ستمکاری بود بر گوسفندان (2)


1)

  دنی تازه هیفده سالش تموم شده. نمیدونه بره دانشگاه یا تیف یا  بره دانشکده پلیس. میگه حوصله درس خوندن ندارم.

تازه ترم آخر رو هم مرخصی گرفته. تو ماشین کنارم نشسته و میگه تو چی شد که نقشه بردار شدی ؟

میگم هیچی. دبیرستان که تموم شد یه امتحان ازمون گرفتن که پنج ساعت پشت هم باید تمام سوالات چهار سال دبیرستان رو جواب میدادیم و بعد صد تا رشته انتخاب می کردیم که یکیش قبول شیم. شانس من عقربه واسه ما روی این رشته واستاد !

همینجوری که داره به حرفهای من گوش میده داره به ساحل نارابین نگاه میکنه که داریم از کنارش رد میشیم. موبایل رو میدم دستش میگم پنجره رو باز کن چند ثانیه فیلم بگیر. نگاه تعجب آمیزی به من میکنه ! میگم واسه دوستم میخوام بفرستم که قراره بیاد استرالیا. شروع میکنه به بدترین شکل ممکن فیلم گرفتن. از در و دیوار و مغازه ها با کادرهای کج و بدون ذره ای از دریا.

حس میکنم آدم از هر چی فیلم میگره نگاهش به زندگی هم همونه. چطور ممکنه از ساحل به این قشنگی رد شی و دریا رو نبینی ! هر بار با دنی میرم سر کار بیشتر راه به سکوت ختم میشه. هی سعی میکنم سر صحبت رو باهاش باز کنم. ازش راجع به دوستاش میپرسم. راجع به مدرسه. راجع به تصمیماتش واسه آینده. هی حرف میزنم و به حرفش میکشم. ارتباط برقرار کردن با نوجوون های استرالیایی خیلی سخته. مگه اینکه از خانواده خیلی فرهیخته ای باشن و از روی ادب و نزاکت یه جواب رسمی به سوالات شما بدن. وگرنه صمیمی شدن باهاشون مشکله. یعنی غیر ممکنه. از این بابت قاطی شدن با دنی واسه من شده یه تمرین واسه اینکه ببینم چقدر میتونم با این نوجوونها قاطی بشم. سر کار هم خداییش سخت نمیکیرم بهش. اکثرا کارهای سنگین رو خودم میکنم. نمیذارم بهش سخت بگذره.

2)

امروز که رسیدم دفتر دنی وسایل رو جا به جا کرد و با همه خداحافظی کرد و رفت. رییس گفت فردا با کی میری سر کار ؟

گفتم : “با دنی دیگه !”

گفت :” نه با یکی دیگه برو”

 ”چرا ؟ “

“حالا بعدا راجع بهش صحبت میکنیم “

“نه بگو همین الان ! چیزی شده ؟”

“سر کار چیزی پیش اومده بینتون ؟”

“نه من حتی کارهای سخت رو هم بهش نمیدم. رعایت سنشو میکنم !”

“دیشب با پدرش  اومد پیش من. فقط گریه می کرد. گفت اگه میشه دیگه با تو نره !”

با بهت و حیرت پرسیدم “چرا ؟!  ”

با تاسف یه نگاهی بهم کرد و گفت “فک میکنه تو به حریم خصوصیش تجاوز کردی و ازش سو استفاده میکنی !”

هیچی نگقتم. چی داشتم که بگم. گفتم اکی و سریع وسایلم رو جمع کردم . یه خداحافظی کلی کردم و از در خارج شدم. از اون روز دیگه کمتر با دنی چشم تو چشم می شدم. با بچه های دیگه می رفت سر کار و سعی می کرد از من فاصله بگیره.  تو راه همش داشتم فکر میکردم کجای کارم اشتباه بود ؟

سه ماه بعدش دنی به نیروی پلیس پیوست.

 

من ، آقای نویسنده و بانو*


1 – درست چهارده پونزده ساله بودم که به سرم زد برم کلاس کونگ فو. راستش تا اون سن جز دو سه بار که ناخواسته درگیر دعواهای بین بچه ها توی مدرسه شده بودم و هر بار هم کتک مفصلی خورده بودم هیچوقت دعوا نکرده بودم. نمیدونم چه کرمی ناگهان در درون من شعله ور شده بود که باید همه مردم تو خیابون رو بزنم و چون ملزومات این کار که زور و بازو یا حداقل پررویی و روحیه تهاجمی بود رو نداشتم تصمیم گرفته بودم بروم ورزش رزمی و آن هم کونگ فو توآ به سبک مرحوم ابراهیم میرزایی یاد بگیرم. اون موقع بچه تر از اون بودم که بفهمم اگه این ورزشها و زور و بازو به کار میومد بنده خدا رو اول انقلاب با اون همه یال و کوپال و لشکر خدم و حشم ناکار نمیکردن !

خلاصه اینکه چند ماهی مشغول کتک خوردن و ساعتها نرمش و تمرینات سخت بودم تا فهمیدم من واسه این کار ساخته نشدم. اما یک اتفاق عجیب در من افتاد. یکی از حرفهایی که در این دوره هر روز تو مغز ما فرو میکردند این بود که شما هرگز نباید از این فنون در دعوا یا مسایل شخصی استفاده کنید و اصلا هیچوقت نباید دعواهای خیابانی رو شروع کنید و حتی اگه دعوا شد نباید از این فنون برای دفاع از خودتون استفاده کنید. اصلا فلسفه صلح جویی و دعوت به آرامش پشت ورزشهای رزمی شرقی چیز جالب و عجیب و غریبیست. نهایتا نتیجه این شد که بعد ار اون همه مشقا و سختی من تبدیل شده بودم به آدمی که توی خیابان دعوا میدید با سرعت جت از محل متواری میشد و اصلا از آن روز به بعد فکر دعوا کردن توی خیابان رو هم فراموش کردم.

2 – یکی از مزایای خارج نشین بودن این است که آدمهای مهم که به کشور شما می آن به نوعی مهمان شما محسوب میشن و شما میزبان. یعنی مثلا با یک خواننده ای که تمام دوره نوجوانی ات را با آهنگهاش خاطره داری دور یک میز با تو می نشیند و شام میخورد یا یک شخصیت سیاسی مشهور و مهم که اتفاقا مهمان شهر توست ،  تو را با اسم کوجک صدا میکند و باهات قهوه می نوشد. یا نویسنده ای که بارها کتابهایش را دوره کرده ای با تو می نشیند و شراب می خورد و تخته نرد بازی می کند. نه اینکه تو خیلی خوب باشی. اما اولا تو توی شهر کورها با یک چشم می شوی پادشاه دوما از قدیم گفته اند مهمان خر صاحبخانه است ! (بلانسبت همه بزرگانی که تا امروز مهمان سیدنی شده اند !)

3 – شهریار مندنی پور از آن دست نویسنده هاییست که من با اینکه قبل از آمدنش به اینجا چند باری دیده بودمش اما مشتری کتابهایش نبودم. حالا این از بخت بد من بود یا سنگین بودن و وقار متن داستانهایش و سبکی ذهن بازیگوش من نمیدانم.

آمد و یک ماهی مهمان سیدنی بود و رفت. در این مدت کلاسها و کارگاههای داستان نویسی و نقد داستانی پر باری برگزار کرد و من بعد از مدتها با رفتن و نشستن پای حرفهایش احساس مفید بودن کردم. احساس کردم جز کشتن روزها برای رسیدن آخر هفته و روز را شب کردن و شب را روز کردن بی دلیل ، یک انگیزه مهمتر برای زندگی کردن دارم.

