سخنرانی


در استرالیا و مشخصا سیدنی انجمن ها و گروههای فرهنگی مختلفی در حال فعالیت هستند. گروههایی که اسم و رسم بعضی شان حتی ممکن است موجب خنده شما شود. اما هر چه هست تعدادی مجموعه نسبتا خوب با تلاش دوستان ما در حال فعالیت هستند. انجمنهایی مثل : کانون فرهنگ و هنر ، کانون اکنون ، سازمان همیاری ، کتابخانه ایرانیان ، سینما آزادی و …

نوشته زیر قرار بود درباره روند تغییرات شعر درایران پس از انقلاب در یکی از برنامه های کانون فرهنگ و هنر خوانده شود که من حضور نداشتم. حالا نمی دانم خوانده شد یا نه برای عوض کردن فضا گفتم اینجا بیارمش :

این روزها حرف زدن درباره شعر ایران کار ساده ای شده. از آنجا که همه ما متخصص همه چیز هستیم مگر آنکه خلافش ثابت شود ، هر نوجوان نابلد ادبیات فارسی داعیه نیما و شاملو بودن دارد. پس زیاده نیست اگر من چند جمله ای درباره چرخ لنگان شعر مملکتم بگویم.

نود و چند سال پیش که شعر نوین فارسی پشت پاکتهای سیگار نیما پوست می انداخت کسی باور نمی کرد جهان امروز انقدر کوچک شود که جوانان ایرانی روزگاری اشعار مارگوت بیکل و لنگستن هیوز را در نامه های عاشقانه شان بچپانند.

خیلی که به عقب بر نگردیم ، شعر معاصر ایران زمین جزو معدود هنرهاییست که از انقلاب 57 جان سالم به درد برد. شاید یک دلیلش علاقه انقلاببیون به ماهیت شعر باشد یا شاید کم خطر بودن شعر برای دستگاه حاکمه به نسبت سایر هنرها شانس زنده ماندنش را بالاتر برد. اما هر چه هست شعر معاصر فارسی در دهه شصت و هفتاد شمسی به قدر یک قرن آبدیده شد. شاعران جوان و موفق یکی یکی سر برآوردند و گنجینه کم تعداد شاعران نسل قبل را به چالش کشیدند.

جوانانی که هر هفته گرد آیدا و شاملو در دهکده فردیس جمع می شدند و یا در کلاسهای دکتر شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران گوش تا گوش می نشستند تا منتظر رخصت این غولهای شعر فارسی برای ظهور بمانند.

شاید بزرگترین مشکل شعرای جوان ایران همین وسعت و پراکندگی آنان باشد. جوانانی پر شور و نظم گریز که یاغی گری شعر نو و شعر سپید ، خوب به قامت اعتراض گونه انها می آمد.

شبهای شعر و محفلهای شعری در سالهای پس از انقلاب مهمترین محل گردآمدن روشنفکران جوان ایران بوده است. گو اینکه این تنها سنگر بازمانده از گزند دشمن باید همچنان چراغش روشن می ماند. در کنار محفلهای ادبی روزهای تاریک دهه شصت و روزهای کمی روشن تر دهه هفتاد که اغلب در منزل شعرا یا موسسات کوچک و گاها فقیر فرهنگی هنری برگذار می شد ، جریانی عظیم و پر زور در حال ریشه دواندن بود. حرکتی که با حمایت حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی و موسسات وابسته به حاکمیت مثل انتشارات سروش با سرمایه ای هنگفت قرار بود در کنار این جریان های نحیف اما واقعی قد علم کنند. قرار بود شعرایی مثل علی معلم دامغانی و موسوی گرمارودی بتوانند این نسل جدید تشنه را سیراب کنند. جریانی که در ابتدا سریع رشد کرد اما در ادامه با حذف فیزیکی روشنفکران در سطوح مختلف به کلی تغییر مسیر داد !

خنده دار یا گریه دار اینجاست که همان نسل سفارشی و پرورش یافته از شاعران جوان به تدریج راه خود را پیدا کردند و تبدیل به ضد سیستم پرورش دهنده خود شدند. انگار هنر و ادبیات سرکش تر از ان است که بشود آن را به راهی که حکام در قدرت می خواهند برد. همان نسل در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد نشریه ها و محافل ادبی جدید بنیان گذاشتند و نسلی که قرار بود در کنار قدرت سیاسی حاکم و حافظ آن باشد در فضای نیمه باز سیاسی حاصل از دوم خرداد به انتقاد و حرکت در خلاف جریان روز مشغول شد. نسلی که دیگر بر خلاف نسل اوایل دهه شصت که سرخورده از جنگ و انقلاب به دامان شعر پناه آورده بود نه تنها نیما و شاملو را سخت نقد می کرد بلکه در حال نوشتن خط سوم شعر فارسی بود.

هر چند از این نسل هنوز اتفاق درخور تاملی دیده نشده ولی بارقه های امید همچنان در دل دوستاران شعر می درخشد.

