ما مردم نازنین(*)

 همیشه اولین حرف و توصیه ای که از دوستان استرالیا رفته میشنوی چیزیه که  تمام تصوراتت رو به هم میریزه.

آدم وقتی میخواد پا بذاره به یه سرزمین جدید پیش خودش فکر میکنه خوب اگه مشکلی پیش بیاد آیا اونجا هموطنی داره که به دادش برسه یا نه ؟ چه مشکلی ؟ مثلا اگه داشتی از گشنگی میمردی آیا هموطنی هست که  یه لقمه نون دستت بده ؟ صرفا به این دلیل که هموطنته ؟

این حرف رو که میزنم یاد کارتون بی خانمان میفتم.اثر ماندگار هکتور مالو که کتاب باخانمان رو هم اون نوشته(همون که توش پرین و پاریکال و اینا داشت). اگه بادتون باشه داستان بی خانمان درباره پسریه که دنبال مادرش میگرده و هرجا میرسه مادره از اونجا رفته بوده و پسرک بدون هیچ پول و اندوخته ای از راههای مختلف رد مادره رو پیدا میکنه و در تمام داستان یه قدم عقب تر از مادرست.حالا اینا رو گفتم که بگم یه صحنه ای در داستان هست که پسر گرسنه و خسته و تشنه به مردی بر میخوره و مرد وقتی میفهمه پسره همشهریشه(از نمیدونم تورینو یا کدوم خراب شده ای) بهش کمک میکنه و بهش نون و آب میده.(از این نون قرصی گردا که آدم وقتی تو کارتون میبینه دلش میخاد و فک میکنه چقدر خوشمزه است !). این صحنه همیشه تو ذهن من موندگار شد و از بچگی همیشه فکر میکردم اگر کسی هموطن یا همشهریم باشه حتما به دلیل این پیشینه مشترک بدون چشمداشت بهم کمک میکنه ! یادمه یه بار که تو اصفهان به دلایل شخصی گذارم به بازداشتگاه نیروی انتظامی افتاد افسر نگهبان که داشت بازجویی میکرد ازم پرسید ترکی ؟ منم با اینکه در هفت پشتم هیچ سابقه ترک یا آذری بودن نداشتم سریعا گفتم بله تا شاید همین ترفند همشهری بودن کارگر بیفته که اتفاقا هم افتاد و افسر نگهبان که سر تا پاش از دیدن یه ترکی که بلد نیست ترکی حرف بزنه شک و تردید بود باهام مهربون شد و سعی کرد بهم کمک کنه تا زودتر از اون خراب شده بیام بیرون !

حالا اولین تصور آدم قبل از آمدن اینه که خدارو شکر که دارم میرم استرالیا و پر از ایرانیه اونجا و بعضی ها هم میرن میگردن ببینن کجا ایرانی ها بیشتر هستن که اونجا ساکن بشن ! اما اولین توصیه استرالیا نشین های باسابقه چیه ؟

اینه که تا میتونین از ایرانی ها و اجتماعات ایرانی ها دوری کنین ! چرا ؟ مگه قرار نیست ما پشتیبان هم باشیم ؟ مگه قرار نیست ما به سبب داشتن یه پیشینه مشترک و داشتن یه درد مشترک که باعث کوچمون شده هوای همو داشته باشیم ؟

جواب سوال منفیه ! متاسفانه تجربه دو ماهه من از زندگی در استرالیا نشون میده علیرغم وجود دوستان نارنین و ایرانیهای باصفایی که اینجا دیدم دلیل پشتیبانی و محبت این دوستان ایرانی بودنشون نبوده و اصولا داشتن چنین پیشینه مشترکی اگر باعث رفتن کلاه گشاد یر سر شما نشود برایتان سودی ندارد.

اینکه زبان مشترکی داریم و فرهنگ مشترک البته باعث میشه که راحتتر ارتباط برقرار کنیم و سریعتر و راحتتر به درونیات هم پی ببریم و بتونیم دوستان خوبی واسه هم بشیم اما هرگز روی فاکتور ایرانی بودن حساب نکنین ! من که تا الان ضربه زیاد خوردم ! احساسی ، عاطفی و حتی مالی ! توضیحاتش بماند برای بعد.

