چیزهای گمشده


بعد از کلی گشت و گذار دفتر اشیا گمشده قطارهای شهری سیدنی را پیدا کردم. اشتباه کردم و پشت تلفن به دوستم گفتم الان ایستگاه سنترالم. اون هم نه گذاشت ونه برداشت و گفت ” میشه بری ببینی کلاه من که تو قطار هفته پیش جا گذاشتم رو نیاوردن دفتر اشیا گمشده ؟”

آقای مسوول باجه اشیا گمشده که موهای فرفری و چهره در هم و صورت داغون و اخلاق گهی دارد با فریاد می گوید “شمارت ؟” گفتم “شماره ندارم آقا. میشه نگاه کنی ببینی تو لیست اشیا نیست ؟”

 با دمپایی گشاد و کهنه اش  لخ لخ کنان چند بار آمد و رفت یعنی که از دستت عصبانی ام ! چرا شماره نداری !

بعد آمد تو چشمام زل زد که “باید بهت یه شماره بدیم وقتی پیدا میشه ! سیستم ما اینجوری کار میکنه.” گفتم میشه حالا یه نگا کنی ببینی یه کلاه با این مشخصات پیدا شده یا نه ؟” و عکس خندان رفیقم رو که با اون کلاه فرستاده بود نشونش دادم و کارت کارمندی دولتم رو مثلا بی منظور گذاشتم رو میز ! طرف رفت و برگشت و مهربون شد. گفت” تو ترنسپورت کار میکنی ؟”

گفتم “آره. ” گفت “کجاش ؟ گفتم  “ساختمونمون چتسووده” گفت ” ااا ، جیل رو میشناسی ؟ همون دختر یونانیه ! ” سرمو تکون دادم. دیگه شروع شده بود. “برایان کوپر ؟ ریچارد ری وود ؟ اصغر ؟ اکبر ؟ مملی ؟ ” همه رو ردیف کرد. منم که در این مواقع نه نمیارم. همه رو مثلا میشناختم. هی میترسیدم یهو برای امتحان من یک اسم جنفنگ بگه . لیستش که تموم شد گفتم “خودتم یونانی ای ؟” گفت”نه ! ایتالیایی !” گفتم ” خوب نزدیکه” گفت “تو ارمنی ای ؟” گفتم :نه ! ایرانی”. خندید گفت “نزدیکه” یاد اپیزود آخر رادیو مرز افتادم راجع به نزدیکی ایرانی ها و ارمنی ها ! یه ربع گشت. گفت” پیداش نمیکنم رفیق. ببخش که نتونستم پیداش کنم. هفته دیگه هم سر بزن شاید یکی بیارتش !”

تشکر کردم و داشتم از در میرفتم بیرون که گفت ” راستی نگران ترامپم نباش ! اتفاقی نمیفته !”

بگو بین بد و بدتر چه حق انتخابی هست


انتخابات استرالیا تمام شد و حزب حاکممون با اکثریت پیروز شد. حالا نمیخوام پروسه انتخابات رو براتون شرح بدم یا اینکه دولت چجوری تشکیل میشه و اینها. اما مساله اینه که حزب پیروز که الان هم قدرت رو به دست داره از سه سال پیش یعنی حزب لیبرال جناح راست محسوب میشه.

جناح راست (یا همون رایت واینگ) در هر جامعه ای معنی خاص خودش رو داره اما جنرالی اسپیکینگ یعنی طرفدار پنجاه درصد پولدارتر جامعه. هر چند نود درصد ثروت جامعه دست ده درصد افراد جامعه است اما هنوز طبقه متوسطی هستن که سعی میکنن با خزیدن و جون کندن بین این دهک های چموش و سرکش رو طی کنن و خودشونو برسونن به اون دهک بالایی !

چجوری ؟ مثلا خونه میخرن ! با ده درصد پیش پرداخت ! بعد خوشحالن که خونه دارن ! یا مثلا ماشین لاکچری میخرن از دم قسط ! بعد خوشحالن که وضعشون خوبه . توهم میزنن که خزیدن تو اون دهک بالاییه !

خیلی ها معتقدن سیاستهای حزب کارگر که رقیب حزب حاکم در انتخابات بود خیلی آب دوغ خیاری و دست کردن توی جیب مردمه. یعنی افزایش مالیات که قراره اونها از قبلش هزینه قولهاشونو بابت دادن کمک به بیمارستانها و مدارس بدن یه روش غلط و دزدیدن از جیب پولدارها و پول مفت دادن به فقراست.

تو ایران وقتی اعلام کردند که قراره یارانه بدن از “آزاده” خاله گوهر اینا که بلد نبود کامپیوتر رو روشن کنه تا “ایرج” عمو ممد اینا که صبح تا شب شهرام همایون نگاه می کرد و به بالا تا پایین حکومت فحش میداد اومدن سراغ من که یاد بگیرن چجوری میشه آنلاین ثبت نام کرد واسه چهل و پنج تومن یارانه ماهیانه ! یه روز “ساحل” هم که عید اومده بود ایران امد گفت شناسنامه کارت ملیم رو بدم واس منم ثبت نام کنی ؟ گفتم تو خرج یه کاپوچینوی کم شکرتم نمیشه این پول تو سیدنی دختر ! چه خبرتونه ؟! چه خبببرتونه ؟! گفت نه بابا میگیریم فوقش میدیم به فقیرا ! نمی دونم داد یا نه ! ولی هر کار کردم بابا راضی نشد واسه خودمونم ثبت نام کنم ! گفت ما از این میمون پول نمیگیریم !

حالا ساحل بعد از گرفتن فوق لیسانس و دکترا چند ساله پاسپورتشو گرفته. آزاده هم شوهر دادن به یه پسره که از بچگی با پدر و مادر پناهجوش استرالیا بوده و بچه دومش که دنیا اومد پاسپورت اوزیشم گرفت. ایرج با قایق خودشو رسوند. شانس آورد قبل از 2012 و شدید شدن قوانین رسید و بعد از چند ماه کلیسا رفتن و صلیب به دیوار خونه زدن اقامت دایمش رو گرفت و الانم به مدد آقا جیسس پاسپورت استرالیایی داره. همشون هفته پیش رای دادن به لیبرال ها.