دهه هشتاد اگر دهه افت محتوایی شعر فارسی باشد که به اعتقاد من هست دهه نود می شود دهه ذلت شعر !

دنیای مجازی و ابزارهای رسانه ای اش هر چند در گسترش وسعت دریای ادبیات و مشخصا شعر کوشیدند اما در عمق دادن به این دریا سخت نا موفق بودند. وضعیت امروز طوری شده که اشعار میرزا کشکول خان پشت کوهی به نام فروغ و صادق هدایت در شبکه های اجتماعی دست به دست می شود و کسی هم از خودش نمی پرسد که اصلا صادق هدایت مگر شعر هم می گفت ؟

اصلا بعید نیست همین الان که به صحبتهای من گوش می کنید یک شعر سپید در وصف مغز یار از پرفسور مجید سمیعی بر صفحه موبایتان نقش ببندد که گفته میازار موری که دانه کش اش ! انگار شاعر شدن این روزها خیلی ساده تر از قدیم شده. لازم نیست ادبیات فاخر بدانی و کلمات گمشده را از جنگل کهنسال زبان بیرون بکشی. همین که دو جمله بگویی که دخترک با تصاویر شمع و گل پروانه ای در باد بگذارد سر در پیج اینستاگرام و فیبس بوکش و پسرک شصتش را بالا ببرد به نشانه لایک و غش کند برای احساس دخترک کافیست.

یک گرفتاری امروز شعر ما بی حوصلگی مخاطب است. یعنی مخاطب امروز شاعر ، که خیلی هم حوصله فکر کردن ندارد ، یا شعر شما را می خواند چون آقا یا خانم فلان آن را سروده یا شعر شما را می خواند چون سریع کارش را راه می اندازد.

این وسط خود شعر است که گم شده. کم پیش می آید شاعری خوب و ناشناخته شعری خوب بگوید و شناخته شود.فوقش شانس بیاورد شعرش با اسم سهراب و فروغ در صفحات مجازی دست به دست شود !

البته وضع آنقدرها هم بد نیست. یک جنبه کوچک شدن دنیا هم کسب تجربه های جدید است. نسل گذشته برای خواندن شعری از لورکا ناچار بود شاملویی داشته باشد که برایش لورکا را باز سرایی کند. نسل امروز می تواند شعرها را به زبان شاعر بخواند. چه لذتی بالاتر از شنیدن لالایی های ناظم حکمت به زبان ترکی با شعر و موسیقی.

در دوره ای که ترکیه مولانا را به یغما برده و در مراسم باشکوهی که هر سال با جلب هزاران توریست برای بزرگداشتش برگزار می کند زبان شعری مولانا را “ترکی قدیم” می نامد ، نقش شاعران فارسی زبان نقش دشواریست.

نظامی گنجوی که هنوز اشعار عاشقانه اش الهام بخش گروههای موسیقی دنیاست در سرزمینی خفته که هر روز از زبان فارسی بیشتر فاصله می گیرد. نظامی گنجوی که یک بیت به زبان آذری یا ترکی جدید ندارد دیگر از نگاه دیگران مال ایران نیست !

 

چنین شرایطی در چنین زمانه ای شاعران سخت کوش می خواهد و بی ادعا. تلاش ما در این گوشه از دنیا که فرزندان خودمان به زور فارسی حرف می زنند تاثیرش برای نسل جوان داخل و خارج از ایران نمود صد چندان دارد. از آنجا که در فرهنگ ما هر آنچه از خارج از مرزهای جغرافیایی مان برسد عزیز است ، شناختن آنچه در امروز بر سر شعر و ادبیات ما می رود اهمیت بسیار دارد. امیدوارم برگزاری نشستهایی این چنین در راستای شکوفایی این اهمیت پنهان موفقیت آمیز باشد.

 

 

 

نوشته وارده : وقتی باز زن شدم


تا امروز دوبار زن شدم. یک بار چند سال بعد از اینکه به استرالیا امدم. و یک بار در سی و یک سالگی  ام- همین سال پیش را میگویم.

