مرگ بهتر است یا قدرت

44855448654923250090.jpg (573×821)

الان عصر یکشنبه است و من بر همه تنبلی ام غلبه کردم و
تصمیم گرفتم به یه موضوع دیگه که دغدغه این روزهامه بپردازم. این پستم سعی میکنم
کوتاه باشه تا در پست بعدی که یه موضوع خیلی خیلی مهم رو میخوام مطرح کنم حوصلتون
سر نره.

یادمه وقتی در سنین نوجوانی (مثلا یازده دوازده ساله) بودم(توجه کردین چقدر خاطره دارم من از نوجوانی !) یک روز مامانم اومد خونه و ماجرای
پیدا کردن دوست قدیمی و گم کرده اش رو برامون تعریف کرد که چقدر اتفاقی وقتی برای
ثبت نام خواهرم دم در مدرسه ای منتظر ایستاده بود خانومی رو اتفاقی میبینه که اونم
برای ثبت نام دخترش آمده بوده و اون مادر ما رو میشناشه و میاد جلو و سلام علیک و
شروع یک رابطه که بیست سال پیش به دلایل ساده ای مثل اسباب کشی و گم کردن تلفن ها
و … قطع شده بود (توجه کنید که اون موقع ها موبایل و فیبس بوک و اینا نبوده)

این دوست قدیمی بعد از جدایی از مادر ما صاحب یک زندگی جدید
شده بود بعد از یک دوره سختی و محنت در زندگی مشترک به واسطه زد و بند های
مالی-سیاسی اوایل دهه هفتاد و البته کمی شانس و تلاش شوهرش مال و اموالی به هم زده
بود وضع زندگی شان هر روز بهتر از دیروز میشد.

 زندگی ما اما از
روزی که من به یاد داشتم همانی بوده که هست. تنها تجمل زندگی ما تابلوی نقاشی
پرتره نیما یوشیج بود  که خاله ام 30 سال
پیش کشیده بود و یک کوبلن که تصویر صمد بهرنگی بود !

حالا ما بچه ها یکدفعه خاله ای پیدا کرده بودیم که ماشین
پاجرو سوار میشد و در جاده نصیری کلاردشت ویلای تر و تمیزی داشت و دو دختر خاله
شیک و پیک و یک پسرخاله کوجکتر از خودمان که به سگشان کباب چنجه میداد و هزار
تومنی پول تو جیبی میگرفت ! و اما یک شوهر خاله که در جوانی نماز خوان و مومن بود
اما الان فرت و فرت مشروب مارک دار میخورد و راجع به خریدن این زمین یا فروختن آن
زمین حرف میزد و نظرات بابای ما را میپرسید !

بابای ما اما اصلا از پیدا شدن این خاله  گم شده خرسند نبود ، هر چند نشان نمیداد که دوست
ندارد خیلی با این شوهر خاله قدیمی که الان جدید شده بود هم پیاله شود اما واقعیت
این بود که هر حرکت منفی از این بابت ممکن بود توسط مامان عزیز ما حمل بر حسادت و
اینکه چرا خودش نتونسته این مال و اموال را به هم بزند تلقی شود. که تلقی هم میشد
و شد و از آن روز که این خاله دوباره پا به زندگی ما گذاشت بحث هایی که هرگز در
خانه ما مطرح نشده بود ، مطرح شد که اغلب هم به دعوا بین پدر و مادر ختم میشد و
پدر ما هر روز میفهمید که رفت و آمد با این خاله جدیدالتاسیس به ضرر محفل گرم اما
کم رونق خانوادگی ماست.

پسر خاله جدید اما شده بود همبازی جدید ما و من که چند سالی
ازش بزرگتر بودم به نوعی الگوی کودکی اش شده بودم و خداییش هم سعی کردم الگوی خوبی
باشم ! اما قبول کنید یک الگو که هفته ای مثلا صد تومن پول تو جیبی میگیره وقتی
ببینه یه مریدش که چند سال هم ازش کوچیکتره هر روز یه هزاری تا نخورده از مامانه
میگیره و هر روز یه بازیچه جدید از سگ و جونور بگیر تا انواع اسباب بازیهای جور
واجور دم دستشه خوب طبیعیه که آقای مراد و الگو خیلی هم از مریدش دل خوشی نداشته
باشه و به نوعی سعی کنه حداقل  در کلام حرفهای
قلنبه سلمبه بزنه که طرف رو آچمز کنه.