ساحل میگه من این همه درس خوندم کار کنم مالیات بدم که پول این تنبلایی که میرن سنترلینک رو بدم ؟ گور باباشون. آزاده میگه این حزب کارگریا بیان خونه ارزون میشه ! با هزار بدبختی ما پارسال خونه خریدیم ! به من چه ! می خواستن زودتر خونه بخرن بقیه ! چر ارزون بشه ضررشو من بکنم ؟ ایرج اما معتقده کلسیا شلوغ میشه ! میگه آقا به من دیگه نگو ! من خودم این راهو اومدم. خیلی خطر داره. همون کسی رو را ندن که اینام را نیفتن بیان بهتره.

من نمیدونم راستش کدوم راس میگن. فقط میدونم اون مملکت حالا حالا ها درست نمیشه.

بابا سال بعدش رفت. چند ماه قبل از اینکه بازنشست بشه. الان سه سال میگذره ولی هنوز بعضی روزا یکی شماره حساب میخواد که قرضشو پس بده. کارگرایی که تو همون سالها بیکار شدن.

این گربه اگر فرار کرد و زیر ماشین رفت مقصرش تک تک ماییم. گفته باشم که بعدا نگین نگفتی.

بازگشت …


بالاخره بعد از مدتها و ماه ها و شاید سالها برگشتم به وبلاگ نویسی. امیدوارم که این نوشتن ادامه پیدا کنه. اینکه چرا برگشتم چند دلیل داره. اول اینکه اصلا هیچوقت نرفته بودم که بخوام برگردم. یعنی همیشه این سایت و کامنتهاش فعال بودن و من هر چند دیر به دیر اما همیشه چک می کردم.

دوم اینکه از فضای مجازی اینستاگرام که همه بهش چپیدن خسته شدم. در اینستاگرام اصل بر ظاهره. یعنی مهم نیس چی فکر میکنی یا چی میگی ، مهم اینه که چی نشون میدی. خیلی بازاری طور و خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو طور ! فعلا در فیس بوک هستم هنوز اون هم برای مطلع شدن از اخبار دنیا وگرنه اون هم هر چند بهتر از اینستاگرامه اما در دنیایی که آسانژ رو با دستبند می برن و جیک کسی در نمیاد همون فیس بوک دزد همه اطلاعات و مهمتر از اون شاه دزد  زمان ما تبدیل شده به ارباب و ماها بردگان گوشی به دست ! والا !

در این زمان نسبتا طولانی کارهای زیادی انجام دادم. حالا دونه دونه به هر کدومش می پردازم. اما مهمترین دلیلی که برای برگشتن به این دنیای بلاگ دارم دوستی های عمیق و واقعی ایه که از این صفحه پیدا کردم. دوستی هایی که هنوز دارم کشفشون می کنم. ساده تر بگم تا آخر عمرم مدیون این حرفهایی که اینجا زدم و گفتم هستم و خواهم بود. حالا اگه اون راه کوچیک اما با کیفیت ادامه پیدا کنه ارزشش  از هزارتا لایکی که خرجش یه دابل کلیک روی یه عکسه بیشتره.  میدونم حوصله خوندن متنهای طولانی ندارین ! منم حوصله نوشتن متنهای طولانی دیگه ندارم ! این به اون در ! بیاین حرف بزنیم. سوال کنیم و مهمتر از اون فکر کنیم. به قول رییس سابقم هر لحظه  به خودمون بگیم داری چی کار میکنی و بلافاصله بپرسیم برای چی دادی این کارو میکنی ؟

این خانه سیاه نیست


ساعت پنج وسايلم را جمع كردم كه بروم دكتر. ساموئل كه پدر نمونه يك خانواده شش نفره كاتوليك است و دو سه تا ميز آن طرف تر از من مي نشيند سرش را از روي صفحه نمايش چرخاند و گفت “امشب خيلي شلوغم ! حالا شايد فردا ببينمت !” و برگشت به تايپ كردن جواب نامه اش. 
از در چرخان اصلي كه سر خوردم پايين چشمم افتاد به دخترك آسيايي خيلي جوان لم داده به ستون فلزي كنار پياده رو. 
سر و وضع بي ربط و قامتش به قواره آدمهايي كه با عجله به سمت ايستگاه قطار مي رفتند زار مي زد ! 
درست روبروي ساختمان شصت و چند طبقه آلمينيوم و شيشه اي ما كه سه وزارت خانه ايالتي و چندين و چند شركت ريز و درشت خصوصي را در خودش جاي داده يك ساختمان سياه هست. يك ساختمان دو طبقه محقر آجري كه سرتاسرش سياه است و يك تابلوي نئون سبز تمام بيست و چهار ساعت شبانه روز و تمام هفت روز هفته ميگويد “Open” و همه موقع سيگار كشيدن در فضاي باز جلوي ساختمان با سر به هم نشانش مي دهند و مي خندند. 
مكانهاي ارائه خدمات جنسي در سراسر جهان مغضوب ترين و در عين حال پر استقبال ترين نقاط هستند. از همان جهت پيدا كردن نقطه درست براي احداثشان كار سختي ست. در استراليا ارائه خدمات جنسي قانوني و ضابطه مند است. هر منطقه شهري محدوده خاصي براي داير كردن اين مكانها دارد كه خارج از آن نميتوان كاري كرد ! يعني قانونا نمي شود كاري كرد وگرنه غريزه بشر كه جا و محدوده سرش نمي شود ! 
بودن اين مكانها در هر محل درست مثل وجود مسجد در محلات تهران مي ماند ! يعني با اينكه عده اي از مومنان را خوشحال مي كند ولي بر روي قيمت املاك اطراف و مجاور و بافت جمعيتي محله تاثير منفي دارد . از اين حيث بيشتر اين مكانها را در مناطق اداري يا صنعتي مي سازند كه ساكنين شبانه اش با ساكنين روزش متفاوت باشد و كسي از افراد روز نشين با جماعت شب نشين چشم تو چشم نشود !
امشب كه ديروقت از مطب دكتر بر مي گشتم بين راه برگشتم دفترمان كه مَركَبم را بردارم. از روبروي خانه سياه رد شدم. توي شب آنقدرها هم سياه نبود. دخترك آسيايي از پشت پرده هميشه كشيده سوييت شماره دو دندانهاي سفيدش را پيروزمندانه نشان مي داد و چشمان باريكش ساموئل را كه رد شدن من را نديده بود بدرقه مي كرد.

