دنیای مالکوم

28443494883968178526.jpg (790×600)

مالکوم مردی میانسال (شاید پنجاه ساله) با موهای بور که به
زردی میزند و صورت سرخ و سفید است که بیشتر از یک ماه است شده ام همکارش. یعنی همکار
اون و خیلی های دیگه اما چیزی که توجه من رو به مالکوم جلب کرد این بود که هر بار
از کنار میز من رد میشد یک چیزی که به نظرش راجع به ایران جالب میومد میگفت و گاهی
موضوعاتی که میگفت انقدر از دل تاریخ بیرون کشیده شده بود که من با این همه ادعا
در مورد مطالعات تاریخی راجع بهش نشنیده بودم.

مثلا یک روز صحنه و عکسهایی به من نشون داد از یک درگیری در
سفارت ایران در لندن در سال 1977(یا شاید بعد از اون)  که بین انقلابیون اون زمان و نیروهای پلیس لندن
بر سر اشغال سفارت ایران در لندن رخ داده بود ! من به شخصه چنین ماجرایی رو نشنیده
بودم اما ظاهرا این مساله توجه آقای مالکوم رو  به خودش جلب کرده بود و بدون اینکه هیچ اطلاعی
راجع به انقلاب ایران یا قبل و بعد از اون داشته باشه  با جزئیات این مساله اشغال سفارت ایران در لندن
را پیگیری میکرد ! حالا من انتظار داشتم وقتی راجع به اشغال سفارت حرف میزنه
منظورش اشغال سفارت آمریکا در ایران باشه در حالی که مساله کاملا بر عکس بود !

به هر حال این ابراز محبتهای پیاپی مالکوم باعث شد من ، که
هیچوقت تمایلی به معرفی ایران و جایی که در اون زاده شدم رو به کسی ندارم و هرگز
سعی نکردم وضعیت ایران رو بهتر از اونچه که هست به کسی نشون بدم و به کوروش کبیر و
داریوش صغیر بنازم ، یک کتاب مصور درباره ایران امروز که نویسنده اش یک آمریکایی
یهودی و البته با انصاف  بود رو در قالب پی
دی اف بدون هیچ توضیحی براش ای-میل کردم. کتاب حاوی عکسهای واقعی از ایران بود که
بعضی هاش کاملا امروزی  و مثبت بود و بعضی
هاش هم واقعی اما تامل برانگیز. همچنین توضیحاتی راجع به تصورات اشتباهی که راجع به
ایران میکنند و واقعیت های جاری در ایران. هر چند کتاب قبل از سال 88 نوشته شده
بود و فضا هنوز فضای اختناق پس از انتخابات نبود اما در مجموع حس مثبتی رو از
ایران به خواننده القا میکرد.

چند روزی در جاهای مختلف شهر کار داشتم و فرصت رفتن به دفتر
رو نداشتم و بعد از چند روز نزدیکای عصر در حالی که بعد از وقت اداری بود و کسی در
دفتر نبود به اونجا رفتم. وقتی از کنار میز مالکوم رد شدم دیدم کتاب رو به دقت
پرینت رنگی با کیفیت بالا  گرفته و از ظاهر
برگه هامعلوم بود که بارها ورق خورده.

مالکوم ده سال پیش  در سن چهل سالگی از نیروهای نظامی خارج شده و
تصمیم گرفته یه کار کاملا جدید رو شروع کنه.          

یه کار کاملا بی ربط به 
گذشته ش اما هنوز هم مدالها و سنجاقهای افتخاراتش رو به اقصی نقاط بدنش
الحاق کرده و منتظره که ازش بپرسی که اینها چیه ! مالکوم بزرگ شده ی منطقه فرنچس
فارست (دوستان سیدنی نشین این محل رو به خاطر دو چیز میشناسن اولیش معبد بزرگ
بهاییان است و دومیش خونه اشی !) و به گفته خودش شاهد فیلمبرداری سریال اسکیپی در
این منطقه (تری هیلز) بوده و از هر کلمه که از دهنت راجع به استرالیا خارج میشه یه
ساعت خاطره داره که با اشتیاق برات تعریف کنه.

