مرگ پایان کبوتر هست !

1 – یه
روزی معلم تعلیمات دینی به ما گفت که هر انسان بالغ باید برای خودش وصیت نامه
داشته باشد ! من هم که در آن سنین به شدت مشغول اثبات بلوغ خودم بودم تصمیم
گرفتم برای خودم وصیت نامه بنویسم. یک روز نشستم و کاغذ و قلم اماده کردم و
هر چه که زور زدم کلمه ای به ذهنم نیامد. اما همیشه در ذهنم بود که روزی خواهم مرد
و باید به زودی به فکر وصیت نامه باشم. راستش رو بخواهید این بلاگ و تمام این
حرفها هم به بهانه همان حس دوران  نوجوانیست.اون گوشه بالا سمت چپ هم نوشتم که
هدفم از نوشتن چیست.

2 – یه روز در تابستان منزل به تنهایی رفته بود
ساحل خلوتی که نزدیک ماست که از فرصت نزدیکی به دریا استفاده کافی و وافی ببرد و
من منزل نبودم. عصر که برگشتم برایم تعریف کرد که زنی مسن را دیده که با دیدن
فارسی حرف زدنش بهش نزدیک شده و با خوشحالی پرسیده که عیال ما ایرانی ست و برایش
جالب بوده که در این محل که شاید جز تعداد انگشت شماری از هموطنان عزیز ساکن
نیستند یک ایرانی سر و کله اش پیدا شده و وقتی عیال ازش میپرسد که آیا اینجا زندگی
میکنید میگوید که برای انجام کارهای پسر مرحومش آمده و بعد با اندوه و لبخندی که
از دیدن یک هموطن بر روی صورتش ماسیده بوده میگوید که پسرش که سالها ساکن اینجا و
محل ما بوده برای مسافرت به آمریکا رفته بوده که بر اثر گردباد مرحوم میشود و
مادرش به تنهایی به استرالیا آمده که کارهای قانونی اموال پسر را انجام دهد.ظاهرا
جسد پسر را هم می سوزانند و خاکسترش را به ایران میبرند.

جدای از حادثه مرگ عجیب و غریب پسر این اتفاقی است که در
دنیا هر روز می افتد و با تایپ هر حرف که من مینویسم شاید بیشتر از یک نفر بر اثر
حوادث مختلفی جان به جان آفرین تسلیم میکنند.

3 – چند روز پیش دوستی قرار بود پیش ما بیاید.دوستی که تنها
زندگی میکند و خیلی ها از شما به خاطر نوشته های زیبایش میشناسیدش هر چند مدتهاست
که نوشتن را کنار گذاشته.سر ساعت مشخصی در خیابانی قرار گذاشته بودیم اما خبری از
این دوست نشد و من بعد از چند تماس تلفنی بی پاسخ به خیال اینکه سرش به کاری گرم
است بی خیال آمدنش شدم و با اتوبوس به خانه رفتم. چند ساعتی که از ماجرا گذشت کم
کم ذهنم به سمت اتفاقات بد سوق پیدا کرد. اگر اتفاقی برایش افتاده باشد چی ؟ اگر
موقع رد شدن از خیابان تصادف کرده باشد چه ؟ اگر دچار گردباد شده باشد چه ؟

دوست عزیز بعد از 2 ساعت از قرار زنگ زد و گفت که خواب بوده
و صدای تلفن رو نشنیده.در تمام مدتی که این عزیز در خواب بود من فکر چگونگی ارسال
جسد به تهران یا سوزوندن جسد و ارسال خاکسترش به ایران بودم و در نهایت هم نتونستم
تصمیم بگیرم که کدوم کار درست تره !

4 – چند سالیست که عیال دچار سریالهای آمریکایی شده. یعنی
ما با هم شروع کردیم به دیدن سریال لاست و بعد از اینکه و این سریال رو تموم کردم
و فهمیدم که چقدر از وقتم رو بیهوده هدر کردم سعی کردم سراغ سریالهای آمریکایی
نروم. اما عیال بعد از آن چندین و چند سریال طولانی را تمام کرد و هنوز هم مشغول
دیدن قسمتهای مختلف این سریالهاست. در قسمتی از سریال “گریز آناتومی”
ظاهرا شخصیت مهمی به ملکوت اعلی میپیوندد و این حادثه معمولی  چند روزی زندگی روزمره ما رو دچار تحول کرد و
اشک و آه های عیال و نفهمی من از حادثه مرگ اون بابا این آتش رو شعله ورتر میکرد.

