حال ما بد است اما …

میچ همکارمه.هر دو در یه روز و یه ماه و یه سال به دنیا
اومدیم. گاهی با خودم فکر میکنم وقتی من 30 سال پیش در یه اتاق تنگ و تار در آغازه
یه جنگ هشت ساله تو ایران اولین گریه های پر خراشه ی پا گذاشتن به این دنیا رو سر
داده بودم ، میچ تویه یه بیمارستانه تر و تمیزه رو به اقیانوس در گوشه ای از سابرب
های سرسبزه وسترن استرالیا در فاصله بیست دقیقه ای از پرت اولین عر عر های کودکانه
اش رو با چشمهای آبی و موهایه بلوند فرفری سر داده.

 عصر که مامانم دردش
گرفته زنگ میزنن به بابام که پاشو بیا زنت داره میزاد. بابام که اون روزا 7 سال
بعد از فارغ التحصیلی از دانشکده مهندسیه مهمترین دانشگاه این مملکت  به دلیل مشکلات فنی در تفکراتش از کار بیکار شده
بود و برای خرید شیر خشک برای بچه توی راهش مجبور بود با یه بنز دیزلی بین شهر
مسافرکشی کنه تا از تهران حرکت کنه و برگرده چند ساعت طول کشیده و وقتی میرسه که منو
پتو پیچ کرده بودن و مامانم هم بقچه اش رو زده بوده زیر بغلش و با هم بر میگردن
خونه و زندگی من در یک زیرزمین در یکی از شهرهای کوچیکه ایران آغاز میشه.

میچ اما وقتی از بیمارستان به خونه بر میگرده بساط باربی
کیو و آبجو به راه بوده. چند تا از همسایه ها دور هم جمع شده بودن و برای سلامتی
مهمون تازه وارده محله لیوان ها رو به هم میکوبیدن و گوشت رو روی باربی این رو اون
رو میکردن.

وقتی ما از ترس بمب و موشک وقتی مدرسه ها رو تعطیل کردن در
حالی که موهامونو از ترس شروع مدرسه ها با نمره چهار زده بودیم ، خانوادگی فرار
کردیم به یه شهر دور افتاده و همونجا هم خونه بغلیمون رو با راکت زدن و ما شاهد دیوارهای سوخته به همراهه ضجه های همسایه از کشته شدن بچه هاش بودیم به این فکر میکردیم که وقتی بزرگ شدیم
میریم جبهه و از اونجا مستقیم میریم خوده بغداد و کاره صدام رو یه سره میکنیم !

میچ اما حول و حوش همون روزا با یه شورته گل گلی و موهای
فرفریه بلوندش توی یه ساحل آفتابی ، تخته سورفینگ زیر بغل ، دنبال همکلاسیهای دختر و پسرش میدوئیده و اصلا حتی
یه ثانیه هم فکر نمیکرده که یه جایی هست توی دنیا ، یه گربه ای هست که زیر بارون
باروت داره خفه میشه.

وقتی بزرگ شدیم و احساس کردیم باید زندگی رو تجربه کنیم و یواشکی
کنار اونی که دوستش داشتیم نشستیم و به بزرگترین حادثه زندگیمون که ماهها براش
برنامه ریزی کرده بودیم – یعنی راه رفتن زیر بارون با کسی که دوستش داریم – فکر میکردیم
میچ با چند تا از همکلاسی های  دختر و پسره
دبیرستانشون به یه توره یک ماهه راک اند رول به دور استرالیا رفته بودن.

امروز اما دست روزگار من و میچ رو کنار هم قرار داده و یک
ماهه که هر روز تمام روز رو باید کنار هم و با هم کار کنیم. از ساعت شش صبح تا عصر
شاید تنها آدمهایی که میبینیم همدیگه باشه و این باعث میشه که دو تا آدم به هم
نزدیکتر از حد معمول بشن. اونقدر نزدیک که از دغدغه ها و مسایل خصوصی هم با خبر
بشن. مثلا من میدونم که 9 سال پیش ازدواج کرده.درست زمانی که من ازدواج کردم و سه
ساله که از همسر سابقش جدا شده و از این قضیه خیلی ضربه خورده. اینکه پدر مادرش
چند ساله که جدا شدن و هر دو ازدواج کردن. اینکه 5 سال یه پرنده داشته که خیلی دوستش
داشته و چند ماه پیش اون پرنده به خاطر بیماری میمیره و این ضربه براش از طلاقش و
شکست زندگی خانوادگی خودش و والدینش مهمتر بوده و خیلی چیزهای دیگه …