مالکوم معمولا زودتر از همه ساعت هفت صبح در محل کارش حاضر
میشه و زودتر از همه ساعت سه عصر کوله پشتیش رو میندازه پشتش و میره خونه. جمعه
گذشته که من هم میخواستم زودتر محل کار رو بپیچونم و برم خونه تا زودتر به قرارم
در کامیونیتی کالج هرنزبی برسم (جایی که قرار بود از تجربیات آوارگی ام در کار
پیدا کردن در استرالیا برای تعدادی از بچه های کلاس اسکیل مکس صحبت کنم) مالکوم
ازم پرسید که الان داری میری خونه ؟ گفتم آره ! گفت میشه من هم باهات بیام ؟

گفتم آره حتما” ! محل زندگی مالکوم با خونه ما خیلی
دور نیست (هر چند از محل کار تقریبا دوره) اما من هیچوقت بهش پیشنهاد ندادم که با
هم بریم و بیایم چون اوزی ها تعارف با کسی ندارن و ممکنه پیشنهاد محبتی که بهشون
میکنی بهشون بر بخوره ! وقتی نزدیک مقصد شدیم از من پرسید تو کدوم ور میری از
اینجا و من گفتم من از جایی که میخواستم برم رد شدم و میخوام تو رو برسونم ! اون
هم که از این حرکت فردین وار من به وجد اومده بود گفت حالا که تا اینجا اومدی اگه
وقت داری یه چیز عجیب بهت نشون میدم و من هم یه اشتیاق الکی از خودم نشون دادم و
مالکوم هر چند ثانیه یه بار یه آهنگ هیجانی با دهنش مینواخت و اعلام میکرد که با
دیدن چیزی که میخوام بهت نشون بدم ،  از
تعجب مو به تنت سیخ خواهد شد !

ماشین رو در انتهای یه جاده خاکی در یک پارک ملی پارک کردیم
و تقریبا یه ربعی پیاده تو یه جنگل راه رفتیم تا به یکی از عجیب ترین جاذبه های
توریستی استرالیا نزدیک بشیم ! وقتی به مقصد رسیدیم همه جا پر از تابلوی هشدار
دهنده بود که مثلا اگه به این آثار تاریخی دست درازی کنید هزار دلار جریمه نقدی و
6 ماه زندان در صورت کوچکترین تماسی با اونها در انتظارتونه ! فکر میکنید این
افتخار ملی استرالیا چی بود ؟! یه چیزی تو مابه های تخت جمشید ؟ میدان نبرد رم ؟
برج کج پیزا ؟ یا باغهای معلق بابل ؟! نخیر عکس این عجیب ترین و تاریخی ترین اثر
ملی استرالیا رو براتون در این زیر گذاشتم !

60025489871968371702.jpg (640×480)

اولی نقش یه سپر که رو سنگ کنده شده و دومی مثلا یه ماهیه
که شکمشو پاره کردن ! البته از این شاهکارهای جهانی اونجا زیاد بود اما همه شبیه
به هم بود و وقتی از مالکوم پرسیدم قدمت اونها چقدره گفت به درستی مشخص نیست چون
امکان آزمایش نیم عمر کربن در مورد اونها وجود نداره اما حداقل سیصد سال !!!

60976537855117474886.jpg (640×480)

من البته علاقه ای به یاد آوردن ایران باستان ندارم اما
ناخود آگاه علی رغم میل باطنی یاد تخت جمشید و زیگورات چغازنبیل افتادم ! میدان
شاه اصفهان به گمونم بیشتر از سیصد سال عمر داره ! یک کاشی از مسجد شیخ لطف الله
به تمام این گنجینه مالکوم سه باز سور میزد ! اما من که نمیخواستم توی ذوق این
دوست اوزی بخوره با زحمت فک از تعجب باز مانده ام رو جمع کردم و ابراز شگفتی کاملا
مصنوعی سرتاسر وجودم رو فراگرفت !

در راه برگشتن مالکوم از  تلاشهاش برای حفظ آثار ابورجینالها تعریف کرد و
اینکه چقدر با خود آبورجینالها بر سر واگذار نکردن زمینهاشون به شرکتهای معدنی
استرالیا دعوا داشتن تا مانع از نابودی آثار خود آبورجینالها بشن در حالی که برای
خود آبورجینالها نابودی میراث فرهنگیشون خیلی هم مهم نبوده ! (والا منم اگه
ابورجینال بودم به نابودی این شاهکارهای تاریخی خیلی حساس نبودم !!!)

