده کردیم؟ آیا به این فکر کردیم که مهاجرت مارو در ایفای بهینه کدوم نقشمون میتونه کمک کنه؟حالا که معلوم شد مهاجرت چه امکاناتی رو میتونه برای ما فراهم میکنه چه برنامه ای برای استفاده از این امکانات برای ارتقای خودمون داریم؟ اصلا از اول به اینها فکر کرده بودیم یا اومدیم که دوباره دور همی یه حالی بکنیم چون مردم ایران خیلی بی اخلاق شدن ترافیک تهران زیاده, هواش خیلی آلودست و این نظام نابکار حق نفس کشیدنو از ما گرفته….. یادمون باشه از ماست که برماست!


    ببین حرفهات خیلی دقیق و فنی بود تا اونجا که من چند بار خوندم تا منظورت رو متوجه بشم. به نظرم خیلی در این مقوله فکر کردی. اگه درست یادم باشه مدتی اینجا بودی و برگشتی. جدا برام خیلی جالبه بدونم کدوم قسمت این ماجرا برای شما جالب نبوده که برگشتین. ولی بحث موضوعات کوچیک رو که در آخر گفتین دست کم نگیرین.اصلا مشکل جامعه ایران امروز اینه که جزئیات جای کلیات رو گرفته.

  16. Hasan.Escali گفت:

    جانا سخن از زبان ما می گویی …
    پاراگراف آخر شاهکاره … زدی تو خال …
    یاد یکی از پست های وبلاگ امیر پرنده مهاجر افتادم که نوشته بود:
    ” هر کسی آزاده هر طوری که می خواد نسبت به مهاجرت، آینده، زندگی و امید فکر کنه. مطمئن باشد تقریبا همه ماها، به هر چیزی که بخواهیم توی مهاجرت می رسیم. دیرتر و زودتر اش تفاوتی نداره. اما، حقیقت اینه که زندگی نسل ما خیلی وقته تموم شده است. زندگی ما همون روزی که توی اون کشور به دنیا اومدیم تموم شد. هر جا که باشیم فرقی نمی کنه.”
    به نظرت آیا راه گریزی هست ؟


    امیر هم از دوستان گل سیدنی نشین ماست که من بارها همین دغدغه ها رو در چهره اش دیدم. شاید همین پایین کشیدن کرکره نوشتن براش به همین دلیل بوده که آدم تازه وقتی میره جایی که دوس داره و کاری رو میکنه که دوس داشته میفهمه اشکال واقعی کار از کجاست. تا قبل از اون آدم به امید رفتن به یه جایی ، یه چیزی ، یه وقتیه ، اما وقتی اون اتفاقها که منتظرش بودی میفته میفهمی که اشکال از کجاست. امیر حرف درستی زده بود. راه گریز به نظرم گفتن همین حرفهاست. انقدر بگیم تا راهش رو پیدا کنیم.

  17. 1رضا1 گفت:

    سلام احسان جون نوشته هاتو هم اینجا هم تو میگرنت هلپ دنبال میکنم ولی تا حالا چیزی برات ننوشته بودم تا این ساعت کاریو گفتی ,1چیزی خواستم بگم که شرایط ما ها که هنوز اینور هستیمو برات یادآوری کنم از خونه زدن بیرون تو 6صبح و سرو کله زدن با کارگر ساختمونی تا 6 بعد از ظهر بعدش زنگ زدنای مهندسو کارگر و راننده تا 11 شب شرایط من تو حال حاضره ! خوشحال باش که 1دوره سنگین و پشت سر گذاشتی و برا روزهای آینده برنامه بذار
    ارادت


    من حرفتو کاملا درک میکنم. من خودم تجربه مشابه شما رو در ایران داشتم. اینم قبول دارم که آدم وقتی یه چیزهایی به دست میاره گذشته رو یادش میره. اما یه فرقی این وسط هست. تو ایران وقتی این کارها رو میکردیم فکر میکردیم داریم کار خیلی مهمی انجام میدیم و میدادیم اما اینجا هیچکس از جمله خودت همچه فکری نمیکنه. چون اصالت با زندگیه نه کار اما ما از اون فرهنگ میایم و این وسط دچار تناقض میشیم.

  18. اورایاد گفت:

    سلام برادر احسان ژورنال
    امیدوارم که خوب باشی
    اقا بدجور بدلم نشست حرفات واسم خیلی اشناست
    راستش تو مسیر مهاجرت من همین الان هنوز از ایران بیرون نزده یه جوروایی بین هوا و زمینم
    امیدوارم این روزها هم برای شما و هم برای من به خیر بگذره


    ممنونم دوست عزیزم. ایشالا پای شما هم به زودی روی زمین میاد.
    برای شما که حتما به خیر میگذره. ما هم سعی میکنیم کمتر غر بزنیم که دل شما نلرزه. ببخشید کامنتها رو دیر جواب میدم.