زمین خواران استرالیا یا مرده آنست که …



زمین و تقسیم زمین از زمان لوسی و کیت و آقای پتیبل توی استرالیا جزو مسایل مهم بوده و اگه یادتون باشه از همون موقع ملت شب تو صف میخوابیدن که یه تیکه زمین بهشون بدن و زندگی جدیدشون رو از اونجا شروع کنن. اغلب این آدمها هم قشر طبقه متوسط بریتانیایی یا بعدتر طبقات آسیب دیده از جنگ یا اتفاقات دیگه در کشور خودشون بودن که به ناچار و برای ساختن یه آینده و با امید و آرزو که تنها سرمایه واقعی آدمیزاده اومدن به استرالیا. استرالیا هم مثل آمریکا کشوریه که بر پایه امید و رویا بنا شده و البته روی زمینهایی که بریتانیای کبیر تصاحب کرده. یعنی زمین خواری و سر شوخی رو خود شخص شخیص ملکه شروع کرد. تازه پا رو از این هم فراتر گذاشتن و یه قانون داشتن (کامن لا) که قبل از سال 1919 که قانون جدید دولتهای محلی(لوکال گاورمنت اکت) تصویب بشه جاری و ساری بوده و طبق همون قانون نسبتا جنگل ، شما هر جا رو که تصاحب میکردی به شرط اینکه صدای کسی در نیاد بعد از چند سال صاحب قانونیش بودی ! ینی ببین چقدر صدا این وسط خفه شدن !
حالا نه اینکه اینا رو بگم که بخوام پز بدم که از اول ماه نوامبر بعد از شیش سال تو سر خودم و قوانین ایالتی زدن و کار طاقت فرسا به جمع 921 نقشه بردار رسمی ایالت نیوساوث ولز پیوستم. بلکه میخوام توجه شما رو به این چهره جلب کنم که رییس زمین و زمین بازی و زمین خواری این ایالت بودن !
جناب واریک واتکینز ژنرال نقشه برداری و رییس دپارتمان لند و ثبت املاک ایالت ولز جدید جنوبی که یکی از طولانیترین زمامداری های این شغل کلیدی رو داشتن و یازده سال از دوره چهل و یک ساله خدمت دولتیشون رو مشغول ساختن شهرت و ثروت برای خودشون بودند.
هر چند که در دادگاه نهایی از اتهامات بیشتر و مجازات احتمالی ده سال زندان که براش پیش بینی شده بود تبرئه شد اما همون مجازات یک سال زندان که نهایتا با رافت اسلامی تبدیل شد به عفو مشروط و یکسال وثیقه برای رفتار مثبت در جامعه کافی بود که جایگاه این مقام و قدرتهای قانونیش به شدت تنزل پیدا کنه و تا چند سال نتونن کسی رو پیدا کنن که حاضر باشه تو این مقام ایفای نقش کنه تا دو سال پیش که کل سیستم ثبت املاک رو به بخش خصوصی واگذار کردن و بخش دولتی سابق فقط مقام نظارت بر کارهای اونا رو عهده دار شد و یک خانوم هم سن و سال من و بسیار باهوش و به اعتراف بعضی ها نابغه عهده دار این مقام بالا در دولت نیوساوث ولز شد ! این مقام هم مثل مقام های امنیتی با عوض شدن دولت معمولا عوض نمیشه و به خاطر مسوولیت و حساسیتش خیلی تو چشم همه ست. معمولا هم این شخص با حفظ سمت رییس خیلی چیزهای دیگه هم هست مثل انجمن نقشه برداران ایالتی و رییس سازمان نقشه برداری نیوساوث ولز و چند تا محفل تخصصی فدرال دیگه.
حالا داستان آقای واتکینز این بوده که ایشون با سند سازی و رانت در اواخر دوره طولانی خدمتش یک زمین دولتی رو به ارزش سیزده میلیون دلار هاپولی میکنن (سیزده میلیون رو البته میدن ولی قرار نبوده اون زمین خصوصی بشه) و وقتی گندش درمیاد نامه موافقت وزیر وقت رو برای این فروش جعل میکنن و در اختیار رسانه ها میزارن و صدای وزیر در میاد و باقی قضایا و دادگاه کسی و نام نیکی که باقی نموند !
به محض ورود به سالن اصلی مرکز ثبت املاک سیدنی شما با این دیوار مواجه میشین که چهره روسای سابق رو روش آویزون کردن و عکس آقای واتکینز عزیز توی این همه آدم بدجوری تو ذوق میزنه ! نمیدونم بابت اخم و نگاه مغرور و منفیشه که تو همه عکسهاش هست یا حماسه سازیهاش که باعث شد از همه مقامها و لقبهای افتخاری و عضویت های تخصصی عزلش کنن !
هر چی هست همزمانی گرفتن این مدرک در جمعه هفته پیش و مواجه و یادآوری داستانهای واریک واتکینز برای من یادآور این بود که رسیدن به هر جا توام با مسوولیت بیشتر و تلاش بیشتره و هرگز به معنای توقف و لذت بردن از چیزی که به دست آوردی نیست. برای حفظ اونچه که به دست آوردی باید تلاش مضاعفی کنی و اینکه مهم نیست الان کجا ایستادی. مهم اینه که سالها بعد از رفتنت مردم راجع بهت چی خواهند گفت. این تنها چیزیه که از آدم میمونه.

سخنرانی


در استرالیا و مشخصا سیدنی انجمن ها و گروههای فرهنگی مختلفی در حال فعالیت هستند. گروههایی که اسم و رسم بعضی شان حتی ممکن است موجب خنده شما شود. اما هر چه هست تعدادی مجموعه نسبتا خوب با تلاش دوستان ما در حال فعالیت هستند. انجمنهایی مثل : کانون فرهنگ و هنر ، کانون اکنون ، سازمان همیاری ، کتابخانه ایرانیان ، سینما آزادی و …

نوشته زیر قرار بود درباره روند تغییرات شعر درایران پس از انقلاب در یکی از برنامه های کانون فرهنگ و هنر خوانده شود که من حضور نداشتم. حالا نمی دانم خوانده شد یا نه برای عوض کردن فضا گفتم اینجا بیارمش :

این روزها حرف زدن درباره شعر ایران کار ساده ای شده. از آنجا که همه ما متخصص همه چیز هستیم مگر آنکه خلافش ثابت شود ، هر نوجوان نابلد ادبیات فارسی داعیه نیما و شاملو بودن دارد. پس زیاده نیست اگر من چند جمله ای درباره چرخ لنگان شعر مملکتم بگویم.

