کش صد هزار منزل بیش است در بدایت …

۱- چند وقتیست خوابهای بد میبینم. هر بار یک موشک رو توی هوا میبینم که از دور به سمت ما می آد و هر کسی با دیدن موشک به سمتی فرار میکنه و من خودم رو مدل این فیلمهای اکشن پلیسی به گوشه ای پرتاب میکنم و وقتی در هوا در حال شیرجه رفتن به پشت یک سکوی بتنی هستم موشک به ساختمان مقابل میخورد و شیشه ها در هوا پراکنده میشود و من همینطور که در هوا معلقم و هنوز به زمین نرسیدم  نصفه شب از خواب میپرم ! فکر میکنم این تصویر ترکیبی از خاطره های دوران کودکی و دوران جنگ به همراه زمزمه های جنگی تازه باشد که هر روز صدای طبلش بلند تر میشود. هیچوقت در این سالها صدای سیاه جنگ را ایقدر جدی نشنیده بودم.

۲ – خرداد سال 88 نامه اسسمنت ما برای مهاجرت به استرالیا آمده بود و من خودم رو برای لاج پرونده آماده میکردم. وقتی تلویزیون نتایج شمارش آرای انتخابات رو به قول خودشان اعلام میکرد من در کارگاهی راه سازی در نزدیکی ساوه کار میکردم و به همراه تعدادی از همکاران و دوستان از تلویزیون پیگیر اعلام نتایج بودیم و بعد از اعلام نتایج تقریبا همه با لب و لوچه آویزان به هم نگاه میکردند و انگار کسی منتظر گفتن حرفی جدید بود اما هیچکس حرفی برای گفتن نداشت که یکی از دوستان که مدتها به تصمیم من برای مهاجرت انتقاد داشت گفت : تو تو از وقتی که تصمیم به مهاجرت گرفتی تا امروز که نامه اسسمنت مدارکت آمده چقدر طول کشیده ؟ از اون لحظه من احساس کردم موج جدید و جدی از مهاجرت در راه خواهد بود.

۳ – در دوران دانشجویی دوستی داشتیم که یک سال از ما کوچکتر بود. از بد حادثه دچار عشق سختی شده بود و در راه عشقش شدیدا جدیت داشت و با وجود فاصله فرهنگی و فکری زیاد با دخترک محبوبش (که ما به دلایلی بیشتر از او میشناختیمش) هر بار برای ابراز ادارت و مودت به در بسته میخورد و آخرین فکری که من در مورد او میکردم ازدواج او و معشوقه کم سن و سالش در آینده بود و همیشه سعی میکردم به نوعی روی زشت واقعیت رو بهش یادآوری کنم . به هر حال من هم که در سنین دانشجویی مزدوج شده بودم برای اون دوست به نوعی راهنمای زنده مقولات عشقی-ازدواجی تبدیل شده بودم و بارها پیش آمده بود ساعتها با من حرف زده بود و از دغدغه ها و ذهنیاتش و پیش بینی هایش برای آینده گفته بود. یک بار در حالی که از برنامه ریزی های خیال پردازانه اش برایم گفت و متوجه پوزخندی در صورت من شد پرسید یعنی باور نمیکنی  این اتفاقها بیفته ؟ گفتم نععع ! گفت یعنی تو خودت که الان ازدواج کردی و به کسی که دوستش داری رسیدی پشیمونی و فکر میکنی که نمیتونی این بار مسوولیت رو به دوش بکشی که من رو انقدر از این مساله بر حذر میداری ؟

خیلی به فکر فرو رفتم. واقعیت این بود که من از پس فشار آن سالها بر می آمدم اما قبل از اینکه مهمترین تصمیم زندگی ام (یعنی ازدواج در سن بیست سالگی) را بگیرم هرگز چنین موقعیت پر استرس و غیر قابل پیش بینی آینده ای را تصور نمیکردم ! اما آنچه که باعث شده بود هنوز من روی پای خودم بایستم نه تغییر شرابط بلکه قدرت و نیرویی بود که با قرار گرفتن در شرایط دشوار پیدا کرده بودم. قابلیت هایی که قبل از به وجود آمدن آن شرایط حتی تصور داشتنش را هم نداشتم !