جمله اولی که گفت این بود که اگر شما کسی هستید که چند هفته بگذرد و چیزی ننویسید مشکلی برایتان ایجاد نمی شود و احساس بدی ندارید بروید و زندگی تان را بکنید و دنبال این کار نروید. چون این کار ، کار سختی ست و خیر دنیا و اخرت توش نیست. من چون بارها حس کرده بودم این احساس خارش نوشتن را فکر کردم رفتن و نشستن پای حرفهایش کار درستی ست.

و صد البته حالا که چند هفته است چیزی ننوشته ام و به شدت تنم در میکند و اعصابم به هم ریخته فکر میکنم متاسفانه به بیماری لاعلاجی که میگفت دچارم.

شهریار مندنی پور در کنار همه حرفهایی که زد و درسهایی که داد برای من یک ترس به یادگار گذاشت. هر چند من خودم را هیچوقت نویسنده به حساب نیاوردم و بیشتر روزمره نگار هستم یا اگر خوش شانس باشم با کمی ارفاق روزنامه نگار ، از لحظه لحظه حرفهای آقای نویسنده یاد گرفتم و لذت بردم.

 اما اتفاقی که برای من افتاد این بود که حالا مثل همان نوجوان پانزده ساله که بعد از کلاس کونگ فو برای همیشه دور دعوا کردن را خط کشید ، می ترسم بنویسم. انقدر که غلط گفتم و غلط نوشتم و شما تشویق کردید ! حالا هر هزار بار نشستم و تصمیم به نوشتن گرفتم اما تا چند کلمه آمد دیدم این که طبق گفته شهریار نباید باشد ، آن هم که اصلا زائد است ، این هم که خیلی دراماتیک نیست ، این یکی را باید ول کنم سه ماه بهش فکر کنم تا یک ترکیب داستانی تر برایش پیدا کنم ! اصلا ولش کن !

خلاصه که امروز تصمیم گرفتم همه ترسها را کنار بگذارم و نروم سراغ آموزه های شهریار و همان خود درهم و برهم باشم و کمی درددل کنم و بگویم دلیل ننوشتن ام همه این مدت این بوده.

حالا سعی میکنم کنار این درددل های روزمره در هم برهم اگر داستانی نوشتم همینجا منتشر کنم با این شرط که کسی نخواهد فرق تخیل و واقعیتش را بگویم. چون همه تخیلات ریشه ای در واقعیت دارند.

حالا بیشتر مینویسم. اگر این آقای نویسنده درون بگذارد !

 * عنوان نام کتابی از پوپک راد درباره داستان نویسان مهم جهان

نفوذ عنکبوت


1 –  آب رفته از جوی

چند روزی بود که از در و دیوار ایران خبرهای خجالت آور می بارید. خبرهایی که معمولا ارزش خبری زیادی ندارند اما خوراک برنامه های زرد و عامه پسند میشن و معمولا به خاطر پوشش وسیع این نوع نگاه در جوامع مختلف گاهی تبدیل به بمب خبری میشن و کمپین هایی در کنارشون شکل میگیره که گوینده اولیه اون خبر که ایده اولیه این بلاهت بی مثال رو با ذهن معمولا مریض خودش شکل میده و معمولا آدم کم اهمیت و گمنامیه ، حتی فکرش رو هم نمیکرده !

زمانی که قزااقستان بودم خبر دکترای قلابی مرحوم کردان در مجلس طنین انداز شده بود. شهری که ما در اون زندگی میکردیم یه شهر دور افتاده بود که تنها مطبوعه اش هفته نامه ای بود مملو از تصاویر دلبران نیمه لخت روس و حوادث عجیب و غریب و ترسناک با تصاویری از جمجمه های متلاشی شده و تصادفات خونبار. همیشه هم یک دو صفحه ای بزرگ وسط هفته نامه داشت که یک بانوی باور نکردنی برهنه با یک ابزار خشونت مثل تفنگ های اتوماتیک یا سلاح سرد مانع از نمایش کامل اندامهای جنسی اش می شد ! تازه این هفته نامه با یک هفته تاخیر به شهر ما می رسید !

یک روز دیدم همکار روسمان صفحه وسط هفته نامه را آورده و میخندد و یک چیزهای فحش ناکی به روسی می گوید. من که از دیدن صفحه ای که حدس میزدم چه ممکن است باشد ، جلوی همه همکاران در حال شرمنده شدن بودم با دیدن عکس این هفته خیلی بیشتر از دیدن صحنه ای که انتظارش را داشتم خجالت کشیدم.

به جای فرشتگان ویکتوریا سکرت از نوع روسی و اسلحه به مشت ، تصویر درشت مرحوم کردان نقش بسته بود که یک کاغذ که مثلا مدرک دکترایش بود را در مجلس روی آسمان گرفته بود و با چشمان اشکبار از کارنامه علمی اش دفاع میکرد و یک صفحه کامل از آن هفته نامه فرهنگی – هنری (!)  راجع به مدرک قلابی آقای وزیر گزارش و توصیح و تفصیل !

آخرینش قبل از این طوفانهای خبری اخیر درباره بیانات گهربار صدیقی امام جمعه موقت تهران بود که در مورد رابطه زلزله و بی حجابی سخنرانی کرده بود و چه خنده ها که موجب نشد …

از خبر دستگیری مدلهای ایرانی اینستاگرام و توبه زیر پوستی الهام خانم عرب که بگذریم کشف ماموریت مخفی بانوی مکرمه خانم کیم کارداشیان در زمینه انحراف اذهان جوانان ایرانی از نمونه های ناب ذکاوت برادران گمنام امام بود. البته لازم به ذکره که این موضوع تازه ای نیست و این بانو سالهاست با منحنی های بدنش و فیلمهای خصوصی و عمومی اش که هر از گاهی به طور کاملا خود جوش به بیرون نشت میکنه ، اذهان تمام جوانان این کره خاکی رو منحرف کرده و بعضا رمق جوانان ما رو گرفته ! یا به قول خطیب جمعه تهران تمام عصاره جوونای ما رو کشیده ! (https://www.youtube.com/watch?v=A86-bx_TtFw)
 
یاد حرفهای سیامک پورزند میفتم که میگفت در بازجویی اصرار داشتند که اقرار کند “سینه کلوپ” که اولین کلوپ سینمایی ایران بود که در زمان شاه راه انداخته بود برای این هدف شکل گرفته بود که زنان رو به اونجا بکشونن و سینه هاشون رو دید بزنن ! و بازجو به شوخی یا جدی گفته بود اصلا اسمش روشه !