نود و چند سال پیش که شعر نوین فارسی پشت پاکتهای سیگار نیما پوست می انداخت کسی باور نمی کرد جهان امروز انقدر کوچک شود که جوانان ایرانی روزگاری اشعار مارگوت بیکل و لنگستن هیوز را در نامه های عاشقانه شان بچپانند.

خیلی که به عقب بر نگردیم ، شعر معاصر ایران زمین جزو معدود هنرهاییست که از انقلاب 57 جان سالم به درد برد. شاید یک دلیلش علاقه انقلاببیون به ماهیت شعر باشد یا شاید کم خطر بودن شعر برای دستگاه حاکمه به نسبت سایر هنرها شانس زنده ماندنش را بالاتر برد. اما هر چه هست شعر معاصر فارسی در دهه شصت و هفتاد شمسی به قدر یک قرن آبدیده شد. شاعران جوان و موفق یکی یکی سر برآوردند و گنجینه کم تعداد شاعران نسل قبل را به چالش کشیدند.

جوانانی که هر هفته گرد آیدا و شاملو در دهکده فردیس جمع می شدند و یا در کلاسهای دکتر شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران گوش تا گوش می نشستند تا منتظر رخصت این غولهای شعر فارسی برای ظهور بمانند.

شاید بزرگترین مشکل شعرای جوان ایران همین وسعت و پراکندگی آنان باشد. جوانانی پر شور و نظم گریز که یاغی گری شعر نو و شعر سپید ، خوب به قامت اعتراض گونه انها می آمد.

شبهای شعر و محفلهای شعری در سالهای پس از انقلاب مهمترین محل گردآمدن روشنفکران جوان ایران بوده است. گو اینکه این تنها سنگر بازمانده از گزند دشمن باید همچنان چراغش روشن می ماند. در کنار محفلهای ادبی روزهای تاریک دهه شصت و روزهای کمی روشن تر دهه هفتاد که اغلب در منزل شعرا یا موسسات کوچک و گاها فقیر فرهنگی هنری برگذار می شد ، جریانی عظیم و پر زور در حال ریشه دواندن بود. حرکتی که با حمایت حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی و موسسات وابسته به حاکمیت مثل انتشارات سروش با سرمایه ای هنگفت قرار بود در کنار این جریان های نحیف اما واقعی قد علم کنند. قرار بود شعرایی مثل علی معلم دامغانی و موسوی گرمارودی بتوانند این نسل جدید تشنه را سیراب کنند. جریانی که در ابتدا سریع رشد کرد اما در ادامه با حذف فیزیکی روشنفکران در سطوح مختلف به کلی تغییر مسیر داد !

خنده دار یا گریه دار اینجاست که همان نسل سفارشی و پرورش یافته از شاعران جوان به تدریج راه خود را پیدا کردند و تبدیل به ضد سیستم پرورش دهنده خود شدند. انگار هنر و ادبیات سرکش تر از ان است که بشود آن را به راهی که حکام در قدرت می خواهند برد. همان نسل در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد نشریه ها و محافل ادبی جدید بنیان گذاشتند و نسلی که قرار بود در کنار قدرت سیاسی حاکم و حافظ آن باشد در فضای نیمه باز سیاسی حاصل از دوم خرداد به انتقاد و حرکت در خلاف جریان روز مشغول شد. نسلی که دیگر بر خلاف نسل اوایل دهه شصت که سرخورده از جنگ و انقلاب به دامان شعر پناه آورده بود نه تنها نیما و شاملو را سخت نقد می کرد بلکه در حال نوشتن خط سوم شعر فارسی بود.

هر چند از این نسل هنوز اتفاق درخور تاملی دیده نشده ولی بارقه های امید همچنان در دل دوستاران شعر می درخشد.

دهه هشتاد اگر دهه افت محتوایی شعر فارسی باشد که به اعتقاد من هست دهه نود می شود دهه ذلت شعر !

دنیای مجازی و ابزارهای رسانه ای اش هر چند در گسترش وسعت دریای ادبیات و مشخصا شعر کوشیدند اما در عمق دادن به این دریا سخت نا موفق بودند. وضعیت امروز طوری شده که اشعار میرزا کشکول خان پشت کوهی به نام فروغ و صادق هدایت در شبکه های اجتماعی دست به دست می شود و کسی هم از خودش نمی پرسد که اصلا صادق هدایت مگر شعر هم می گفت ؟

اصلا بعید نیست همین الان که به صحبتهای من گوش می کنید یک شعر سپید در وصف مغز یار از پرفسور مجید سمیعی بر صفحه موبایتان نقش ببندد که گفته میازار موری که دانه کش اش ! انگار شاعر شدن این روزها خیلی ساده تر از قدیم شده. لازم نیست ادبیات فاخر بدانی و کلمات گمشده را از جنگل کهنسال زبان بیرون بکشی. همین که دو جمله بگویی که دخترک با تصاویر شمع و گل پروانه ای در باد بگذارد سر در پیج اینستاگرام و فیبس بوکش و پسرک شصتش را بالا ببرد به نشانه لایک و غش کند برای احساس دخترک کافیست.

یک گرفتاری امروز شعر ما بی حوصلگی مخاطب است. یعنی مخاطب امروز شاعر ، که خیلی هم حوصله فکر کردن ندارد ، یا شعر شما را می خواند چون آقا یا خانم فلان آن را سروده یا شعر شما را می خواند چون سریع کارش را راه می اندازد.

این وسط خود شعر است که گم شده. کم پیش می آید شاعری خوب و ناشناخته شعری خوب بگوید و شناخته شود.فوقش شانس بیاورد شعرش با اسم سهراب و فروغ در صفحات مجازی دست به دست شود !