همه اینها رو که کنار هم میذارم میفهمم که چرا یه ویتنامی
یا یه نپالی میتونه با همه مشکلات مهاجرت و پناهندگی کنار بیاد و توی این جامعه پر
از مشکل اینجا دوام بیاره.با وجود مشکل شدید در برقراری ارتباط و زبان حرف های
بعضا” بی منطق اوزی ها رو تحمل کنه و انقدر رشد کنه که از همه بچه محل های
اوزیش جلو بزنه و جایگاه های بالای شغلی رو در بعضی جاها اشغال کنه. دلیلش
سادست.اینکه اگه چیزی تو رو نکشه قطعا قوی ترت میکنه.

روزهای مهاجرت و دوری و دلتنگی میگذره ، گاهی به سختی و
گاهی به راحتی. اگه پستی نمیذارم دلیلش تنبلی نیست. دلیلش یکنواخت شدن گاه به گاهه
زندگی در این سرزمینه. چیزی که تصمیم دارم تسلیمش نشم. اگه انرژی منفی از افرادی
مثل من میشنوید که باعث شاد شدن دل دوستان با غرض میشه و اگه حرفهای خوب از من یا
دوستان دیگه میشنوین که باعث راه افتادن آب از دهن دوستان بریده از وطن میشه باید
بگم که ما هر چند فعلا زنده ایم و در حال قوی تر شدن اما …

حال ما بد است

 اما تو باور نکن ! 

پیوست : خواهر عزیزتر از جانم به صورت کامنت خصوصی یه سری افشاگری کرده که چه جاهایی حرفهام با واقعیت تطابق نداره. مثلا اینکه من در یک مطب خصوصی دنیا اومدم یا پدر محترمم در آن روز برای تعمیر ماشین رفته بود نه برای حمل مسافر و اینکه در زمان  جنگ من مدرسه نمیرفتم ! لازم به ذکره که تمام این حرفهایی که زدم چکیده خاطرات دوران کودکی و تصویرهایی حقیقی بود که در ذهنم نقش بسته. قصد دروغگویی ندارم و برای هر تصویری هم دلیل دارم. اگه کسی در مورد حرفهای من شک داره کامنت غیر خصوصی بذاره که بتونم جواب بدم. مرسی.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

35 دیدگاه برای “حال ما بد است اما …”

  1. آرش می‌گه:

    تو عادت داری ما رو وسط یه مشت افکار بلاتکلیف ول کنی. اصلا خوشت میاد!؟!
    یه نصیحت ، یه وقت سعی نکنی از این چیزایی که به ما گفتی به میچ هم بگی ها. مطمئنم بریف نمیشه. بشه هم یه چیز دیگه برداشت میکنه. اصلا حالیش نمیشه.
    من به یه جای دیگش هم فکرکردم. تهش به فرض هم که من و تو و اون نپالیه و بقیه هم خیلی موفق شیم اما تهش زندگی نکردیم. چون همش داشتیم می جنگیدیم. ولی حداقل این موفقیت ها میشه مرهمی بر عقده های گذشته.
    دمت گرم داداش.
    ما هم حالمون خوبه اما تو باور نکن!
    ارادت


    شما که خودت خط مقدمه افکاری برادر ! لازم نیست من بکشونمت جایی !
    نه بابا ! من این چیزا رو به کسی نمیگم ! کلی هم خالی میبندم راجع به مملکت گل و بلبل ! تازه با این همه خالی ها وضعمون اینه !

  2. مهشید طلا می‌گه:

    با تمام گوشت و پوست و استخونم جمله به جمله این پستت رو درک کردم رفیق….نسل ما دردهای مشابهی دارن…


    نسل ما شاعر اگر داشت دیگر کبوتر با کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز ! (البته اصله شع عصره ما هستش به جای نسل ما !)
    مرسی که حرفای منو درک میکنی.منم خوندم ماجراهای غم انگیزه فامیلیتون رو. یه حرفایی هست که منم یه روزی اینجا میزنم !