به هر حال رابطه ما هم تابعی از اختلافات عمیق طبقاتی بود.
اینکه وضع فامیل جدید هر روز بهتر میشد و منزل از اکباتان به آجودانیه و ماشین از
پاجرو به بنز تغییر کرد دردی از دردهای ما که کم نکرد هیچ بلکه به این احساس عجیب
ما دامن هم زد.

اما این احساس عجیب چی بود ؟ حسادت ؟ ناراحتی از خوشحالی
دیگران ؟ حس عدم توانایی در رسیدن به موفقیت و ثروت ؟ عدم عدالت خدا ؟ احساس خود
بی عرضه پنداری مزمن ؟

نمیدونم اما هر چه بود باعث میشد هر روز من در ذهن کوچک
یازده ساله خود نسبت به این فامیلهای تازه به دوران رسیده بدبین شوم و در ضمیر نا
خود آگاه نفرینشان کنم و در حالی که سعی میکردم خودم را بی خیال و بی توجه به این
زخارف دنیوی نشون بدم اما نمیتونستم با دیدن این خوان نعمت غبطه نخورم. مخصوصا که
با بزرگتر شدن آقای مرید میشد کم کم آدمهایی که دور و برش جمع میشدند را هم کم کم
شمرد. از دخترهای خوش رنگ و لعاب تا پسران هم طبقه اش که بزرگترین آروزیشان گرفتن
گواهینامه برای سوار شدن به گران ترین ماشین شهر بود.

حسی که این جور مواقع سراغ شما می آید چیست ؟ برای من این حس
مخلوطی از حسادت (که با تمام وجود باهاش مبارزه میکردم) به همراه افسوس برای طرف
(که واکنش طبیعی به حسادت است) و کاهش اعتماد به نفس در عین راضی کردن خود به
شرایط موجود بود.

.

.

.

.

.

.

امروز اما سالها از آن دوران میگذرد.زندگی خانوادگی آن
دوستان از هم پاشید. مرد موفق ماجرا  زن
دیگری اختیار کرد و دخترانش در ازدواجشان شکست خورند. یکی از دختران در اثر حادثه
ای جان سپرد و ماحصل آن همه زرق و برق یک خاله افسرده و تنها با دو فرزند سرخورده
و مهاجر و داغ یک فرزند جوان شد اما من هر روز یک احساس عذاب وجدان را با خودم
حمل میکنم. اینکه از دیدن این همه عذاب آنها بعد از آن سالهای خوشی آنقدرها هم
ناراحت نشدم ! انگار اصلا ناراحت نشدنم ! انگار یک جایی ته دلم گفتم اصلا دلم خنک
شد !

مثل حسی که مردم  لیبی بعد از کشتن بی رحمانه قذافی داشتند یا حسی
که مردم ایران بعد از انقلاب 57 به آن دچار شدند و قهرمانان سابق و مفسدین حاضر
مملکت را یکی یکی با افتخار به گلوله بستند. آیا حس حسادت همیشه به کینه یا نفرت
تبدیل میشود ؟ اینکه ما اغلب برای این کینه یا نفرت کاری انجام نمیدهیم و این حس
تنها در اعماق درونی مان وجود دارد اغلب باعث میشود که بعد از اتمام ماجرا و خالی
شدن عقده هایمان از بدبخت شدن طرف ، بی خیال ماجرا شویم و این حس خودمان را آنالیز
نکنیم که چرا انقدر رذیلانه فکر میکنیم ! شاید پرداختن به این حس به عذاب وجدانمان
دامن میزند.

من بزرگتر شدم و یاد گرفتم حسرت خوردن به زندگی دیگران وضع
من را از آنچه هست بهتر نمیکند. یاد گرفتم شاید خوشحال شدن از خوشبختی دیگران به
مراتب لذت بخش تر از مقایسه لحظه به لحظه خودم با آنها باشد و مهمتر از همه یاد
گرفتم هیچوقت از داشتن هیچ چیز احساس داشتن همه چیز نکنم. چون در دنیا چیزهای خیلی
مهمتری از خیلی چیزهای دیگر وجود دارند !!

اما سوالی که هنوز در ذهن من وجود دارد این است که وقتی از
دیدن موفقیت یا خوشحالی کسی خوشحال میشوم و صورتم را لبخند میپوشاند و سعی میکنم
واقعا خوشحال باشم ، چقدر این خوشحالی واقعیست ؟ و بدتر از آن وقتی همان شخص شکست
میخورد و به خاک سیاه مینشیند و من با صورتی ناراحت بهش میگویم که متاسفم و حاضرم
هر جور بهش کمک کنم چقدر این احساس ناراحتی واقعیست ؟

گاهی فکر میکنم چند درصد خوانندگان اینجا از شنیدن خبر
موفقیتهای من یا دوستان مشابه واقعا خوشحال و از شنیدن خبرهای ناراحت کننده همان
آدمها واقعا ناراحت میشوند و چند درصدشان میگویند “خوشم اومد !!!! 