البته وضع آنقدرها هم بد نیست. یک جنبه کوچک شدن دنیا هم کسب تجربه های جدید است. نسل گذشته برای خواندن شعری از لورکا ناچار بود شاملویی داشته باشد که برایش لورکا را باز سرایی کند. نسل امروز می تواند شعرها را به زبان شاعر بخواند. چه لذتی بالاتر از شنیدن لالایی های ناظم حکمت به زبان ترکی با شعر و موسیقی.

در دوره ای که ترکیه مولانا را به یغما برده و در مراسم باشکوهی که هر سال با جلب هزاران توریست برای بزرگداشتش برگزار می کند زبان شعری مولانا را “ترکی قدیم” می نامد ، نقش شاعران فارسی زبان نقش دشواریست.

نظامی گنجوی که هنوز اشعار عاشقانه اش الهام بخش گروههای موسیقی دنیاست در سرزمینی خفته که هر روز از زبان فارسی بیشتر فاصله می گیرد. نظامی گنجوی که یک بیت به زبان آذری یا ترکی جدید ندارد دیگر از نگاه دیگران مال ایران نیست !

 

چنین شرایطی در چنین زمانه ای شاعران سخت کوش می خواهد و بی ادعا. تلاش ما در این گوشه از دنیا که فرزندان خودمان به زور فارسی حرف می زنند تاثیرش برای نسل جوان داخل و خارج از ایران نمود صد چندان دارد. از آنجا که در فرهنگ ما هر آنچه از خارج از مرزهای جغرافیایی مان برسد عزیز است ، شناختن آنچه در امروز بر سر شعر و ادبیات ما می رود اهمیت بسیار دارد. امیدوارم برگزاری نشستهایی این چنین در راستای شکوفایی این اهمیت پنهان موفقیت آمیز باشد.

 

 

 

نوشته وارده : وقتی باز زن شدم


تا امروز دوبار زن شدم. یک بار چند سال بعد از اینکه به استرالیا امدم. و یک بار در سی و یک سالگی  ام- همین سال پیش را میگویم.

در ایران در ان سالها که من زیستم؛
با زنانگی بیگانه بودم. زن بودن مساوی ضعیفه بودن بود. متعلقه بودن. از تمام این کلمات بدم می امد. انقدر خوش شانس بودم که در خانواده ای بزرگ شدم که هیچ وقت بویی از «زن ضعیفه» نبردم. نه من این حس را داشتم و نه هیچ وقت حس کردم که پدرم در برابر مادرم یا خواهرهایم چنین نظری را دارد. پدرم اتفاقا خیلی طرفدار خانم ها بود. همیشه میگفت که خجالت اور است که یک خانمی برای گذرنامه اش باید اجازه شوهر بگیرد. یعنی چی اجازه شوهر. از همان سالها که بچه بودم پدرم زیادی آدم مدرن و ازاد اندیشی بود. یادم می آید اگر مادرم با من بحث میکرد که مثلا مهمانی تولد کی میروی یا در مسافرت مدرسه چه کسایی هستند پدر میگفت: «خانم ایشون که بچه نیست خودش می تواند تصمیم بگیرد که کجا برود و کجا نرود». به عنوان یک مرد در شرایط روزگاری که مردها خودشان را عقل کل میدانند و جنس زن را ضعیفه و متعلقه همیشه تحسین کردم پدرم را. افتخار میکرد که سه تا دختر دارد و من هیچ وقت حس نکردم که پدر یا مادرم ارزو داشتند پسری داشته باشند.
 هرچند که البته به عنوان یک روانشناس کودک شیوه فرزندپروری اش را نمی پسندم! این ازادی های زیادی که به ما داد تنها در این موارد نبود. گاهی مثل این بود که من را رها کرده برای خودم بزرگ شوم. یاد نگرفتم که از کسی حرف شنوی داشته باشم. یاد نگرفتم که به کسی چشم بگویم. کم یاد گرفتم مصالحه کنم. یاد نگرفتم چطور به دیگران نیازم را بگویم بدون اینکه مثل دستور دادن باشد. یاد نگرفتم که کمی هم لطیف باشم….
و البته یاد نگرفتم که در جهانی زندگی میکنم که دیگران زن را ضعیفه می بینند و لحظه ای اگر حواست پرت بشود به تو تجاوز میشود.
اینها وقتی بزرگ می شوی برایت دردسر می شوند. وقتی بزرگ می شود میبینی که دنیای واقعی دیگر اینقدر با صلح و صفا و حرف شنو نیست. اینقدر به تو ازادی نمیدهد. در جهان واقعی باید بدانی چطور نیازت را مطرح کنی اما باج ندهی.
یادم می اید ان روزها که ان مرد که مدتی همسر نامیدمش؛ وقتی که انهمه به مادرم توهین کرد در ان توهین هایش یک حرف حق زد. گفت زیادی به دخترتان ازادی داده اید. هرچند که البته این حرف را هم از سر احمقی اش زد و خودش هم نمیدانست منظورش چه بود ! ولی حرف حقی بود!
بگذریم. از زنانگی میگفتم. از اینکه وقتی در شرایطی بزرگ می شوی که زن بودن معادل است با جنس دوم بودن هیچ وقت نمیتوانی خودت را پیدا کنی. نمی توانی بفهمی که چطور می توانی هم زن باشی و هم مراقب باشی بهت تجاوز نشود.
 در جایی مثل ایران که هستی و یک زن هم هستی بزرگ می شوی و یاد میگیری که بدن تو وسیله بازی این و آن است. در نوجوانی تجاوز شدن را به شکل های مختلفش تجربه میکنی. وقتی در جمعی ایستاده ای و همش باید مواظب باشی که دست این و ان به تنت نخورد در مورد زنانگی ات یک حس بیشتر نداری: ضعیفه بودن. اینکه بدنی که تو را زن کرده است در عین حالش تو را vulnerable  کرده است. نمیدانم این کلمه فارسی اش چیست ولی خیلی کلمه مهمی است.
سالهای عسلویه اما برای من سالهای چشم باز شدنم بود. در سالهای عسلویه فهمیدم که اگر میخواهم به من تجاوز نشود باید زنانگی را کنار بگذارم. اگر ذره ای صدایت نازک بشود اقای دکتر اطاق رو به رویی که خیلی محترم است و مودبانه با تو حرف میزند لحظه بعدش توی اطاقت است و درب اطاقت را از داخل قفل میکند. و تو تا بخواهی بهش حالی کنی که اصلا نظری نداشتی و صدایت همین طور خدا دادی نازک است کار از کار گذشته است. سالهای عسلویه یاد گرفتم با صدای زمخت حرف بزنم که زیادی برای مردی جذاب نباشد. سالهای عسلویه سالهای سیاه زندگی من بود. چیزهایی یاد گرفتم که البته در ان سالها فکر میکردم که ضروریات زندگی یک زن است اما وقتی که به استرالیا امدم فهمیدم که انها ضروریات زندگی یک زن بوده در کشوری که زن در ان ضعیفه است و بازیچه. در سالهای عسلویه دو چیز در روانم ویران شد. یکی اعتمادم به مردها بود و یکی انزجارم از بدنم – از بدن زن. از بدنی که اینقدر من را vulnerable میکرد. بدنی که من را در معرض تعارض قرار میداد.
یادم می اید که تا به استرالیا نیامده بودم به بدنم نگاه نکرده بودم. اصلا نمیدانستم بدنم چه شکلی است. بدن زن یا باید طعمه این و ان باشد یا باید مکان حمله بچه باشد. خاصیت دیگری ندارد. تماشا هم ندارد! حالا من با وجودی هم که اصلا با چنین فکرهایی بزرگ نشده بودم اما این دید واقعیت متن جامعه من بود

