این خارجی های معمولی

اولین بار که یک نفر فکر کرد من ایرانی نیستم شش هفت سال پیش بود. خسته و کوفته از قزاقستان به فرودگاه استانبول وارد شده بودیم و قصد داشتیم چند روزی را در شهر زیبای استانبول استراحت یا بقول این خارجی های عزیز ریکریشن کنیم ! فرودگاه استانبول هم مملو از این دلالهای هتل و توریسم است که به محض ورود مسافران  ، آنها را یقه میکنند و با هزار دوز و کلک و وعده و وعید مقصد نهایی آنها را به سمت هتلهای مورد نظرشان تغییر می دهند. ما هم مثل خیلی ها گرفتار یکی از این ترکهای عزیز و با مزه شدیم و این افندی عزیز کارش را خوب بلد بود. اول شروع کرد به حدس زدن که ما کجایی هستیم و از اسپانیا شروع کرد و تا باهاماس و پاناما هم رفت اما با اینکه بیش از پنجاه درصد ظرفیت توریسم ترکیه از طریق برادران هموطن ایرانی پر میشود این دلال خود به خنگی زده داستان ما یک حدس هم در مورد ایرانی بودن ما نزده بود ما در حالی که از این همه خارجی بودن احساس شعف خاصی میکردیم لب به اعتراف گشودیم که بعله ! ما ایرانی هستیم و افندی عزیز ما هم اصلا خم به ابرو نیاورد و وقتی قرارداد اقامت یک هفته ای ما را نهایی کرد با لبخندی بر لب و شانه هایی بالا انداخته ملیت ما را تایید کرد. آن موقع با توجه به اینکه ما از یک پرواز روسی به استانبول نشسته بودیم و هیچ مسافر ایرانی دیگری جز ما آنجا نبود اصلا شک نکردیم که آن عزیز دل از لحظه اول فهمید که ما ایرانی هستیم !

اولین بار که از ایرانی بودن خودم شرمنده شدم(شاید خیلی ها تا این حس را تجربه نکنند شنیدن این ترکیب برایشان خوشایند نباشد) هنگام بازگشت از همان سفر به ایران بود که پرواز ما همزمان با پروازی به مدینه بود و فرودگاه پر بود از خانواده های پرجمعیت عرب. آن هم عرب حجاز ! مامور حراست فرودگاه موقع گشتن ما نهایت تلاشش را به خرج داد و با تصور اینکه ما هم عازم همان پروازیم با چشمانی ریز کرده گفت که شما هم عرب هستید ! من البته میدانم که با چند نوع آدم نباید زیاد بحث کرد و یکی از آنها مامورین کنترل گذرنامه و مرزها هستند و به گفتن اینکه ما ایرانی هستیم و نه عرب (هر چند خیلی هم با عرب بودن یا ایرانی بودن مشکلی ندارم !) بسنده کردم. اما مامور فرودگاه که بر خلاف ترک اولی که راهنمای ما به هتل شده بود خیلی بر حدس خودش اصرار داشت و با عصبانیت پاسپورتهای ما را جلوی صورتمان گرفت و حروف الفبای فارسی که با حروف عربی تقریبا یکسان است و اسم الله و سایر اسامی اسلامی دیگر را با اصرار در چشممان کرد و ما هم که عصبانیت مامور عزیز را دیدیم از ایرانی بودنمان اعلام برائت کردیم و به ضرس قاطع  گفتیم ما و جد و آبادمون عرب هستند و همه ایران هم کلا از بیخ عربند مگر اینکه خلافش ثابت شود که نمیشود !

در هند اما ماجرا از قرار دیگری بود.به جرات بیش از پنجاه درصد کلمات و ادبیات هندی و اردو (زبانهای شمال هند) ریشه در ادبیات فارسی دارد و تقریبا هیچ کلمه فارسی خالص نیست که به یک فرد هندی بگویی و معنی اش را نداند. هر چند گرامر و جمله بندی آنها با ما کلا متفاوت است.اما زبان رسمی دربار هند سالهای سال فارسی بوده و نفوذ زبان پارسی در زبان هندی بسیار بیشتر از نفوذ عربی در زبان فارسی است. با همه این قصه ها که گفتم وقتی به یک فرد معمولی در هند میگفتیم که ایرانی هستیم یا فکر میکرد ایران همان عراق است یافکر میکرد همین که رنگ پوستمان سفید تر از آنهاست باید سعی کند نهایت احترام و ادب را از خودش نشان بدهد ! هر چند که بعد از یکسال و بعد از سخنان داهیانه مسوولین کشور در مورد کشمیر و حقوق مسلمانان آنجا و ظلمهای دولت مرکزی هند بر کشمیر ویزاهای کاری ما هم مدتها لنگ در هوا ماند و همان اندک قشر تحصیلکرده هند که نام و نشانی از ایران بلد بودند ره به کوچه علی چپ بردند !