شاید برای عدم اطمینان از وجود چنین همدلی بین ما هم وطنان
است که جامعه ایرانی در خارج از ایران کمتر شکل ایده آل و واقعی به خودش میگیرد.
چون ما از دیدن یک ایرانی موفق اغلب به خودمان میگوییم گور باباش ! معلوم نیست از
چه کثافتکاری به این جاها رسیده یا از دیدن آدمهای سرخورده از زندگی در جوامع غیر
ایرانی یا کسانی که تصمیم به دنده عقب در مهاجرتشان میگیرند میگوییم خوب معلومه که
اینها نمیتونن اونجا زندگی کنن ! اصلا بهتر که برگردین ایران جا واسه ما بیشتر باز
میشه !

حالا مانده ام در این تفکر که آیا در ملت های دیگر هم مشابه
این حس وجود دارد ؟ بدبختانه این هم سوالی نیست که بشود از کسی پرسید. مثلا به یک
همکار اوزی بگویی آیا تو از دیدن اینکه مثلا من وضعم از تو که بچه اینجایی بهتر
بشه و بیشتر پیشرفت کنم ناراحت میشی یا خوشحال ، ممکن است زنگ بزند به اچ آر و
بگوید این فلانی دیوانه ست و بهتر است که به یک مشاور معرفی اش کنیم ! به قول صادق
هدایت : در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.
این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای
باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا
بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و
تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده
 

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

18 دیدگاه برای “مرگ بهتر است یا قدرت”

  1. سیما گفت:

    خیلی زیبا نوشته بودید همه ما در لحظاتی با شما همراه می شویم ولی شاید بعضی ها با بزرگ شدن اشکال کار را می فهمیم و بعضی ها هرگز نمی فهمیم


    ممنونم از لطفت. یعنی من در این احساس خبیثانه که گاهی از بدبخت شدن ادمها خوشحال میشم تنها نیستم ؟

  2. محمد گفت:

    ابن ماجرا شبیه فیلم های تلوزیون خودمون بوده که آدم های پولدار رو آخرش بدبخت نشون می دن و آدم های بی پول رو خوب و خوشحال. اما از این که بگذریم موضوع اینه که چیزی که گفتی در تقریباً 90% دور و بری هام می بینم. البته شدت و ضعف داره. اما هستند افرادیکه سعی می کنن اینطوری نباشن و اینجوری هم نیستن. تو فامیل هستن افرادی که اونقدر وضعشون خوبه که سفر تفریحی شون می شه دور آمریکا و من هرگز نشده به خودم بگم چرا فلانی اینقدر پول داره. اصلاً به من ربطی نداره. افسوس هم نمی خورم. اما انگیزه ای در من ایجاد می شه که بخوام خودم رو به اون برسونم. شاید هرگز نتونم، اما اینکه وضع موجود رو بپذیری و نخواییش تغییرش بدی، یعنی یه زندگی یکنواخت و عاری از رقابت. بعضی های حسادن رو با رقابت اشتباه می گیرن. رقابت واسه رسیدن به اون نقطه خیلی خوبه و مثبت. بنابراین تلاش برای تغییر وضع موجود حسادت نیست.


    ببین اینی که من تعریف کردم این دفعه استثنائا” عین حقیقت بود ! اما من شخصا چون به ثروت علاقه زیادی ندارم وقتی یه آدم ثروتمند میبینم خیلی به تکاپو نمی افتم که باهاش رقابت کنم ! در بقیه موارد هم که خودم ار همه بهترم !!! حال کردی اعتماد به نفسو !!! :)))

  3. جاناتان گفت:

    نوشته ات جالب بود احسان. من فکر میکنم این حس ملی نیست بلکه در انسان وجود داره. البته درجات داره. من یکی از خصلت های خوب (یا بد!) ی که دارم اینه که اصلا کاری به کار دیگران ندارم. بهتر بگم اگر بخوام خودم رو با دیگران مقایسه کنم یا وارد رقابت بشم اضطراب میگیرم و اصلا از کاری که میکنم لذت نمیبرم. این قضیه ای که تو میگی برام دو جنبه داره. یکیش مقایسه هست و دیگریش رقابت. اما فکر کنم که تو بیشتر از اولی حرف زدی و من هم همون رو میگم.
    من وقتی که بچه بودم هر وقت خودم رو با دوستام مقایسه میکردم احساس بدی داشتم. اونها فک و فامیل داشتن و مرتب به فامیل سر می زدن و مهمونی و از این چیزا. ما یه فامیل پکیده داشتیم که هیچ کس چشم دیدن کسی رو نداشت. یادمه من توی مدرسه همیشه از مهمونی هایی که در واقع نرفته بودم بلف میزدم تا کم نیارم. و همیشه فکر میکردم که چرا فامیل ما اینقدر پکیده هست. اما هیچ وقت از خوشحالی اونها ناراحت نمیشدم راستش.
    اما جدیدا ها گاهی این حس بهم دست میده. مثلا وقتی که میبینم من دارم دو برابر یکی دیگه تلاش میکنم و کمتر نتیجه میگیرم یه حس بد دارم. همون حسی که شاید تعریف کردی. توی اون حس اگر ببینم مثلا مقاله اون چاپ نمیشه یه جورایی بدم هم نمیاد!
    بنابراین به نظر من این حس در تمام ادم ها هست و بسته به فرد و بسته به شرایط کم و زیاد داره. به هر حال ماها همه ادم هستیم و ویژگی های بد و خوب مشترک داریم. فکر نمیکنم که زیاد ربطی به ایرانی بودن و یا ملیت خاصی داشته باشه.

    ببین داستان گفتم در جواب پستت! حالا بیاد و پست نشه!


    دکی یعنی شما هم از این صفات رذیلانه ما دارین ؟ یعنی مثلا تو فکر میکنی این اوزی ها از دیدن مهاجرهایی که کارهای تخصصی انجام میدن حس بدی بهشون دست میده ؟ من خودم مثلا میبینم کسی که میاد آفیس ما رو تمیز میکنه یه پسر جوون اوزیه شرمنده میشم ! شایدم ما زیادی روحیمون داغونه !

  4. این احساسی که نسبت به موفقیت دیگران داریم کاملا” طبیعیه و اصلا” خجالت آور نیست . همین احساس حسادت در خیلی از مواقع باعث حرکت و تلاش بیشتر میشه . اما من بعد از 40 سال زندگی به این نتیجه منطقی و قابل اثبات رسیدم که “از ماست که بر ماست” . موفقیت یا شکست هر کس نمودی از آینده اندیشی و تفکر و عملکرد به موقع اونه و عوامل محیطی نقش کمتری دارن . اگرچه عملکرد و تفکر ضعیف پدران ما امروز دامن مارو گرفته و نتیجه نابخردی نسل قبل رو ما داریم میکشیم اما تو همین اوضاع آدمهایی رو میشناسم که با تیزهوشی و موقعیت شناسی به وضعیت خوبی رسیدن . با این حال ما عادت داریم که آدمهای قویتر و موفقتر از خودمون رو دزد و پائینتری ها رو بی عرضه خطاب کنیم . این دقیقا” مصداق نمره گرفتنهامونه که نمره های خوب رو خودمون گرفتیم اما نمره های بد رو به ما دادن .
    برقرار باشید و موفقیت و پیروزی شما باعث افتخار منه .


    بببین من خدایی تو کتم نمیره یکی تو ایران وضع مالیش خوب باشه اما لفت و لیس نکرده باشه ! خوب که میگم یعنی سرمایه میلیارد به بالا منظورمه ها نه یه خونه و ماشین و زندگی که همه ما تو ایران داشتیم. شایدم ایراد از منه. خدایی هیچوقت حسادت باعث حرکت من نشده ! اما خدایی همیشه نمره بد ها رو در حق من نامردی میکردن به قرعان !

  5. نقشه برداری دیگر در اوزستان گفت:

    تا جایی که به من مربوط میشه و مساله مهاجرین استرالیا، من از کوچکترین پیشرفت شما دوستان عزیز خوشحال میشم. شما میتونین بازتاب آینده من باشید و موفقیت شما در اون مملکت میتونه به من نشون بده که بستر برای موفقیت من هم آماده است و این بسیار امیدوار کننده است


    ببین بعضی وقتها آدم خودش که موفقه بازم دلش نمیخواد کسی موفق بشه ! یعنی این حس دیگه خیلی رذیلانه است. اگه ما همه اینجوری نبودیم این ایرانیهایی که خیلی هاشونم از نظر فکری به هم نزدیکن تو غربت بیشتر هوای همو داشتن. تو باورت میشه من یه همکار ایرانی تا به حال تو سیدنی ندیدم ! رفتم همایش نقشه بردارای سیدنی سه هزار نفر آدم متخصص اونجا بودن یه ایرانی من پیدا نکردم. نه اینکه نباشه اما همه از هم فراری !