  3. محمد می‌گه:

    با این مطلبت کلی همزاد پنداری کردم. البته واسه من اوضاع اینطورها هم بد نبود، اما یه چیزایی مشترک بود. کلاس اول بودم، تازه از مدرسه اومده بودم خونه و می خواستم ناهار بخورم که یه هواپیمای عراقی کوفتم کرد غذا رو. صداش هنوز تو گوشمه. مثل فیلم ها، یه صدای سوت مانند که هر لحظه بلند تر می شه و بعد یهو همه جا می لرزه. طرف اشتباهی دو تا از موشک هاشو زده بود تو رودخونه، که هنوزم عمل نکرده و همونجاست. یادمه تا مدت ها بعد اون هر وقت صدای هواپیمای مسافربری هم میومد می پریدم تو زیرپله خونمون و می خوابیدم رو زمینو گوشمامو می گرفتم. یا بعضی کارتون های غمگین و افسرده کننده. خلاصه وقتی کسی بهم می گه دوست داری برگردی به اون دوران می گم هرگز. باید با دید مثبت به جلو حرکت کرد و نترسید، هیچ کار سختی نیست که نشه انجامش داد، اگه آدم انگیزه و انرژی لازم واس انجامش رو داشته باشه. بعضی وقتا این مقایسه ها منو هم دیونه می کنه. اما نمی شه چیزی رو که گذشته تغییر بدی. منو بردی تو یه فضای دیگه…


    آره جالبه که من همیشه رویایه دورانه کودکیم این بوده که چشمامو ببندم و دنیا 10 سال بره جلو و من ده سال در این چشم به هم زدن بزرک شده باشم.منم هیچ وقت دوست نداشتم به اون دوران برگردم. این یه خاطره خط خطیه که همه هم نسلهای ما از گذشته دارن و دوست ندارن با کسی توش شریک بشن. فقط ماییم که حرف همو میفهمیم. یه جورایی این نقطه پیوند و اشتراکه همه ما بچه های اون دورانه. این باعث میشه که بهتر بفهمیم که از کجا میایم. واسه من این زخمها همیشه سرمایه بوده. سرمایه ای که باعث قوی تر شدن نسل ما شده.

  4. عمو سجاد می‌گه:

    واقعا حال كردم با اين پستت رفيق
    خيلي قشنگ بود
    ميبينم كه كم كم داري به كلوپ جبريون هم وارد ميشي، آفرين…


    چاکرتیم. چشات قشنگه ! چش قشنگ ! همه اینا یه طرف. چرخمون امروز شیکست بدتر از همه خاطراته دوران کودکی بود. یعنی یه جورایی کل این مهاجرت رو این ترولیه ما تحته تاثیر قرار داد !

  5. liyli می‌گه:

    خیلللللللللی حال کردم باوبت حرفت حقه!یکم درشت تر مینویسی چشام کنده شد تا بخونم دمت جیز داداش


    قربونه داداش.از این به بعد درشت تر مینویسم ! ضایع نمیشه درشت تر ؟ خرجش یه کلید کنترل به اضافه کلیده مثبته.امتحان کن به خدا !

  6. عمو سجاد می‌گه:

    بابا احسان جان چرخ زندگيت بچرخه ايشالا
    ببين اصن همش تقصير منه با اون ماجراي تيكت…
    و گرنه عقب نمي افتادي و تروليم شايد سالم ميموند…
    خلاصه جبر روزگار اينطور بود كه اون ترولي امشب عمرشو بده به شما، بقاي عمر شما باشه
    جبر ديگه يه شامپو صحت از بين ميليونها شامپو صحت هزارن كيلومتر پا ميشه مياد سيدني تو مغازه زمزم و قص الهذي …(نميدنم ديكتش درسته يا نه)


    حالا شامپو صحت یه چیزی اون صابونه مراغه یعنی آخر مبارزه با سرنوشته ! یعنی هیچوقت اون صابونه فکرش رو میکرده که یه یقه ای رو تو سیدنی بشوره ؟؟؟

  7. مریم شیرازی می‌گه:

    سلام
    می گم من و شما که همسن هستیم ولی چقدر با هم فرق داریم. می خوام یه داستان بگم میشه اسمشو گذاشت احسان ، میچ و مریم…. تو اون طوری میچ اینطوری حالا من عاشق این بودم صدای آژیر در بیاد بریم تو سنگری که تو حیاط همسایه روبروی ساخته بودن، آخ که نمی دونی سیمانی بود تاریک ولی چقدر این سنگره رو دوست داشتم هنوزم گاهی دوست برم داخلش اما حیف که شده انباری .. البته خدا رو شکر که جنگ نیست. همیشه برام سوال بود چرا تو خونه های همه ، شیشه پنجره هاشون یک ضربدر سفیده… یادمه وقتی مادرم داشتن این چسبها رو از رو شیشه پنجره بر میداشتن بهشون می گفتم چکارشون داری قشنگن.. جنگ بود بدبختی بود ولی نمی دونم برای من کودکی زیباترین دوره زندگیم بود. تنها دوره ای که تا چیزی رو خراب نمی کردم آروم نمی شدم. یادمه دایی بزرگوار از آلمان یه ساعت عقربه دار برام آورده بودن به دو روز نکشید می خواستم ببین چه جوری این عقربه ها حرکت می کند چرا نمی خوابن به گمونم حتما یه جای کار ایراد داره… آخ که ما رو به خاطرات کودکی بردید
    ولی ناگفته نماند من همیشه خوشبین بودم
    ولی گاهی دل ما هم میگیرد اما تو باور نکن!