اما خوب که فکر کنیم خیلی هم بعید نیست. مگر کم آدمهای مهم این مملکت رو با تله های جنسی و فاحشه های حکومتی گیر انداخنتد ؟ چند تا نویسنده و روشنفکر و وابستگان نزدیکشون با این ترفندهای عصر گلادیاتورها لب به اعترافهای ناخواسته باز کرده باشند خوبه ؟

چرا سی آی ای و ام آی سیکس نباید از این ماموریتهای راهگشا و جواب پس داده برای خود ما استفاده کنن ؟ من که فکر میکنم برنامه ریزان مسایل استراتژیک ما انقدرها هم کم هوش و نادان که به نظر می رسند نیستند. یعنی بعضی وقتها یک چیزهای لو میرود که آدم در همه جایش اسفناج سبز میشود ! که مگر میشد ؟ پس اگه این میشد خیلی چیزها ممکن است بشد ! مثل همین لیست افراد دودره باز که با لو رفتن شرکت حقوقی پانامایی موساک فونسکا در دنیا پخش شد ! حالا پوتین و احمدی نژاد و باببی دیوید کمرون یه چیزی ! اما آخه اما واتسون ؟! مالکوم ترنبول آخه تو دیگه چرا ؟

2 –  دستهای پشت پرده

صبح وقت رفتن به سایت همیشه از این رادیوهای زرد گوش میکنم. قبلا هم گفته بودم ، یک دلیلش اینه که نیاز به تمرکز و تفکر واسه گوش کردنش ندارم و دلیل دومش اینه که معمولا خبرهای زرد روز رو پوشش میده و آدم موقع روبرو شده با افراد اینجا پر از ایده های زرد و بی خطر واسه حرف زدنه و مجبور نیست فقط راجع به آب و هوا و اینکه چرا سرد نمیشه و چرا بارون نمیاد زر بزنه !

هر روز هفته یک برنامه مشخص دارن. مثلا سه شنبه ها زنهایی که صدای مردونه دارن و مردایی که صدای زنونه دارن زنگ میزنن و حرف میزنن و مجری باید تشخیص بده که طرف زنه یا مرد ! اگه غلط بگه به طرف یه جایزه ای میدن. اسم برنامه هم هست سوسیس یا تاکو !

روزهای جمعه اما یه برنامه ای دارن که بهش میگن “جمعه های سه طرفه”. داستان هم از این قراره که کسایی که میخوان شرکت کنن مرد یا زن از قبل ثبت نام میکنن و روی آنتن به همسر یا پارتنرشون زنگ میزنن و بدون اینکه طرف بدونه بهش پیشنهاد میکنن که این آخر هفته یه رابطه سه نفره رو امتحان کنن.(برای توضیح بیشتر درباره این موضوع به سایتهای خاک تو سری مراجعه فرمایید !)

واکنش این آدمها و پارتنرهاشون به این پیشنهاد بیشرمانه (!) معمولا بازتاب نوع نگاه این جامعه به مقولاتی از این دسته. مقولاتی که از فرط تابو بودن حتی تصورشون هم واسه بخش وسیعی از جامعه ایران وحشتناک و غیر قابل باوره. اونم جامعه ای که از فرط بی بند باری از خیلی جوامع غربی جلوتر رفته اما هنوز مقولات این شکلی اونم در نهادهای سنتی-مقدس مثل خانواده توش قابل طرح نیست.

هدفم توجیه یا تایید روابطی این چنینی نیست. بدیهیه که در همین جامعه هم چنین چیزی عادی یا مقبول نیست و واکنش آدمها هم به شنیدن این پیشنهاد این حرف رو تایید میکنه. واکنشهایی که معمولا با تعجب ، گریه و فحش همراهه اما مساله در اینجا نگاه به طرح موضوعات این چنینیه !

همین دیروز بود که معظم اله در سخنانی فرمودند بی بند و باری در غرب به حدی رشد کرده که نه تنها “همجنس بازی” امر عادی شده بلکه کسی که با این مساله مخالفت کنه رو به شدت “هو” میکنند !

من برخاسته از جامعه ای که هر روز سر صف صبحگاهی اش  برای دوازده سال تمام برای طول عمر این عزیز دست به آسمان میبردیم ، چطور باور کنم دست سی آی ای در این برنامه های صبحگاهی رادیو دخیل نیست ؟

مگر جز این است که شنیدن این حرفهای مگو و اتفاقات نادر برای من بعد از این سالهای زندگی در غربت عادی و حتی جذاب شده است !

آیا واقعا دستهای کسی در این میان دخیل نیست ؟

اگر هست ، دست چه کسی بیشتر در کار است !؟

زخم


چند وقتیه صبحها با سردرد از خواب پا   میشم. طبق معمول خبرها رو مرور میکنم. بعد میرم سراغ رسانه های اجتماعی. تلگرام ، اینستا ، فیس بوک و توییتر . در همین موقعی که دارم این صفحه های آبی رو بالا پایین میکنم چای داره دم میکشه و نونها تست میشه. همینطور که دارم  یه پست از یه دوست میخونم و نونها رو با چاقوی استیک بری برش میزنم ،  ناغافل ، لبه تیز چاقو درست شیار بین بند بالا و وسطی انگشت سبابه رو شکاف میده و خون میزنه بیرون. همه چیو تمیز میکنم و با دستمال محکم زخمم رو میگیرم. خونش که بند اومد یه چسب میزنم بهش و ولش میکنم به حال خودش. به خودم میگم خوب یه چند روز بگذره خودش جوش میخوره و خوب میشه.

یاد روزی افتادم که با آرش و آیدن و شقایق دور هال میدوییدیم و تو یه اتاق ده متری بالا بلندی بازی میکردیم.

همینجور که جیغ میزدیم ،  یه دفعه برقا رفت. دوره موشک باران بود و تنها دل خوشی ما بچه ها از این جنگ  شده بود دور هم جمع شدن های گاه و بیگاه به هوای اینکه اگه اتفاقی هم بیفته همه خانواده ها با هم هستن و از دستشون کار بیشتری بر میاد. بگذریم که امروز من استرالیا ، آرش مالزی ، آیدن اتریش و شقایق ایتالیاست ! همه رفتیم و پدر مادرهایمان را جا گذاشتیم و هیچ کاری هم از دستشان بر نیامد !  سال تحویلها برای هم عیدی های احمقانه بچگانه میخریدیم و دور سفره هفت سین مینشستیم و دلمون شور تمام شدن سیزده روز با هم بودنمان را میزد. حالا بگذریم که این سالهای دوری دریغ از یک تماس تلفنی برای عید و یک تبریک خشک و خالی !

اون شب همینطور که دور اون اتاق لعنتی ده متری میدویدیم پای من یهو گرفت به لبه تیز آکواریوم خشک و خالی از ماهی و با همینطور که جیغ من به هوا بلند شده بود برقها رفت و چراغها خاموش شد. چند لحظه تاریکی مطلق بود و عربده من به هوا بلند. تا اینکه مامانها چراغ گازی رو با هزار زحمت روشن کردند و من تازه فهمیدم رطوبتی که روی پام حس میکردم خون بوده و جورابهام خیس خونه. همون شب با ترس و لرز بردنم بیمارستان. دکتر گفت میشه پاشو بخیه زد و میشه هم فقط پانسمان کرد که خودش خوب بشه. خلاصه قرار شد بخیه کنیم و هفت تا بخیه چند هفته رو پای من بود تا رفتیم و کشیدیمش.

اون روزا گذشت. دارم همه این بیست و پنج سال رو بین این دو تا زخم مرور میکنم .نه اینکه این وسط زخم کم خورده باشم. اما هیچکدومش مثل اون زخم کودکی نبوده. همشون خوب شده اما اون زخم بچگی جاش هنوز روی مچم هر روز موقع پوشیدن جوراب بهم دهن کجی میکنه.