  6. افسانه گفت:

    این احساسات رو که میگی دقیقا با همین توالی من حس کردم به این نتیجه رسیدم که زندگی همه آدمای حداقل ایرونی (آفریقا رو نمیدونم) تقریبا یکسانه همه در دوره ای خوشی دارن و در دوره ای غم.در مورد غربیها هم تا اونجایی که مطالعه کردم حدس میزنم همینطور باشه.من بزرگترین سوال زندگیم همین سوال توئه اما در مورد افریقاییها نه غربیها.حالا این که میگی آیا از ته دل آرزوی خوشی برای دیگران داریم یا نه فکر میکنم این بسته به میزان شادی و موفقیت آدمها تو زندگی بستگی داره اگه موفق وشاد باشن دوست دارن بقیه دنیا هم اینطور باشن اگه خودشون تو بدبختی باشن وقتی شادی دیگرانو میبینن غبطه میخورن.


    ببین مشکل اصلی من اینه که خیلی از آدمها حتی وقتی شاد و خوشحالن چشم دیدن خوبی دیگرانو ندارن. نه اینکه آدم بدا بلکه خومون هم همینطوریم. مثلا ما بیست میگیریم امتحان ، بدمونم نمیاد که هیچکی بیست نشه ! ولی بعضی ملل اینجوری نیستن. افریقا رو نمیدونم اما تا اونجا که من تجربه دارم تو کشورهای شوروی سابق که حکومت کمونیستی داشتن این حس حب و بغض کمتره.

  7. هومن گفت:

    خیلی در مورد سوالی که پرسیدی نظری ندارم، ولی درمورد یه حالت خاصش ممکنه یه همچین اتفاقی افتاده باشه:
    فرض کن من و تو دوستان دوران بچگی هستیم و توی یه مقطعی هرکدوم تصمیم میگیریم به یه راهی بریم، اگه تو بعدا توی زندگیت موفق بشی و من نه، من باید بپذیرم که تصمیم اشتباهی گرفتم که به سختی میتونم قبول کنم. برای همینه که من همیشه خدا خدا میکنم که تو با کله بخوری زمین. این خیلی از حسادت ناشی نمیشه، چون توی این مثال موفقیت تو خیلی برای من مهم نیست، ولی اون رو به صورت فرصتی میبینم که من داشتم و از دست دادم.
    یا فرض کن من یه پولی دارم که نمیدونم برم باهاش ماشین بخرم یا تو بورس سرمایه گذاری کنم. از فردای روزی که سهام توی بورس بخرم از صمیم قلب میخوام که ماشین ارزون بشه، چون نمیخوام ببینم که تصمیم اشتباه گرفتم.


    سخنت خیلی عمیق بود برادر. باید چند بار بخونم و بهش فک کنم. حالا چرا نظری نداری ؟ میخوای ما رو ضایع کنی میای نظر میذاری مینویسی نظر ندارم ! چرا گوشیتو جواب نمیدی ! آبرو ریزی کنم وسط ملت خوبه !

  8. ماری گفت:

    شما واقعا بهتزین هستید نمیدونم تو چی ولی هستید همیشه چیزایی رو میگید که نوبادی هز قات تو سای. شاید همه ما این حس ها رو داشته باشیم اما میترسیم حتی به اونها فکرکنیم. ولی اگه بتونی از موفقیت دیگران خوشحال بشی یک احساس خوبی بهت دست میده که با هیچ چیزی تو این دنیا قابل مقایسه نیست.
    راستی این دفعه یک نفس عمیق کشیدم و کامنت گذاشتم.:))))


    یه جوری تعریف میکنی آدم فکر میکنه مردم فکر میکنن خودش برا خودش کامنت گذاشته !!! راس میگی من پیش اومده که از خوشبختی دیگران خوشحال بشم و یه احساس خیلی خوب بهم دست بده اما بازم گوشه اون حس خوی دوست داشتنی یه جور احساس عجیبی دارم که انگار خودم رو راضی کردم که من مثل اونا نباشم (مثل آدم خوشبختا !) و بیشتر از این تصمیم بزرگمنشانه خودم خرسندم تا از خوشبختی طرف مقابل !