    سربلند و پایدار باشی


    من موندم این همشهریای شما تو پناهگاه هم میرفتن ؟ یعنی لاف تشک هم بود تو پناهگاه ! یه شیرازی بره تو پناهگاه خیلی حرفه ها ! از لحاظ شجاعت نمیگم ها از لحاظ طی طریق منزل تا تو پناهگاه رو میگم. بلا نسبت شمو !

  8. مریم می‌گه:

    این هم یه ترانه از اینجانب برای عوض شدن جو، که البته خالی از ایراد نیست
    تقدیم به شما و همه دوستان بزرگوارتان

    ستاره های آسمون همه شدن چشمک زنون

    می خوان که میلاد تو رو ، جشن بگیرن ای مهربون

    قاصدکهای دلمو ، من پر دادم به سوی تو

    میخوام بهت بگم عزیز ، دوست دارم فقط تو رو

    پشت نگاه پاک تو ، دریچه ی محبته

    از خوبیهات من چی بگم، هر چی بگم حقیقته

    ثانیه ها و لحظه ها ، کنار عشق بی ریا

    با تو چه دنیایی دارم ، تو ای هدیه خدا

    دستای تو یه سایبون، گرمای اون آروم جون

    تو کلبه ی کوچکمون، غم نداره جا پیشمون

    پاک نمیشه از تو دلم، لحظه ای اون نگاه تو

    دارم حالا حس غرور، از بودن کنار تو


    مرسی مریم خانم. البته من قبلا در بلاگ خودت خونده بودمش !

  9. الهام می‌گه:

    من زياد از بچگي هام دل پري ندارم نه اينکه خوب بودن ولي زياد هم بد نگذشت
    ولي دست رو دلم گذاشتي نوجواني من بدترين دوره زندگيم بود خيلي مزخرف گذشت


    حالا یه کم تعریف کن ! از چه لحاظ مزخرف بود ؟ بازم خوبه بچگی ها دل ه خرمی داشتی !

  10. دامون می‌گه:

    خیلی زیبا شروع کرده بودی مهندس لذت بردم ولی چرا اینقدر زود تمومش کردی ، حرف وسه گفتن زیاد داری می دونم ، تو که اینقدر زیبا شروع میکنی زیبا ترم میتونی تموم کنی بحثت رو توی همون پست ملت رو پرت میکنی تو کامنتدونی واسه بقیه نظراتت .
    دوست داشتم این پستت رو ، مرسی


    قربونت مهندس جان. به قول ابی “من از تو یاد گرفتم !” به قول برادر شهیار قنبری گفتنی ها کم نیست. من و تو کم گفتیم. شما رو نمیگم ها !
    من احساساتم توفانی شروع میشه باتلاقی خاتمه میابه ! کامنتدونی هم که واسه همین روزا ساختن. حالا باید سعی کنم که رو تموم کردن بیشتر کار کنم ! کلا من تو زندگی هم همینما ! خوب شروع میکنم در ادامه گند میزنم به ماجرا !

  11. عارف می‌گه:

    زیاد به میچ و میچ ها فکر نکن که آخرش مثل صادق هدایت به پوچی میرسی


    نه بابا من فکر نمیکنم. اتفاقا فکر میکنم که ما همه از بکگراندهای متفاوت و متناقض امروز رسیدیم به یه نقطه. به وحدت دارم میرسم تازه !

  12. مریم شیرازی می‌گه:

    سلام
    دست مبارک درد نکنه که لیبل تنبلی هم به ما زدید. دست مریزاد


    نه بابا شوخی میکنم به خدا. یه ضرب المثل شیرازی هست که میگه چرا عاقل کند کاری !