در ایران در ان سالها که من زیستم؛
با زنانگی بیگانه بودم. زن بودن مساوی ضعیفه بودن بود. متعلقه بودن. از تمام این کلمات بدم می امد. انقدر خوش شانس بودم که در خانواده ای بزرگ شدم که هیچ وقت بویی از «زن ضعیفه» نبردم. نه من این حس را داشتم و نه هیچ وقت حس کردم که پدرم در برابر مادرم یا خواهرهایم چنین نظری را دارد. پدرم اتفاقا خیلی طرفدار خانم ها بود. همیشه میگفت که خجالت اور است که یک خانمی برای گذرنامه اش باید اجازه شوهر بگیرد. یعنی چی اجازه شوهر. از همان سالها که بچه بودم پدرم زیادی آدم مدرن و ازاد اندیشی بود. یادم می آید اگر مادرم با من بحث میکرد که مثلا مهمانی تولد کی میروی یا در مسافرت مدرسه چه کسایی هستند پدر میگفت: «خانم ایشون که بچه نیست خودش می تواند تصمیم بگیرد که کجا برود و کجا نرود». به عنوان یک مرد در شرایط روزگاری که مردها خودشان را عقل کل میدانند و جنس زن را ضعیفه و متعلقه همیشه تحسین کردم پدرم را. افتخار میکرد که سه تا دختر دارد و من هیچ وقت حس نکردم که پدر یا مادرم ارزو داشتند پسری داشته باشند.
 هرچند که البته به عنوان یک روانشناس کودک شیوه فرزندپروری اش را نمی پسندم! این ازادی های زیادی که به ما داد تنها در این موارد نبود. گاهی مثل این بود که من را رها کرده برای خودم بزرگ شوم. یاد نگرفتم که از کسی حرف شنوی داشته باشم. یاد نگرفتم که به کسی چشم بگویم. کم یاد گرفتم مصالحه کنم. یاد نگرفتم چطور به دیگران نیازم را بگویم بدون اینکه مثل دستور دادن باشد. یاد نگرفتم که کمی هم لطیف باشم….
و البته یاد نگرفتم که در جهانی زندگی میکنم که دیگران زن را ضعیفه می بینند و لحظه ای اگر حواست پرت بشود به تو تجاوز میشود.
اینها وقتی بزرگ می شوی برایت دردسر می شوند. وقتی بزرگ می شود میبینی که دنیای واقعی دیگر اینقدر با صلح و صفا و حرف شنو نیست. اینقدر به تو ازادی نمیدهد. در جهان واقعی باید بدانی چطور نیازت را مطرح کنی اما باج ندهی.
یادم می اید ان روزها که ان مرد که مدتی همسر نامیدمش؛ وقتی که انهمه به مادرم توهین کرد در ان توهین هایش یک حرف حق زد. گفت زیادی به دخترتان ازادی داده اید. هرچند که البته این حرف را هم از سر احمقی اش زد و خودش هم نمیدانست منظورش چه بود ! ولی حرف حقی بود!
بگذریم. از زنانگی میگفتم. از اینکه وقتی در شرایطی بزرگ می شوی که زن بودن معادل است با جنس دوم بودن هیچ وقت نمیتوانی خودت را پیدا کنی. نمی توانی بفهمی که چطور می توانی هم زن باشی و هم مراقب باشی بهت تجاوز نشود.
 در جایی مثل ایران که هستی و یک زن هم هستی بزرگ می شوی و یاد میگیری که بدن تو وسیله بازی این و آن است. در نوجوانی تجاوز شدن را به شکل های مختلفش تجربه میکنی. وقتی در جمعی ایستاده ای و همش باید مواظب باشی که دست این و ان به تنت نخورد در مورد زنانگی ات یک حس بیشتر نداری: ضعیفه بودن. اینکه بدنی که تو را زن کرده است در عین حالش تو را vulnerable  کرده است. نمیدانم این کلمه فارسی اش چیست ولی خیلی کلمه مهمی است.
سالهای عسلویه اما برای من سالهای چشم باز شدنم بود. در سالهای عسلویه فهمیدم که اگر میخواهم به من تجاوز نشود باید زنانگی را کنار بگذارم. اگر ذره ای صدایت نازک بشود اقای دکتر اطاق رو به رویی که خیلی محترم است و مودبانه با تو حرف میزند لحظه بعدش توی اطاقت است و درب اطاقت را از داخل قفل میکند. و تو تا بخواهی بهش حالی کنی که اصلا نظری نداشتی و صدایت همین طور خدا دادی نازک است کار از کار گذشته است. سالهای عسلویه یاد گرفتم با صدای زمخت حرف بزنم که زیادی برای مردی جذاب نباشد. سالهای عسلویه سالهای سیاه زندگی من بود. چیزهایی یاد گرفتم که البته در ان سالها فکر میکردم که ضروریات زندگی یک زن است اما وقتی که به استرالیا امدم فهمیدم که انها ضروریات زندگی یک زن بوده در کشوری که زن در ان ضعیفه است و بازیچه. در سالهای عسلویه دو چیز در روانم ویران شد. یکی اعتمادم به مردها بود و یکی انزجارم از بدنم – از بدن زن. از بدنی که اینقدر من را vulnerable میکرد. بدنی که من را در معرض تعارض قرار میداد.
یادم می اید که تا به استرالیا نیامده بودم به بدنم نگاه نکرده بودم. اصلا نمیدانستم بدنم چه شکلی است. بدن زن یا باید طعمه این و ان باشد یا باید مکان حمله بچه باشد. خاصیت دیگری ندارد. تماشا هم ندارد! حالا من با وجودی هم که اصلا با چنین فکرهایی بزرگ نشده بودم اما این دید واقعیت متن جامعه من بود