آن دوست پیشین ما با دخترک محبوبش در همان سالها در همان سن بیست سالگی ازدواج کرد و الان صاحب فرزند چند ساله ایست و آخرین بار که ازش خبر داشتم زندگی رضایتبخشی داشت و در سه شرکت مختلف کار میکرد و هر روز از صبح زود تا  تا دیر وقت مشغول بود اما از زندگی اش راضی و خوشحال بود.

۴ – چند وقت پیش دوستی قدیمی از ایران زنگ زده بود و از چگونگی پروسه مهاجرت سوال میکرد. میگفت امروز وضعیت ایران از فرار مغزها به ماندن احمقها تغییر کرده. تعبیری که به کار برد خوشایند نبود. حرفی نبود که من راضی به شنیدنش باشم اما باور کردم با اتفاقات امروز ایران هر کس بتواند به تخته پاره ای چنگ میزند و خودش را از سونامی این روزها و روزهای آینده این گربه پیر نجات خواهد داد.

گاهی دوستانی در اینجا یا مستقیما سوالاتی میپرسند درباره مهاجرت. هر کس تلفنی تماسی میگرد یا به طریقی بعد از مدتها با من همکلام میشود سوال میکند که آیا راضی هستم یا نه ؟ آیا پشیمان هستم یا نه ؟ اینکه آیا کار پیدا کرده ام ؟ آیا زندگی ام از گذشته بهتر شده یا بدتر ؟ طبیعیست که آدمها این سوالها را نه از روی دلسوزی برای من بلکه برای ارزیابی وضعیت خودشان برای مهاجرت میپرسند و گاهی خیلی ساده با جوابهای من برای خودشان نسخه ای کلی میپیچند و یا قید مهاجرت را میزنند و یا در تصمیمشان مصمم میشوند در حالی که این نظرات در مورد هر شخص و حتی در شرایط متفاوت کاملا متفاوت و گاه متضاد است.

اما چیزی که استثنا ندارد و باید در نسخه کلی هر کسی آن را در نظر گرفت این است که برای یک مهاجر در شرایط عمومی ما تلاشی که برای داشتن یک زندگی معمولی حداقل برای چند سال اول باید انجام داد بسیار ، بسیار ، بسیار بیشتر از تلاشی است که ما به طور معمول در ایران داشتیم. هر کس به شما گفت که در هر نقطه دیگری از دنیا حلوا تقسیم میکنند و همه چیز بر وفق مراد است از سه حالت کلی خارج نیست. یا اینکه مثل سگ دروغ میگوید .  یا اینکه آدم پر تلاش و موفقی است که با تلاش چندین برابر ایران دوره سختی را پشت سر گذاشته و امروز به ذوره ثبات خود برای مهاجرت رسیده و اگر از دوره سختی هایش حرفی نمیزند یا نمیخواهد اثر بدی بر ذهنها بگذارد و شاید گاهی گذشته پر تلاشش را فراموش کرده .

اما حالت سوم که وضعیت خیلی از تازه مهاجران مثل ماست  این است که  هنوز سختی های گاه و بیگاه به همراه لحظه های خوب و سرشار در زندگی اش وجود دارند اما توان و ظرفیتش را پیدا کرده و تصمیم گرفته مثل دوست دوران دانشجویی ام سختی ها را در آغوش بگیرد و به سمت آینده چشم بدوزد !

 ۵ – هوای امروز کاملا بهاری بود و ما لباسهای تابستانی مون رو به تن کردیم و با تعدادی از دوستان قدیمی و جدید، بی خیال و خوشحال تصمیم گرفتیم پیاده به دیدن یک فستیوال برزیلی در مرکز شهر بریم. وقتی پیاده از روی هاربر بریج رد میشدیم (پلی که شاید گاهی چند بار در روز از رویش رد میشویم و برایمان به بی اهمیتیه پل اتوبان همت روی دره پونک شده !) نا خودآگاه به گذشته فکر کردم. به روزهایی که با دیدن تصویر برزگ پل که در دفتر آقای وکیل نصب شده بود به سرزمین رویاهایمان فکر میکردیم و به  آرزوهای دور و درازمان که با آمدن ویزا به تحقق خواهد پیوست !