اما اخبار دیگه اینکه دیروز گواهینامه ام رو گرفتم (یه ضرب !) و علی رغم حرف و حدیثهایی که پیرامون رانندگی اینجا مطرح میشه و مشکلات گرفتن گواهینامه به نظر من اصلا کار سختی نبود.اگر راننده هستین و در ایران رانندگی کردین مشکلی نخواهین داشت.البته من 5 ساعت با یه معلم تمرین کردم و اون چیزهایی که مهمه اینجا رعایت کنم رو بهم گفت وگرنه مطمئنم که دفعه اول رد میشدم.تمرین رانندگی اینجا ساعتی 50 دلاره که نسبت به خدمات مشابه قیمت مناسبی محسوب میشه.اگه کسی خواست من معلمم رو بهش معرفی میکنم و باید بگم که ازش کاملا راضی بودم.اما شرایطی هست که باید خصوصی بهتون بگم پس اگه مایل بودین بهم پیغام خصوصی بدین با ای میل.

خبر بعدی اینه که از کار قبلی خارج شدم.نه اینکه اخراج شدم اما شرایطی رو برای خروج خودم فراهم کردم بدین ترتیب که به رییس فعلی فهموندم که دنبال کار میگردم و اونم گفت اگه اینجا نمیتونی بمونی من نمیتونم روی آموزشت سرمایه گذاری کنم. منم گفتم به درک که نمیتونی و گفتم همینه که هست !(البته نه این شکلی ! یه شکلی که خوششم بیاد !). الانم دو هفته اس که شدیدا دارم دنبال کار میگردم.(البته موضوع بی کار شدنم مربوط به دیروزه ها ولی همونجور که گفتم از قبلش دنبال کار میگشتم).

دیگه خبر خاصی نیست تا چند روز آینده که جواب مصاحبه هایی که در این مدت رفتم معلوم بشه.اینم بگم که کارهایی که اپلای کردم اکثرا خارج از سیدنی هستن و ممکنه در ماههای آینده صدای منو از خارج از ایالت زیبای نیوساوث ولز بشنوین !

چه بارونیه این بیرون !

 (*) برگرفته از نام کتاب رضا کیانیان درباره خاطرات روزانه اش با مردم

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

18 دیدگاه برای “ما مردم نازنین(*)”

  1. هادي می‌گه:

    سلام
    فرارسیدن نوروز و سال نو را شادباش میگویم.
    برایتان تندرستی و نیکروزی
    در سال نو آرزو دارم.
    باشد که سالی سرشار از شادی
    و کامروایی داشته باشید


    ممنونم برای شما هم همینطور. حالا مگه سال نوی شما با ما یکیه ؟ منو بگو فک کردم سال نوی شما از وقتی که آقا بگه آغاز میشه ! ای بابا !

  2. الهام می‌گه:

    یعنی اینکه خیلی از تصوراتمون رو راجع به هم وطنای استرالیا نشین پاک کنیم؟؟!! آخه مگه اونجا چه خبره؟ من فکر می کنم همون جو، اینجا، تو مملکت خودمون هم وجود داره. ولی نکتش اینه که شمای نوعی اینجا که بودی درگیرش نبودی. همین الان اگه یه نفر تازه وارد بخواد بیاد ایران، فکر می کنی با چی روبرو میشه. من مطمئن هستم که خیلی بیشتر نامهربونی میبینه تا پاشه بیاد استرالیا. نیاز شمای نوعی الان بیشتر شده و در نتیجه رو این مساله حساس تر شدید.
    یه نکته دیگه هم که به ذهنم میرسه اینه که هر کدوم از ما تو مملکت خودمون از بدو تولد توی یه محیط(خانواده و دوست و آشنا) رشد کردیم و یه جورایی با اونا تطبیق پیدا کردیم و خیلی کم پیش میاد که بخواهیم اونا را زیر ذره بین بزاریم و قضاوتشون کنیم. بنابراین عیب و ایرادهای اونا یا به نظرمون نمیاد یا اینکه باهاشون کنار میاییم. ولی وقتی از اونجا میزنیم بیرون و توی یه جای جدید مثل استرالیا وارد میشیم، ذره بین به دست میگیریم و به دنبال آدمها می گردیم تا به قول معروف کلونی خودمون رو تشکیل بدیم. همین میشه که تازه با رفتارها و خصوصیات بقیه که لزوما مورد تایید ما نیستند مواجه میشیم. پس به نظرم این قضیه رو نباید مختص جامعه ایرانی خارج از کشور دونست. شاید یه مقدار زمان میبره تا اینکه بتونیم یه گروه نسبتا متعادل رو برای خودمون انتخاب کنیم. و یه چیز دیگه اینکه ما توی یه فرهنگ شرقی بزرگ شدیم و انتظاراتمون از هم دیگه زیاد….