  9. Joe گفت:

    معلومه كه تنها نيستي! من كه فكر ميكنم هر كسي از بين ماها بياد و بگه من اينطوري نيستم داره دروغ ميگه! اين حس به قول تو خبيثانه كه در زمان موفقيت يك نفر ديگه يا شكست يك نفر ديگه به آدم دست ميده ممكنه كم يا زياد داشته باشه اما اينكه اصلاً وچود نداشته باشه رو من يكي كه باور نميكنم! به نظرم همه ماها اون حس درست “خوشحال شدن” در اثر موفقيت كسي يا “ناراحت شدن” در اثر شكست كسي رو وقتي تجربه ميكنيم كه براي نزديكان درجه يكمون اتفاق بيفته. مثلاً براي همسر، پدر و مادر يا خواهر و برادر. حتي فكر نميكنم در مورد صميمي ترين دوست هم اين احساس به شكل درست خودش به آدم دست بده و شايد به همين دليله كه شراكت بين دو نفر از ماها تقريباً هميشه دوام نداشته و شكست خورده. حالا خودمونيم ها… عجب چيزهايي تو ذهنت ميچرخه و مي نويسي. واقعيتهاي پنهان…


    ممنون از نظرت. به نکته درستی اشاره کردی (مدل همکارم دکتر توی برنامه آنتن !) من هم فکر میکنم این حس خبیثانه به نوعی در مورد کسایی اتفاق میفته که آدم باهاشون حس خود کل کل پنداری داره. یعنی فکر میکنه که میتونه جای اونا باشه یا میتونست باشه ! یعنی مثلا من از بالا رفتن سهام میکروسافت نسبت به بیل گیتس این حس رو پیدا نمیکنم ، همونطور که به قول تو درباره فامیل درجه یک این حس رو ندارم. حالا مگه چیز بد تو ذهنم میچرخه ! تازه اینا بیست درصد چرخش مغزمه ! حیف که چند نفر اینجا ما رو از نزدیک میشناسن ! وگرنه میریختم بیرون خودمو !!!

  10. الهام گفت:

    من هم گاهی این حس را دارم. این که در بین سایر ملل هم باشه یا نه نمی دونم؟ برای از بین بردنش واقعاً باید چکار کرد؟ ولی خیلی خوبه که این گونه احساسات رو مطرح می کنی. باعث می شه یک کمی بیشتر در مورد خودمون و رفتارمون فکر کنیم.


    خواهش میکنم. یعنی به نظرت درست اومد ؟ یعنی باید این حس رو از بین ببریم !؟ من فکر کردم طبیعیه و همینجور باید نگهش دارم !

  11. الهام گفت:

    سلام برادر.
    یه راهی که تو روحیه افراد حسود تاثیر میزاره اینه که اگه حس کردید که همچین بفهمی نفهمی داری نسبت به موقعیت کسی حسادت میکنی, بگردی و یه نکته منفی از نظر خودت رو توش پیدا کنی و بعد با خودت مقایسه کنی. وقتی ببینی که مورد خودت خیلی بهتره اونوقته که حس حسادت تا حد بسیار زیادی کاهش پیدا میکنه و اعتماد به نفس از دست رفته, دوباره برمیگرده. راستش من آدم حسودی نیستم, ولی گاها پیش میاد دوست داشته باشم که موقعیتهایی که دیگران دارن برای من هم باشه که البته اینو تا حدی به خودم حق میدم. بالاخره ما همه آدم هستیم (البته دور از جون بعضیا) و دارای احساسات و عکس العمل های متفاوت و گاها عجیب. خلاصه کلام اینکه برای جلوگیری از این حس فقط به برتریهای طرف مقابل نگاه نکنید. به کمبودها یا هزینه هایی هم که داره توجه بشه…


    آره این که یه واکنش طبیعیه ! مثلا اون یارو پولداره اما به جاش کچله ! حالا من خودم هم کچلم تکلیف چیه ! اما من خدایی آدم حسودی نیستم. یعنی عمرا از من یه واکنش کسی ببینه. در عین حال که خدایی به پول علاقه ای ندارم. اتفاقا این بزرگترین اختلاف نظر من و همسر گرامیه ! اما آدم در درون خودش وقتی حسودی میکنه هی نکته های منفی طرف میاد جلو چشش (همون که خودت گفتی) خوب چرا ؟ انگار ین اصلا غیر ارادیه ! چرا واقعا !!!