  13. محمد می‌گه:

    یه نکته در مورد کامنت آرش عزیز:
    بعضی وقتا همین مبارزه ها و جنگیدن ها به زندگی آدم معنی می ده و اون رو از حالت یکنواخت در میاره. چون لزوماً مبارزه لازم نیست مرگبار و طاقت فرسا باشه. یه تیم فوتبال هم همیشه در حال مبارزه واسه قهرمانیه. حتی اگه پایان فصل قهرمان بشه یا نشه بازم باید واسه فصل بعد برنامه ریزی کنه. اگه بهشون بگن 1-2 سال قرار نیست بازی کنن اون موقع ممکنه دچار پوچی بشن. می گن مشکلی که در مورد فضانوردها اون موقع گاهی پیش میومد این بود که واسه مدت ها واسه رسیدن به هدفشون تلاش می کردن و بعد از رسیدن به هدف دچار خلا می شدن که حالا چی. ما هم همینطور. واسه من فعلاً رسیدن به ویزا و کارهای پیش نیاز قبلش مهمه، اما از روزی که ویزام رو بگیرم باید واسه اهداف جدید برنامه ریزی کنم و همینطور تا آخر عمر. یه دوستی هستش تو کلاس فری دیسکاشن می بینمش که اتفاقاً می خواد بیاد استرالیا. به نظر اون سر 45 سال می خواد بمیره، چون می گه بعدش دیگه کاری نداره انجام بده. بالاخره اینم یه نو نظره دیگه. به نظرم همه اینا برمی گرده به هدف گذاری درست تا زندگی یکنواخت نشه که اگه بشه تو هر سنی آدم دیگه مرده و زنده نیست.


    البته من یه نظر شخصی به مطالبت اضافه کنم و اون اینه که به محض اینکه ویزا بیاد انقدر کار داری که انجام بدی که خودت هم باورت نمیشه و گرفته شدنه ویزا در اون لحظه کوچیکترین هدف ممکن به چشم میاد !

  14. ..کامران می‌گه:

    سلامو علیکم برادر …فل الواقع در ان سرزمین کفر مراقب دوستان جاسوس اوزی باشد..اینا همه ایادی استکبارند.البته میج جون رو نمیگمها…کلا میگم…قشنگ بود.اره قشنگ بود.اره قشنگ بود.دوبارتکرار….


    فی الواقع حواسم به همه چی هست برادر. حواسم به همه چی هست ! مرسی.

  15. بهار می‌گه:

    هيييييي… همكار … چاره چيه. واقعا چاره چيه؟ بايد پيدا كنيم كه چطوري از بقيه زندگيمون بيشتر لذت ببريم. من خيلي وقتا قكر مي كنم كه هميشه يه مشكل بزرگي مي مونه! اينجا بودن مشكله اونجا بودن يه مشكل ديگه . بعضي وقتا مي بيني كه هيچ راهي نداره كه بتوني شاد زندگي كني ولي بعضي هارم مي بيني كه تونستن. واقعا هنرمندن! من كه نمي تونم


    همکار جان یعنی شما از این هم میخوای بیشتر لذت ببری ! تو که سر و دمت رو بگیرن این ور اون وری داری همش سفر نامه مینویسی ! مارکوپولو !
    تو با این روحیه ات شاد نباشی ما همین امشب باید بریم تو قبر !

  16. rahamishavam می‌گه:

    احساااااااااااان!خیلی قشنگ بود……خیلی!
    همین دیگه!چی بگم!ولی بیشتر بنویس!دلمون برات تنگ میشه!از همین روزمره ها بنویس!


    دوباره تنها شدی ، بلاگخون شدی خانم. مرسی از محبتت. ایشالا زودتر جمع کنین بیاین ما هم از این حالت روزمرگی در بیایم ، شما هم دلتون تنگ نشه.

  17. مهسا می‌گه:

    نوشتتون برای همه ی ما قابل درکه چون زندگی همه ی ما با یکم بالا و پایین به هم نزدیکه. ولی چه می شه کرد؟ همینه دیگه!!
    اگه چیزی تو رو نکشه قطعا قوی ترت می کنه!!


    ما هم فعلا دلمون به همبن نمردنه خوشه.داریم سعی میکنیم قوی تر بشیم ! یهو دیدی وسطشم مردیم ! والا به پیغمبر !

  18. مهرنوش می‌گه:

    بابا نویسنده ناز قلمت آدم کیف میکنه نوشته هات رو میخونه. همیشه یه تعلیقی توش هست که معلوم نیست داره آدمو کجا با خودش میبره.
    ” هر دو در یه روز و یه ماه و یه سال به دنیا اومدیم” فقط میتونم بگم woooowww


    جانه من راست میگی ؟! من نقطه ضعفم اینه یکی ازم تعریف کنه ! یعنی ها دلم قیلی ویلی میره ! حالا چیه ؟بده اعتراف میکنم به ضعفهام !