    ببین همه اینایی که میگی درست.اما چرا اون چینیه یا هندیه یا لبنانیه یا ترکه یا هر قوم دیگه ای اینجوری نیست ؟ تازه اونا تو مملکت خودشون از ما هم بدترن اما اینجا ه.ای همو دارن.من به چشم دیدم که ایرانی ها احساس میکنن چون پاشون رسیده به استرالیا حتما آدمهای مهمی هستن.پس بالاتر از بقیه هستن ! در وهله اول خوباشون سعی میکنن نصیحتت کنن و از نظرات من در آوردیشون بهت تزریق کنن و هر روز ناامیدت کنن.اما بدهاشون حتی سعی میکنن ازت چند سنت هم شده دربیارن و سرت رو کلاه بذارن.اما خوب آدم خوب هم هست.همه حرف من اینه که به صرف هموطن بودن نمیشه به کسی اعتماد کرد.

  3. زویا می‌گه:

    چرا باید اینجوری و انقدر راحت به یه غریبه که معلوم نیست حتی هسته اش رو هم تف کنه، کمک کرد؟ به نظر من، آدمایی که رفتن اونجا و با بدبختی یه زندگی واسه خودشون دست و پا کردن، منطقیه اگه نخوان به راحتی یه غریبه رو به حریم خودشون را بدن.
    به طرز عجیبی این رسالت و برای خودت قائلی که باید زندگی بقیه رو نجات بدی و این واسه من شدیداً سؤال برانگیزه!..دی


    ببین همین دیدگاه تو رو همین مردم اینجا هم دارن.یعنی تا حدی هم حق دارن چون این موضوع دوطرفه ست.یعنی شده من خودم به یکی کمک کردم(هموطن) بعد یارو تشکر که نکرده هیچی چهار تا هم بارمون کرده رفته.یعنی هم از این ور آدم میسوزه هم از اون ور.بعد آدم سعی میکنه کم کم مثل بقیه بشه.نامهربون بشه.تصورش این بشه که هموطنا همه بدن.یا بیاد یه پست بذاره تو بلاگ مثل من بگه از ایرانی ها دوری کنید. حقیقت اینه که این مساله ریشه در اخلاقهای درونی ما داره که احتیاج به اصلاح داره و این به یه نسل و دو نسل بر نمیگرده. عمده مشکلات مردم سرزمین ایران هم ریشه در همین درونیات داره. این یه موضوع تاریخیه.من رسالتی واسه خودم قائل نیستم اما از دیدن این واقعیت تلخ رنج میکشم. حالا میفهمم رنجی رو که صادق هدایت 100 سال پیش میکشید چی بود.

  4. مریم می‌گه:

    سلام
    اول تبریک می گم بخاطر گرفتن گواهینامه یک ضرب.
    خوب شاید از علتهای اینکه به ایرانیهای اونطرف آب نباید زیاد نزدیک شد محدودیتها و بدبینی هایی هست که ما با اونا در ایران بزرگ شدیم، دروغ شده نقل و نبات و خودمان هم دیگر با تردید به حرفهای هم گوش میدیم و این یعنی عمق فاجعه. فقط می خوام یه نکات جالب بگم و اون اینکه من یه مقاله تحقیقاتی را به یکی از دانشگاههای انگلستان ارسال کردم اما بعد از مدتی دچار مشکل سلامتی شدم و نتونستم به موقع کارمو ارائه بدم فقط یک ایمیل ساده به ایشون زدم و ماجرای بیماری ام رو شرح دادم. جواب نامه ایشان چی بود: امیدوارم به زودی بهبود پیدا کنید و من بی صبرانه منتظر ارسال کارهای شما هستم اگر به چیزی احتیاج داشتید لطفاً به من اطلاع دهید ، ارادتمند شما، جولیا. حالا پارسال برای سه ساعت تاخیر در ارسال که اون هم به دلیل سرعت پایین اینترنت ها بود استاد دانشگاه تهران با لحنی تند کار منو انداخت دور.
    میخوام بگم تفاوت فرهنگی مثل دو سر یک طناب بلند می مونه و اینکه من با حرف شما کاملاً موافق هستم.