وقتی به خونشون رسیدیم به اصرار من رو برد تو و به خانواده
اش معرفی کرد و یه چایی مهمونشون بودم. بعدها درباره خانواده مالکوم بیشتر مینویسم
اما چهرشون بعد از دیدن اولین ایرانی در عمرشون واقعا جالب بود هر چند رفتارشون
خیلی دوستانه و گرم بود !

در راه برگشت این فکر از ذهنم خارج نمیشد که آیا ما واقعا
باید به داشته های ایران باستان ببالیم و مدام سعی کنیم ستونهای تخت جمشید رو در
چشم این اوزی های سوسمار خور(!)  فرو کنیم
یا باید با واقعیتهای دنیای امروز کنار بیایم و بی خیال سبک معماری کاخ تچر و
آپادانا بشیم که خیلی ها هم معتقدن حتی در زمان خودشون معماری غالب ایران نبودن و
تقلید و تلفیقی مضحک و من درآوردی از معماری شرق و غرب بوده اند.

چیز دیگه ای که در ذهنم وول میخورد این بود که چی باعث شده
ایرانیان 15000 سال تمدن مکتوب از زرتشت تا امروز داشته باشن و ابورجینالهای
استرالیا تا 200 سال پیش به سبک انسان نئاندرتال زندگی کنن ! یعنی استعداد ذاتی
آدمها فرق میکنه ؟ چرا شروع تمدن در نقاط مختلف دنیا انقدر با هم متفاوته !؟

 

 

 

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

12 دیدگاه برای “دنیای مالکوم”

  1. محمد گفت:

    به نظرم زمان حال اهمییت بیشتری داره و نه اینکه در گذشته چه بودیم. یه نکته دیگه هم اینه که بنا به نظر برخی گذشته ایران آنچنان قابل افتخار نیست که ما خودمون رو برترین قوم جهان و صاحب تمدن و فرهنگ می دونیم. حتی بعضی ها اعتقاد دارن به عنوان یک ایرانی ما هیچگونه نسبتی با آدم هایی که چند هزار سال پیش اینجا زندگی می کردند، نداریم. خلاصه به نظر من تلاش برای هر ملتی رسیدن به ارزش های والای بشری در این زمانه از همه چیز مهم تره و نه افتخار به گذشته های دور.


    بله خوب من هم با شما هم عقیده ام اما آدم با دیدن چیزهایی که اینها دارن و چقدر براشون مهمه و مقایسه با چیزهایی که ما داریم و اصلا برامون مهم نیست به فکر فرو میره ! نمیره ؟

  2. ناشناس گفت:

    آدم هر چه بيشتر سفر مي كند بيشتر مي فهمد معني فرهنگ و تمدن چيست. تازه مي فهمد كه هنر نزد ايرانيان است لاف و گزاف نيست و آرتور پوپ يك رومانتيك فرصت طلب نبوده بلكه ديد روشن و گوهرشناسي داشته است. اين تخت جمشيد و … كه يك عده غير از آن را نمي شناسند يك نمود كوچكي است از بود ايران. من اون عبارت اوزي سوسمار خور رو به اين معني واقعا جدي مي گيرم. ضمن اينكه بامزه بود.
    براي گربه دوست داشتنيمان دعا كنيم كه
    بمان كه تا ابد هستي ام به هستي تو بسته


    من اخیرا درگیر تعارضاتی بین تمایلات میهن پرستانه و حقوق برابر برای انسانها شدم. امیدوارم به زودی درباره اش بنویسم. فعلا که جز دعا از دست ما کاری بر نمی آد !
    بله دوست من گذشته درخشانی داشتیم. حتی به دوران پس از اسلام هم برگردم یه آل بویه و سامانی و حتی صفویه هم برگردم در این سرزمین انسان زیاد میبینم ! دریغ از حال و روز امروز مردمان و حاکمان سرزمینم !

  3. کاسپین گفت:

    پست خوبی بود..احسان جان اون کتاب پی دی اف را جایی میتونین آپلود کنین؟


    اسم کتاب بود : Iran for Dummies
    اگه پیدا نکردید به من ای میل بزنید براتون بفرستم.