رشید اسماعیلی و شیوا نظر آهاری و ژیلا بنی یعقوب هم چمدانهایشان را بسته اند. بدون اضافه بار و نگرانی از اینکه بار مجازشان 25 کیلو است یا 30 کیلو یا اینکه بلیطشان را با امارات بگیرند یا اتحاد ! مقصدشان هم نه ارض موعود که زندان اوین است و من بدون دغدغه فردا روی چمنهای کنار ساحل دراز کشیده ام. نسیم بهار نیمکره جنوبی به گردنم میخورد و لی لی دغدغه اش این است که باز کرم ضد آفتاب نزده ام و من به خوابهای این روزهایم فکر میکنم و به گربه پیری که آبستن حادثه ای است بسیار فراتر از ظرفیت و قامت پیر و کوچک شده اش !  

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

21 دیدگاه برای “کش صد هزار منزل بیش است در بدایت …”

  1. سجاد می‌گه:

    سلام دوست عزیز
    28 شهریور تولد دوست من شهریار هست
    اگه میشه به وبم بیا و تولدش را بهش تبریک بگو
    به دوستاتم بگو این کارو بکنن
    میخوام روز تولدش این وبلاگو بهش هدیه بدم
    ممنونم ازت

    این که از بین این همه وبلاگ اومدم پیشت یعنی که قسمت بوده دعوت بشی
    پس حتما بیا


    موندم با کیا کردی ما رو 75 میلیون خدا !

  2. عمو سجاد می‌گه:

    مهندس خيلي پست رديفي بود
    با اون مورد كه گفتي مهاجرت حالتهاي مختلف داره و هر كسي شرايطش فرق ميكنه به شدت موافقم
    منم با اين جور سوالا و اينجور نتيجه گيري هاي يه دفعه اي بعضي وقتا مواجه ميشم و وقتي فكر ميكنم ميبينم خودم اين تصميم انقدر برام مهم بود كه هزار و يك جور در موردش تحقيق كردم ولي بعضي رفقا فقط با يه تلفن يا يه ايميل ميخوان راجع به همچين موضوعي كه ميتونه زندگي رو زير و رو كنه تصميم بگيرن!!!
    ميگم شديد هوس ساحل كردم، اگه شد هفته ديگه بريم بالمورال يه دلي به دريا وتني به اب بزنيم


    بله عزیز دل. من هم میگم آدم تا در شرایطش قرار نگیره نمیفهمه که چه تغییرات مهمی قراره تو زندگیش ایجاد بشه.
    بریم فدات شم. بریم یه تنی هم تو به آب بزن با این اپیرنس جدید بدنیت ! :)

  3. آیدین می‌گه:

    خیلی زیبا و دقیق نوشته بودی احسان جان
    چه جالب منم امروز جشنواره برزیلی ها بودم و البته افتخار دیدن شما رو نداشتم …


    ممنون دوست عزیز. فکر کنم در این جشنواره برزیلی ها تعداد ایرانی ها از برزیلی ها بیشتر بود. جای دیپلماتها خالی بود فقط که یه تفاوت فرهنگی بکنن تو چش این برزیلی ها !

  4. محمد می‌گه:

    یه جایی شنیدم نمی دونم از کی و کجا، اما جمله جالب، مثبت و انرژی دهنده ای بود.

    ” اون چیزی که منو نمی کشه، قوی ترم می کنه.”

    موقعیت هایی تو زندگی آدم پیش میاد که قابل پیش بینی نیست و بسته به قدرت روانی افراد، می شه از اون گذشت یا به یه خط پایان رسید. من همیشه سعی کردم وقتی با این موقعیت های سخت روبرو می شم، تو کم ترین زمان و با کم ترین هزینه ازش عبور کنم و هرگز از خودم نمی پرسم چرا این مورد واسه من پیش اومد. چون سوال سازنده و کاربردی ای نیست. مهاجرت هم از شروع پروژه تا تثبیت در کشور جدید پروژه ای طولانی، سخت و نفس گیره. البته واسه بعضی افراد هم بسیار راحته.(افراد با سطح مالی بسیار بالا) خلاصه واسه بدست آوردن هر رویایی باید هزینه ای پرداخت. ضمناً خیلی ها مثل من واسه مهاجرت دلایل سیاسی و اقتصادی ندارند.