  19. الهام می‌گه:

    احسان؟!!!!!!!! از بچگي هام بگم؟؟؟؟
    يکي از دلايل مزخرف بودن نوجواني اين بود که يه داداش داشتم (يعني هنوز هم دارم) به شدت غيرتي همش مراقبم بود
    نه حالي نه هولي (حولي) تازه اسمشم احسانه


    خدا حفظش کنه ! اصلا همین که الان به این درجات رسیدی به همت همون احسان خان داداشت بوده ! به خدا اگه دروغ بگم !

  20. مریم می‌گه:

    روز مرد رو هم به شما تبریک می گم. امیدوارم همیشه زندگی سبز و شادی داشته باشید در کنار همسر عزیزتان
    از طرف ایل تنبل نشین ها که قبلا فرمودید


    ممنونم. روز مرد دیگه چه صیغه ایه ! یعنی مردها باید چی کار کنن در این روز ! اینم از اون کشفیات جدیده ها ! روز مرد ! البته من که از تبریک شنیدن بدم نمیاد ! ما که همسرمون همشهری شماست ، جسارت نکردیم !

  21. آرش می‌گه:

    برادر محمد عزیز،
    من کاملا با این نطریه موافقم که اساسا زندگی لذتش به در حرکت بودنه. اما میزان تلاشی که تو برای چیزی یا چیزهایی(بخوانید اهداف) می کنی گاهی به بدنه اصلی زندگی ضربه می زنه. گاهی خستت می کنه. اما واقعیت اینه همیشه اونهایی موفق هستند که بتونن این مسئله رو مدیریت کنن. یه جور بالانس ایجاد کنن بین همه چیز. و الا من کاملا با تمام صحبتت موافقم. .یه واقعیتی هم که من هم اعتقاد دارم ویزا داشتن برای من هدف نیست. واقعا نیست. ما (آرش و منزل!) یک سری اهدافی داشتیم و داریم که دست بر قضا برای رسیدن بهشون نیاز به مهاجرت هست. والا ویزا که عددی نیست

    راستی من از همین الان مورد تهدید قرار گرفتم با این جمله:
    “خودت می دونی اگر بعد از صدور ویزا تا دو هفته بخوای در مورد آینده برنامه ریزی کنی”


    تنها قسمت شیرینه ویزا همین برنامه ریزی واسه آیندشه ! چرا خوب !!!

  22. الهام می‌گه:

    این داستان واقعی است، کانگرو مرده، حال ما بد است اما…
    برادر تا دیر نشده تکلیف ما رو روشن کن. منتظریم ها…


    حالا شما پاشو بیا تکلیفت خود به خود روشن میشه ! بعد از 3 ماه هم که گذشت بی خیال وبلاگ نوشتن میشی و اون موقع با خودت میگی بابا این یارو عجب سگ جونی بود بعد از 5 ماه هنوز مینوشت ها !

  23. محمد می‌گه:

    آرش عزیز:
    باهات موافقم. مبارزه طاقت فرسا و خرد کننده منظورم نیست. واسه منم ویزا هدف نیست. ویزا وسیله ای هستش واسه هدف بزرگ من مهاجرت.

  24. محمد می‌گه:

    گاهی وقتی چیزی رو این طوری مقایسه می کنم به خودم می گم تو این دنیا عدالتی وجود نداره. تو هم خودت رو می تونی با میچی که غم از دست دادن پرنده اش زندگی اش رو دااغون کرده مقایسه کنی و هم با اون افریقایی که از موقعی چشم باز کرده تو قحطی بود و الان داره با یک اسلحه واسه فلان سرهنگ می جنگه. این به خودت یستگی داره کدوم رو بذاری تو کفه ی ترازوی مقابل خودت. همین سختی هاست که آدم ها رو از هم تمیز می ده. باعث می شه عمق زندگیشون یک جورایی زیاد بشه. حالا هیچ کس دوست نداره تجربه ها و خاطره های بد داشته باشه. ولی وقتی پیش اومد می شه طوری دیگه بهش نگاه کرد. با تمام تجربه هایی که امثال من و تو در مقابل میچ ها داشتند و سختی کشیدند و لذت نبردند باز هم اعتقاد دارم از میچ ها ما فرسنگ ها جلوتر هستیم.