اما یک بار در هند که مشغول خرید از یک فروشگاه بزرگ (یک چیزی تو مابه های کولز خودمان) بودم یک جوان هندی به من و دوستم نزدیک شد و از آنجا که هندی ها به خارجی ها ارادت خاصی دارند (مخصوصا اگر آن خارجی در یک شهر کوچک سر و کله اش پیدا شود و کمی هم سفید باشد) با هیجان خاصی پرسید که شما کجایی هستید ؟ من هم که دیدم اگر بگویم ایرانی هستیم بعدش باید یک ساعت توضیح بدهم که ایران کجاست و بعد هم که طرف فهمید کجاست کلی تو ذوقش میخورد که چرا برای دیدن دو تا ایرانی این همه ذوق کرده است توی هوا پراندم که بله ما ایتالیایی هستیم ! و جوانک هندی هم با خوشحالی و تشکر سری تکان داد و رفت. موقع رفتن هی عقب عقب بر میگشت و نگاه میکرد ! دوستم با آرنج به پهلویم زد و گفت فک کنم شک کرد ! و بلند بلند خندید ! من هم خندیدم اما آن روز یک دردی در دلم نشست. تا شب وقت خواب به این موضوع فکر میکردم. گاهی موضوعات کوچک و بی اهمیت توی ذهن آدم میماند. مثل این موضوع که بعد از چند سال در ذهن من همچنان جا خوش کرده.

از وقتی که پا به استرالیا گذاشته ام این سوال و دغدغه همیشه با من همراه بوده که ما چقدر ایرانی هستیم ؟ چقدر باید باشیم و چقدر ایرانی خواهیم ماند ؟ آیا این ایرانی ماندن لازم است یا لازمه یک زندگی عادی و رو به رشد در اینجا غرق شدن در فرهنگ ناب و غنی اوزیست !؟ آیا بچه های ما دغدغه های ما را به گربه خاک بر سر شده ایران خواهند داشت یا نه ؟ آیا بچه های ما چیزی از یک تاریخ ادبیات و فرهنگ خواهند داشت ؟  گور پدر کوروش کبیر و تخت جمشید. آیا بچه های ما خواهند توانست یک بیت حافظ را از رو بخوانند ؟ آیا فرقی بین فردوسی و  لیدی گاگا قائل خواهند بود ؟

جوابی که از دوستان در این مدت شنیدم این بوده که چه بهتر که از ایران چیزی نفهمند. چه بهتر که انگلیسی را بهتر از فارسی حرف بزنند. اصلا چه لزومی دارد که فارسی بلد باشند ؟ آنها که دلبستگی بیشتری به ایران داشتند میگفتند اصراری به اینکه بچه ها فارسی یاد نگیرند نیست. چه بهتر که یاد هم بگیرند اما اگر این مساله باعث فشار بر آنها شود اصراری به آن ندارند.

خیلی از دوستانی هم که در ایران داشتم و امروز در گوشه کنار دنیا زندگی میکنند به هر چه خارجی تر شدن همت گمارده اند و به دیدن کنسرت های گروه های درجه ده محلی می شتابند و خواندن روزنامه های با تیراژ 100 عدد را هم از دست نمیدهند تا نسبت به خبرهای دور و برشان آگاه باشند. حالا گور پدر سوریه و ایران و همه کشورهای بدبخت دنیا کرده اند. اصلا حق دارند ! ما این همه سختی کشیده ایم که بیاییم یک مملکت پیشرفته که هر روز از این خبرها نشنویم !

این دوستان عزیز هر روز در تبدیل شدن به یک خارجی معمولی مجاهدت بیشتری به خرج میدهند و سعی میکنند همه حرکات و سکنات روزمره این خارجی های عزیز و دوست داشتنی را یک به یک تقلید کنند تا بعد از چند سال تبدیل به یک انسان خارجی معمولی شوند و خیلی هاشان هم حتی با دوستانی مثل من که از ایران داشته اند کلا قطع رابطه کرده اند که لهجه شان با فارسی حرف زدن عوض نشود !