    شاد و موفق باشید


    ممنونم به خاطر تبریک.بله بدبختانه این سقوط ارزشها سرعت شدیدی پیدا کرده و حتی دیگه ما ظاهر سازی هم نمیکنیم. تحمل همه مون کم شده.اینجا یا هر جا شما که یه کار اشتباه هم بکنی تو روت لبخند میزنن.هر چند ممکنه به خاطر اون کار اخراجت کنن یا جریمت کنن یا هر بالی دیگه اما کسی تو موقعیت استرس قرارت نمیده. همیشه بهت یه فرصت میدن که بشینی و فکر کنی. ما به این فکر کردن عادت نداریم.چون همیشه در تنگنا بودیم. همیشه در لحظه تصمیم گرفتیم.همیشه مجبور بودیم.

  5. mahshidtala می‌گه:

    من تا چند روز پیش اینی که میگن با ایرانیها قاطی نشو چرندی بیش نیست ولی به عینه به چشم خودم دیدم که غیر از اون اقلیت قابل احترام ایرانی بیشترا موجودات محترمی نیستند متاسفانه.ناگفته نمونه که قدیمیهای لندن داستانشون فرق میکنه و البته بین جدیدها هم قشر فرهیخته و فرهنگی وجود داره.
    کمی که به این داستان فکر میکنم میبینم تو خود ایران هم همه آدمها قرار نیست باب طبع آدم باشن و معمولا با کسانی مراودت میکنیم که از نظر منش و فرهنگ به ما نزدیک هستن.
    تو دیار فرنگ هم بهتره سر خودمون رو شلوغ نکنیم و به معاشرت با افراد محدود اما دستچین شده اکتفا کنیم.


    فک کنم از شبی که رفتین دیسکوی ایرانی به این ور نظریاتت عوض شده ! من هم اتفاقا رفتم چهارشنبه سوری و اینجا یه جمعیت بزرگی درست شده بود(شاید بیش از 2000 نفر) و بزن و بکوب و رقص و شادی بود.اما افراد به چهار دسته تقسیم میشدن.دسته اول دختران دم بخت به دنبال شوهر.دسته دوم پسران عذب به دنبال دوست دختر ، دسته سوم پسران هیکل با پشت مو به دنبال عرضه اندام و دلبری ! چهارم من ! یعنی یه آدم حسابی که بخواد بیاد جمع شه سوشیالایز کنه با چهار تا ایرانی فرهیخته وجود نداشت. البته هدف اصلی این گردهمایی فروختن 2 عدد کباب کوبیده 5 سانتی به قیمت 15 دلار به تمام ملت بود و یک صقی برای این کبابه بود که من قیدشو زدم و فکر کنم بلند تری صفی بود که تو تاریخ استرالیا شکل کرفته بود.آقای کبابی که خودش برگزار کننده مجلس بود هم هم با یک منقل و مقادیری ذغال و گوشت به اندازه سود یک روز شرکت تویوتا درآمد ایجاد کرد ! اینه که من میگم ما میخوایم از هم دیگه هم پول در بیاریم !

  6. جاناتان می‌گه:

    من صد و ده بار توی وبلاگم گفتم دیگه دلیلی برای تکرار ندارم. همه تجربه دوساله من اینجا و دوری حتی الامکان از ایرانی ها نشون داده که میشه بدون ایرانی ها هم زندگی کرد و موفق هم بود. من هنوز به شدت اعتقاد دارم جمع شدن با گروه ایرانی ها بجز افت هیچی نیست. اگر در طول سالیان سال یکی دو تا دوست خوب و نازنین ایران پیدا شد البته چه بهتر اما فقط به سبب دشوارتر بودن ارتباط با خارجی ها اگر با ایرانی ها ارتباط برقرار کنی باختی. من شخصا توی ایران که شصت میلیون ایرانی بود در عرض بیست و اندی سال زندگی شاید ده تا دوست پیدا کرده بودم که بیرزه ادم براشون وقت بذاره. حالا با یه حساب ساده سرانگشتی به نظر شما اینجا چند سال باید طول بکشه که ده تا دوست که سرشون به تنش بیرزه پیدا کنم؟؟ در ضمن اینکه جمع شدن با ایرانی ها بزرگ ترین مانع موفق شدن در پیشبرد زبان انگلیسی هست و اون خودش مانع هست برای امکان ارتباط با خارجی ها.