امروز صبحانه که رو یه دستی خوردم فکر کردم خوب چیزی نیست تا شب که برگردم زخمه خوب شده. راستش موقع درست کردن ساندویچ ناهارم هم وقتی خیارشور رو بر میداشتم که بذارم لای نون حواسم نبود و آب خیارشوره ریخت روی زخمه و یه درد ناجوری پیچید تو جونم. تو راه که رانندگی میکردم و اون انگشت سبابه رو در حالی که دستم رو فرمون بود گرفته بودم رو هوا ، با خودم فکر میکردم خوب مثلا میشد یه جور دیگه بشه. میشد حواسم جمع باشه و دستم رو صبح نبرم. اون وقت همه روز رو مجبور نبودم مواظب باشم خیس نشه یا کثیف نشه. مگه چیزی بیشتر از یه لایه پوست مزخرفه ! چجوریه که بود و نبودش انقدر مهمه و حس و حال آدم رو انقدر عوض میکنه. اصلا چقدر ما موجودات ضعیفی هستیم !؟ آخه با یه زخم کوچیک ! با یه برش سطحی کارد آشپزخونه آدم انقدر تو فکر باید بره  ؟!

نمیدونم این روزها زیادی فیلسوف شدم یا این از اثرات پا به سن گذاشتنه ! دیگه سی و چهار سالم شده و وقتشه که راجع به یه سری چیزها عمیقتر فکر کنم.

حس میکنم این زخمها یه جورایی مثل اتفاقهای زندگی مون میمونن. مثل دردهایی که سرنوشت رو دل همه ما میزاره. بعضی هاشون زود خوب میشن. مثل یه زخم سطحی. بعضی هاشونم مثل اون زخم کودکی من جاشون تا آخر عمر میمونه روی سینه یا صورتمون. تو بعضی هاشون خودمون مقصریم. گاهی وقتها خودمون بی احتیاطی کردیم و سر تیز چاقو رو بی محابا به پوست نرم و نازکمون فرود آوردیم و تو بعضی هاشونم ما واقعا نقشی نداشتیم و هر کاری میکردیم بالاخره ممکن بود پیش بیاد.

بعضی زخمها مثل زخم امروز صبح من اولش به نظر سطحی و بی اهمیت هستن اما وقتی بی هوا داری لیمو رو میچکونی رو سالاد فقط کافیه یه کم آب لیمو بره لای شیار زخمت تا بفهمی چه دردی میدوئه تو مغز استخونت ! بعض هاشون بد جایی هستن. مثلا رو زانو یا مثل امروز صبحی بین بند انگشتا. جایی که هی باز و بسته میشه و خیلی طول میکشه تا خوب بشه. بعضی هاشونم اصلا جایی هستن که نمیبینی شون و همین که روشون خشک میشه اصلا متوجه حضوشون نمیشی. جالبه که همین زخمها رو که اغلب بی آزار هم هستن و یه خشکی بزرگ روشون هست آدم دلش میخواد باهاش ور بره و بکنه. یه درد خوبی دارن وقتی داری میکنیشون. اما وقتی کندی تموم شد باز خون میاد و تازه یادت میاد ای بابا یه زخمی اینجا بوده که کاری به کارت نداشته !

بازم عید شد. میخواستم واسه عید یه پست عید طوری بزارم اما نشد دیگه. این زخم اول سال کار رو خراب کرد. سال پیش هر چند برای من سال خوبی نبود اما سال عجیبی بود. سال از دست دادنها و به دست آوردن ها. سال تجربه های عجیب و جدید. سال باور مرگ. سالی که توش از همیشه بیشتر بزرگ شدم.

مهم نیست که این توپ زمین چند بار چرخیده. مهم اینه که خوب بچرخه. مهم اینه که اونطوری بچرخه که ما میخوایم. تا حالاش که هر جور خودش خواسته چرخیده. از امسال میخوام افسارشو بگیرم دست خودم. پس بچرخه تا بچرخم !

بیاین مدل احسان علیخانی تو این روزها و لحظه ها یه آرزویی بکنیم ، یه تصمیمی بگیریم. بیاین امسال به کسی زخم نزنیم و اول از همه به خودمون. باور کنین بعضی زخمها خیلی طول میکشه که خوب بشه …

عیدتون مبارک.

اینم فال حافظ امسال به رسم هر سال  :

نصيب من چو خرابات كرده است الله             درين ميانه بگو زاهد ا مرا چه گناه

كسي كه در ازلش جام مي نصيب افتاد       چرا به حشر كنند اين گناه ازو د رخواه

بگو به صوفي سالوس خرقه پوش دورو          كه كرده دست درازي و آستين كوتاه

تو خرقه را زبراي ريا همي پوشي                 كه تا به زرق بري بندگان حق از راه

غلام همت رندان بي سر و پايم                  كه هر دو كون نيرزد به پيش شان يك كاه

مراد من زخرابات چونكه شد حاصل             دلم زمدرسه و خانقاه گشت سياه

برو گداي در هر گدا مشو حافظ   مراد خويش نيابي مگر بشئي الله

تو هم میتونی ! ما کمکت میکنیم !


نشسته ام و دارم به نارگیل تکه تکه شده ام گاز میزنم ! هوای گرم میانه تابستان نیمکره جنوبی و خستگی صبح و این آهنگ جدید که توی این برنامه جلف من و تو اون پسر خوش صدائه اجرا کرد (ماه و ماهی از حجت اشرف زاده) مخلوط عجیب و خلسه آوری بوجود آورده که دلم نمیاد ولش کنم. همه اهل منزل هم که خواب و من میتونم از این ضرباهنگ نارگیلی ام نهایت استفاده رو ببرم.

صبح مسابقه داشتم. یک مسابقه شنای یک کیلومتری توی دریا (یا به قول اینا اقیانوس !) که چهارده هفته گذشته رو در حال آماده سازی براش بودیم. اصولا من آدم ورزشکاری نیستم. ینی تازه منی که ورزشکارترین عضو خانواده بودم به زور و فشار پدر و مادر در کودکی شناکردن یاد گرفتم و تو نوجوانی بسکتبال ! بر عکس همه پسرای دوره خودم فوتبال هیچوقت بازی نکردم. هر وقت اومدم بازی کنم همش فحش و فضیحت و تحقیر و تهدید بود ! منم بوسیدمش گذاشتمش کنار. اصن من نمیفهمم ملت غیور ما چرا سر بازی که قراره به آدم خوش بگذره انقدر جدی میشن !

خوب اینجا یکی ویژگیهای بازی و ورزش اینه که همه به هم احترام میزارن و به هم انرژی میدن و همدیگه رو تشویق میکنن. یعنی اگه تو یه بازی فوتبال تو مثلا وطن اسلامیمون یه کم بد بازی کنی همه هم تیمی های خودت انگار کمر همت بستن که بهت ثابت کنن اگه نمیتونی برو بیرون واستا دیگه ! بعدشم دعوا میشه که تو بازی بعدی تو تیمشون نباشی ! اینجا اما اگه ضعیف باشی همه میخوان کنارت باشن که بهت قوت قلب بدن و بهت بباورونن که تو میتونی !