  4. نقشه برداری دیگر در اوزستان گفت:

    ها ها ها ها چه بامزه. عجب افتخاراتی دارن این اوزیها
    درمورد تاریخ استرالیا البته شما بیشتر اطلاعات دارین و حتما میدونید که استرالیای جدید و مدرن بر پایه سعی و تلاش یک عده تبعیدی عمدتا ایرلندی (که نمیدونم به حق یا ناحق این حکم در موردشون اجرا شد) ساخته شده و این برای هر استرالیایی نمیتونه افتخار باشه که برعکس یه جورایی باعث شرمه. و ما با تاریخ 3000 ساله و تمدن کهن میتونم به کورش کبیر و داریوش صغیر (به قول شما) ببالیم و پز بدیم که 2600 سال پیش منشور حقوق بشر رو ما پایه گذاری کردیم و ما در اون زمان سیستم تامین اجتماعی داشتیم و هزار افتخار دیگه. وبراستی چه غرورآفرین
    اما وقع بین باید بود. تا کی “من آنم که رستم بود پهلوان”؟؟؟؟؟
    اون تبعیدیها هرچی که بودن امروزه برطبق همه آمارهای رسمی و همه رنکینگهای معتبر جزو کشورهای پیشرفته و از ملل شاد و امیدوار جهانن و ما که رستم پهلوونمون بود ریالمون روزبروز پهن تر میشه و جون مردممون بی ارزش تر. افسردگی رواج بیشتری پیدا میکنه و دزدی و تجاوز و جنایت متداول تر
    زیاد به فکر فروکردن افتخاراتت تو چش و چال اوزیها نباش. اگه برگردن بگن “الان چی هستید؟” چی میخوای جواب بدی؟ پس خودتو نبر به گوشه رینگ. افتخاراتتو نگه دار واسه یه موقعیت تدافعی. شاید یه روزی به دردت خورد
    افسوس که باید افتخاراتمونو قایم کنیم


    نه من واقعا هرگز تا کسی کنجکاوی نکرده هیچ صحبتی از ایران نکردم و همونجور که گفتم هیچوقت تمایلی به وارونه جلوه دادن واقعیت ها نبودم. البته سعی کردم برخی تصورات رو اصلاح کنم.مثلا یکی به من میگفت شما همه تو خیابون تفنگ دارین ؟ یا این سوال همیشگی که آیا ایران همون عراقه ؟
    اما من موضع ام در برابر هر ملتی این بوده که ملیت برای هیچکس نه افتخار می آورد نه شرم چون هیچکدام نقشی در انتخاب آن نداشتیم و البته با این ارجیع بند که من به میلت استرالیایی خودم در آینده نزدیک افتخار خواهم کرد چون در انتخاب آن نقش داشتم و براش زحمت کشیدم.

  5. هومن گفت:

    این «سوسمار خور» رو خیلی خوب اومدی، کلی خوشمان آمد.
    راستی یه پیغوم دارم برای جوونا. گذشته پرافتخار و حال مصیبت بارش خیلی مهم نیست، ولی جون هفت جدتون اگه ازتون پرسیدن مال کجایین نگین «I’m from Persia.» میخندن بهتون. هر وقت که من میگم از Iran هستم میگن پس این رفقای شما چرا میگن پرشیا؟ مشنگن؟ به جون خودم راست میگم.


    اولندش که ما خودمون به خیلی ها میگیم پرشیایی هستیم نه به خاطر کلاس کار ! واسه اینکه مطمئنیم نمیدونن پرشیا کدوم گوریه ! فکر میکنن یه چیزیه تو مایه های ماسدونیا یا استونیا ! بعدش اینو به کسایی میگیم که سوالشون رو با غرض و مرض میپرسن ! اصولا خودتم میدونی این سوال پولایتی نیست گه تا کسی رو ببینی بپرسی کجایی هستی ! من به این جور آدمها میگم پرشیا که گوز پیچ بشن دیگه یاد بگیرن تا کسی رو دیدن زرت نپرسن کجایی هستی ! دلیل دیگه ای هم که قبلا همینجا بحث کردیم ، عدم مفتخر بودن بسیاری هموطنانمون به ملیتمونه که من بهشون خرده نمیگیرم. واقعیته دیگه.یه دلیل دیگه اش هم اینه که معمولا ایران رو با عراق اشتباه میگیرن اما پرشیا رو ممکنه با راشا اشتباه بگیرن و این بهتره !!!
    فدات شم ! تنها نمون ! من چند روز نیستم . اومدم بیا پیشمون.

