فرار مغزها

از روز اول قرار نداشتم که در این بلاگ از مهاجرت بگم. میخواستم حرفهای دلم رو بگم که شاید یه گوشه ایش به هجرت هم برگرده. البته از اونجا که من نزدیک 6 ساله که در سفر و حضرم در اقصی نقاط دنیا قسمتهای عظیمی از ذهنم رو مهاجرت و رودر رو شدن با فرهنگهای متفاوت و متضاد پر کرده و میشه گفت مهاجرت هم قسمتی از حرف دلمه.

وقتی بچه بودم دوس داشتم از ایران برم.شاید همه بچه ها اینجور باشند. مثلا دیدین میگن مثلا این رو بابام از خارج آورده یا حتی به هم پز میدن بابای من خارج بوده ! من از اونجا که از بچگی به جای بدو بدو و هفت سنگ بازی کردن تفریحم زیر و رو کردن اطلس های جغرافیایی بود(این رو به حساب تنبلی بذارین نه فرهیختگی!) کمابیش با نقاط مختلف دنیا آشنا بودم. دیگه در 8 سالگی کشوری نبود که اسمشو همسن و سالا بدونن پایتخت و پرچمشو من بلد نباشم. وقتی در دوره راهنمایی بودیم دوستای همکلاسی هر کدوم یه کشور رو انتخاب کردن به عنوان کشور خودشون و مثلا شدن حافظ منافع اون ! یکی آمریکا شد یکی آلمان یکی انگلیس و من هم که دیر جنبیدم قرعه اسپانیا خورد به نامم. البته ناراضی نبودم ولی آخه در اخبار سیاسی روز اسپانیا جایی نداشت که بشینم تلویزیون نگاه کنم و تو مدرسه از وقایع کشورم واسه بقیه لکچر بدم. از اون دوران خاطرات زیاد هست که به مرور خواهم نوشت اما اینها رو گفتم که بگم اگر مشت نمونه خروار باشه نسل ما دهه شصتی ها به نوعی از ایران و ایرانی بودن فراری بودن. الان هم اگه بخوام بشمرم به جز خودم از کلاس 45 نفری سال اول دبیرستان البرز(که شاخص ترین مرکز تحصیلی ایران بود در آن سال) راحت 35 نفر خارج از مرزهای ایران زندگی میکنن البته با میانگین مدرک تحصیلی فوق لیسانس. و این معنی سادش میشه فاجعه !

به هر حال ما از روز اول سودای مهاجرت در سر داشتیم و هر روز به یه جا پرتاب شدیم. فعلا به بهانه کار و شاید در آینده به بهانه زندگی و جلای وطن !

 

مقصد بعدی سرزمین کانگوروها :

تقریبا از 20 سالگی به سرم زد که باید برم استرالیا. این باید دو علت داشت. اول اینکه در کودکی یک بار پدر و مادر به قصد امروز من برای مهاجرت به استرالیا اقدام کرده بودند و در مرحله آخر به دلایل خانوادگی و دلتنگی و این حرفها منصرف شدند و من به موندن تو این مملکت گل و بلبل محکوم شدم. دوم اینکه مقصد مهاجران یا استرالیا و نیوزلنده یا کانادا و آمریکا. چون از بچگی گرایشات ضد آمریکایی در رگهای ما در جریان بود خیلی علاقه ای به قاره آمریکا نداشتم و یه جورایی برام آمریکا هدف نبود. چون اغلب اونایی که کانادا هم میرند اگه هدفشون آمریکا نباشه  یه گوشه چشمی به مقصد نهایی و سرزمین فرصتهای طلایی یونایتد استیت آو امریکا دارند ! پس موند همین استرالیای خودمون. حالا چی کار باید کرد !

                 

 

بادبانها رو بکشید :

 

بعد از فارغ التحصیلی یه راست رفتم سر کار ! سربازی رو هم که معافیت پزشکی گرفتم. تازه 1 سال که سر کار بودم رفتم دنبال معافیت ! یعنی وقتو تلف نکردم و یه راست شروع کردم به جمع آوری سوابق بیمه چون برای کشیدن بادبانها حداقل نیاز به 3 سال سابقه بیمه مرتبط با مدرک تحصیلی داشتم.

 

در پست بعدی ادامه ماجرا و روند مسافرتهای من رو به دور دنیا خواهید خوند.

شما میتوانید دیدگاهی بگذارید، یا بازخوردی از سایتتان.

5 دیدگاه برای “فرار مغزها”

  1. gharibe گفت:

    pas dari be sarzamine kangaroha mohajerat mikoni, are?
    manam rahie unjam, nemidunam chera harfat kheili bedelam neshast
    rasti in hame ke tu safari alan kojaye zendegi?


    دوست غریبه ما همیشه راهی بودیم ! شما لطف داری عزیز. اگه حرفم به دل میشینه به خاطر دل پاک و با صفای شما دوستای خوبه. برات سال خوبی آرزو دارم. من زیاد پست مهاجرتی نمیزنم ولی از این لحاظ با توجه به اینکه 18 ماه بیشتر از لاجم میگذره پیرمرد محسوب میشم اگه سوال یا کمک خاصی از دستم بر می آمد در خدمت همه دوستان هستم.
    چند پست پایین تر نوشتم که الان در جنوب هندم. تقریبا دو سالی میشه.

  2. gharibe گفت:

    vali man manzuram in nabud alan koja zendegi mikoni manzuram in bud ke tu zedegi kojayee


    من بازم متوجه نمیشم. خیلی کلی هست این سوال. اونجایی هستم که همیشه دوس داشتم باشم ولی وقتی بهش رسیدم میبینم که چقدر پایین بوده. مثل همه آدمها.

  3. gharibe گفت:

    man motekhassese soalaye koliam
    velesh kon


    منم متخصص فلسفه بافتنم. اینجا بهم میگن آقای فلسفه. راجع به یه مورچه 45 دقیقه میتونم برات توصیح بدم که الان داره چه فکری میکنه !

    • ماندگار گفت:

      فلسفه بافیم خودش هنریه ها!
      فقط باید یه مغز پر داشته باشی تا بشه ببافیش!
      این داستان “مهاجرت” (حالا به هرجا که میخواد باشه) در کل خوبه به نظرت یا بد؟!
      میدونم مهاجرت اجباری و مهاجرت اختیاری هر کدومش زمین تا آسمون فرق داره، یا حتی به کجا بخوای بری و با چه شرایطی و به چه دلیلی!
      احسان جون اینکه کلیت مهاجرت رو ازت پرسیدم منظورم ماهیتشه!
      این دست کشیدن از پشت سرت و رفتن به جایی در روبروت تو یه دنیای دیگه یه سرزمین دیگه یه آب و خاک و فرهنگ دیگه…!
      حالا آخرش خوبه یا بده؟!

      • Ehsan گفت:

        به نظرم مهاجرت یه ریسکه. یه قماره. میتونه خیلی عالی باشه و یا خیلی بد. به هر حال عاقلانه ترین کار اینه که آدم پلهای پشت سرشو خراب نکنه و ریشه هاشو نبره. این کاریه که خیلی ایرانی ها انجام نمیدن. یعنی فکر میکنن در صورتی موفق خواهن شد که در فرهنگ میزبان غرق شن در حالی که در جوامع چند فرهنگی مثل استرالیا تجربه خلاف اینو ثابت کرده.

دیدگاهی بگذارید

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!