این گروهی که ما توش شنا میکردیم اسمش بود “CAN TOO” یعنی تو هم میتونی ! شعارشم اینه که اگه ما میتونیم ما بهت آموزش میدیم و تو هم میتونی ! نتیجه اش هم این بود که من که یه طول پنجاه متری استخر رو با هزار دعا و نذر و صلوات ممکن بود تا ته شنا کنم رفتم و یک کیلومتر تو اقیانوس شنا کردم. البته شما هم قراره در عوض براشون پول پول جمع کنی که برسه به انجمنهایی مثل انجمن سرطان استرالیا که در راستای کشف درمانهای سرطان و روشهای پیشگیری تحقیق میکنند. اتفاقا توی این مدت دو تا خبر خوب از محققان سرطان استرالیا منتشر شده که یکیش پیدا کردن درمان قطعی برای سرطان پروستات و پستان و پیشرفت مهمی در درمان سرطان لوزالمعده (که روزگاری سخترین سرطان شناخته میشده) است.

دیگه گفتن و شنیدن این کلمه واسه من خیلی سخت نیست. وقتی عزیزتزین آدمهای دور و برت رو به خاطرش از دست میدی حس میکنی این غول بی شاخ و دم یه چیزیه مثل نفس کشیدن. مثل شکستن گوشه ناخن یا فوقش یه سرما خوردگی سخت.

بین آدمهای اونجا خیلی ها هستن که خودشون محقق این رشته هستن و خیلی ها که نجات یافته سرطانند و خیلی ها هنوز مبتلا. بعضی ها هم مثل من عزیزی از دست دادن و درباره این مساله دغدغه دارن. به هر حال همه یک انگیزه ای دارن و از داشته هاشون و اعتبارشون و خودشون واسه نشون دادن یه حس نوعدوستانه و جمع آوری پولی که جون صدها هزار انسان رو تو دنیا میخره مایه میزارن. خیلی خوشحالم که این سه ماه با این دغدغه طی شد. خوشحالم از  این هدفهای کوچیک کوچیک. هدف بعدی امتحان بعدیه که قراره یه ماه دیگه برگزار بشه.  از فردا قراره درس بخونم و به خودم سخت بگیرم بلکه این هم بگذره تا برسیم به هدف کوچیک بعدی !

هدف کوچیک بعدی شما چیه ؟

تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام-3


قسمت آخر – مسخ :

چشمانم باز و بسته میشد. خاک و خونی که پلکهایم را سنگین کرده بود وادارم می کرد چشمام را ببندم. یه دفعه انگار همه دردهام داشتن ازم دور میشدن. با خودم گفتم حالا که درد هم ندارم. اصلا دلم میخواد چشمام رو ببندم و همه چیز همین جا تموم بشه. همه چیز تو یه لحظه. اون وقت نه نیازی هست که برگردم و همه اشتباهات و غفلتهامو تو زندگی بررسی کنم و نه لازمه غصه بخورم یا حسرت بابت همه نکرده ها و کرده ها.

تو این فکرها بودم که دیدم راننده ماشین داره به طرفم میاد. اولش فکر کردم میخواد کمک کنه. دو طرف جاده را نگاه کرد. وقتی مطمئن شد کسی اطراف نیست احساس خطر کردم. ناخودآگاه دستم رو بردم سمت جیب پشتی و کیفم رو سفت چسبیدم.

بعضی چیزا تو زندگی ما اتفاق میفته که با اینکه با چشای خودمون دیدیم اما بعدا که بهش فکر میکنیم باورش نمیکنیم ! یعنی به خودمون میگیم مگه میشه ؟! اون روزایی که میگفتن تو زلزله بم ملت وسط عمل جراحی تو بیمارستان صحرایی موتور برق اتاق عمل رو دزدین و بردن یا از سر و دست اجساد زیر آوار طلا و زیورآلاتشون رو میدزدین باورم نمیشد. این چیزا یه چیزایی از جنس همونهاست که روح صادق هدایت رو در انزوا میخورد و میتراشید. اتفاقا این چیزها رو هم نمیشه برای آدمهای دور و ور این روزهام بازگو کنم. برای اینکه بازهم “چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند”

یاد اون روزی افتادم که ماشین جلوییمون تو جاده پر پیچ و خم فشم با یک صدای مهیب به رودخانه پرت شد. من اولین آدمی بودم که بالای سر ماشین رسیدم و تا برسم وسط آب و ببینم کسی زنده مونده ، خیل عطیم ملت همیشه در صحنه بود که به جستجوی داشبورد ماشین و کیف های داخل ماشین مشغول بود. همه اینا باعث شده بود ناخود آگاه کیفم که هیچی جز گواهینامه و چند کارت بانکی توش نبود رو سفت بچسبم.

اما مگر اینجا سرزمین موعود من نبود ؟ مگر قرار نبود این اتفاقهای ناخوش آیند اینجا اتفاق نیفتد ؟ این اتفاقات باور نکردنی ! مثل لگد زدن به جسد بی جانی که حتی نمیشناسیش.

یک لحظه به خودم آمدم. غریبه ها ! مثل همین زامبی که بالای سرم ایستاده و توی آشغالهای ولو شده کف آسفالت دنبال سهم خودش از عدالت پروردگار میگرده. مگه نه اینکه همه عمر به خاطر همین ها زندگی کردیم ؟ مگه نه اینکه همه تلاشی که در زندگی کردیم برای بالاتر بردن سرمان در بین این سرها بوده ؟  مگه نه اینکه همه این راهی که تا اینجا آمدم برای سبقت گرفتن از این موجودات بوده ؟

یک حشره آمده بالای سرم. یک چیز عجیب و غریب. نه اینکه فکر کنی میخواهم این داستان را اینجا تمام کنم به بهانه حشره. واقعا یک حشره آمده.

چند وقتی بالای سرم وز وز میکرد. عادت کرده بودم بهش. قیافه اش ترسناک بود. اما زندگی کردن در جزیره به من آموخته بود هیچ موجودی خطرناک تر از انسان نیست.

وقتی افتاده بودم کف جاده و حس میکردم دیگر بلند نخواهم شد نمیدانم از کجا سر و کله حشره دوباره پیدا شد. مردک که گورش را گم کرده بود و حشره بی هوا نشست روی دست راستم. زیر ساعد راستم یک درد تیز و عمیق را حس کردم ، نگاه که کردم حشره رفته بود. اصلا اثری ازش نبود. چند دقیقه درد بدی داشتم و تمام شد. بلند شدم.

احساس یک نیروی عجیب میکردم. نگاهی به وسایل پخش و پلا وسط جاده انداختم.  پورشه مشکی روی سقفش بود و بوی بنزین و دود لاستیک هنوز توی هوا بود. پیاده راه افتادم. از اینجای جاده سر پایینی بود.

از آن روز و از آن حشره به بعد یک اتفاق عجیب در من افتاده. حالا تو میخواهی باور کن میخواهی بزار به حساب قصه هایم.

اتفاق عجیب این است که سر هر دوراهی زندگی هر چقدر کوجک هم قرار بگیرم ، دو نیمه میشوم و یک نیمه ام میرود به یک راه و دیگری میرود به راه دوم. مثلا وقتی میرسم سر چهار راه و ترمز میکنم و یک ماشین با سرعت از جلوم رد میشود با خودم فکر میکنم اگز ترمز نکرده بودم و رفته بودم چه اتفاقی میفتاد و یک نیمه ام میرود در دل آن داستان و اتفاقات بعدش و یک نیمه ام پشت چهار راه منتظر میماند تا ماشین رد شود و برود روال عادی زندگی را ادامه دهد. هم زمان هر دو راه را زندگی میکنم. زندگی ام شده  مثل یک فیلم فیکشن. نمیدانم این اثر نیش حشره است یا اثر همه دو راهی هایی که رد کردم و نفهمیدم راه دوم به کجا میرفت ! اما هر چه هست حس خوب و عجیبیست. انگار هزاران هزار من موازی هم همه جا حضور دارند.