    حرفات درسته اما واسه افراد با سطح مالی بالا هم آسون نیست. باور کن.

  5. کیوان می‌گه:

    گربه پیر تنها مانده برادر بدجور هم تنها مانده اما تا امید هست مبارزه باید کرد هنوز هستند افرادی که حاضرند برای میهن هزینه دهند پاییدار باشید


    ما هم حاضریم. هم دادیم هم باز هم میدیم. اما با چی و چجوری باید مبارزه کرد ! مشکل ملت ما فعلا اینه. راه رو نمیدونه.

  6. مارتین می‌گه:

    سلام
    پاراگراف آخر رو خیلی عالی اومدی
    راستی نگفتی که حالا که ما تازه مهاجر هارو درک میکنی
    چطور میتونیم جواب سئوالامونو پیدا کنیم
    راستش شاید به مشاور احتیاج داشته باشیم
    شاید هم بهترین راه همین پرس و جو از افرادی مثل شماست
    نظر شما چیه؟


    من خوشحال میشم اگه کمکی از دستم و قلمم بر بیاد.ممنونم از تعریفت.

  7. الهام می‌گه:

    منم معتقدم که سال 88 روال زندگی خیلیها رو تغییر داد. یکیش ما. داشتیم زندگیمونو می کردیم…


    ایشالا که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. زندگی ادامه داره …

  8. بهار می‌گه:

    همكار عزيز بخواب كه ما تو ايران بيداريم. اينجا خبري نيست. جنگ هم ايشالا نداريم… من احساس مي كنم مردم دارن بهتر از قبل مي شن. وقتي مردم بهتر بشن همه چي بهتر مي شه. و اميدوارم بتونيم يه روز نزديك يه تغيير مثبت تو كشور ببينيم.
    مي گم رفتم وبلاگ اين يارو سجاد دوست شهريار، ببينم كيه كه همچين پيامي گذاشته ديدم 357 تا پيام تبريك واسه شهريار عزيز توسط ملت غيور ايران گذاشته شده! پاراگراف اول رو تصحيح مي كنم :‌ مردم خيلي يواش يواش دارن بهتر از قبل مي شن!


    حال کردی بلاگ یارو رو. یعنی این چیزای نسل جدید رو اعصابمه ها !
    ایشالا که تغییر مثبت در مملکت و تغییر مثبت در روال زندگی شما هر چه زودتر حادق بشه. انقدر هم استرس نداشته باش. روال عادی زندگی .

  9. ..کامران می‌گه:

    سلامو علیکم….اقا این جملات اخرت خیلی سخت بود.-فک کنم ای کیومون دیگه جواب نمیده.. جالب بود…

    دوستانی که استرالیا هستین…نمیدونم استرس دارین یا نه..ما اینجا دیگه ریخیتیم به هم…روز به روز گرانی…ارز سکه..قیمتها..داغون شدم…باور کنید روانی شدم..من تو عسلویه دارم کار میکنم.درامدم خوبه ..اما باور کنید پولمون بی ارزشه…جالب اینکه تو کشور هم کسی نمیاد بگه بابا دیگه بسه نزارین قیمتها بالا بره..بابا ما جوونیم میخوایم زندگی کنیم..خوش بحالتون اقا احسان تو همون 20 سالگی ازوداج کردین..حالا ما چیکار کنیم…خونه شده رویا…ما هم نمیگیم اونور نقل پخش میکنن نه.اما حداقلش اینکه اونجا چیزی بخواد گرون شه تو یکسال 3 رابر نمیشه…میشه اقا؟؟


    فدات شم اینجا قیمتها همینجوریش بالاست ! دیگه بالا نمیخواد بره !
    به هر حال من تو ایران وضع اقتصادیم بهتر بود. اگه دلیلت واسه مهاجرت فقط اقتصادی باشه میخوره تو ذوقت داداش.