  12. علیرضا گفت:

    تا حالا پیش نیومده که از مردن کسی خوشحال بشم (حتی امثال صدام، یا حتی خفاش های شب و روز) اما پیش اومده که از مردن کسی ناراحت نشم.
    و البته بسیار بسیار پیش اومده که از عدم موفقیت کسی خوشحال بشم و یا حداقل ناراحت نشم …
    این به ظرفیت و بزرگی روح آدما بستگی داره و البته به موقعیت اون لحظه شون. کما این که میبینی در کودکان بسیار بسیار شایع هست … در بازیهاشون همدیگرو لو میدن … به افتادن رفیقشون میخندن … برای نرسیدن دوستشون به شیرینی ها، زیرپایی میگیرن و از مردود شدن رقیبشون، خوشحال میشن.
    آدمیزاد در گذر عمرش هرچه بالا و پائین بیشتر ببینه، باتجربه تر میشه و دوربین تر. همه ما بیشتر از دیروزمون یاد میگیریم که “مقایسه” کردن، شرایط یکسان میطلبد.
    البته همیشه معتقد به این بودم که “حسادت” همیشه هم بد نیست و اگر نبود، پیشرفتی هم نبود. اما همین حسادت میتونه به “بخل” تبدیل بشه که مساوی هست با سقوط.
    اگه تو قشنگ مینویسی، منم دوست دارم به قشنگی تو بنویسم، اما هرگز و هرگز و هرگز دوست ندارم چون مثل تو نمینویسم، قلمت بشکنه.
    برقرار باشی و شاد …


    علیرضا جون گفتی قلمت بشکنه ترسیدم به جون خودم ! آخه تو یه ذره خوفناکی ! اما در کل باید بگم این حس شایدم یه واکنش از کودک درون باشه ! یعنی آدم بر میگرده یه لحظه به اون دوران ، فقط شکل اسباب بازیها عوض شدن ! یعنی به نظر تو اگه آدمی این حس توش زیاد باشه ، هنوز پخته نشده ؟ من خدایی هیچوقت حسادت (حتی از نوع مثبت) باعث پیشرفتهام نشده ! بیشتر حسادتهای مثبت همسر گرامی باعث پیشرفتم شده !!!! :))))))

  13. بهار گفت:

    همكار جان آفرين واقعا نكته بينانه بود! ببين من معمولا به مطالب شما حسوديم مي شه ولي به روي خودم نمي يارم.باور کن!
    من هميشه فكر مي كردم كه همه يه اندازه حسادت دارن و اگه كسي اين حسو نشون نمیده حتما پنهانش کرده. تا اينكه متوجه شدم آدماي احساساتي تر (يكيش خودم)‌خيلي بيشتر از آدماي منطقي حس حسادت دارن. منطقي ها خيلي خيلي كمتر اينطورن. اين نكته منفيش بود ولي نكته مثبت اينه كه احساساتي ها خيلي بيشتر به فكر بقيه هستن و به كسي كه نياز به كمك داشته باشه خيلي راحت تر كمك مي كنن. چون دلسوزن. ولي خب دلشون خيلي سريع به حال خودشونم مي سوزه و اين ميشه شروع حسوديشون!


    پس من خیلی منطقیم ! ولی خدایی به همه هم زود کمک میکنم ! شما که خودت به این خوبی مینویسی ! ما باید به شما حسودی کنیم. تو اتفاقا خیلی خوب مینویسی فقط موضوع کم داری.سالی یه دفعه یه سفرنامه مینویسی ! اقلا بیشتر برو سفر سوژه ها جور شه ! کی میاین حالا ؟

  14. آباجی گفت:

    این پستت رو خیلی خیلی دوست داشتم….
    می دونم منظورت روابطی از جنس احساسی و اینها نیست. فقط خواستم همین جوری بگم، من از شنیدن خبر موفقیتت انقدر خوشحال میشم که انگار خودم موفق شدم. هم تو هم لیلی. و غمت هم بلا به دور البته، غم خودمه. دلم براتون خیلی تنگ شده و جای خالیتون هر روز به نظر خالی تر می آد تو زندگیم.
    از خودت تند تند بنویس. من کلی هی آمدم اینجا به در بسته خوردم بابا…
    راستی پیدا شدن خاله گم شده چه نقطه عطفی تو زندگی من بوووود!!! شاید بیشترین آدمهای اثر گذار تو زندگی من بودن. البته به خاطر شرایط سنی و اینهاهم بود. به هر حال لحظه به لحظه اون موقع ها رو یادمه.
    کلی من رو تو خاطره ها هل دادی :))


    در بسته چرا خواهر من !
    از تو برای من پزش مونده و یه خواهر زاده که فارسی داره یادش میره و شاید دیگه نمیتونه نامه های داییشو که قبل از تولد براش نوشته بخونه و از من برای تو یه برادر فراری که شیش هفت ساله آواره دنیاست. حالا هم داره حرفهاشو مینویسه که وقته رفتن دلش واسه نزدن حرفهایی که میتونست بزنه نگیره.
    بوس و بغل فراوان !