شاید هم دیوانه شدم یا سم حشره روی نورونهای مغزی ام اثرات منفی داشته یا شاید اثرات ضربه تصادف است. نمیدانم شاید هم همه اش با هم. هر چه هست احساس خوشایندی بهم میدهد. مثل روزهایی که یادم میرود قرصهایم را بخورم و  روز بعدش که دو تا قرص با هم میخورم تا چند ساعت روی ابرها قدم میزنم.

 

تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام – ٢


قسمت دوم – اگر زندگي ترمز نداشت
در حالي كه دور و برم پر از ماشين و آدمهاي مختلف است ، احساس تنهايي ميكنم. دو سه ماشين اول كه رد ميشدند سرعتشان را كم كردند تا از روي لاشه ماشين و خرت و پرتهاي ولو شده در جاده رد نشوند. شايد هم صحنه را مو به مو ديده بودند و هنوز در شوك بودند ! تا به اين فكر بيايند كه ميشود كاري كرد به اندازه كافي دور شده بودند كه نتوانند ديگر كاري كنند ! ياد روزي افتادم كه با پدر و مادرم از مسافرت برميگشتيم. پرت شدم به سي سال قبل !  يك نيسان پاترول چهار
در سبز و نقره پشت سر ماشين ما مدام چراغ ميزد . سي سال پيش نيسان پاترول مثلا ماشين اعياني بود. يعني در برابر پيكان ريزنقش و سفيد ما تفاوتش مثل تفاوت ونك تا شوش بود. يك ولي عصر بينشان بيشتر نبود اما درازي اش خيلي بود و آن روزها هر روز هم كش مي آمد !
پدر تازه از كار بيكار شده بود. كارخانه را كه به مفت فروختند بخش خصوصي. آخرين روز كاري اش به عنوان مدير داخلي كارخانه به مديرعاملي كه به قصد فشل كردن توليد آورده بودند تا راحتتر و ارزانتر كارخانه را واگذار كنند گفته بود كه خائن وطن است و عامل بدبختي همه كارگرهاييست كه هر روز دسته دسته به بهانه كاهش توليد  بيرونشان ميكنند. مديرعامل كذايي كه خودش قرار بود سهامدار جديد كارخانه باشد ، به پدر گفت اين فضولي ها به تو نيامده ، پدر ليوان چايي رنگ پريده اش را كه آبدار چي سه بار براي دوباره گرم شدنش آبجوش سرش ريخته بود پرت ميكند توي صورت آقاي مدير عامل و در را ميكوبد به هم !  بعد از چند ماه بيكاري و به هر دري زدن ، مامان گفت با باقيمانده پس انداز برويم يك مسافرت چند روزه به زادگاه پدري شايد كه بابا حال و هوايش عوض شود.
پدر وقتي زياده طلبي و چراغهاي پشت هم كه حالا به بوقهاي ممتد هم آراسته شده بود را ديد در يك آن تصميم عجيبي گرفت با تمام توان پايش را گذاشت روي ترمز و بعد از چند ثانيه فرمان را پيچاند به چپ كه شايد مثلا با عصبانيت به راننده پاترول بفهماند كه “بيا برو مرتيكه عوضي ! همتون مثل هميد ! تو هم مثل اون مدير عامل پدرسگ كارخانه فكر ميكني چون پول و زور داري و ماشينت از ما بزرگتره بايد سر ما داد بزني و زور بگي !؟”
صداي سوت لاستيكها به همراه دود عجيبي بلند شد. جز ما ونيسان پاترول نقره اي و سبز كه تا آن لحظه  عجيب  پشت سر ما سپر به سپر ميامد هيچ ماشيني در اتوبان نبود. پيكان سفيد پيزوري يك دور و نيم دور خودش چرخيد و متوقف شد. نيسان پاترول را از پنجره عقب ميديدم كه سعي كرد به ما نخورد و پيچيد به سمت چپ و لاستيكش گرفت به گارد ريل و تركيد و روي هوا بلند شد و پرت شد در دره عميق و صداي انفجار و دود …
پدر چند ثانيه سكوت كرد ، آب دهانش را قورت داد و به مسير ادامه داد.  از آن لحظه تا امروز كه خودم را بين زمين و هوا معلق ميديدم به دنبال جواب اين سوال ميگشتم كه چقدر پدر من قاتل بود ؟ وقتي غفلت كوچكش باعث بروز يك فاجعه شده بود آيا بايد ميماند و صددرصد حادثه اي كه شايد ده درصد در پيش آمدنش مقصر بود را گردن ميگرفت يا بايد همان كاري را ميكرد كه آن روز كرد.
امروز كه بيجان كنار جاده افتاده بودم و رد شدن همراه با افسوس اندك ماشينهاي عبوري را ميديدم بيشتر از هر روز ياد آن صحنه ها افتادم راستش را بخواهي حس كردم بالاخره بعد از سالها پدرم را در دادگاه وجدانم تبرئه كردم. دردسري كه من درآن بودم انقدر بزرگ و عجيب بود كه همان ده درصدش هم براي نابود كردن زندگي سرنشينان هر كدام از ماشينهاي عبوري كافي بود.
نفهميدم چند دقيقه طول كشيد اما بالاخره يك ماشين ايستاد …

تمام شعرهايي كه هرگز نسروده ام را اينجا نوشته ام


قسمت اول – ترمز در ميانه راه
زندگي دايره غريبي ست. آنها كه درراهند در انتظار رسيدنند و آنها كه رسيده اند در حسرت راه رفته و بيشتر در افسوس راههاي نرفته. فرقي هم نميكند مرد باشي يا زن. كودك باشي يا كهنسال. انگار تنها نقطه اي كه دست عليل كردگار سخاوت بي مثالي در مساوات داشته همين تقسيم يكسان حماقت و افسوس بي فايده بين آدميان بوده.
كودك امروز در حسرت بزرگ شدن است و بزرگسال در حسرت روزهاي كودكي.
دخترك در فكر هر روز بزرگ شدن است و هر روز اندامهاي زنانه اش را در آينه سايز ميزند و در چهل سالگي در حسرت اينكه كاش روزهاي كودكي بر ميگشت.
اما واقعا چه جادويي در گذر اين روزها قايم شده كه من هر روز از دركش عاجز ترم ؟!
زمانش كه برسد فكر كنم همه ما ميفهميم. اينكه يك چيزي يك جاي زندگي مان گم شده است. و شايد خوش به حال آنهايي كه انقدر يواش ميروند كه هرگز به اين نقطه از سفر نميرسند. اما براي من كه تمام راه را تخته گاز آمده ام ، برگشتن و نگاه به راه رفته كمي رنج آوراست ! تمام منظره هايي را كه نديده ام ، تمام چشم اندازهايي كه ترمزي براي نگاه كردنشان نكرده ام ، تمام مسافران منتظري كه بر تركم ننشاندم و تمام دودي كه در تمام مسير نتيجه تلاشهاي من براي بقيه افراد سياره ام بود باعث مي شود كه امروز به هر قيمتي شده ترمز دستي را با شدت تمام بكشم و شده چند دقيقه اي را شده در وسط جاده بدون ترس از دير رسيدن ، بدون ترس از اينكه هر آن ممكن است تريلي اي سوت كشان من و مركبم را نقش آسفالت كند ، بايستم و پنجره ها را پايين بدهم. و فكر كنم. آيا اصلن ميدانم كجا مي روم ؟ آيا اصلا جايي كه ميروم همان جاييست كه فكر ميكردم بايد بروم ؟ آيا اصلا آن جايي كه فكر ميكنم بايد بروم همان جايست كه واقعا بايد بروم ؟
ميگويند شك اولين روزنه نفوذ شيطان است. اما شك اولين قدم ايمان هم هست. اينكه مرز خير و شر انقدر باريك است ، باعث ميشود ، در حالي كه پنجره ها همچمنان پايين است و نسيم دلپذيري پس از مدتها به گونه هايم ميخورد ، با خود فكر كنم ، آيا بهتر نيست دور بزنم و كمي در صحنه هايي كه به سرعت از كنارشان عبور كردم ، دقيق شوم ؟
چطور است از همين الان شروع كنم ؟ بايد تمركز كنم ، صحنه ها را ببينم ، سعي ميكنم در حالي كه چشمانم را بسته ام ريه هايم را از هواي تازه پر و خالي كنم. به بوها توجه كن. بوي علف تازه ، بوي آشناي داخل ماشين كه مخلوطي ست از سيگار و عطر تنت و بوي لباسهايت كه هميشه بوي پودر رختشويي ميداد ! آه كه چقدر دلم هواي بوي پودر رختشويي كرده.
به صداها توجه ميكنم ، صداي زنگوله اي در دوردست ، صداي پرنده اي بي تاب. بي تاب جفت يا بي تاب يافتن غذايي براي جوجه هايش. اصلا چه فرقي ميكند ؟ صداي باد كه ميپيچد لاي علفها و …
صداي جيغ لاستيكهاي تريلي كه بي اجازه از در عقب وارد شده ، صداي پخش شدن قطعات من و ماشين در فضا
 آخرين صدايي كه شنيدم ..
ادامه دارد …