  6. هومن گفت:

    شاید جمعیتی که تا به حال من باهاشون در ارتباط بودم نمونه آماری خوبی نباشه، ولی هم میدونستن پرشیا چیه هم ایران کجاست. یه پسره بلاروسی که باهاش آخر هفته حرف میزدم میگفت: «هر کی بهم میگی پرشیا این حس بهم دست میده که میخواد هر چی خوبه سوا کنه بگه من از اونجا هستم و هر چیز بدی که درمورد اون مملکت میشنوی اصلا ربطی به من نداره». من شخصا ترجیح میدم که یه عده رو گوزپیچ نکنم و لی در عوض محکوم به منزه طلبی هم نشم. همه ممکنه با من موافق نباشن، بالاخره آزادیه دیگه!
    راستی، سوت بزن ایکی ثانیه اومدم!


    هومن جون بفرستش سمت ما ! من این روسا رو میشناسم ! حالا خواستی احساس ما رو درک کنه بهش بگو فیلم بورات راجع به بلاروس نبود ؟ اون موقع بهش میگم چیز خوب و بد سوا کردنی نیس ! البته من کلا باهات موافقم ! میدونی که !

  7. یه یارو گفت:

    سامولیک!
    تازه واردم!
    تجربیات جالبی دارین!
    بنظر من چون حداقل 30 سال مایوس کننده داشتیم(تا جایی که من یادم میاد!!) ، سعی می کنیم اینجوری با آب و تاب از گذشته بگیم اما الان من میخام بگم خب مگه چی میشه خودمون رو دست بالا بگیریم!
    مگه چی میشه جلوی اینایی که انقدر به الانشون می نازن ما هم بگیم این بدبختی الانمون (نه بخاطر بی عرضه بودنمون و نه بخاطر خلایق هر چه لایق بودنه!!!!!!) فقط بخاطر بدشانسی و روزگاره.
    البته اینم بگم کسای زیادی بودن از همینا سوسمار خورا که با شنیدن اسم ایران یاد فرش و پسته و نفت و … افتادن اون هم در شرایطی که ما خودمون آماده ایم که بعد از گفتن اینکه از ایرانیم بگیم: نه ما با اینا مخالفیم و شما سال 2009 اخبار می دیدی؟!!!
    والا…………………!


    ببین من با اینکه 30 سال و اینا موافقم اما به هر حال خلایق هر چه لایق !
    اونایی که میگن فرش و پسته و پرشین کیتی و این حرفها فقز میخوان نایس باشن ! سرتو برگردونی میگن فاکینگ ایراکی !
    خوش اومدی به خلوت ما. اخبار 2009 تو اروپا بازتابش خوب بوده اما اینجا که ما هستیم اینا فوقش بدونن افغانستان یه خبرایی هست !

  8. جاناتان گفت:

    ببین ما که رفتیم بودیم پارک ملی ککدو توی ایالت شمالی میگفتن بعضی از این نقاشی ها مربوط به 4 یا 5 هزار سال پیش هست. حالا راست و دروغش رو نمیدونم اما اگر اینطور باشه قدمت خیلی بیشتر از این حرفاست. واسه همین ارزشمنده.


    دکی انداختن بهت ! چهار هزار سال کجا بوده ! اون چس متر خراش روی سنگ آخه چهار هزار سال میمونه !!! طاق بستان با اون عظمتش تو سی سال اخیر نصفش خراب شده !

  9. محمد گفت:

    تو شرکت ما افراد خارجی زیاد میان. واسه من جالب بود که بعضی هاشون به ایران می گفتن پرشیا و به ایرانی هم می گفتن پرشن که توشون اتریشی، آلمانی و فرانسوی هم بود.
    یه نکته دیگه اینکه جایی خونده بودم بومیان استرالیا جزو قدیمی ترین آدم های روی زمین هستند.
    به نظرم قدمت داشتن اونقدرها هم مهم نیست، نمونه اش آمریکا، استرالیا، کانادا، نیوزلند و…
    یه چیز دیگه اینکه یه مطلب از ابراهیم نبوی خونده بودم به اسم “این عرب های سوسمار خور” که با بخش هایی از اون موافق بودم. یه نکته تو این مطلب داشت این بود که چرا اینقدر سوسمار خور بودن عربا واسه ما اینقدر مهم شده، درحالیکه مثلاً تو چین یا تایلند مردم، سگ و سوسک و … می خورن و کسی روشون حساس نیست.
    مثلاً نمی دونم می دونستی یا نه. این کله پاچه خوردن ما از نظر بعضی ها وحشتناک به نظر می رسه.( یه تجربه عملی از این موضوع دارم که یه گروه سوئدی وقتی کله های گوسفند رو تو سینی یه کله پاچه فروش دیدن، حسابی ترسیده بودن.)