    ببین من هدفم از این حرفایی که زدم این بود که بگم بابا آدم دلش میسوزه ! هر چند میدونم حق داریم که هوای همو نداشته باشیم.چون هر کدوممون هزار و یک عیب داریم در حالی که مدام در حال پیدا کردن عیبهای هم هستیم. ولی واقعیت اینه دیگه ! چی کار میشه کرد. حالا بعدا میگم چه موضوعی انگیزه این نوشته شد.هر چند میدونم شاید باعث ناراحتی و نگرانی بعضی بچه های داخل ایران شده باشه.اما یه واقعیت رو بهت بگم. من با داشتن چندین و چند دوست قدیمی و قوم و خویش توی سیدنی بهترین دوستام همین بچه های وبلاگ نویس ساکن سیدنی هستن.یعنی به هر حال باز بودن همین دریچه کافیه که کسی فکر نکنه آدمهای اینجا همه گرگن !

  7. عارف می‌گه:

    خیلی نامردی یعنی من به اون گندگی آدم حسابی نبودم که باهات سوشایایز کنم؟


    بابا منظورم آدمایی که میشناسم نبود که ! من با تو تو خونمون هم میتونم سوشیالایز کنم. منظورم این بود که آدم میره یه جا که کلی ایرانی غریبه جمع هستن انتظار داره 4 تا دوست جدید پیدا کنه ! هدف از این نوشته این بود که بگم این انتظار ، انتظار بیهوده ایه !

  8. روشنك می‌گه:

    سلام

    با خوندن مطلبتون ياد روزاي اول ورودم به استراليا افتادم و اشتياق فراوانم به ديدن هموطنام. ما اون روزا هيچ ايراني رو اونجا نمي شناختيم و اين مسئله منو بسيار نگران ميكرد البته نه براي خودم . چرخ روزگار چرخيد و ما فهميديم تو هورنزبي ايراني زياده و در نتيجه براي ديدن اونا و شنيدن زبان مادري هرچيزي رو بهانه مي‌كرديم و به وستفيلد هورنزبي مي‌رفتيم . هر چند اونوقتا هورنزبي مثل حالا مملو از ايراني نبود ولي به هرحال هربار حداقل 2-3 تا ايراني مي‌ديديم ولي نميدونم چرا اغلب مواقع با ديدن اونا به شدت احساس غربت مي‌كردم!!! با خودم كه فكر كردم ديدم چرا بايد به دنيا اومدن تو يه مرز جغرافيايي مشترك موجب همدلي و همفكري باشه. مگر نه اينكه آدما با احساسات و افكارشون با هم ارتباط برقرار ميكنن و افكار و احساسات هم لزوما تو يه جغرافياي خاص تعريف خاص نداره. مخصوصا تو ايران كه حداقل سي و چند ساليه كه بيشتر به اختلافات قوميتي و عقيدتي دامن زده ميشه تا ابه اشتراكات فرهنگي و…. پس چه انتظاري ميشه داشت؟ البته من دراونجا دوستان بسيار خوبي از مليتهاي مختلف از جمله ايران پيدا كردم كه هنوزم به دوستي باهاشون افتخار مي كنم و اون دوستاي ايرانيمون هر وقت ميان ايران زمان خيلي خوبي رو با هم ميگذرونيم. تغيير نگاهمون به آدما فارغ از مليتشون راه خوبي براي پيدا كردن دوستاي خوبه و وقتي تصادفا اين دوست خوب، همزبون و هموطن ار آب در بياد ديگه خيلي خيلي خوبه.
    با آرزوي آغاز روزگاري نو، نوروز مبارك.


    ممنونم از تبریک.نوروز شما هم مبارک باشه.من هم حسم دقیقا همینه.اینکه به دلیل این اعتماد و حس هموطنی که ما میکنیم ممکنه یه موقع بدجوری تو ذوقمون بخوره.راستی یه سوال خصوصی.شما چرا ایران برگشتین ؟

  9. آیدین می‌گه:

    احسان جان ، شادباش میگم دوست خوبم برای گرفتن گواهینامه
    برای بار دوم که اینجا چترم رو باز کردم همین جوری مثل عکسی که توی این پست گذاشتی


    ممنونم.برای شما ایشالا ! چتر هم معضلیه در اینجا من خودم 2 تا چتر به همین سیستم حواله آشغالی کردم.