روزهای اول


برگشتم. چند هفته ای هست. مادرم را هم کشوندم و با خودم آوردم. اول ها همش میگفت من نمیام و میخوام اینجا بمیرم و این حرفها. از اونجا هم که ما خودمون دست پرورده همون دو تا آدم هستیم از اول میدونستم که این ادا اطواراش واسه جلب توجه و ناراحتیش از رو خود خواهی و ترس از شرایط آیندست. اینارو وقتی بیشتر باورم شد که وقتی بابا روزای آخر خونه بودنش بود ، مامانم حتی یه لحظه هم حاضر نبود سریالهای آبدوغ خیاری ترکی رو از دست بده که دو دیقه بیشتر با این آدمی که الان انقدر نبودنش بی تابش کرده بگذرونه.

زدن این حرفها ممکنه الان بیرحمانه یا غیر محترمانه به حساب بیاد. اما خوب واقعیت خیلی وقتها همینه دیگه. من که معتقدم ازدواج این دو تا آدم از اول اشتباه بوده و منجر به کم شدن لحظه های خوشحالی هر دوشون در طول عمرشون شده. من و خواهرم هم بیشتر ماحصل یه سوتفاهم بودیم تا عشق ! دیگه بیشتر از این واردش نمیشم فقط اینکه آوردنش اینجا بیشتر از روی احساس وظیفه بود تا عشق. نمیدونم چرا ولی هیچوقت جز اون روزای اوایل کودکی اون حس عشق و محبت رو نسبت به والدینم نداشتم. یعنی درست از روزی که مستقل شدم حس کردم از زندان آراد شدم. فک کنم یکی باید بیاد منو از نظر روانی بررسی کنه ! حتی ممکنه یهویی خودمو بزنم ناقص کنم ! والا !

صبح داشتم میرفتم سر کار. دوباره و مثل همیشه. اگه روزی باشه که میرم آفیس مسیرم ده دقیقه تا یه ربع بیشتر طول نمیکشه و همش یه جاده نسبتا کوهستانیه که تماما از وسط جنگل رد میشه ! فک کن هر روز از جاده چالوس رد شی بری سر کار. بوی بهار پیچیده بود توی ماشین. جاده نسبتا خلوت بود. آهنگ منصور رو تا ته بلند کردم. از همین آهنگهای تند بند تنبونی و خودمو تو جاده چالوس تصور کردم. ولی هر چی فکر کردم خیلی از جاده چالوس بهتر بود.

خیلی وقت بود رادیو گوش نکرده بودم. واسه رادیوی چرند و زرد اینجا هم با اون خبراش که کلا حول و حوش دیر شدن عادت ماهیانه کیم کارداشیان و احتمال بارداری مجددش دور میزنه دلم تنگ شده بود ! یه مه خفیفم تو جاده بود. اصن یه وضع عجیبی بود. انگار همه دست به دست هم داده بودن که من دلم واسه وطن تنگ نشه. روز اول کار هم همه چی رو روال بود.

یعنی یه هفته سعی کردم نرم سر کار و یه سری کارهای نا تمام رو تمام کنم. اما آخرش با اصرار مامانم که مدام دم گوش من میگفت من باعث شدم تو نری سر کار  آخرش مجبور شدم برگردم سر کار قبلیم. حالا بماند که از وقتی رفتم سر کار هر روز میگه منو تنها میزارین میرین سر کار !

روز اول تا رسیدم “لاکی” که تازه ارتقا پیدا کرده و یه جورای ناگفته ای رییس ما شده گفت میخوای یه کاری بهت بدم ؟ من گفتم آره بده و یه پرونده زد زیر بغلم و گفت برو. و همون شد که شروع شد ! “سایمون” هم که یه ماه رفته مسافرت و همه کارهاش افتاده رو دوش من. خلاصه که من اگه بر نمیگشتم نمیدونستم اینا میخواستن چه غلطی بکنن.

تو نیمکره پایینی دار یم میریم سمت تابستون. بهترین قسمت این رفتن اینه که هوا زودتر روشن میشه و دیرتر تاریک میشه ! مثلا من تو زمستون هوا تاریک بود میزدم بیرون و هوا تاریک بود بر میگشتم. اما الان برعکسه و من اینو خیلی دوس دارم. آدم اصلا کمتر خسته میشه ! میگن به خاطر ساعت بیولوژیکی و این حرفاس . مثلا من قزاقستان بودم تابستونا ساعت 11 شب هوا تاریک میشد. نه که نزدیکتر بودیم به قطب و اینا. بعد آدم کلا تا 12 اصلا خوابش نمیومد. به این برکت !

از جاده چالوس که رد میشدم رادیو داشت راجع به یه موضوعی حرف میزد. راجع به زوجهای سوینگر. حالا میترسم راجع به این بنویسم یکی سرچ مسایل خاک تو سری بکنه برسه به وبلاگ ما. قبلا پیش اومده بودا.

بعدش یه همکار مرد داشتن این مجریای رادیو که همجنسگرا بود و با پارتنرش با یه زوج غیر همجنسگرا دوست بودن. طرف ادعا میکرد که این زوج به من و پارتنرم نظر دارن ! خلاصه که قرار شد رو ایر زنگ بزنن به خانومه و بپرسن که به این یارو همکاره و پارتنرش نظر دارن عایا ؟  خلاصه زنگ زدن و طرف هم گفت ما دوستتون داریم ولی نه اونجوری که فکر کردی و بعدشم فهمید که رو آنتن زندست و کلی هم بگو بخند و شوخی و قرار آخر هفته ناهار رو هم همونطور رو آنتن رادیو گذاشتن و خلاص !