    داداش کله پاچه واسه خود من هم وحشتناک محسوب میشه !!!
    ولی در کل من باهات موافقم.اون مطلب ابراهیم نبوی رو هم خونده بودم.از خودش خوشم نمیاد ولی حرفش خوب بود.در ضمن خداوکیلی من سر سوزنی نژاد پرستی درونم وجود نداره ! من در برابر راسیسم خیلی موضع سختی دارم ! چند وقت پیش حتی با یه همکار اوزی بحثم شد سر اینکه میگفت چینی ها اینجوری و اونجوری ! حالا یارو ما رو محرم دلش کرده بود منم شیلنگو گرفتم بهش !

  10. اقا حبیب گفت:

    شرمنده ترجیح میدم سوالم رو اینجا درج کن.

    سلام مهندس.سوالی داشتم خدمتتون.شما به عنوان یک مهندس و یک قشر تحصیل کرده در استرالیا،ایا توانایی خرید خونه رو دارید؟به طور مثال یک خانه ایده آل در استرالیا قیمت 500هزار دلار هست،ایا شما اصلا در خودتون میبینین که بتونین یه روزی همچین خانه ای بخرید؟
    مثلا الان توی ایران یک خونه در منطقه مناسب حرف 500میلیون هست،و با حقوق فعلی یک کارمند رده بالا(شما نهایتا بگیر ماهی 2.5میلیون)خریدن یک همچین خانه ای برای قشر تحصیل کرده محاله.میخواستم بدونم توی استرالیا هم همین جو حاکم هست؟


    اول باید بگم این سوالت من رو تو فکر برد و احتمالا در اسرع وقت یه پست راجع به این مسایل میزنم اما در مورد خونه باید بگم یه خونه ایده آل اینجا بسیار بیش از 500 هزار دلاره و یه خونه کاملا معمولی رو میتونی تو سیدنی با 500 تا بگیری. اما در مورد امکان و توانایی افراد برای خرید باید بگم اینجا وامهای بلند مدت با سودهای تک رقمی برای خونه وجود داره و تقریبا همه آدمها با این سیوه خونه میخرن و تا وقتی که یه منبع درآمد داری و توانایی قسط دادن داری هر چیز از خونه و ماشین بخوای میتونی بخری و کمتر کسی پول نقد بابت این چیزها میده.

  11. آرش گفت:

    بالاخره نوشتی ها . الهی شکر!
    نمی دونم چرا این مالکوم اینقدر به نظرم آشنا میاد اسمش! آهان فکر کنم اسم یه سریال باشه.
    احسان جان یه چیزی بگم بعضی روزا توی دلم می گم گور پدر این مملکت که از وقتی یادمون میاد جز سرویس نمودن دهن چیزی برای ما نداشته. یه 5 دقیقه بعد میگم البته این دلیل نمیشه با یه سری چیز هاش حال نکنم! یه احساس دوگانه مزخرف! اصلن بدجور دچار بحران هویت شدیم.


    الان تو به خیال خودت مچ منو گرفتی بلا پسر ! من از قصد اسم این رو گذاشتم دنیای مالکوم که یه تلمیحی هم باشه به اون سریال !
    در مورد احساست کاملا قابل درکه. اون روزی که من بهت گفتم به استرالیا به چشم یه گزینه و یه فرصت نگاه کن نه یه هدف این روزها رو برای خودم هم متصور بودم. هر چند مطمئنم اون چه که انتظارش رو داری دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره اما هیچ توجیحی برای این دهن سرویسیت نمی یابم برادر !بای د وی من خودم 27 ماه بعد از لاج نمودن پرونده ام رفتم استرالیا و تازه که اینجام پر از بیم و امید هستم ! نه این جوری نمیشه باید یه پست بزنم !

  12. آرش گفت:

    احسان اگه تو بگی من یه لحظه در فکر گرفتن مچت بوده باشم. بیان لحظه ای افکارم بود!
    در مورد دهن سرویسی هم من منظورم وطن بود.نمی دونم چرا حس کردم تو منظورت استرالیاست! آخه من خودم می تونم هزاران دلیل برای دهن سرویسیم در وطن! بنویسم.اگه اشتباه فهمیدم بزار به حساب تفاوت فرنگی!


    نه جان تو شوخی کردم.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!