که به زودی به ارث بردم. جامعه ای که ان را خودم اکتشاف کرده بودم. من از هر دوی اینها بیزار بودم. هم از اینکه بدنم طعمه این و ن باشد و از اینکه مکان حمل یک بچه باشد. با بدنم بیگانه بودم. به حال خودش رهایش کرده بودم.
بار اول که زن شدم ان سالی بود که بر حسب اتفاق های مختلف با بدنم اشنا شدم. که به بدنم در اینه نگاه کردم. که احساس کردم که زیباست. که زیبایی اش را شناختم. که لمسش کردم . که پستی و بلندی را دست زدم و از بیگانگی در امدیم. که حسش کردم. بدنم را که شناختم انگار برای اولین بار زن شدم. انگار زیبایی زن را شناختم. انگار درک کردم ان مردهایی که دلشان نمی اید از بدن زن بگذرند! هرچند که در متن یک جامعه بیمار به رفتارهای بیمارگونه دست می زنند. انگار برای اولین بار زن شدم….
از ان روز تا به امروز با این زنانگی زیسته ام. یک بار همراهی به من گفت که شبها زن هستی و روزها مرد!
این حرف که «برای خودت مردی هستی» را زیاد شنیده ام. همین دیشب اتفاقا شوهر شهناز خانم بهم گفت که مردی هستم برای خودم. قبلاها بدم نمی امد از این حرف. باز هم میگویم که در جامعه ای که زن جنس دوم است متنفر بودم از زن بودن. دیشب اما که این حرف را شنیدم عرق سردی بر پیشانی ام نشست و انگار چندشم شد. دلم نمیخواست که مرد باشم دیگر. دلم میخواهد که کمی هم زن باشم.
این سالی که گذشت همه سختی هایی که داشت را به کنار بگذارم یک هدیه ای برایم به ارمغان اورد. اینکه دوباره زن شدم! در این سال که گذشت مردی کنارم قرار گرفت که یک حس را در من زنده کرد. حس زنانگی! من همیشه کنارم دوست های مرد داشته ام. و این مردهای کنارم همه ادم هایی بوده اند بهتر از برگ درخت. از نازنینان این روزگار. مردانی که می ستایمشان. اما فکر میکنم که همه این مردها هر نقشی که در زندگی ام داشته اند – چه ان یکی دو نفر که به عنوان همراه زندگی کنارم بوده اند و چه انها که دوستان جانی ام بودند- انگار در من همان ویژگی هایی را دوست داشتند که استقلال است و بی پروا بودن. می شود گفت ویژگی هایی که بیشتر به جنس مذکر شبیه است. کنار هیچ ادمی من حس نکرده بودم که زن هستم. تا همین یکسال که ان مرد از این نزدیک ها امد و کنارم ایستاد. از همان وقت که دستش را پشتم زد حس کردم که دست او از پشت من محکم تر است. و ان زمان که دستش را بر کمرم حلقه کردم حس کردم که شکوفه ای از زنانگی در قلبم رویید. حس عجیب و بیگانه ای که هنوز نتوانسته ام باهاش کنار بیایم. هنوز گیجم بین زنی که حرف حرف خودش است و کمی هم قلدر است و این شکوفه ای که در قلبم دارد کم کم بزرگ می شود. نمیدانم از این گرگیجه بیرون بیایم یا نه! نمیدانم بالاخره یک روز یاد بگیرم که اجازه بدهم یک نفر من را دوست بدارد و از من مراقبت کنم بدون اینکه دیوانه اش کنم! چیزی که مادر و پدرم به من یاد ندادند. بیشتر به من یاد دادند که از خودم مراقبت کنم تا اینکه اجازه بدهم دیگری هم کمی از من مراقبت کنم. خودم به اطاقم بروم و حالم را خوب کنم تا اینکه اجازه بدهم دیگری ای حالم را بهتر کند.
شاید در ان روزگاری که زن ضعیفه تلقی می شد برایم خوب بود که یاد بگیرم که خودم باید از خودم مراقبت کنم و اجازه ندهم کسی ضعفی در من ببیند. اما در این روزگار دلم میخواهد که کمی هم باور کنم که میشود کنار ادمی بود که از خودم محکم تر است! ایا این حس زنانگی است؟ شاید هم نه…. به هر حال اما برای من حس زنانگی داشته است. این حس که دست او از پشت من محکم تر است….
حالا این مرد بماند یا نماند با من – و این حس بماند با من یا نماند ؛
این تجربه را یادم نمیرود. انگار که دوبار زن شدم.