گاهی با خودم فکر میکنم این همه تلاشی که ما برای تبدیل شدن به یک خارجی معمولی به خرج میدهیم اگر برای تبدیل شدن به یک ایرانی غیر معمولی به خرج میدادیم شاید اصلا نیازی به مهاجرت پیدا نمیکردیم ! البته شاید این فکر تا حدی توهم آمیز باشد و شاید تا حدی ایده آل گرایانه !

اینکه چرا ما ایرانی ها در این سرزمین هم از هم فراری هستیم و چرا با هم نامهربانانه برخورد میکنیم هم ریشه در همین دیدگاه دارد. اینکه اصولا ارزشی برای خواستگاهمان قائل نیستیم و آن را چیزی که نقطه اتصال ما باشد نمیدانیم …

دیروز عیال میگفت چرا ما داریم انقدر معمولی میشیم.میگفت من از معمولی شدن بیزارم.

گاهی فکر میکنم ما مردم نازنین چقدر از هم دوریم .

 گاهی به آسمان نگاه می کنم …

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

20 دیدگاه برای “این خارجی های معمولی”

  1. مارتین گفت:

    سلام
    راستش دوست دارم راجع به موضوعی که مطرح کردی کلی حرف بزنم ولی ترجیح میدهم که خلاصه بگم من هم از ….بودن خودم خسته شدم
    شاید تو هم اگر هنوز در ایران بودی همین احساس رو میکردی
    البته من دلیل این احساس رو تا حد زیادی میدونم
    شما در کشوری هستید که معنی زندگی دسته جمعی و انسانیت رو همه مردم با هم درک میکنن و مردم از هم بریده نشده اند و مردم همدیگر رو گم نکرده اند
    شما در کشوری هستید که فهمیده اند که با رعایت قانون همه میتوانند از یک زندگی خوب و در رفاه لذت ببرند
    شما در کشوری زندگی میکنید که قانون فرق زندگی انسان با حیوان رو خیلی پر رنگ کرده
    زندگی کردن در یک اجتماع به معنی احترام متقابل گذاشتن به تمامی حقوق افراد است و اگر احساس کنی قسمتی از حقوق ساده شما هر روز زیر پا گذاشته میشه براحتی احساس ناراحتی و دل بریدگی میکنی و فرقی هم نداره که هزار سال یا چهارده هزار سال تمدن داشته باشی
    هر چند همه میدونن در کشور های دیگه هم بی قانونی هست ولی این موضوع باید بسیار کمتر باشه که هر کسی به اوون کشور ها میره فورا مبادی آداب و قانون میشه و قوانین رو رعایت میکنه و این واکنش کاملا طبیعی است چون انسان موجودی اجتماعی است و این فرق انسان و حیوانه که دوست داره به شخصیتش احترام گذاشته بشه
    انسان نیاز داره که به شخصیتش احترام بگذارند تا بتونه احساس آرامش و شادی کنه و خودش هم به دیگران احترام بگذاره

    به نظر من بهترین کاری که میشه در اونجا ( اوز آباد ) کرد اینه که یک همشهری خوب و مبادی قوانین باشیم و از زندگی لذت ببریم و به گذشته های دور خودمون افتخار کنیم
    و به بچه هامون یاد بدیم قبل از اینکه ایرانی یا مسلمون یا مسیحی یا عرب یا ترک یا استرالیایی باشند انسان باشند و مبادی اخلاقیات. میتونم قسم بخورم که هدف همه انبیا و ادیان هم همین بوده
    عذر میخواهم که پر حرفی کردم


    خواهش میکنم. ممنونم از نظرت. البته همه چیز اونجور که فکر میکنی نیست. همه جا آدمهای قانون مدار و قانون گریز وجود داره . البته میدونم که منظورت این نبود گفتم توضیح بدم واسه یه سری تصویر غلطی شکل نگیره.

  2. یک هموطن گفت:

    سلام.چند وقت پیش از استرالیا میومدم تهران.باهزارامیدبعدیکسال.توهواپیماشانس ما زد ویه دخترخانم ایتالیایی همسفر ما شد.خلاصه آخرداستان اینطورشدکه ازهواپیماکه پیاده شدیم گفت من سه ساعت تا پرواز بعدم وقت دارم اگه دوست داری بیا بریم خرید.منم که تا حالا دختر بچه میلان از5000کیلومتریم رد نشده بود رو هوا زدم.بعدتوفرودگاه دبی پرسید تو عربی؟ منم با یه حس میهن دوستانه قابل تحسین فقط کم مونده بود با بیل بزنمش.بعدم کل سه ساعت رو از فواید پرشین بودن و ما کلن فرق میکنیم وخیلی باحالیم واصلن تهران تو مایه های میلان خودتونه وقضیه 7000 سال و…گفتم.تا اینکه نزدیک پرواز من شد ومن میخواستم خدافظی کنم بیام طرف گیت ایران که این دوستمون مرام ایتالیایی گذاشت وگفت منم باهات میام با هم میشینیم.اون 10دقیقه که بااین خواهرمون درکناربعضی از هموطنان سپری کردم واقعا حال عزیزی داشتم.له له آقو
    ولی فایدش این بود که با خودم یه کم روراست تر شدم.