  10. علیرضا می‌گه:

    احسان خان، بد دردیست … درد فضولی و قیاس و حسد … که مثل کروات های شب عروسیمون، یقمون رو چسبیده و ول نمیکنه، … که پشت سر هم اتفاق میوفته و همونطور که گفتی این مربوط به گذشته و فرهنگمون هست.


    بله درد بدیه.وقتی در اقلیت قرار میگیری این درد بدتر میشه.به همه جات فشار میاره.بیشتر از همه جا به بغض گلو.

  11. علیرضا می‌گه:

    راستی، عیدت مبارک … صد سال به از این سالها … (صد سال بهتر از این سالها زندگی کنی)


    عید خودت مبارک پسر. ایشالا سال بعد اینجا یا هر جا دلت شادتره.

  12. یه دوست می‌گه:

    آقا سال نو مبارک
    پرین یه دختری بود که مادرش هندی بود و پدرش فرانسوی بود و مرده بود،چون مادرش مریض بود داشتن میرفتن پیش پدربزرگش ولی بین راه مادرش هممرد و پرین مجبور شد تنها و ناشناس بره پیش پدر بزرگش و مابقی داستان. . .
    در ضمن یه خاطره برات تعریف کنم آروم شی:
    دو سال پیش جلو همکارام گفتم میخوام ماشینمو عوض کنم یکی از اونا گفتش یه عمو داره که یه 405 قبراق داره میخواد بخاطر مسایل مالی بفروشه و . . .به خاطر اعتماد و سادگی و حجب و حیا یا خریت ما رفتیم خریدیم ماشینو ،هنوز بعد دو سال نتونستم از شرش خلاص شم از بس حکایت داره نگفتنی . . . .
    ببین برادر اینجا و مردمانش اینچنین هستن ،هر جا هم میرن اخلاقاشونو با خودشون میبرن دیگه. راه حلش ساده هست ،چند تا رفیق خوب و سالم وساده مثل خودت.سعی کن کمتر احساساتی هم بشی.متاسفانه همه ماها باید از این تجارب داشته باشیم تا به هموطنامون و حتی دوستان و همکارانمون که ایرانین به راحتی اعتماد نکنیم .ببخشید نصیحت کردم.


    ببین من نمیخوام بگم همه اینجورین یا اصلا با ایرانی ها مراوده نداشته باشیم و اینا.ولی مثلا یه اصل همیشه هست تو زندگیم که از آشنا چیز نخرم.چون هر بلایی سرش بیاد نمیتونم بهش بگم آقا این چی بود به ما انداختی که ! البته بعضی ها هستن که هر چقدر لطف هم بهشون بکنی باز غره رو میزنن.اینم از اون خصایل ناب ماهاست. یعنی میگم اگه یکی مثل من فکر کنه و گیر این آدما بیفته بیچارس. بعضی ها که خودشون حواسشون به کارشون هست نیازی به توصیه های من ندارن. من بیشتر مخاطبم آدمهای ساده ای مثل خودمه (یا شما) که بنا رو بر اعتماد میزاریم.

  13. آباجی می‌گه:

    سال نو مبارک داداش… از ته ته دل آرزو میکنم دلت شااااد باشه. یه کم آرزوی سختیه ولی خوووب آدم به امید زنده است :) لیلا رو ببوس. چقدر این دختر در اهدافش جدیه!! خودت رو هم اگه تونستی ببوس. دلم براتون تنگ شده. برای مامان و مخصوصا” بابااااا خیلی تنگ شده. برای خیلی چیزها تنگ شده. کلا” تنگ شده :) امیدوارم زودی یه کار خوب گیر بیاری.
    امیدوارم ببینیمتون. شاید شد باهم باشیم سر سال تحویل به صورت مجازی!!
    سال جدید پر از اتفاقهای خوب جدید باشه برات.
    زود زود بیا این ورها :)


    مرسی عزیز دل. امیدوارم از پس این همه سیم و کابل نوری و ماهواره که به زحمت تصاویر منقطع و راه راه من رو برای شما میاره بتونم این حس رو بفهمونم که چقدر حاظرم زمان به عقب برگرده و ما با یه چشم به هم زدن پرواز کنیم به 20 سال پیش.به یه سفره هفت سین پر از دلهره و اضطراب و بدو بدو اما چهار نفره !