که به زودی به ارث بردم. جامعه ای که ان را خودم اکتشاف کرده بودم. من از هر دوی اینها بیزار بودم. هم از اینکه بدنم طعمه این و ن باشد و از اینکه مکان حمل یک بچه باشد. با بدنم بیگانه بودم. به حال خودش رهایش کرده بودم.
بار اول که زن شدم ان سالی بود که بر حسب اتفاق های مختلف با بدنم اشنا شدم. که به بدنم در اینه نگاه کردم. که احساس کردم که زیباست. که زیبایی اش را شناختم. که لمسش کردم . که پستی و بلندی را دست زدم و از بیگانگی در امدیم. که حسش کردم. بدنم را که شناختم انگار برای اولین بار زن شدم. انگار زیبایی زن را شناختم. انگار درک کردم ان مردهایی که دلشان نمی اید از بدن زن بگذرند! هرچند که در متن یک جامعه بیمار به رفتارهای بیمارگونه دست می زنند. انگار برای اولین بار زن شدم….
از ان روز تا به امروز با این زنانگی زیسته ام. یک بار همراهی به من گفت که شبها زن هستی و روزها مرد!
این حرف که «برای خودت مردی هستی» را زیاد شنیده ام. همین دیشب اتفاقا شوهر شهناز خانم بهم گفت که مردی هستم برای خودم. قبلاها بدم نمی امد از این حرف. باز هم میگویم که در جامعه ای که زن جنس دوم است متنفر بودم از زن بودن. دیشب اما که این حرف را شنیدم عرق سردی بر پیشانی ام نشست و انگار چندشم شد. دلم نمیخواست که مرد باشم دیگر. دلم میخواهد که کمی هم زن باشم.
این سالی که گذشت همه سختی هایی که داشت را به کنار بگذارم یک هدیه ای برایم به ارمغان اورد. اینکه دوباره زن شدم! در این سال که گذشت مردی کنارم قرار گرفت که یک حس را در من زنده کرد. حس زنانگی! من همیشه کنارم دوست های مرد داشته ام. و این مردهای کنارم همه ادم هایی بوده اند بهتر از برگ درخت. از نازنینان این روزگار. مردانی که می ستایمشان. اما فکر میکنم که همه این مردها هر نقشی که در زندگی ام داشته اند – چه ان یکی دو نفر که به عنوان همراه زندگی کنارم بوده اند و چه انها که دوستان جانی ام بودند- انگار در من همان ویژگی هایی را دوست داشتند که استقلال است و بی پروا بودن. می شود گفت ویژگی هایی که بیشتر به جنس مذکر شبیه است. کنار هیچ ادمی من حس نکرده بودم که زن هستم. تا همین یکسال که ان مرد از این نزدیک ها امد و کنارم ایستاد. از همان وقت که دستش را پشتم زد حس کردم که دست او از پشت من محکم تر است. و ان زمان که دستش را بر کمرم حلقه کردم حس کردم که شکوفه ای از زنانگی در قلبم رویید. حس عجیب و بیگانه ای که هنوز نتوانسته ام باهاش کنار بیایم. هنوز گیجم بین زنی که حرف حرف خودش است و کمی هم قلدر است و این شکوفه ای که در قلبم دارد کم کم بزرگ می شود. نمیدانم از این گرگیجه بیرون بیایم یا نه! نمیدانم بالاخره یک روز یاد بگیرم که اجازه بدهم یک نفر من را دوست بدارد و از من مراقبت کنم بدون اینکه دیوانه اش کنم! چیزی که مادر و پدرم به من یاد ندادند. بیشتر به من یاد دادند که از خودم مراقبت کنم تا اینکه اجازه بدهم دیگری هم کمی از من مراقبت کنم. خودم به اطاقم بروم و حالم را خوب کنم تا اینکه اجازه بدهم دیگری ای حالم را بهتر کند.
شاید در ان روزگاری که زن ضعیفه تلقی می شد برایم خوب بود که یاد بگیرم که خودم باید از خودم مراقبت کنم و اجازه ندهم کسی ضعفی در من ببیند. اما در این روزگار دلم میخواهد که کمی هم باور کنم که میشود کنار ادمی بود که از خودم محکم تر است! ایا این حس زنانگی است؟ شاید هم نه…. به هر حال اما برای من حس زنانگی داشته است. این حس که دست او از پشت من محکم تر است….
حالا این مرد بماند یا نماند با من – و این حس بماند با من یا نماند ؛
این تجربه را یادم نمیرود. انگار که دوبار زن شدم.

لعنت بر پدر و مادر کسی که در اینجا یادگاری بنویسد


 

اول ) یادداشت

خیلی وقت میشه که ننوشتم. مدیونین اگه فک کنید تو این مدت بیکار بودم. اتفاقا تو این مدت کلی کار کردم. چند تا داستان جدید و اصلاحات چند داستان قدیمی تموم شده. چند تا شعر جدید نوشتم. کلی فعالیت فرهنگی انجام دادم ! سه شنبه ها عصر یک جلسه ادبی داریم در سیدنی که دوستانی که تمایل دارن شرکت کنن خبر بدن. در کنارش داریم یه سری فعالیت تصویری هم میکنیم که حالا آماده شد به یه طریقی در جریانتون میزارم. دغدغه هام که کم نشدن. کلی فکر تو مغزمه که میخوام بنویسمشون. کلی اتفاقات روزمره که مثل باد رد میشن و تا میام بنویسمشون ثانیه ها تند تر از باد دود شدن و رفتن. خوب آدم حیفش میاد. کلی هم که حرف میزنیم تو تلگرام و فضاهای مجازی زودگذر که موندگار نمیشن و فقط وقت رو میکشن. دست تلگرام به خون همه وقتهای ما آلودست !