حرف عیال این بود که درسته که این یه سریاله ولی این
اتفاقیه که هر روز تو دنیا می افته.

5 – میگن نوامبر 2012 دنیا به آخر میرسه. عیال از این ماجرا
و شایعه خیلی ناراحته و میگه حتی اگه این مساله به اندازه شایعه پپسی در ماه بی
اساس بوده باشه و حتی اگه علت اینکه تقویم  مایاها در این تاریخ به اتمام میرسه این باشه که
به فکر 6000 سال بعد و آدمهایی مثل ما نبودن باز هم تصور این که این همه کار نکرده
داریم و این همه لذت نبرده آدم رو تو فکر فرو میبره.

نمیدونم این از اثرات مهاجرته یا همه آدمها تو سی سالگی به
این فکرها می افتن. حداقل میدونم که این اوزی هایه بی غم زیاد به مردن فکر نمیکنن
اما چند وقتیه که هراس از آینده بعد از مردن برای خودم و آدمهای اطرافم ذهنم رو
آزار میده.

تا امروز فکر میکردم اگر ما این همه از ایران دور باشیم و
یه اتفاقی تو ایران بیفته چقدر سخته و چقدر عذاب آور که نمیتونیم به سرعت پیش
کسانی که دوستشون داریم باشیم ، اما چند وقتیه که فکر میکنم حالا اگه یه اتفاقی
برای ما بیفته کی میخواد به دادمون برسه ! این فکریه که قبل از مهاجرت هرگز بهش
فکر نکرده بودم.

 (این فکرهای پوچ با خوندن پست بلاگ نسوان و بلاگ جاناتان که از خواب اصحاب کهف بیدار شده به ذهنم متبادر شد و تصمیم گرفتم راجع به این دغدغه بنویسم. ببخشید اگه نا امید کننده بود. به هر حال اینم یه حسه که این روزا افتاده به جونه ما !)

 

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

18 دیدگاه برای “مرگ پایان کبوتر هست !”

  1. الهام می‌گه:

    برادر من نرفته به این موضوغ کفن و دفن فکر می کن و کلی هم دلم میگیره. نیست که فکر و کار دیگه ای ندارم و تنها مشکلم اینه!!!!


    شما تازه در حال تولده دوباره بابا ! به دلت بد راه نده !

  2. يلدا می‌گه:

    زياد تعجب نكن.اين يارو كه تو گريز آناتومي مرد كل دوستان و نزديكان تا چند روز در حال عزاداري و حتي گريه بودن
    ولي جدا از شوخي منم هميشه به اين فكر ميكردم كه اگه ايران اتفاقي بيفته من چكار كنم.هيچوقت تا اين لحظه به عكس قضيه فكر نكرده بودم


    عکس قضیه چی بوده حالا ؟ ایران په اتفاقی میخواد بیفته مگه ؟

  3. علی شهنازی می‌گه:

    هوا که بارونی باشه می شینی خونه فکر بد می کنی احسان جان
    بزن بیرون عزیز بی خیال وقتی وقتش شد اتفاق می افته بعدش خیلی مهم نیست کیفیت قبلشه که مهمه


    همینه میگن ریشه اعتیاد بیکاریه دیگه ! سه روز تعطیل میشه ! بارونم میاد ! آدم مجبوره بشینه خونه ! هزار تا فکر و خیال میکنه ! ولی واقعیت اینه که این حس سه روزه اخیر نیست. حاصل از یه رونده.

  4. احمد می‌گه:

    همه این چیزایی که نوشتی وجود داره و نوشتن در موردش خوبه ،تازه نوشتن در مورد چیزایی که وجود نداره هم خوبه …..چی گفتم؟خودمم نفهمیدم.
    همه اینا تقصیر این مغز لعنتی هست که هر از گاهی گیر میده به یه چیزی . . .لا مصب انگار نمیتونه بیکار بشینه.


    اتفاقا من فهمیدم چی گفتی. من هم به همین اعتقاد دارم.

  5. محمد می‌گه:

    اگه به این حقیقت اعتقاد داشته باشی که ممکنه امروز آخرین روز عمرت باشه و هیچ تضمینی نیست که 100 ساله بشی، اما هدفت رسیدن به 100 سالگی باشه، حقیقت مرگ و زندگی برات قابل فهم تر می شه. اینجوری مرگ رو راحت تر می پذیری و وقتی این حقیقت رو بپذیری بهتره دیگه به مرگ فکر نکنی، اینجوری منطقی تره.