  10. یه یارو می‌گه:

    آقا سامولیک!
    اوووووف
    تووپ بود،
    اگه بخام واسه پستت اسم بذارم، می گم:
    از خواب جنگ تا بیداری اوین!!
    اما جالبیش اینه بین این دو تا موضوع غم انگیز، اتفاقای خوب هم افتاده.
    مثل ساحل و اینور آب و …!
    دقیقا مثل زندگی دسته سوم مهاجران!
    فعلا همین!!


    ممنونم از تعریفت. دسته سوم مهاجران چی بود جریانش ؟

  11. آباجی می‌گه:

    سلام داداش. چطوری؟ سه تا پستت رو با هم خوندم. اون هم دو روز قبل امتحانی!! خوشحالم که دغدغه وطن در دل داری. راستی چرا اصراری به معرفی ایران نداری؟؟ حالا نه به چیزهایی که نداره. به چیزهایی که داره. من به اینها عکس خونه مامان اینها رو هم نشون میدم خیلی براشون جالبه. گمون میکردن یه بیقوله ای همه مردم زندگی میکنند عکس عروسی ما و یه سری عکس نامربوط به تولدهای قبلی رو اتفاقی دیده بودن کلی براشون جالب بود و میگفتند چه خونه زندگی دارن مردم اونجا! عروسیتون هم مثل ماست. همه چیزتون مثل ماست!!!!! خلاصه اینکه با این تلاش پیگیری که دولتهای جنگ دوست در خراب کردن وجه کشورمون دارن ما حداقل کاری که از دستمون بر می آد اینه که به بقیه آدمها بفهمونیم که مردم ما یه سری مردم عادی و زنده اند و حق زندگی دارن مثل خودشون. زلزله که آمده بود آذربایجان کلی پیام ما براتون نگرانیم دریافت کردیم وقتی تو ایران بودیم و یه سری هم وقتی آمدیم اینجا. احساس جالبی بود که مردمی که تا دیروز اسم کشورت رو هم نشنیدن حالا به اخبار زلزله کشورت حساسند!!! تو یو تیوب یه سری کلیپ هست راجع به تهران. باحاله خیلی به نظرشون. :) )) خلاصه من هم خیلی با تمام نیرو سعی در معرفی ایران ندارم( نه اون طوری که علی با تمام قوا مشغوله) ولی بدک هم نیست هر از چند گاهی یه عکسی فیلمی… بد نیست.
    مالکوم آدم جالبیه. تو رو به جوون هر کی دوست داری راستی دوباره کارت رو عوض نکن خوب؟؟؟؟ یکی دوسالی یه جا بند شو دیگه بابااااا…. لی لی رو ببوس از طرف من. مواظب خودت باش و خیلی فکر های بدبد نکن. در ضمن قبل خواب چای و قهوه و الکل نخور باور کن برای ما خیلی در کاهش خواب بد اثر داشت این موضوع ساده.
    می بوسمت و دلم برات یه ذره شده.


    ممنونم. این نامه بود یا کامنت فدات شم !

  12. سیما می‌گه:

    آی آدمها که در ساحل نشسته شادوخندانید یک نفر در آب دارد میسپارد جان……………..


    ما این همه حرف زدیم که تهش بگیم شاد و خندان نیستیم !

  13. ارس محمد می‌گه:

    اینی که می گی یک جورایی واسه من هم اتفاق افتاد. وقتی خبر رفتنم از شرکت به دلیل مهاجرت پخش شد همه می گفتند بیا یک دوره کلاس اموزشی بذار از گروسه مهاجرت. به خودم می گم دیگه کی می خواد تو اون مملکت زندگی کنه؟


    آره متوجه ام. همه یه دفعه توجهشون به مقوله مهاجرت جلب میشه ! و همین باعث مهاجرت خیلی از اطرافیانت میشه. مثل خودم که با دیدن مهاجرت یه همکار تصمیم به این کار گرفتم و همینجور تسری پیدا میکنه/