لعنت بر پدر و مادر کسی که در اینجا یادگاری بنویسد


 

اول ) یادداشت

خیلی وقت میشه که ننوشتم. مدیونین اگه فک کنید تو این مدت بیکار بودم. اتفاقا تو این مدت کلی کار کردم. چند تا داستان جدید و اصلاحات چند داستان قدیمی تموم شده. چند تا شعر جدید نوشتم. کلی فعالیت فرهنگی انجام دادم ! سه شنبه ها عصر یک جلسه ادبی داریم در سیدنی که دوستانی که تمایل دارن شرکت کنن خبر بدن. در کنارش داریم یه سری فعالیت تصویری هم میکنیم که حالا آماده شد به یه طریقی در جریانتون میزارم. دغدغه هام که کم نشدن. کلی فکر تو مغزمه که میخوام بنویسمشون. کلی اتفاقات روزمره که مثل باد رد میشن و تا میام بنویسمشون ثانیه ها تند تر از باد دود شدن و رفتن. خوب آدم حیفش میاد. کلی هم که حرف میزنیم تو تلگرام و فضاهای مجازی زودگذر که موندگار نمیشن و فقط وقت رو میکشن. دست تلگرام به خون همه وقتهای ما آلودست !

دوم) گرافیتی

تقریبا اوایل نوجوانی بود که یکبار اتفاقی در پارک دانشجو که چند دقیقه با مدرسه مون فاصله داشت ، گلاب به روتون ، رفتم دستشویی. همیشه در دستشویی های مدرسه ، پشت درها یا روی نیمکتها یادگاری زیاد دیده بودم. حرفهایی واسه ماندگار شدن یا حاصل از عقده های فروخورده همه مون که در فضای سنگین ایران اون روزها بزرگ شده بودیم.

اما یادگاری های پشت درهای توالت عمومی پارک دانشجو خیلی متفاوت بود. انگار طرف از توی اون شکل یا جمله با آب دهان آویزون داشت نگات میکرد. از فرط واقعی بودن و شدید بودن گرافیتی ها آدم وحشت می کرد و از فرط عمق فاجعه جنسی که زیر پوست شهر در حال وقوع بود. پارکهای این مناطق شهر معمولا محل تجمع مهاجران کاری و افراد سطح پایین جامعه است که به طور عادی آدم فکر می کند انسانهای ساده و بی آزاری باشند. اما گرافیتی های پشت درهای توالت های عمومی پارک چیز دیگری می گفت.

شکل ها و تصاویر همراه با نوشته های خیال آلود جنسی مثل کلامی که از دل برآید و قرار است لاجرم بر دل نشیند ،  مثل خنجر در روح آدمیزاد فرو می رفت.

با خودت که رو راست می شوی می بینی وجه بدتر ماجرا اینجاست که تو گاهی با شکل ها و گرافیتی های جنسی این مکان ها همذات پنداری هم می کنی. یعنی این نگارندگان گرافیتی پایین دست جامعه به یک جایی از روح و روان تو تلنگر می زنند که فتیش های خفته ات بیدار می شود و فکر می کنی نکند من هم در این شرایط قرار بگیرم همین تخیلات ابلهانه را بپرورانم.

گرافیتی هر چند امروزه یک هنر مدرن و تحسین شده و تاثیر گذار است اما  به خودی خود یک مدیا یا ابزار مهم برای شناخت تفکرات پایین دست جامعه نیز هست. شاید تنها رسانه ای که افراد رانده شده یا دست کم گرفته شده جامعه برای ابراز نظراتشان در اختیار دارند.

برای من گاهی جالب است که در همه جای دنیا گرافیتی از یک رده اجتماعی تولید می شود و حاوی پیامهایی اغلب مشابه هم است. عقده های فرو خورده ، تمناهای مذمت شده و نافرمانی های نکوهش شده که در درون انسانهایی رسوخ کرده که حتی اعتماد به نفس ابراز آشکارای آن را هم ندارند.

و من گاهی از این تصاویر تاثیر گذار را در بهترین لحظات کاری ام در کارگاه ها با دوربین موبایلم ثبت می کنم. (گرافیتی اول از آثار بنکسی هنرمند معاصر)

 

بی دلیل – اول


وایستادم سر چهارراهی که در یک گوشه اش خاکبرداری عمیقی کرده اند. قرار است به زودی در اینجا یک مجتمع پنجاه واحدی بسازند. همینطور که دنبال علائم و نشانه های حد و مرز زمین می گردم که محدوده زمین و جای ستونها و دیوارها را  برای سازندگان این مجتمع مشخص کنم چشمم می خورد به یک مشت خرت و پرت که کنار یک خانه به ظاهر متروک قدیمی تلنبار شده است.

جلوتر میروم. نمیدانم یک نیروی عجیبی می کشاندم. توی بساط یک لوح شکسته مثل جواز کسب یا چیزی شبیه اینها خودنمایی میکند. این جور چیزها را معمولا این جا دور نمی اندازند. حداقل برای یادگاری هم که شده ته انباری نگه می دارند. گرفتن این جور مجوزها اینجا هزار دنگ و فنگ دارد و کسی دلش نمی آید به این راحتی کنار خیابان رهایش کند. جلوتر چند قاب عکس و شیشه های خرد شده قابها خودشان را نشان می دهند. عکسهای یادگاری که احتمالا زمانی روی میزی یا گوشه اتاقی یادآور خاطراتی برای صاحب این خنزر پنزر ها بوده است.

فکر می کنم چرا این مشت آشغال باید من را به سمت خودش بکشد. روی مدرک یا همان جواز کسب را می خوانم. انجمن ملی هیپنوتراپیست های استرالیا. دکتر زلاتان کلمن ! توی عکس چند نفر با لباسهای رسمی و سبیلهای پرپشت نشسته اند پشت میز چوبی کوچکی و به دوربین نگاه می کنند . یعنی دکتر زلاتان کدام یکی ست !؟ نمیدانم چرا برایم مهم شده صاحب این خرابه کیست و الان کجاست ؟ انگار یک فریادی از اعماق تاریخ صدایم میکند !  صدای دیوید بلند می شود. انگار علامتی که دنبالش بودم را پیدا کرده و با دست اشاره می کند که بروم ببینم همانی ست که می خواستم یا نه !

– همینه ؟

خاکها رو کنار میزنم و یک نگاه به نقشه توی دستم می کنم و با دست چند بار سر تیز بلوک سیمانی که شاید پنجاه سال پیش به نشانه مرز این زمین دفن شده لمس میکنم.