    ضمناً سریال 24 رو اگه تونستی ببین. عاشقش بودم.


    میگن اون جور زندگی کن که انگار فردا خواهی مرد و اونجور بمیر انگار که صد سال زندگی کردی. حالا صد سال که زیاده اما هیچوقت امید به زندگی انقدر در وجود من نم نکشیده بود !

  6. آباجی می‌گه:

    بابااااااااااااااا برادر هنوز گردو غبار سفر از تن نگرفته ( البته غریب به کلی ماهه که رفتین ها) این فکرهای عجوج و مجوج چیه آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    تو هم شدی سپند. اول ها فقط از تاریکی و دزد میترسید حالا زلزله و سیل و شیر و ببر و آتشفشان و خلاصه هر اتفاق غیر قریب الوقوعی که ممکنه گزندی به نوع بشر بزنه باعث نگرانیش میشه!! تازه بعضی وقتها میگه اگه یه دایناسوری یه جایی تو قطب یخ زده باشه و در اثر گرما یخش آب شه و دوباره زنده شه و بیاد اینجا چه خاکی توسرمون کنیم؟؟ حالا تو دنیای بچه گانه اون اینجوری میشه مال بزرگونه شما اون جوری.
    برای زندگی کردن وقت کمه. به بطالت نگذرونش. به فکرهای بیهوده که هییییییییچ ثمری ندارن. فکر کن آدم ناراحت باشه که چرا خوشحال نیست و چقدر خوشحالی بالقوه داره که به بالفعل تبدیل نشدن!!! به لیلای نازنین بگو این سریالها رو کم ببینه. برین تو فاز خنده دار. والله.
    امروز واسه خودت نگرانی فردا همش باید نگران باشی نکنه بلایی سر بچه ات بیاد کاری که من هر روز میکنم :) )))))
    در ضمن یه بار دیگه به لیلا بگی منزل، همچی که دیدمت پس از سالها دوری و دلتنگی قبل ماچ اول یه جفت پا میرم تو شکمت هااااا….ددددد چه حرفیه آخه؟؟؟؟
    در آخر، هنوز سر کار قبلیتی؟؟؟؟ :)


    آره فعلا سر کار قبلیم ! این حس سپند رو جدی بگیر. این احساس نا امنی یکی از مشتقات حاصل از مهاجرته.

  7. کاسپین می‌گه:

    گفتی ۲۰۱۲ … نسوان اومممد جلو چشم !! البته دسامبرش !! یه ماه جلو افتادی …. :) ))


    حالا همون که شما میگی ! وقتی قراره بمیریچه فرقی میکنه یه ماه زودتر یا دیر تر ! من که آخر پست نوشتم ! مچ میگیری عزیز ؟

  8. جاناتان می‌گه:

    من نفهمیدم قضیه چیه که گفتی من از خواب بیدار شدم و این حرفا؟؟ توی اطاق خواب من که انشاالله قایم نشدی؟ مخصوصا این روزها که زدم به رقص توی اون یه متر جای اطاق خواب!


    من زیر تختم دیگه دکی ! رو تختی رو بده بالا !
    مینظورم بعد از یه مدت ننوشتنه که بیدار شدی ! وقتی فکر کردم یه بلایی سرت اومده و خانم تشریف برده بودین فرنگستون ! خونه گرفتی ؟

  9. آرش می‌گه:

    تو بمیر خودم برات یه کاریش می کنم
    البته به نظر من حالا من که مردم دستمم از دنیا کوتاه دیگه چه فرقی می کنه کسی پیدا بشه من رو توی مملکت اجنبی دفن کنه یا بوی تعفن بگیرم. والا. دردسرش واسه بقیه که باید بیان من رو پیدا کنن و ببرن!!!البته من که امید به زندگیم به شدت بالاست و ترجیح میدم وقتم صرف چیزای دیگه کنم. تو هم همین کار و بکن.والا.


    من تا تور ور نکنم تو گور یه مو از سرم کم نمیشه ! یعنی مو که ندارم که کم بشه ولی اگه بود هم کم نمیشد ! حالا تو رم میبینم ! اما منم بیشتر به فکر بقیه ام که باید منو ببرن یه خاکی تو سرم کنن !