دوم) گرافیتی

تقریبا اوایل نوجوانی بود که یکبار اتفاقی در پارک دانشجو که چند دقیقه با مدرسه مون فاصله داشت ، گلاب به روتون ، رفتم دستشویی. همیشه در دستشویی های مدرسه ، پشت درها یا روی نیمکتها یادگاری زیاد دیده بودم. حرفهایی واسه ماندگار شدن یا حاصل از عقده های فروخورده همه مون که در فضای سنگین ایران اون روزها بزرگ شده بودیم.

اما یادگاری های پشت درهای توالت عمومی پارک دانشجو خیلی متفاوت بود. انگار طرف از توی اون شکل یا جمله با آب دهان آویزون داشت نگات میکرد. از فرط واقعی بودن و شدید بودن گرافیتی ها آدم وحشت می کرد و از فرط عمق فاجعه جنسی که زیر پوست شهر در حال وقوع بود. پارکهای این مناطق شهر معمولا محل تجمع مهاجران کاری و افراد سطح پایین جامعه است که به طور عادی آدم فکر می کند انسانهای ساده و بی آزاری باشند. اما گرافیتی های پشت درهای توالت های عمومی پارک چیز دیگری می گفت.

شکل ها و تصاویر همراه با نوشته های خیال آلود جنسی مثل کلامی که از دل برآید و قرار است لاجرم بر دل نشیند ،  مثل خنجر در روح آدمیزاد فرو می رفت.

با خودت که رو راست می شوی می بینی وجه بدتر ماجرا اینجاست که تو گاهی با شکل ها و گرافیتی های جنسی این مکان ها همذات پنداری هم می کنی. یعنی این نگارندگان گرافیتی پایین دست جامعه به یک جایی از روح و روان تو تلنگر می زنند که فتیش های خفته ات بیدار می شود و فکر می کنی نکند من هم در این شرایط قرار بگیرم همین تخیلات ابلهانه را بپرورانم.

گرافیتی هر چند امروزه یک هنر مدرن و تحسین شده و تاثیر گذار است اما  به خودی خود یک مدیا یا ابزار مهم برای شناخت تفکرات پایین دست جامعه نیز هست. شاید تنها رسانه ای که افراد رانده شده یا دست کم گرفته شده جامعه برای ابراز نظراتشان در اختیار دارند.

برای من گاهی جالب است که در همه جای دنیا گرافیتی از یک رده اجتماعی تولید می شود و حاوی پیامهایی اغلب مشابه هم است. عقده های فرو خورده ، تمناهای مذمت شده و نافرمانی های نکوهش شده که در درون انسانهایی رسوخ کرده که حتی اعتماد به نفس ابراز آشکارای آن را هم ندارند.

و من گاهی از این تصاویر تاثیر گذار را در بهترین لحظات کاری ام در کارگاه ها با دوربین موبایلم ثبت می کنم. (گرافیتی اول از آثار بنکسی هنرمند معاصر)

 

بی دلیل – اول


وایستادم سر چهارراهی که در یک گوشه اش خاکبرداری عمیقی کرده اند. قرار است به زودی در اینجا یک مجتمع پنجاه واحدی بسازند. همینطور که دنبال علائم و نشانه های حد و مرز زمین می گردم که محدوده زمین و جای ستونها و دیوارها را  برای سازندگان این مجتمع مشخص کنم چشمم می خورد به یک مشت خرت و پرت که کنار یک خانه به ظاهر متروک قدیمی تلنبار شده است.

جلوتر میروم. نمیدانم یک نیروی عجیبی می کشاندم. توی بساط یک لوح شکسته مثل جواز کسب یا چیزی شبیه اینها خودنمایی میکند. این جور چیزها را معمولا این جا دور نمی اندازند. حداقل برای یادگاری هم که شده ته انباری نگه می دارند. گرفتن این جور مجوزها اینجا هزار دنگ و فنگ دارد و کسی دلش نمی آید به این راحتی کنار خیابان رهایش کند. جلوتر چند قاب عکس و شیشه های خرد شده قابها خودشان را نشان می دهند. عکسهای یادگاری که احتمالا زمانی روی میزی یا گوشه اتاقی یادآور خاطراتی برای صاحب این خنزر پنزر ها بوده است.

فکر می کنم چرا این مشت آشغال باید من را به سمت خودش بکشد. روی مدرک یا همان جواز کسب را می خوانم. انجمن ملی هیپنوتراپیست های استرالیا. دکتر زلاتان کلمن ! توی عکس چند نفر با لباسهای رسمی و سبیلهای پرپشت نشسته اند پشت میز چوبی کوچکی و به دوربین نگاه می کنند . یعنی دکتر زلاتان کدام یکی ست !؟ نمیدانم چرا برایم مهم شده صاحب این خرابه کیست و الان کجاست ؟ انگار یک فریادی از اعماق تاریخ صدایم میکند !  صدای دیوید بلند می شود. انگار علامتی که دنبالش بودم را پیدا کرده و با دست اشاره می کند که بروم ببینم همانی ست که می خواستم یا نه !