  14. نقشه برداری دیگر در اوزستان می‌گه:

    “فاجعه ای در راه است. این را قلبم میگوید. نمیدانم چیست. جنگ، رکود بیشتر اقتصادی و فقر و بیکاری، فاجعه ای اجتماعی-فرهنگی یا ….
    این روزها وقتی به گربه فکر میکنم دلم بدجور می لرزد. دلشوره دارم. کاش اشتباه باشد همه آن تحلیلها وقتی ژست کارشناس گونه ای به خود می گیرم و به زبان می آورم
    کاش همه خواب هایی که برای گربه پیرمان دیده اند به نتیجه نرسد. کاش گربه مان دوباره نفس بکشد. کاش مردم من دوباره طعم خوشی را بچشند و کاش هیچ بمبی بر سرمان فرود نیاید.
    میشد ماند گربه را تیمار کرد و حالش را بهتر. صد افسوس که یارای ماندن ندارم. دیگر توان ماندن و ساختن ایران نیست. من ترسو هستم. خودخواه هستم و در یک کلام من فراری هستم”

    به شما برنخوره. واقعا هدف شما رو از مهاجرت نمیدونم ولی من دارم از مشکلات فرار میکنم. میخوام گربه رو ول کنم و برم یه جایی که مشکلاتم کمتر بشه و اگه شد بهم خوش بگذره. متاسفم ولی همینم. اعتراف کرده ام و میکنم که بزدل و خودخواهم
    ضمنا پاراگراف آخر رو با اجازه در کنار لینک وبلاگ خوبت تو فیسبوکم پست میکنم


    ممنونم همکار اما یه چیزی به عنوان تجربه شخصی بهت بگم ، سعی کن دیدگاهت رو به مهاجرت از مقوله فرار تغییر بدی چون ممکنه اون موقع مجبور بشی از استرالیا به یه جا دیگه فرار کنی. چون مشکلات ما قسمت عمده ایش درون خودمونه.قبول دلرم مسایل ایران رو اما اونا 50 درصد قضیه است. ذکر هر مطلبی از این بلاگ در هر جا بدون ذکر منبع بلامانع است !

  15. رومینا می‌گه:

    از سال 88 گفتید و منو یاد یه عالمه خاطرات انداختید اواخر 88 بود که تصمیم گرفتم به مهاجرت حالا هرجای دنیا که شده انگلیسی هم خیلی نمیدونستم (به اندازه کار تخصصی خودم) تا با چندتا وکیل صحبت کنم و کارهامو جمع و جور کنم و شروع کنم به زبان خوند حتی بلد نبودم به راحتی و روان اسمم رو به انگلیسی بگم خلاصه از زیر صفر شروع کردم با دوتا بچه و کار تمام وقت تاساعت 6 بعد از ظهر بعد از سه سال تونستم ایلتسم رو بگیرم (بعد از 9 بار امتحان) گاهی تو یه ماه 2 بار امتحان میدادم
    حتی چند بار دبی و … رفتم برای امتحان ایلتس خلاصه اینکه پدرم دراومد ولی چهارچنگولی مصر بودم که هرجور هست باید انجامش بدم 2 بار اسسمنت گرفتم
    اخرش هم لاج کردم
    اینها با یه عالمه جزییات وحشتناک از روزهایی که برای هدفم طی کردم و انگیزه هایی که منو مصر تر میکرد مربوط به سالهای 88 تا 90 بود خیلی سخت بود الان هم با یه دنیا امید و نا امیدی روی لبه تیغ به امید اینکه خانواده رو بتونم به مقصد برسونم.
    انگار یه عالمه غم دنیا از این چند سالی که به سختی طی شد رو کولم سواره امیدوارم بتونم یه روزی روی ارامش رو ببینم


    ایشالا که به زودی روی آرامش رو میبینیو ایشالا هممون میبینیم. خدایی من کم آوردم از نظر انگیزه ! 9 بار !!! اینجوری میترسم بیای اینجا بخوره تو ذوقت ! خلاصه اومدی ما رو خبر کن که یه توضیحاتی قبلش بهت بدیم !