    آره دیگه. منم خیلی وقته سعی میکنم اون تصویر داریوش کبیر وار رو برای کسی نکشم از ایران. سعی میکنم واقعیت ها رو بگم. آخه راستشو بخوای انقدر چهره ما تو تمام دنیا بد شده که واقعیتها رو هم بگیم اشک شوق از ناباوری تو چشم این خارجی های معمولی جمع میشه !

  3. آرش گفت:

    سلام برادر هموطن نازنین گلم!
    شاید یه دلیلش این باشه که ما عادت داریم صورت مسئله رو پاک کنیم به جای این که مرد و مردونه شایدم زن و زنونه بشینیم باش سنگامون رو وا بکنیم.آقا چرا این سنگای ما واکنده نمیشه.ما بابا هم وطنیم! البته یکیشم خود من. بعضی وقت ها می ترسم پاشم بیام اونجا و گند بزنم به خودم و این من نسبتا زیبایی که هستم. ولی جدا یعنی ممکنه یه روزی من هم ادای خارجی ها رو در بیارم؟!‌ فرزندانمون رو نمی دونم تصمیم با خودشون اما ما چی؟ مگه میشه بعد از 30 سال زندگی در کشورت در طول 2 یا 3 یا حتی 10 سال خارجی شد. عجب چیزیه این خارجه لعنتی!!!
    Have fun !


    تو یکی رو که من میشناسم ! میای اینجا همچی هر روز باید بری صبح کافی با یک شکر خام و پنکیک بری بالا وگرنه سرت درد میگیره ! واسه ما فیلم در نیار حجی !
    کلا ماجرا خیلی دپرس کنندست ! زیاد فک نکن بهش !

  4. محمد گفت:

    کلاً چند وقتیه رفتی تو فکرهای عمیق و افکار خاص. امااز شوخی گذشته این تناقضات همیشه همراه ما ایرانی ها هستش. به قول یکی از دوستان می گفت وقتی تیم ملی فوتبال یا والیبال می بره نمی دونیم باید خوشحال باشیم یا ناراحت. به نظرم اگه کسی به جای جدید مهاجرت می کنه بهتره جذب فرهنگ جدید بشه، وگرنه دلیلی واسه مهاجرت نیست. البته این نظر منه و شاید زیادی ضد ناسیونالیستی باشه، البته کلاً من یه آدم اینترناسیونالیست هستم با گذشته ناسیونالیست. اما بعد از گذشت سال ها خیلی از افکار و عقایدم دچار تغییر شد مثل این قضیه. بهتره بچه های ما بدونن مال کجان و بعد خودشون می تونن انتخاب کنن. مثل ما که انتخاب کردیم، مثل بابات و بابای من که می خواستن مهاجرت کنن و موندن و مثل خیلی های دیگه که می خوان بمونن. این یه انتخاب شخصیه و با وجودیکه منم مثل تو گاهی اوقات می گم چرا بابام کار نصفه اش رو تموم نکرد، در نهایت به این نقطه می رسم که اونا هم اون موقع دلایل خودشون رو واسه موندن داشتن.


    این جریان تیم ملی رو من خودم همیشه بهش فکر میکنم. خیلی حرف درستی زده این دوستت. به نظرم باید یه پستی راجع به این مساله بزنم حتما. اگه یادم رفت تو یادم بنداز لطفا. اینکه ایرانی ها بی عرق ملی ترین ملت دنیا شده اند و البته حق هم دارند !

  5. جاناتان گفت:

    چند تا مساله رو مطرح کردی: شرمنده شدن از ایرانی بودن؛ اینکه بچه های به دنبال فرهنگ و زبان غنی ایران میرن یا نه و خارجی های معمولی.
    خیلی حرف هست در مورد اول و سوم. برای من مورد دوم گاهی پیش میاد و گاهی رنگ میبازه اما من چون علاقه ای به داشتن بچه ندارم در کل این قضیه زیاد برام پررنگ نمیشه.
    ببین اصلا یک نظر هزار کلمه ای دادم بعد تصمیم گرفتم که یه پست بنویسم!! ببخشید دیگه!