– همینه ؟

خاکها رو کنار میزنم و یک نگاه به نقشه توی دستم می کنم و با دست چند بار سر تیز بلوک سیمانی که شاید پنجاه سال پیش به نشانه مرز این زمین دفن شده لمس میکنم.

– خودشه ! چقد تو زرنگی پسر. من نیم ساعت دنبالش می گشتم. چجوری به عقلت رسید زیر این بوته ها رو بکنی ؟ اصلا از روی نقشه  به نظر نمی آد اینجا باشه.

– دنبال چی می گشتی تو اون آشغالا ؟

– هیچی ، همینجوری ناخودآگاه کشیده شدم به سمت شون. انگار خونه رو میخوان خراب کنن. وسایلش رو جمع کردن و بقیه آشغالا رو کپه کردن دم در که شهرداری بیاد و ببره.

شب تمام اینترنت را زیر و رو می کنم برای یافتن دکتر. عکسی نیست. چند اسم که به هیچ کدامشان نمی خورد صاحب خرابه باشند.

…………………………………………………………………….

دوازده ماه گذشته. ساختمان تقریبا تمام شده. تمام سال گذشته یک روز در میان می آمدم اینجا. ساختمان دکتر زلاتان را هم خراب کرده اند.

جایش دارند برج می سازند. از همانها که قرار است چند ماهی روی دستشان باد کند تا یک خریدار چینی با جیب پر پول پیدا شود برای خریدنش.

کنار چراغ راهنما ایستاده ام تا سبز شود. از دور به ساختمان تکمیل شده نگاه می کنم. یک تکه کاغذ نیم سوخته جلوی پاهایم است. بلندش می کنم. برش می گردانم.       دکتر زلاتان روی صندلی چرخدارش بهم لبخند می زند.

فیدل و من


این نوشته ادای احترامیست به جسد نیم سوخته فیدل کاسترو روز،  آخرین بازمانده انقلاب های آرمانخواهانه بشر در قرن بیستم

دوران دانشجویی مثل همه همسن هایم فکرهای گنده در سرم داشتم. بابام میگفت ما که همسن شما بودیم میخواستیم دنیا را عوض کنیم. من پیش خودم میخندیدم و می گفتم ولی دنیا عوضی تر از آن بود که بتونید عوضش کنید. اما خودم نا خود آگاه همان راه پدر را رفتم. آن هم به شیوه کج و معوج و نیم پخته خودم. روزها بر ترک موتور سازمانی سید یوسف فرمانده بسیج پایگاه دانشکده فنی مهندسی می نشستم و شب ها برای دوستان انجمن اسلامی راهکارهای چانه زنی از بالا و فشار از پایین تبیین می کردم. توهم اینکه من دانشجو از شیر مرغ تا جون آدمیزاد باید سر در بیاورم و تمام مسایل روزمره بشری را با دو خط شعری که در مجله شش برگی فتوکپی شده دانشکده چاپ شده بود ،  حل و فصل کنم فقط شروع یک مسیر هموار به ته دره بود.

آن روزها وقتی لباس خاکی به تن پشت ترک موتور سید یوسف در خیابانهای دانشگاه چرخ میزدم گاه و بیگاه نگاههای شماطت بار دوستان و گاه فحشهای آبدار آدمهای غریبه را به دوش می کشیدم. برایم مهم نبود که منفور باشم و البته کسی هم جز من نمی دانست که دایی سید یوسف بر خلاف پدر شهیدش چریک فدایی بوده که اعدام شده و من و سید عصرها چایی می ریختیم و دو نخ سیگار بهمن دود می کردیم و داستان های کوههای سیئرا مائسترا و کشتی گرانما را دوره می کردیم و گاهی سر اینکه مارشال  تیتو حق داشت یا استالین دعوایمان بالا می گرفت.

امروز که خبر مرگ فیدل کاسترو همه جا پیچید دلم گرفت. نه به خاطر احترامی که برای دیکتاتور دوست داشتنی کوبا قائل بودم بلکه به خاطر سیل فحش ها و نفرین هایی که در دهکده جهانی به رهبری دونالد ترامپ بر علیه فیدل پیچید.

برای منی که جنگ شکر در کوبا مثل انجیل یوحنا همیشه روی طاقچه خانه کودکی ام بوده  ومجموعه چند جلدی سخنرانی های آتشین فیدل مثل بحارالانوار گوشه کتابخانه خانه مان ، طبیعیست که مردن فیدل کاسترو مثل افتادن یک دندان مهم میماند که هر چند بعد از مدتی به نبودنش عادت میکنی اما تا مدتها جای خالی اش احساس می شود. اما درد فحشهایی که بعد از مرگ فیدل سر داده می شود وقتی بیشتر می شود که با تمام علاقه ات به فرمانده بدانی که فیدل به بیراهه رفته بود.