  16. ماری می‌گه:

    شما باید نویسنده بشید راست میگم به خدا, اگه خواستید کتابی چیزی بنویسید باور کنید از کتاب 50 شیدز آو گری بیشتر میفروشه. منم اول از همه میخرمش.


    حالا این 50 سیدز آف گری چیچی هست ؟ خوب فروخته حالا یا مسخره میکنی ما رو ؟
    نویسنده هستم دیگه ! نویسنده مگه چجوریه ! بلاگ مینویسم به جا کتاب ! بده ؟

  17. ماری می‌گه:

    بخر بخون خوب چیزیه . از هری پاتر هم بیشتر فروخته.


    باشه چشم. البته من هری پاتر رو هم کلا نخوندم حتی یه خطشو !

  18. محمد می‌گه:

    آره، منم نمی گم آسونه. چون پول بخشی از مشکله و بقیه موارد می تونه شامل چیزایی مثل شروع زندگی تو یه کشور جدید، شهر جدید، فرهنگ جدید، آدم های جدید، زبان جدید و … باشه. بیشتر منظورم اینه که اگه اهداف شخص از مهاجرت مواردی مثل مشکلات سیاسی یا اقتصادی نباشه، شخص بهتر و سریع تر می تونه خودش رو تو محیط جا بنداره. یکی از دلایل مهم من واسه مهاجرت(از وقتی بچه بودم) علاقه زیاد به زندگی تو یه کشور چند فرهنگی هستش.


    من هم دقیقا مثل خودت به شدت دوست داشتم دریک محیط چند فرهنگی زندگی کنم. هنوز هم این احساس رو دارم. اما بعد از مدتی فهمیدم آدمهای همه جای دنیا به شدت به هم شبیه اند. این جمله صرفا خبری بود !

  19. امیرحسین می‌گه:

    قشنگ ، قاطی پاطی و خاص . مثل همیشه . ببینم شما باید همه چیت با بقیه متفاوت باشه ؟ . زنده باشی و سرفراز و پولدار هر جا که هستی احسان .


    ممنونم از تعریفات مهندس ! ایشالا در کار جدید و آیلتس بعدی هم موفق باشی. به دلت بد راه نده. این دوست ما یاد بگیر 9 بار آیلتس داده بود.

  20. مریم می‌گه:

    آه احسان وای احسان عجب متنی نوشتی
    از اون نوشته ها که آدم با هرسطرش فکر میکنه و آه میکشه و نمیدونه چی بگه
    متنت پر از واقعیته که بعضیهاشو آدم دلش نمیخواد بشنوه.ترچیح میده به خودش دلداری بده که اینطوری نیست نمیشه ولی ته دلش میدونه که داره به خودش دروغ میگه
    اون قسمتی که گفتی قابلیتهایی تو خودت پیدا کردی که با قرار گرفتن تو شرایط دشوار بدست اومده رو شدیدا قبول دارم.منم تو روزای سختی که تو این دوسال گذروندم اینو فهمیدم.دیدم خیلی قویتر از اونی هستم که فکر میکردم.تو شرایطی قرار گرفتم که تا همین چندسال پیش حتی نمیتونستم بهش فکر کنم.اما با قرار گرفتن تو اون شرایط خیلی خیلی بهتر از اونی که فکر میکردم از پسش برومدم.
    از صمیم قلب امیدوارم جنگی در کار نباشه که به قول تو نه این گربه میتونه تاب بیاره و نه مردم دردکشیدش


    میتونم درک کنم از دسیت دادن عزیز ترین افراد زندگی آدم در این فاصله کوتاه چه عذابی میتونه باشه و مطمئن هستم از اینکه هنوز پابرجا و امیدوار هستی حتما قوی تر شدی و روزهای بهتری پیش رو داری. من عمیقا باور دارم قدرت و توانایی ما آدمها حد و مرزی ندارد.

  21. جاناتان می‌گه:

    پست قشنگی بود احسان. زیاد چیزی ندارم بگم!


    سکوت سرشار از نا گفته هاست !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!