    حالا خوشم میاد همش هم میگی به من که تو ایده های منو میدزدی !!!
    بازم ما باعث بشیم تو یه تکونی به خودت بدی خیلی موفق عمل کردیم دکی !

  6. مریم گفت:

    نوشته های تامل برانگیزی بود که البته دغدغه های فکری ما هم هست و نمیدونیم که واقعا چی درسته….


    مرسی از توجهت. شما که بچه هم دارین و نکته دوم براتون مهم تر میشه ! البته اگه نخواین خیلی زود مثل خارجی های معمولی بشین !

  7. Hasan.Escali گفت:

    متاسفانه ما در کوهی از تناقضات گرفتار هستیم که واقعا برای من عذاب آور و فرسایشی شده و بخش بزرگی از وقت و انرژی من صرف مواجهه با این تناقضات میشه …
    این وضعیت در میان ملیت هایی مختلفی که من تا بحال دیدم در بین ما ایرانی ها از همه بدتره … همین باعث شده که من به این نتیجه برسم که وجود این تناقضات (تا این حد) جزو ذات زندگی نیست … بعبارت دیگه زندگی میتونست جور دیگه ای هم باشه …
    خیلی هم به داخل یا خارج ایران بودن ربط نداره … به محض اینکه شما شروع به فکر کردن در ارتباط با زندگیت میکنی این تناقضات خودشو نشون میده…
    بدبختی اینجاست که چون عوامل بروز این تناقضات بسیار متنوعه و بسیاری از جوانب زندگی ما رو در بر میگیره، در کوتاه مدت من هیچ راه گریزی از این وضعیت نمی بینم … فقط دارم تلاش می کنم تا جایی که میتونم با خودم رو راست باشم و بعضی از این تناقضات رو حل کنم و حداقل سر خودم کلاه نذارم
    میبخشید که زیاد حرف زدم … ولی خوب پست های زیبای شما آدم رو به حرف میاره …


    خیلی حرف درستی زدی. من هم موافقم که این تناقضات که در ایران از بدو کودکی در تناقض بین جامعه و خانواده هم شروع میشه یکی از چالشهای اساسی زندگی ماست که به مرور زمان درونمون نهادینه میشه و باعث خیلی ناهنجاری های بعدی میشه. حرفت رو صد در صد میفهمم.

  8. الهام گفت:

    راستش ما تو همین ایران خودمون هم نمی تونیم بچه هامون رو ایرانی بار بیاریم. یعنی فرهنگی که اینجا رایجه به نظرم شباهت زیادی به اون چیزی که آرزوش رو داشتیم و تصورش رو هم میکردیم نداره. اینجا طوری شده که خود ما بزرگترها هم داریم کم کم غرق میشیم، چه برسه به اینکه بخواهیم نسل بعدی رو تربیت کنیم. شاید از اینکه بچه هامون توی یک فرهنگی غیر ایرانی که هنوز چهارچوبهاش سالم موندن بزرگ بشه بیشتر استقبال کنیم تا فرهنگی که فقط یه اسم و یه عالمه ادعای پشت سرش مونده. حداقلش اینه که میگیم پسر یا دخترمون یه اروپایی یا یه امریکایی شده،اما اینجا چی میتونیم بگیم؟!


    نکته ای رو بهش اشاره کردی که من به دلیل بچه نداشن بهش فکر نکرده بودم ! واقعیت همینه که گفتی ! یعنی هیچ الزامی نداره که مثلا بچه هایی که تو ایران هم بزرگ میشن به سمت اون ارزشهای پوسیده من که پدرشم مثلا سوق داده بشن. اونم با این همه مدیای عجیب و غریب ! اما قبول کن بسترش داخل کشور بیشتر فراهمه.

  9. پریسا گفت:

    موضوع سختی رو پیش کشیدی. منم به این موضوع فکر میکنم. البته ما هنوز بچه نداریم ولی من در مورد خودم هم درگیر تناقض میشم. کاش واقعا ملیتی داشتیم که میشد بهش افتخار کرد. از اینکه خودم رو متعلق به جایی ندونم حس خوبی ندارم.
    راستی… ما هم راهی اوزستانیم به زودی زود!


    واقعیت اینه که ما به خاطر مشکلاتی که با ملیتمون داشتیم ، ذهنمون به این قضیه باز شده و اکثرا از این مرحله افتخار به ملیت عبور کردیم. شاید این تنها دست آورد مثبت حکومت فعلی ایران ظرف سی و اندی سال گذشته برای مردمش باشه که البته کاملا غیر عمدی بوده. اما من با این احساس که من به ملیتم افتخار نمیکنم چون برای داشتنش تلاشی نکردم خیلی حال میکنم. اما مشکل از جایی شروع میشه که فقط یک درصد از مردم دنیا مثل من نوعی عاقلانه فکر میکنن ! اونوقته که توی این دنیای دیوونه خونه نمیدونم به کی ، چی رو باید ثابت کنم !