  10. روشنک می‌گه:

    آرش خان از طرف من هم جواب دادند. داشتم فکر می کردم خدای نخواسته شما بمیرین من شرافتمندانه قول میدم همه امورو براتون رتق و فتق کنم.

    دلتنگی غربت کاملا قابل درکه ولی فکر این که “من بمیرم چی میشه؟” دیگه از اون فکراست. مگه با بقیه مرده ها چکار می کنن؟ مرگ هم مسیر محتوم زندگیه دیگه. این همه آب و تاب نداره که. یه جایی شنیدم “زندگی رو زیاد جدی نگیرین چون کسی زنده ازش بیرون نرفته.”


    مثکه ملت همه به خون ما تشنه ان ها ! بدتون هم نمیاد ما بمیریم !!!
    میگن مرگ تنها امز مطلق و مسلم زندگیه. پس چرا نباید بهش فکر کنیم ! آب و تاب شاید نداشته باشه ولی ارزش فکر کردن داره ! نداره ؟ حالا خداییش مثلا من مردم کدومتون میخواین یه فاتحه خشک و خالی بخونین واسمون ؟ جسد کسی بمونه حالا !

  11. بهار می‌گه:

    فكر كنم اسم اين سندرم سي سالگي باشه. كه از نزديكاي سي شروع مي شه و ادامه داره يا تا آخر 2012 يا كلا ديگه فك كنم ادامه داشته باشه. چون منم يه چند وقتيه به شدت دچار همين توهمات شدم. ربطي هم به خارج نداره منم مثال نقضشم!!!
    حالا درباره 2012 من كلي چون نگراني هاي زيادي داشتم يه روز يه سر زدم ناسا ديدم يه صفحه كلا داره راجع به 2012 و كلا گفته طوفان خورشيدي كه گفته مياد ولي آخر قدرتش اينه كه تو سيستم ارتباطي كمي اختلال ايجاد كنه. هر چند سال يه بار البته مي اومدن ما دقت نداشتيم. من نگران تمام شدن دنيا هستم چرا؟ بين اين همه آدم مي ترسم يه نفر معتقد به دين هاي مايا يا دين خودمون يهو احساس پيامبري كنه اين واقعه رو وظيفه الهي خودش تلقي كنه يه بمبي چيزي بتركونه هممون بريم رو هوا! اينجام كه بمب خورش خوبه باز شما بيشتر در امانين!


    همکار شما خودتو ناراحت نکن. انرژی هاتو نگه دار واسه اینجا که شدبدا احتیاج داری بهشون. بمب و اینا هم نگران نباش. اینجا هم خیلی امن نیست ! پس اگه من 2012 مردم خونم گردنه توئه ها ! گفته باشم !

  12. امیرحسین می‌گه:

    خداییش پستی که گذاشتی نوبر بود تو پستات . مطلب گیر نیاوردی از مرگ مینویسی . موضوع جذابتری گیرت نیومد؟ حالا خوبه بیشترشم مال بعد از مرگ بود . تو چیکار داری به بعد از مرگت ؟ تازه محققین هم به این نتیجه رسیدن که مایاها کاغذشون تموم شده بوده که دیگه ننوشتن . جون داداش یادت میاد در باره سال 2000 چه شرو ور هایی ساخته بودن ؟ 12 سالم گذشت نه زمین زیرو رو شد نه کامپیوترها شدن بابای آدمها . این دسامبر میاد میگذره و همه چی سرجاش میمونه تا شایعه بعدی .
    زنده باشی با فکرهای خووووووووووووووووووووووووب .


    جون داداش مشغله فکری شده بود برام. منم هر وقت یه چیزی گیر میکنه تو مغزم تا ننویسم ول کن نیست ! حالا کار چی شد ؟ رفتی جای جدید ؟

  13. نقشه برداری دیگر در اوزستان می‌گه:

    1- راستش در مورد مسایلی مثل 2012، مایاها، نوسترآداموس و … من به شخصه (اگر متهم به تئوری توطئه نشم) فکر میکنم اینها ساخته و پرداخته گروهی قدرتمنده که آرزوی سلطه بی چون و چرا بر جهان رو داره (گرچه تا همینجاش هم کلی قدرت دارن) و با این شایعات که از سالها پیش و در مواردی از قرنها پیش سر زبونها انداختن سعی در ایجاد یک پروپاگاندا در جهت آماده سازی افکار عمومی جهان دارن. سال 2012 قرار نیست دنیایی فروبپاشه و اذالشمس کوئرت بشه. بلکه طوفان دیگری در راهه (البته از دید اونا. من که امیدوارم اینطور نباشه) و قراره دنیا به سیاق دیگه ای از بین بره. مرزهای جغرافیایی و مرزهای قدرت جابجا میشن و جهان آماده نظم نوین جهانی میشه.
    نوستر آداموسی هیچوقت وجود نداشته و هرگز اشعار پیشگویانه ای نگفته. اینها افسانه هایی بیش نیستند
    این بحث بسیار بسیار طولانی است
    2- اما تفکر درمورد مرگ: این تفکر رو من هم وقتی 22 سالم بود داشتم. ولی اون موقع از مرگ نمیترسیدم و مرگ از نظر من تولد دیگری بود. تولد در یک دنیای جدید. یک پایان برای یک دوره و شروعی برای دوره بعدی. حتی شعری هم به همین مضمون سروده بودم. اما الان که منزل!!! دارم و یه پسر که عشقمه، دیگه از مرگ و جدایی میترسم. کلا مفهوم زندگی و مرگ برای من تو این 10 سال خیلی عوض شد


    والا گفتی متهم نکن منم دیگه چیزی نمیگم. من خودم خرافاتی نیستم. ولی بعضی وقتا بعضی چیزا فک کردن بهش خوبه. مثله پایان دنیا. در مورد مرگ من نظر شخصی دارم که اینجا مطرحش نکردم فقط بگم آدم باید دور از جون شما پاش بیفته تا بتونه بفهمه نظرش واقعیه یا ادا در آوردنه !

  14. rahamishavam می‌گه:

    احسان اتفاقا داشتم میخوندم گفتم چه جالب!منم به این فکر میکردم!خط اخرو که خوندم دیدم سورس جفتمون یکی بوده!:D
    “تا امروز فکر میکردم اگر ما این همه از ایران دور باشیم و یه اتفاقی تو ایران بیفته چقدر سخته و چقدر عذاب آور که نمیتونیم به سرعت پیش کسانی که دوستشون داریم باشیم ، اما چند وقتیه که فکر میکنم حالا اگه یه اتفاقی برای ما بیفته کی میخواد به دادمون برسه ! این فکریه که قبل از مهاجرت هرگز بهش فکر نکرده بودم.:
    این پاراگرافو دوست داشتم…


    مرسی. من زیاد این اراذل رو دوست ندارم ولی میخونمشون.جاناتان رو نمیگم ها ! نسوان رو میگم. چون یکیشون همشهریمونه. کی میای حالا تو ؟

  15. الهام می‌گه:

    منم زياد به مرگ فکر ميکنم ولي يه جوره ديگه ….. يعني به اين فکر نمي کنم که بعدش چي ميشه


    چی جوری یعنی !!!

  16. ..کامران می‌گه:

    سلام.البته ببخشید ها…کلا گفتم
    دولت تصویب کرده واسه این میت ین( مردگان محترم) تا 1500 دلار ارز مسافرتی میده.به قیمت بانک مرکزی..ا.پس این عزیزان دغدغه خرید ارز مسافرتی ندارند واسه انتقال از هر دو طرف…ممنون دولت..

    خسته نباشید….آقا…


    عزیز من قیمت خیلی بالاتر از این حرفهاست ! میدونی هزینه ارسال جسد به ایران از استرالیا چقدر میشه ؟ برو بالای 10000 تا !

  17. rahamishavam می‌گه:

    من که والا نمی دونم کی میام!فعلا که درگیر امتحانم،پولی هم در بساط نیست!
    حالا صبر میکتن پسته اینا دارن میان، بعد جاگیر میشن بعدش میام لااقل بدون جا نمونم!:دی


    بابا پس تو مشکل نداری که ! من گفتم دختر تنها میخوای بیای اینجا دپرس میشی ! اگه بدونی داشتنه یه فامیل حتی دور (البته اگه به درد دل آدم بخوره ها) چقدر چیز مهم و حیاتی یه اینجا !

  18. نا شناس می‌گه:

    بیمه عمر و سرمایه گذاری رو به همین علت گذاشتند که از نگرانی های بعد اتفاقات ناگوار کم بشه. ماشالا تو استرالیا زیاد مرکز های روانشناسی و مدد کار اجتماعی هست که بتونه مشاوره بداند و کمک کنند.


    معلومه حسابی تحقیق کردیا کلک !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!