  14. بی نام می‌گه:

    احسان خان… عزیز دل برادر… درسته که رفتی اون ور آب دیگه تقویم شمسی رو نگاه نمیکنی… ولی ما وظیفه داریم به عنوان پای ثابت وبلاگ شوما مراتب تبریکات سال نو رو اعلام کنیم… سال خوبی داشته باشی و ایام به کام…


    نه عزیز دل. ما همیشه دلمون به عید ایرانی خوشه.منتظر یه پست عیدانه همین امروز باشین.هی دارم با خودم کلنجار میرم که چی بگم.حس واقعیمو یا اونی که باید روز عید به همه گفت.عید شما هم مبارک.نوروزتون هم پیروز.مرسی از تبریک.

  15. عمو سجاد می‌گه:

    … زنگ زدم نظراتم رو تلفني ابلاغ كنم جواب ندادي. حالا برم خونه يه كامنت مفصلي ميزارم اگه خدا بخواد


    ببینیم کی میذاری !

  16. زویا می‌گه:

    صادق هدایت عزیز ..دی
    ما مردم ایران اونقدرها هم از آدمای دیگه دنیا متمایز نیستیم. هیچ کجای دنیا آدمای عادی زندگی شون رو وقف غریبه ها نمی کنن، مگه اینکه در انسانی ترین حالت، اون آدما، به نوعی لیاقت و شایستگی شون رو ثابت کنن که مسلما امری غیرممکن نیست.


    من كه چيزي نگفتم كه ! حالا كي به تو گفته من ادم عاديم ! به نظر من ادمها نياز به اثبات ادم بودنشون ندارن !

  17. Maryam می‌گه:

    اول از همه پیرو تبریکات دوستان بنده هم عید نوروز 1391 رو بهتون تبریک میگم!

    احسان جان ، این حسی رو که شما تو غربت بهش رسیدی من تو همین ایران تجربه اش کردم. به واسطه ی کارم باید یه سری کارهارو سلسله مراتبی ارنج میکردم بصورت روزانه و هفتگی و ماهانه که به شدت کار سختی بود. سخت از نظر هماهنگی چندین تا مورد برای مثلا 100 نفر تو هفته. خب من بخش لجستیک بودمو تعداد کمی از این 100 نفر من رو میدین در صورتیکه ارنجمنت تمام کارهاشون با من بود. جالب و تلخه که بگم خیلی پیش میومد تو کارمون به خاطر شرایط آب و هوایی ، این ارنجمنتها کمی بهم میریخت. وای از اون روزی که این اتفاق میوفتاد. سیل تماس های تلفنی بود از هموطنان عزیز که چیزی از فحش کم نداشت به خاطر اتفاقی که من ذره ای توش دخیل نبودم و کل برنامه شون شاید با یک ساعت تاخیر انجام میشد. حالا تو همون شرایط خارجکی های داستان بودن که تماس میگرفتن یا زحمت میدادن به خودشون بیان افیس که فلانی به خودت استرس وارد نکن فوق فوقش کارمون یه روز دیگه انجام میشه!!!تازه سری بعد هم که بر میگشتن یه هدیه ای هم میاوردن که ببخشید اوندفعه به خاطر کارمون بهت استرس وارد شد!!!!!! همه ی اینارو تعریف کردم که بگم این چیزا مختص استرالیا و امریکاو هر جای دیگه نیست. تو خود ایرانم وجود داره بلکه م بدترش!!!خانه از پای بست نمیخوام بگم ویرانه بلکه مشکل داره امممممما هنوزم موافقم که باید ظرفیتارو ببریم بالا و این کامیونیتی که در حال شکل گرفتنه رو بتونیم رشدش بدیم.

    این بود انشای من!!

    • Ehsan می‌گه:

      انشاتون قشنک بود. من هم امیدوارم ! ولی این روزا دارم بدجوری نا امید میشم که نکنه این پروژه هم مثل همه پروژه ها شکست خوردست !

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!