  10. rahamishavam گفت:

    خیلی خوب نوشته بودی…..میدونی..حالا منکه اصولا علاقه ای به داشتن بچه ندارم،ولی واقعیت اینه حتی اگه تو رو بچه ی خودت هم که نسل اول استرالیایی حساب بشه تاثیری بزاری،دیگه از نسل بعدش هیچ اوازه ای از ابران و هیچ شناختی ماکزیمم یک جایی زیز پونز نقشه نمی دونن…مشابهش برای من پدرمادرامونن که شادی از شهراهای دیگه اومدن تهران…من ترکی رو کامل میدونم…فرهنگ ترکها رو میشناسم..ولی خواهرزاده ام که دیگه نسل بعده، فقط یه اسم میشناسه بدون زبون…خواهرزاده ی کوچکارم اونم نمیشناسه…..فکر میکنم این شرایط تو مهاجرت اجتناب ناپذیره…چه بخوای چه نخوای….تو داری یک استرالیایی اضافه میکنی…


    نسل دوم که کلا هیچ نشونی از ما نخواهد گرفت ! یعنی نوه من اگه بتونه ایران رو رو نقشه هم پیدا کنه کلی باید ازش تشکر کرد. اما من هم خوب میتونم انتظار داشته باشم که بچم بدونه از کجا به کجا اومده ؟! البته منم کلا به بچه داشتن – مثل خودت – علاقه ای ندارم اما این یه مفهمو کلی و یه مشکل کلیه. فقط در مورد من و تو نیس.

  11. سلام احسان جان
    نمی شه از کنار پستت بی نظر رد شد. من می خوام در مورد قسمت آخر پستت نظر بدم برای پیدا کردن هموطنان، آشنایان یا دوستانی که از سایرین به بهانه های مربوط و نامربوط گریزانند نیاز نیست که به سختی بیافتیم همه مون تو نزدیکی خودمون سراغشون داریم. دلیلش به نظر من فراری بودن شخص از خودشه. زیاد دیدم و شنیدم که افراد دلایلشون برای این برخورد نامهربانانه در خودشان متبلوره.
    فکر می کنم هویت اجتماعی مون در حال فراموشی/نابودیه


    هویت اجتماعی گفتی و کردی کبابم ! ممنون از نظرت.حالا تو واقعا چقدر واست مهمه که سورن توی 16 سالگی بتونه حافظ رو از رو بخونه ؟ جان من نظر واقعیت رو بگو ها ؟

  12. ماری گفت:

    بازم مسل همیشه باحال بود . اما این حال قرق داشت با حال قبلی.


    خواهش میکنم. نظر لطفته.

  13. بهار گفت:

    احسان جان اينكه اونجا خجالت بكشي از ايراني بودن خيلي بده؟ راستش ما چون هنوز تجربه اي نداريم ازت مي پرسم… فكر مي كني مردم اونجا احساسي رو كه ايراني ها به افغاني ها دارن رو به ما دارن؟ برخوردشون چقدر فرق مي كنه؟ چقدر اذيت كنندس اگه اينطوريه… تو ايرانم اگه به افغاني ها ديد ديگه اي دارن به خاطر شرايط كار و پناهنده بودن و هركاري انجام دادنشونه وگرنه اونايي كه اينجا زندگي براي خودشون درست كردن فكر نكنم اين احساسو داشته باشن.. البته شايدم داشته باشن
    ببين اتفاقا من متوجه شدم كه اينكه با فرهنگ يه جا اخت بشي نشون دهنده اين نيست كه از فرهنگ خودت خجالت مي كشي. وقتي همه يه جور حرف مي زنن يه كاراي خاصي انجام مي دن خب احتمال اينكه تو هم بعد يه مدت از اين رفتارشون خوشت بياد و بخواي مثل اونا رفتار كني عجيب نيست. دليل نداره چون ما مال يه جاي ديگه هستيم بخوايم مقاومت كنيم.
    اي بابا همكار ما كه سكته كرديم! تازه من كه شبيه هنديام هستم!!!