  19. وحید گفت:

    سلام
    این پست و پست قبلیت خیلی فنی بود مهندس و البته از اون مطلبایی که آدم رو حسابی فکری میکنی.
    بخشی از این مشکل به نظر من برمیگرده به دوره سنی آدم ها و اینکه وقتی وارد دوره چهارم زندگیشون میشن این بحران رو دارند به اینجا و اونجا هم شاید زیاد وابسته نباشه:
    اینجا رو یک نگاهی بنداز:
    http://bbc-iran.persianblog.ir/page/86
    پایدار باشی.


    ممنونم برادر. مطلب رو خوندم. حض وافر بردیم. پایدار باشی.

  20. کامران گفت:

    سلام …های آقا احسان… کامرانم..اون سرسره اینا……میگم میشه از این خاوندده وبتون خانم روشنک بگین که آدرس سایتشو بزاره…به نظرم حرفاش جالب بود…البته من چون میخوام راجب برگشتشون بدونم بیشتر برام جالبه…اما خوب وب شما که چیز دیگست برادر…


    والا من مطمئن نیستم که ایشون بنویسن. اما خودشون اگه بخوان اعلام عمومی میکنن.

  21. افتاب گفت:

    سلام و خسته نباشید خیلی قشنگ مینوسید واقعا به دل میشینه حقیقتش من یه مدتی تو فکر مهاجرت بودم واسه همین این سایت هایی مهاجرتی رو زیاد میخونم ازمطالب شما هم خیلی استفاده بردم چون خیلی رو راست و واقعی مینویسید این مطلب اخریتون دقیقا دغدغه من بود هنوز شروع نکرده مدام فکر میکردم که خب بعد که رسیدم اونجا چی؟ اگه خیلی دلتنگ بشم اگه بچه هام با اون شرایط کنار نیان چی ؟اگه شغل مورد نظرمو پیدا نکنم ؟ ایا اصلا ارزششو داره؟و خلاصه من هنوز در همین مرحله موندم و به نظرم شما و بقیه کسانی که رفتن خیلی اهل ریسک بودید و کار بزرگی کردید کاری که شاید من هیچوقت نتونم بکنم.بازم بنویسید حتی اگه دیگه قصد مهاجرت نداشته باشم میخونمشون. موفق باشید


    ممنونم از لطفت. من هم همین دوره ها رو گذروندم. واسه همین همیشه اصرار داشتم مهاجرت برای بهتر شدن شرایط خوبه ولی نه واسه فرار از مشکلات.
    یه موضوع دیگه هم سن و ساله. خیلی مهمه و هر چه آدم موقع مهاجرت سن و سالش کمتر باشه موفقیت شانس بیشتری داره. حالا این قضیه جای بحث طولانی داره.

  22. ماری گفت:

    یک چیزه دیگه بنویس حوضله ام سر رفت. مرسی


    این آخر هفته با یه پست جدید میام پیشتون !

  23. علیرضا گفت:

    شاید تکراری و بی ربط … ببخش …
    Feed نداری؟ با Outlook میخوام ببینمت


    نه رفیق ! ما از این قرتی بازیا نداریم ! یعنی به کسی نگی ولی بلد نیستیم ! مل فقط مرغ و خروس رو فید میکنیم. خودمون فید نداریم ! کسی هم نداریم فیدمون کنه !

  24. علیرضا گفت:

    من خودم فیدت میکنم … قشنگ …
    پوسته وبلاگ رو که تغییر بدی، اکثراً پوسته ها روش ابزار RSS داره …


    من تی فدا ! حالا میخوام یه تغییرات اساسی بدم تو وبلاگ ! یعنی من اگه از بلاگفا بیام بیرون و سرم ول بشه یه چیزایی بنویسم که میخوام اونوقت باید علامت به علاوه هیجده بذارم سر در وبلاگ ! به قرعان !

  25. آرش گفت:

    اول از همه خوشحالم که اشخاصی مثل تو هنوز هستن که ما “در راه ماندگان” به جز هزینه فرت بار و بلیط هواپیما (که البته مهمه)، از مسائل حیاتی تر مثل همین “سندرم بی هدفی” هم آگاه بشیم.
    بعد اینکه من یکی که می نویسم … هر روز از بدبختیای امروز و ترسهای آینده م می نویسم که فردا که اومدم اونجا، به عنوان داروی ضد سندروم ازش استفاده کنم.
    تازه الان وضع ما خوبه … جوونیم و یه جوری خودمون رو سرپا نگه می داریم. فردا که صف کنکور برسه پشت در بیمارستانها، واویلا میشه!


    آرش جان مشکل اصلی همه ما اینه که فراموشکاریم. ریشه همه بدبختیامون هم یه جوریایی تو همینه. من یکی از اهداف زندگیم این بوده که چیزهای بد و خوب رو فراموش نکنم. همین باعث شده که هیچوقت از هیچ موضوعی – هیچ موضوعی – نه اونقدر خوشحال بشم و نه اونقدر ناراحت.

  26. ستاره گفت:

    حرف دلم را زدید..منی که در حسرت یک زندگی بدون حرف و دغدعه سیاسی و اجتماعی و فرهنگی هستم


    یعنی شما دوست دارین که این جوری باشه زندگی یا چی ؟ من متوجه نشدم. یعنی شما هم به همین حالت دچار هستین ؟

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!