– خودشه ! چقد تو زرنگی پسر. من نیم ساعت دنبالش می گشتم. چجوری به عقلت رسید زیر این بوته ها رو بکنی ؟ اصلا از روی نقشه  به نظر نمی آد اینجا باشه.

– دنبال چی می گشتی تو اون آشغالا ؟

– هیچی ، همینجوری ناخودآگاه کشیده شدم به سمت شون. انگار خونه رو میخوان خراب کنن. وسایلش رو جمع کردن و بقیه آشغالا رو کپه کردن دم در که شهرداری بیاد و ببره.

شب تمام اینترنت را زیر و رو می کنم برای یافتن دکتر. عکسی نیست. چند اسم که به هیچ کدامشان نمی خورد صاحب خرابه باشند.

…………………………………………………………………….

دوازده ماه گذشته. ساختمان تقریبا تمام شده. تمام سال گذشته یک روز در میان می آمدم اینجا. ساختمان دکتر زلاتان را هم خراب کرده اند.

جایش دارند برج می سازند. از همانها که قرار است چند ماهی روی دستشان باد کند تا یک خریدار چینی با جیب پر پول پیدا شود برای خریدنش.

کنار چراغ راهنما ایستاده ام تا سبز شود. از دور به ساختمان تکمیل شده نگاه می کنم. یک تکه کاغذ نیم سوخته جلوی پاهایم است. بلندش می کنم. برش می گردانم.       دکتر زلاتان روی صندلی چرخدارش بهم لبخند می زند.

فیدل و من


این نوشته ادای احترامیست به جسد نیم سوخته فیدل کاسترو روز،  آخرین بازمانده انقلاب های آرمانخواهانه بشر در قرن بیستم

دوران دانشجویی مثل همه همسن هایم فکرهای گنده در سرم داشتم. بابام میگفت ما که همسن شما بودیم میخواستیم دنیا را عوض کنیم. من پیش خودم میخندیدم و می گفتم ولی دنیا عوضی تر از آن بود که بتونید عوضش کنید. اما خودم نا خود آگاه همان راه پدر را رفتم. آن هم به شیوه کج و معوج و نیم پخته خودم. روزها بر ترک موتور سازمانی سید یوسف فرمانده بسیج پایگاه دانشکده فنی مهندسی می نشستم و شب ها برای دوستان انجمن اسلامی راهکارهای چانه زنی از بالا و فشار از پایین تبیین می کردم. توهم اینکه من دانشجو از شیر مرغ تا جون آدمیزاد باید سر در بیاورم و تمام مسایل روزمره بشری را با دو خط شعری که در مجله شش برگی فتوکپی شده دانشکده چاپ شده بود ،  حل و فصل کنم فقط شروع یک مسیر هموار به ته دره بود.

آن روزها وقتی لباس خاکی به تن پشت ترک موتور سید یوسف در خیابانهای دانشگاه چرخ میزدم گاه و بیگاه نگاههای شماطت بار دوستان و گاه فحشهای آبدار آدمهای غریبه را به دوش می کشیدم. برایم مهم نبود که منفور باشم و البته کسی هم جز من نمی دانست که دایی سید یوسف بر خلاف پدر شهیدش چریک فدایی بوده که اعدام شده و من و سید عصرها چایی می ریختیم و دو نخ سیگار بهمن دود می کردیم و داستان های کوههای سیئرا مائسترا و کشتی گرانما را دوره می کردیم و گاهی سر اینکه مارشال  تیتو حق داشت یا استالین دعوایمان بالا می گرفت.

امروز که خبر مرگ فیدل کاسترو همه جا پیچید دلم گرفت. نه به خاطر احترامی که برای دیکتاتور دوست داشتنی کوبا قائل بودم بلکه به خاطر سیل فحش ها و نفرین هایی که در دهکده جهانی به رهبری دونالد ترامپ بر علیه فیدل پیچید.

برای منی که جنگ شکر در کوبا مثل انجیل یوحنا همیشه روی طاقچه خانه کودکی ام بوده  ومجموعه چند جلدی سخنرانی های آتشین فیدل مثل بحارالانوار گوشه کتابخانه خانه مان ، طبیعیست که مردن فیدل کاسترو مثل افتادن یک دندان مهم میماند که هر چند بعد از مدتی به نبودنش عادت میکنی اما تا مدتها جای خالی اش احساس می شود. اما درد فحشهایی که بعد از مرگ فیدل سر داده می شود وقتی بیشتر می شود که با تمام علاقه ات به فرمانده بدانی که فیدل به بیراهه رفته بود.

فیدل به اندازه همرزم دیرینه اش ارنستو چه گوارا خوش شانس یا شاید هم مصمم نبود که در همان سالها دندان لق قدرت را بکند و جان گرانمایه اش را بر سر آرمانش بگذارد تا جسد بی جانش هم به کابوس ابرقدرت زمانه تبدیل شود.

فیدل مثل تمام رهبران انقلابی دنیا دچار پارانویا شد. بدبختانه مسیری که تمام مبارزان انقلابی  به قدرت رسیده  در نیمه دوم قرن بیستم رفتند به طرز رقت انگیزی شبیه هم است. کاسترو نه به اندازه آلنده رستگار شد که کودتا یا تروری علیه اش به نتیجه برسد و نه به اندازه اورتگا الفبای دموکراسی را می شناخت که با همه هزینه هایی که برای آرمانش داده بود تن به رای مردم بدهد.

حالا سید یوسف در یاسوج معلم شده. شاید هم به واسطه خدمات پدر شهیدش مدیر کلی چیزی در اداره آموزش و پرورش یا استانداری شده باشد. من هم که هزاران کیلومتر دورتر فکر بازپرداخت قسطهای خرید ماشین و خانه ام هستم !

اصلا چه اهمیتی دارد که کسی فحش بدهد به کاستروی مرده. من چرا وقتم را تلف تطهیر آقای دیکتاتور کنم !؟ اصلا بگذار همانها که به من نشسته بر موتور سید یوسف فحش میدادند ، سنگ وردارند و بزنند به ته مانده جسد فیدل !

کوبای بدون کاسترو حتما جای بهتری برای زندگی مردمانش خواهد بود اما دنیای بدون کاسترو ، دنیای بدون آرمانخواهی ،  بی شک جای خطرناکی خواهد شد.

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!