    اولن که تو کجات شبیه هندی هاست همکار ! ما رو گرفتی ؟ دوما که هندی ها اینجا مهمترین کامیونیتی بعد از چینی ها به حساب میان ! غصه نداره که ! والا اینکه آدم این حس رو داشته باشه بیشتر یه چیزه درونیه ! من اشکال از درونمه ! اما خب اینجا افغانی و ایرانی و لبنانی از دید اینا خیلی فرقی نداره. جز اونایی که با یه ایرانی از نزدیک برخورد داشته باشن ! اونم ایرانی درست حسابی (که کم هم نیست) اما چند ماه اول معمولا بد نیست. یعنی شاید جایی تو دنیا با یه مهاجر بهتر از استرالیا برخورد نکنن اما وقتی میخوای زیاد قاطیه زندگی روزمره بشی تفاوت نگاه ها رو کم کم درک میکنی ! یعنی باید خیلی حرف بزنم راجع به این قضیه باهات.

  14. علیرضا گفت:

    کلاً ما اهل “تعصب” هستیم. اگه ملی باشیم، میشیم “وطن پرست” اگه مذهبی باشیم میشیم “سگ درگاه آقا”، اگه ورزشی باشیم میشیم “قوی ترین مرد جهان”، اگه …
    کلاً ما تو کار “آخرش” هستیم، حالا مارتین حرف درستی زد، این که رنگمون چه رنگی هست و کجا به دنیا اومدیم و چی میخوریم و چه لباسی میپوشیم و تو مهمونی چه طوری قر میدیم، والا مهم نیست … اینکه اون بالا خونه … تو اون مخ دون لامصب چی میگذاره اهمیت داره … اینکه چقدر علاقه داری مثل گربه خونگیت زندگی کنی …
    تاریخ رو ورقی بزنیم … آدمهایی زندگی کردند از رنگ و نژاد و زبان و لباس های مختلف، ولی یک نقطه مشترک دارند:
    و اون هم این هست که کیف میکنی که حداقل ظاهرت مثل اونها بوده: آدم …
    میدونم ایدآلیستم، خودم تو ترکم حالا هی بزن تو سر ما …
    ایتالیایی … با کلاس … با حال … مو قشنگ …


    مو قشنگ رو خوب اومدی ! این کچلیه ما رو هی بکوبین تو سرمون شماها هم !
    حالا این که گفتی یعنی من خیلی اکسترمیستی برخورد کردم ؟ خوب من هم دوست دارم مثل خیلی ها که زیبا زندگی کردند زندگی کنم اما دوس ندارم مثل آدمهای معمولی خارجی زندگی کنم ! یعنی راستشو بخوای مثل همون مردم معمولیه ایران هم اینجا زندگی کنم ، انقدر متفاوت خواهم بود که حس متفاوت بودنم ارضا میشه ! اما اگه قرار بر این بشه چرا پا شدم اومدم اینجا ! فقط برای اینکه یه جا باشم که اونجا متفاوت باشم با بقیه ؟! (هدف از این جواب فقط پیچوندن مخ شما میباشد و هیچ ارزش دیگه ای ندارد !)

  15. عمو سجاد گفت:

    آورين آورين
    فلسفت تو حلقم


    حلقه فلسفی ! فلسفه حلقی !

  16. پاسخ سئوالت در مورد سورن: ما تمام تلاشمون رو می کنیم که ارتباطش با ریشه اش که همون زبان فارسی باشه قطع نشه هم با در اختیار گذاشتن امکانات و هم تشویقش برای این کار ولی خوب این 50 درصد قضیه است و باید دید خودش در آینده چی می خواد و چی فکر می کنه. قطعا زوری در کار نخواهد بود که البته اگر باشه هم کسی فرمان نخواهد برد.


    ببین من هم امیدوارم که خودش علاقه داشته باشه و گذشته رو گم نکنه ولی رفتار و علایق پدر و مادر هم خیلی مهمه.یعنی اگه پدر و مادر بلانسبت شما بخوان یه خارجی معمولی باشن بعیده بچه علاقه ای به نگاه به گذشته اش پیدا کنه !