فیدل به اندازه همرزم دیرینه اش ارنستو چه گوارا خوش شانس یا شاید هم مصمم نبود که در همان سالها دندان لق قدرت را بکند و جان گرانمایه اش را بر سر آرمانش بگذارد تا جسد بی جانش هم به کابوس ابرقدرت زمانه تبدیل شود.

فیدل مثل تمام رهبران انقلابی دنیا دچار پارانویا شد. بدبختانه مسیری که تمام مبارزان انقلابی  به قدرت رسیده  در نیمه دوم قرن بیستم رفتند به طرز رقت انگیزی شبیه هم است. کاسترو نه به اندازه آلنده رستگار شد که کودتا یا تروری علیه اش به نتیجه برسد و نه به اندازه اورتگا الفبای دموکراسی را می شناخت که با همه هزینه هایی که برای آرمانش داده بود تن به رای مردم بدهد.

حالا سید یوسف در یاسوج معلم شده. شاید هم به واسطه خدمات پدر شهیدش مدیر کلی چیزی در اداره آموزش و پرورش یا استانداری شده باشد. من هم که هزاران کیلومتر دورتر فکر بازپرداخت قسطهای خرید ماشین و خانه ام هستم !

اصلا چه اهمیتی دارد که کسی فحش بدهد به کاستروی مرده. من چرا وقتم را تلف تطهیر آقای دیکتاتور کنم !؟ اصلا بگذار همانها که به من نشسته بر موتور سید یوسف فحش میدادند ، سنگ وردارند و بزنند به ته مانده جسد فیدل !

کوبای بدون کاسترو حتما جای بهتری برای زندگی مردمانش خواهد بود اما دنیای بدون کاسترو ، دنیای بدون آرمانخواهی ،  بی شک جای خطرناکی خواهد شد.

حفاظت شده: ستمکاری بود بر گوسفندان (2)


این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

من ، آقای نویسنده و بانو*


1 – درست چهارده پونزده ساله بودم که به سرم زد برم کلاس کونگ فو. راستش تا اون سن جز دو سه بار که ناخواسته درگیر دعواهای بین بچه ها توی مدرسه شده بودم و هر بار هم کتک مفصلی خورده بودم هیچوقت دعوا نکرده بودم. نمیدونم چه کرمی ناگهان در درون من شعله ور شده بود که باید همه مردم تو خیابون رو بزنم و چون ملزومات این کار که زور و بازو یا حداقل پررویی و روحیه تهاجمی بود رو نداشتم تصمیم گرفته بودم بروم ورزش رزمی و آن هم کونگ فو توآ به سبک مرحوم ابراهیم میرزایی یاد بگیرم. اون موقع بچه تر از اون بودم که بفهمم اگه این ورزشها و زور و بازو به کار میومد بنده خدا رو اول انقلاب با اون همه یال و کوپال و لشکر خدم و حشم ناکار نمیکردن !

خلاصه اینکه چند ماهی مشغول کتک خوردن و ساعتها نرمش و تمرینات سخت بودم تا فهمیدم من واسه این کار ساخته نشدم. اما یک اتفاق عجیب در من افتاد. یکی از حرفهایی که در این دوره هر روز تو مغز ما فرو میکردند این بود که شما هرگز نباید از این فنون در دعوا یا مسایل شخصی استفاده کنید و اصلا هیچوقت نباید دعواهای خیابانی رو شروع کنید و حتی اگه دعوا شد نباید از این فنون برای دفاع از خودتون استفاده کنید. اصلا فلسفه صلح جویی و دعوت به آرامش پشت ورزشهای رزمی شرقی چیز جالب و عجیب و غریبیست. نهایتا نتیجه این شد که بعد ار اون همه مشقا و سختی من تبدیل شده بودم به آدمی که توی خیابان دعوا میدید با سرعت جت از محل متواری میشد و اصلا از آن روز به بعد فکر دعوا کردن توی خیابان رو هم فراموش کردم.

2 – یکی از مزایای خارج نشین بودن این است که آدمهای مهم که به کشور شما می آن به نوعی مهمان شما محسوب میشن و شما میزبان. یعنی مثلا با یک خواننده ای که تمام دوره نوجوانی ات را با آهنگهاش خاطره داری دور یک میز با تو می نشیند و شام میخورد یا یک شخصیت سیاسی مشهور و مهم که اتفاقا مهمان شهر توست ،  تو را با اسم کوجک صدا میکند و باهات قهوه می نوشد. یا نویسنده ای که بارها کتابهایش را دوره کرده ای با تو می نشیند و شراب می خورد و تخته نرد بازی می کند. نه اینکه تو خیلی خوب باشی. اما اولا تو توی شهر کورها با یک چشم می شوی پادشاه دوما از قدیم گفته اند مهمان خر صاحبخانه است ! (بلانسبت همه بزرگانی که تا امروز مهمان سیدنی شده اند !)