    حالا شما همینجور با هم صحبت کنید مام گوش میدیم !

  25. آرش می‌گه:

    د نه د ..داداش.. محمد پایینی با محمد بالایی فرق داره
    یه دونه باشی


    عجب خنگیم من ! بابا جون شماره بذارین اقلا !!!

  26. محمد می‌گه:

    بالام جان وبلاگ ها رو نگاه کن که بدونی کدوم محمده. من می شم محمد دو . خوبه؟


    بابا جون حالا ما يه اشتباهي كرديم !

  27. ماری می‌گه:

    نوشته های شما خیلی باهاله واقعا کیف میکنم با خوندنشون مرسی از شما .


    خواهش ميكنم . نظر لطف شماست، ولي اون منظورتون از باهال ، هال پذيرايي بود يا با حال !؟

  28. محمد2 می‌گه:

    تو هم گیر نده این وسط به هال مردم. بنده خدا اومده سریع یک نظری بذاره برات. بیچاره می خوره تو پرش دیگه نمی یاد نوشته هات رو بخونه و لذت ببره و ازت تعریف کنه ها!


    :) )

  29. الهام می‌گه:

    برادر الانگی، اینکه شما وقت میزاری و پستی می نویسی و دل امتی رو شاد می کنی جای بسی تشکر و تمجید داره. ولی خدایی به چه حالی دچار شدید یا ما خواهیم شد که نوشتن یه مطلب نشان دهنده سگ جونی نویسنده است؟! یعنی دچار حالتهای افسرده گی میشید یا اینکه پست گذاشتن دیگه به کلاستون نمی خوره و یا….؟!


    نه بابا. آدم میبینه بلاگها یکی یکی بسته میشه ، دلش میگیره. واقعیت اینه که آدمهایی که پاشون میرسه به سرزمین رویاها به چند دسته تقسیم میشن.یه دسته که دپرس و افسرده میشن و از بی کاری و بی پولی دل و دماغ کاری رو ندارن و طبیعتا دره بلاگ رو تخته میکنن و یه عده وضعشون خوب میشه و یه مدت به نوشتن ادامه میدن و به به و چه چه میکنن و بعدش خسته میشن و حوصله نوشتن رو ندارن و باز دره بلاگ رو تخته میکنن. یه عده هم هستن که به هر دلیلی (با حاله خوب یا حاله بد) به نوشتن ادامه میدن که اگه حالشون خوب باشه جزو دسته بچه های با حالن و اگه حالشون بد باشه و به نوشتن ادامه بدن جزو دسته سخت پوستتانند.
    حالا یه دسته هم هستن که مثل من اصلا آدم نیستن که کلا حالشون براشون مهم نیست و هدفشون هم از نوشتن ربطی به استرالیا و مهاجرت نداشته و علت اینکه پستهای مهاجرتی نوشتن این بوده که مهاجرت بخشه مهمی از زندگیشون بوده.

  30. بهار می‌گه:

    خوش گذروندن دلیل بر شاد بودن نیست. خیلی وقتا هست که نمی تونی از ناراحتی های زندگی جدابشی شایدم ته دلت نمی خواد… خودتم می دونی که درون و بیرون آدما همیشه شبیه هم نیست. اینو گفتم که فکر نکنی من همش دارم بالا و پایین می پرم از خوشحالی!


    حالا شما هم خوشحال باشی ما هم خوشحالیم. چرا نباشی ؟ ایشالا همیشه شاد و با انرژی باشی ! انقدرم که فکر میکنی من اسکل نیستم که فک کنم همه شاد و خوشحالن !

  31. آرش می‌گه:

    به محمد 2،
    این احسان ما کلا رکه . اصلا انگار یه حاله نور دورشه!!!!


    هالتو میگیرم آرش ! میگیرم میندازم سره اتاق خواب !

  32. نقشه برداری دیگر در اوزستان می‌گه:

    سلام
    سلام میکنم چون اولین کامنتم در وبلاگ شماست
    کمابیش پستاتو میخوندم همیشه و استفاده میکردم ولی خوب کامنتی ندادم تا حالا
    اما با خوندن این پست دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. باید مینوشتم برات
    نمیدونم فقط یک نسل از یک کشور به نام ایران هست که این حسو داره یا نسلی دیگر در یک سرزمین دیگر در اروپا، آفریقا، آمریکای جنوبی یا…. ممکنه با این نسل، نسل من و تو، هم احساس باشه. امیدوارم که نباشه
    تک تک جمله هات رو حس کردم. با خوندن هر کلمه استخونام تیر کشید. زخم قدیمی سرباز کرد و منو باز به یاد این انداخت که چرا دارم از مملکتم فرار میکنم
    یادمه روز اول سال دوم راهنمایی وقتی کتاب زبان انگلیسی رو دادن دستم داشتم بالا میاوردم. وقتی رسیدم خونه دویدم تو اتاقم. درو بستم. از کاری که میخواستم بکنم خجالت میکشیدم. نمیخواستم پدر و مادرم منو ببینن. میترسیدم بهم بخندن. ولی در اتاقمو بستم و کارمو کردم. انقدر کتاب زبان انگلیسیمو کتک زدم تا خودم خسته شدم. چرا زدم؟ چون یه بچه 11-12 ساله با احساسات پاک زیر بمباران تبلیغاتی مدرسه و تلویزیون و جو بعد از جنگ اون زمان فکر میکرد که زبان انگلیسی زبان کفاره. آره من از انگلیسی بدم میومد. نمیخواستم یاد بگیرم که با زبان کفار و استعمارگران حرف بزنم.
    20 سال از اون زمان گذشت و من خودمو کشتم تا انگلیسی یاد بگیرم تا بتونم از زیر این هجمه های تبلیغاتی فرار کنم. اما این دفعه میخوام پسرم تو سرزمین کفار بزرگ بشه
    من همکارتو نمیشناسم. اما میتونم حدس بزنم که اون نمیدونه چه آدم خوشبختیه و برعکس فکر میکنه که چقدر تو زندگیش سختی کشیده و چقدر مرگ پرنده اش واسه اش طاقت فرسا بوده. نذار هیچوقت هم بفهمه
    همونطور که ما هم با وجود آدمایی که تو فلاکت دارن دست و پا میزنن اسم خودمونو گذاشتیم رنجکشیده
    الانم نمیدونم اونجا چه خبره. استرالیا رو میگم. نمیدونم خط پایان بدبختیهامه یا خط شروع یه بدبختی دیگه. اما فعلا با این انتظار شیرین حال ما خوب است. باور کن


    برات کامنت جدا گذاشتم.

  33. ممنونم از اطهار لطفت.همیشه دوست داشتم که کامنت بذاری. نقشه بردارها جامعه شون کوچیکه. دلشون هم کوچیکه. مثل من که با هر تلنگری اینجا به هم میریزم ! نمیخوام نا امیدتون کنم. به نظرم بهترین تصمیم زندگیتون رو گرفتین. تصمیمی که پدر من بیست سال پیش میخواست عملی کنه و نکرد و من باید بعد از بیست سال به اندازه دویست برابر زحمت بکشم تا برسم به موقعیت بیست سال پیش ! ولی با همه اینا باید بهت بگم که شیرین ترین قسمت ویزا همون انتظارشه ! مثل عصر پنجشنبه ها میمونه ! حال من همیشه عصرای پنجشنبه از صبحای جمعه بهتر بود ! حالا شایدم این ایراد من بوده !

  34. جاناتان می‌گه:

    گذری به متن زدم. حالم رو بد کرد. حال بدی ای که میدونم چی هست. میدونم از چه جنسی هست. متنت رو با دقت نخوندم. واقعا دست قوی ای برای نوشتن داری.
    حال ما هم مدتی است که خیلی خوب است…


    امیدوارم حالت همیشه خوب باشه و قدر لحظه های خوبو بدونی. مرسی از هندونه ای که به سمتم پرت کردی دکی. واقعا حق من خورده شده که نویسنده نشدم !!!

  35. پریسا می‌گه:

    سلام.
    من تازه خواننده وبلاگت شده ام. یه چیزی تو نوشته هات هست که اینقد نزدیکه که احساس میکنم خودم تجربه شون کردم. ما هم نسلا دنیای مشابهی داریم ……. تجربه های سختی که برامون خیلی درونی هستن
    ممنون که داری باز گوشون میکنی


    والا باید بگم حرفت درسته. همه ما هم نسلا دغدغه های مشترک و آرزوهای مشابه داریم و داشتیم.یعنی میشه گفت خلاصتا” درد مشترک داریم. اینکه دارم بازگوشون میکنم بیشتر نیاز خودمه تا نفعی به کسی رسوندن. واسه همینم هیچوقت مثل خیلی ها فکر نمیکنم که بابت نوشتنم از کسی طلبکارم ! خلاصه اینکه باعث افتخار ماست آشنایی با دوستان جدید.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!