  15. آرش گفت:

    احسان جان دستت درد نکنه که از حسادت گفتی. حالا حس می کنم بقیه هم همه مثل منن. بعضی وقت ها یه افکاری میاد توی سرم از حسادت که خودم از خودم بدم میاد! و البته همیشه سریع سرکوبشون کردم و این شده که ما یه عمره دچار خود درگیری هستیم. خیلی حس مزخرفیه.این حسادت و رقابت و این چیزها!


    ایشالا زودتر میای اینجا اونوقت این چیزا را از ته اعماق وجودت با شدت سه برابر حس میکنی ! یعنی میخوام بگم خداییش همدلی ماها تو ایران خیلی بیشتره به مولا !

  16. مارتین گفت:

    این احساسی که ازش گفتی همون حس رقابته و یکی از زیربنایی ترین اصول لیبرالیسم
    داشتن حس رقابت و بازار آزاد رقابتی است
    چون رقابت باعث پیشرفت میشه
    فقط به مشکل وجود داره
    باید به خودمون و بچه ها مون یاد بدهیم چگونه رقابت سالم داشته باشند
    باورت نمیشه : من تو دوران دبیرستان بچه درس خون بودم و سه تا رفیق بودیم که همیشه یا هم کل درس خوندن داشتیم یا من شاگرد اول بودم یا یکی از اون دوتا
    نکته جالب این بود که یه بار معلم دینی ما میخواست از رقیب من درس بپرسه و من هم میدونستم که اون بلده و درس رو خونده و حتما بیست میگیره و ممکنه در نتیجه نهایی تاثیر زیادی داشته باشه
    وقت سئوال پرسیدن یه دفعه دیدم که اولین کلمه جواب یکی از سئوالات یادش رفته

    میدونی چیکار کردم بهش رسوندم و اونم گرفت و کل جواب رو تا آخر داد
    بعد که اومد بشینه یه تشکر عمیق از من کرد و اون حس خوب رو تا همین امروز با هم داریم و در ضمن اون هم برای من همین کار رو تو موقعیت دیگه ای کرد

    خلاصه رقابت سالم لذت بخش و انرژی زا است و از ویژگی های بازار کار و موثر در فرهنگ سرمایه داری و عکس اون در فرهنگ سوسیالیستی …. که اصلا رقابت معنا ندارد.


    ممنون از نظرت مارتین جان ، اما متاسفانه یا خوشبختانه من در یک فضای سوسیالیستی رشد و نمو کردم و در اعماق وجودم این حس بازار آزادی (به قول تو) عذابم میده. حالا اینجا نمیتونم لیبرالیسم یا سوسیالیسم رو مقایسه کنم اما در بحث اقتصادی من به سوسیالیسم نیم بند حزب کارگر(یا دموکراتها در آمریکا) بیشتر معتقدم تا رقابت (یا چاشنی حسادت مثبت) در گروههای دست راستی ! اینجوری بار اومدیم دیگه. دست خودمون نبوده !

  17. نیما گفت:

    قذافی مثال خوبی برای این ماجرا نبود. میتونین در فروم های انگلیسی به صورت ناشناس این سوال ها رو مطرح کنین و بعدا نتیجشو اینجا بنویسین.


    متوجه نشدم ، فروم های انگلیسی ؟ ناشناس ؟ نتیجه چی ؟
    مثال خوب برای کدوم ماجرا ؟

  18. نیما گفت:

    مثال قذافی منظورم در این باره بود که گفتین:(ما من هر روز یک احساس عذاب وجدان را با خودم حمل میکنم. اینکه از دیدن این همه عذاب آنها بعد از آن سالهای خوشی آنقدرها هم ناراحت نشدم ! انگار اصلا ناراحت نشدنم ! انگار یک جایی ته دلم گفتم اصلا دلم خنک شد ! )

    در مورد اینکه پرسیدین از خوشبختی دیگران خوشحال میشیم یا ناراحت
    اینجا نظراتی نوشته شده http://www.answerbag.com/q_view/1033887
    اینجا هم میتونین سوالتتونو مطرح کنین. http://www.answerbag.com/ask/


    نه اون هم یک مثال بود ، قذافی ربطی به اون ماجرا نداشت. قذافی مثالی از بروز نفرت آدمها پس از رسیدن به قدرت بود. از بابت لینکها ممنون. جالب بود.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!