من همینجوری که داشتم فکر میکردم به حرفهای رادیو باد بهاری که از لای درختها میومد از پنجره میزد تو صورتم و با خودم میگفتم چه جوریه که این همه حرفهایی که به خاطر یکیش تو مملکت آریایی ما سر همدیگه رو میبرن اینجا انقدر راحت به هم میزنن و آب هم از آب تکون نمیخوره !

فکر کنم هنوز در سفرم.

بقچه ام را کجا زمین خواهم گذاشت نمیدانم.

آدمهای پشت سرم را که نگاه میکنم حسرت میخورم. از اینکه نمیتوانم همه چیز را همیشه داشته باشم. از این دادن ها و گرفتن های زندگی خسته شدم.

کاش میشد همه چیز را یکجا داد تا دست از سرت بردارند. این سایه های شوم نابرابر ، این تپشهای لیز جلوی راه

این خوشی های پیکرهای خسته و نیمه جان ،

حیف که غروب است ،

و غروب یکشنبه است

حیف که از فردا باید چاقو به دست بروم تا یک هفته دیگر را بکشم ،

وگرنه انقدر همینجا مینشستم و حرف نمیزدم که هم خودم راحت شوم هم خودت ،

فقط قبل از آن روز آخر یک کار مهم دارم ، آن هم قولی که دادم. اینکه جاودانه ات کنم.

فقط میخواهم باور کنی که هر لحظه به قولم فکر میکنم و اینکه چطور و کجا ؟

فقط خواستم بدانی ، سر قولم هستم. همین …

و در هر جشنی و در هر عزایی سری بریده …


تصویر کودک سوریه ای که بر ساحل کوش آداسی به خواب ابدی فرو رفته در هفته گذشته مثل بمب در دنیا ترکید. صدای این بمب انقدر مهیب بود که به ظاهر صدراعظم به خواب رفته آلمان ، خانم مرکل را هم بیدار کرد. مرکلی که چند هفته قبل ترش در جواب یک کودک فلسطینی پناهجو در آلمان که به زبان سلیس و روان آلمانی در یک برنامه زنده تلویزیونی از خانم صدر اعظم پرسیده بود من هم مثل تمام این کودکان آلمانی دوست دارم تحصیل کنم و به دانشگاه بروم ، گفته بود : در دنیای امروز مشکلات زیادی وجود دارم و پناهنده های زیادی از آفریقا و خاورمیانه هر سال به این کشور میایند و ما توانش را نداریم که همه آنها را در کشور خود جا دهیم !

جواب آن روز خاتم مرکل به نظر منطقی میامد. آلمان چرا باید پاسخگوی تمامیت خواهی میلیشیای شیعه در منطقه و خونخواری مشتی آدم نما به نام داعش باشد ؟

سرازیر شدن هزاران هزار پناهجو به یکباره از سوریه و شمال آفریقا به اروپا اما اتفاق دیگری بود. بزرگترین جمعیت آواره جهان بعد از جنگ جهانی تصمیم گرفته بودند انتقامشان را از دنیای غرب بگیرند. روزگاری بود که خلقهای ستمدیده از لبنان و الجزایر تا هند و آسیای شرقی و حتی آمریکای جنوبی با نا امید شدن از حکومتهایشان هسته های چپگرا و مبارزات چریکی ترتیب میدادند و همه برای رسیدن به یک جامعه آرمانی با حکومتهایشان رودررو قرار میگرفتند و اغلب در این راه از حمایت یک قطب از دنیای دو قطبی آن روز برخوردار بودند.

اما سالهاست که دیکتاتوری پرولتاریایی که استالین بر استخوانهای هزاران هزار آزادیخواه واقعی بنا کرده بود از هم پاشیده و ارابه تاریخی هگل به گل نشسته. قوانین دنیای امروز را خیلی چیزهای دیگر تعیین میکند و مهمترین آنها پول است.

شکی نیست که راه حل فجایع امروز خاورمیانه مهاجرت این جماعت به یک کشور پیشرفته اروپایی نیست. و باز هم شکی نیست که انتظار اینکه عربستان سعودی با دلارهای بادآورده نفتی اش برای این مردم کاری کند رویایی پوج و محال است. عربستان نه تنها پر از نفت و دلار است بلکه در عین حال  پر است از گدایانی که نانی برای خوردن ندارند. راه دور چرا برویم ! در همین ایران عزیز خودمان اگر اختلاسهای ده نفرش را جمع بزنی میشود نصف گرسنگان عالم را با پولش تا آخر عمر سیر کرد.

این وسط هموطنان عزیز اروپا نشین ما هم که روزگاری از کمپ پناهندگان بیرون آمده اند و سالهاست با پول اداره سوسیال رخت و لباس خریده اند طبق معمول داغتر از کاسه شان شده اند و تز میدهند که اگر این پناهندگان واقعا دنبال نجات جان خودشان هستند چرا در همان یونان و مجارستان نمیمانند و اصرار دارند که بروند آلمان ؟!

البته این ایراد تاریخی ماست که مسایل ساده را پیچیده و مسایل پیچیده را ساده میبینیم. خیلی ها میگویند یونان با کیش دادن پناهجویان به اروپای غربی مشغول گرفتن انتقام از اروپاست و عده ای مرگ و میر کودکان و به رحم آمدن دل سیاستمداران را علت این اظهار نظر اخیر خانم مرکل میدانند که آلمان در سال جاری پذیرای هشتصد هزار پناهجو خواهد بود.

مساله اما بزرگتر و پیچیده تر از این حرفهاست. آتشی که با پول عربستان و راستهای افراطی آمریکایی و زیاده طلبی همسلکی های ایرانیشان در منطقه روشن شده هنوز مانده که دامن اروپا را بگیرد.به عقیده من خانم مرکل بهتر است به جای دلسوزی برای کودکان غرق شده در سواحل ترکیه ، بنشیند و سلطان عثمانی را سر عقل بیاورد و به دموکرات مسیحی های همفکرش بفهماند قبل از حل کردن مشکل بقیه دنیا باید مشکل اروپای در حال فروپاشی را حل کنند.

روزی که فیلم آن سرباز ارتش آزاد سوریه در حال بیرون آوردن و خام خام خوردن قلب یک کماندوی ارتش بشار اسد منتشر شد میشد حدس زد درنده خویی عجیب و غریبی در حال پوست انداختن است که فارغ از هر عقلانیت است. اما افسوس و هزار افسوس که آمریکایی ها اشتباه حماقت باری را که در تولد طالبان تجربه کردند باز آزمودند و این بار هم با آن همه تجهیزات جمع آوری اطلاعات و تجهیزات پیشرفته از خواندن مغز مشتی پاپتی در ماندند.

گاهی فکر میکنم ، مگر می شود این همه ناخواسته اشتباه کرد ؟ این همه که میگویم فقط از سی و پنج سال پیش به این ور است. قبل از آن فرض میکنیم آمریکا کلانتر دنیا نبوده است !

گاهی فکر میکنم شاید بهتر است

عمو سام لباسهای زرق و برق دار پلیسی اش را در بیاورد

و با پوتین هایش آویزان کند بالای تختش

و برود مکزیک تعطیلات

وقتی چهار تریلیون دلار بودجه نظامی در نجات دادن یک کودک آواره سوری درمانده باشد

باید رید به آن کلانتری …

 

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!