  17. shayesteh_bh گفت:

    احسان عزیز اولین بار بود که به وبلاگت سر زدم و این پست رو خوندم. حرفی که در مورد تناقضات ایرانی بودن زدی و همچنین در مورد اینده بچه ها دغدغه بیشتر ایرانیهای مهاجر هست.حداقل تو بعضی از تاپیکهای فروم میشه این نگرانی رو دید. نکته بد ماجرا اینه که مهاجرت در تمام ملیتها وجود داره ولی شاید بقیه مردمان عالم کمتر دچار این تناقضات باشند چون مثلا اونی که از اروپا یا چین میاد استرالیا یا هر جای دیگه ای خیلی به اندازه ما دچار شوک فرهنگی نمیشه. بگذریم من در مورد خودم بگم که الان تو پروسه مهاجرت هستم. راستش تکلیفم رو از الان با خودم و فرزندی که در اینده خواهم داشت مشخص کردم. من ترجیح می دم که یه خارجی معمولی باشم تا یه ایرانی غیر معمولی. البته دقیقا نمی دونم منظورت از خارجی معمولی چیه.ولی منظور من این هست که می خوام مثل یه شهروند خوب زندگی کنم و از حداقلهای انسان بودن بهره مند بشم.اینجا هرچه سرمون رو پایین می ندازیم باز هم نمیشه اروم زندگی کرد. لپ کلام اینکه دیگه کاری با ایرانی بودن ندارم.بچه ام هم نه میخوام ایرانی باشه و نه مسلمون. می خوام انسان باشه.یه انسان آزاد.


    سلام.ممنونم از نظرت. ایشالا آمدی اینجا میتونی قضاوت کنی که خارجی معمولی بودن خوبه یا نه. منظور من اینه که به اندازه اینها به مسایل دور و بر دنیا بی اهمیت باشیم و لذت لحظه ها رو ببریم. شاید این احساس در حالت کلی خوب باشه اما آیا شما میتونید همه حافظه تاریخی و بلاهایی که سر خانواده هامون و هموطنامون میاد رو با پا گذاشتن به اینجا فراموش کنید ؟

  18. محمد گفت:

    تقریباً با نظرات خانم شایسته موافقم. خود شخص باید تصمیم بگیره که چکار می خواد بکنه. خارجی معمولی بودن هم چندان بد نیست. در مورد مسایل و مشکلات تو جواب کامنت گفتی:
    “شاید این احساس در حالت کلی خوب باشه اما آیا شما میتونید همه حافظه تاریخی و بلاهایی که سر خانواده هامون و هموطنامون میاد رو با پا گذاشتن به اینجا فراموش کنید ؟ ”

    یه سوال وقتی یه مشکلی هستش و نمی تونی حلش کنی چکار باید کرد؟ باید نشست و همش غصه خورد؟منظرم اینه گاهی اوقات وقتی نمی تونی مشکلی رو حل کنی بهتره زیاد بهش فکر نکنی. چون واقعاً بعضی از مشکلات و مسائل رو ما نمی تونیم حل کنیم، اگرچه نمی شه فراموشش کرد.


    محمد جان من دغدغه هام رو مینویسم.ولی هیچوقت نخواستم بگم چه کاری درسته یا درست نیست. یعنی در اون حد نمیبینم خودم رو. من فقط میگم به عنوان کسی که هیچوقت دلبسته ایران نبودم و نه از موسیقی ایرانی خوشم می اومده نه شیفته و والای فردوسی بودم ، وقتی فکر میکنم ممکنه پس فردا بچم یه بیت شعر حافظ رو نتونه از رو بخونه ، تنم مور مور میشه !

  19. shayesteh_bh گفت:

    نه …واقعا نه..مطمئن هستم که این بلا در تمام دنیا با ما هست حداقل تا زمانیکه می دونیم اینجا چه شرایطی داره و داره به همه عزیزانمون سخت می گذره…راستش من همیشه فکر می کنم استرالیا بی آزارترین و بی خبرترین کشور دنیاست چون هیچ وقت خبر خاصی ازش نمی شنویم و این خودش نعمت بزرگیه. حتی کانادا هم اینقدر کشور بی سرو صدایی نیست. به هر حال منظورت رو از خارجی معمولی بودن فهمیدم.خب من نمی تونم باشم ولی فرزندم حتما باید یه اوزی خوشحال و بی غم باشه


    امید وارم همینطوری بشه که میگی در مورد فرزندت اما در مورد اینکه اینجا بی خبره تقریبا درست میگی. سیستم معتدل آب و هوایی اینجا روی مردم هم تاثیر گذاشته و از طرفی توی این جزیره هیچکس غیر قانونی نمیتونه وارد بشه (حتی اونایی هم که با قایق می آن یه راست میرن خودشونو به پلیس معرفی میکنن نه اینکه یه جا مخفی بشن !) و واسه همین آمار جرم و جنایت توش پایینه.تا به حال هیچ جنگی توشی خاکش اتفاق نیفتاده و از لحاظ اقتصادی هم به سبب وجود منابع عظیم زیرزمینی مرفه بی درد محسوب میشه ! پس دیگه غم واسه چی بخورن مردمش !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!