3 – شهریار مندنی پور از آن دست نویسنده هاییست که من با اینکه قبل از آمدنش به اینجا چند باری دیده بودمش اما مشتری کتابهایش نبودم. حالا این از بخت بد من بود یا سنگین بودن و وقار متن داستانهایش و سبکی ذهن بازیگوش من نمیدانم.

آمد و یک ماهی مهمان سیدنی بود و رفت. در این مدت کلاسها و کارگاههای داستان نویسی و نقد داستانی پر باری برگزار کرد و من بعد از مدتها با رفتن و نشستن پای حرفهایش احساس مفید بودن کردم. احساس کردم جز کشتن روزها برای رسیدن آخر هفته و روز را شب کردن و شب را روز کردن بی دلیل ، یک انگیزه مهمتر برای زندگی کردن دارم.

جمله اولی که گفت این بود که اگر شما کسی هستید که چند هفته بگذرد و چیزی ننویسید مشکلی برایتان ایجاد نمی شود و احساس بدی ندارید بروید و زندگی تان را بکنید و دنبال این کار نروید. چون این کار ، کار سختی ست و خیر دنیا و اخرت توش نیست. من چون بارها حس کرده بودم این احساس خارش نوشتن را فکر کردم رفتن و نشستن پای حرفهایش کار درستی ست.

و صد البته حالا که چند هفته است چیزی ننوشته ام و به شدت تنم در میکند و اعصابم به هم ریخته فکر میکنم متاسفانه به بیماری لاعلاجی که میگفت دچارم.

شهریار مندنی پور در کنار همه حرفهایی که زد و درسهایی که داد برای من یک ترس به یادگار گذاشت. هر چند من خودم را هیچوقت نویسنده به حساب نیاوردم و بیشتر روزمره نگار هستم یا اگر خوش شانس باشم با کمی ارفاق روزنامه نگار ، از لحظه لحظه حرفهای آقای نویسنده یاد گرفتم و لذت بردم.

 اما اتفاقی که برای من افتاد این بود که حالا مثل همان نوجوان پانزده ساله که بعد از کلاس کونگ فو برای همیشه دور دعوا کردن را خط کشید ، می ترسم بنویسم. انقدر که غلط گفتم و غلط نوشتم و شما تشویق کردید ! حالا هر هزار بار نشستم و تصمیم به نوشتن گرفتم اما تا چند کلمه آمد دیدم این که طبق گفته شهریار نباید باشد ، آن هم که اصلا زائد است ، این هم که خیلی دراماتیک نیست ، این یکی را باید ول کنم سه ماه بهش فکر کنم تا یک ترکیب داستانی تر برایش پیدا کنم ! اصلا ولش کن !

خلاصه که امروز تصمیم گرفتم همه ترسها را کنار بگذارم و نروم سراغ آموزه های شهریار و همان خود درهم و برهم باشم و کمی درددل کنم و بگویم دلیل ننوشتن ام همه این مدت این بوده.

حالا سعی میکنم کنار این درددل های روزمره در هم برهم اگر داستانی نوشتم همینجا منتشر کنم با این شرط که کسی نخواهد فرق تخیل و واقعیتش را بگویم. چون همه تخیلات ریشه ای در واقعیت دارند.

حالا بیشتر مینویسم. اگر این آقای نویسنده درون بگذارد !

 * عنوان نام کتابی از پوپک راد درباره داستان نویسان مهم جهان

نفوذ عنکبوت


1 –  آب رفته از جوی

چند روزی بود که از در و دیوار ایران خبرهای خجالت آور می بارید. خبرهایی که معمولا ارزش خبری زیادی ندارند اما خوراک برنامه های زرد و عامه پسند میشن و معمولا به خاطر پوشش وسیع این نوع نگاه در جوامع مختلف گاهی تبدیل به بمب خبری میشن و کمپین هایی در کنارشون شکل میگیره که گوینده اولیه اون خبر که ایده اولیه این بلاهت بی مثال رو با ذهن معمولا مریض خودش شکل میده و معمولا آدم کم اهمیت و گمنامیه ، حتی فکرش رو هم نمیکرده !

زمانی که قزااقستان بودم خبر دکترای قلابی مرحوم کردان در مجلس طنین انداز شده بود. شهری که ما در اون زندگی میکردیم یه شهر دور افتاده بود که تنها مطبوعه اش هفته نامه ای بود مملو از تصاویر دلبران نیمه لخت روس و حوادث عجیب و غریب و ترسناک با تصاویری از جمجمه های متلاشی شده و تصادفات خونبار. همیشه هم یک دو صفحه ای بزرگ وسط هفته نامه داشت که یک بانوی باور نکردنی برهنه با یک ابزار خشونت مثل تفنگ های اتوماتیک یا سلاح سرد مانع از نمایش کامل اندامهای جنسی اش می شد ! تازه این هفته نامه با یک هفته تاخیر به شهر ما می رسید !

یک روز دیدم همکار روسمان صفحه وسط هفته نامه را آورده و میخندد و یک چیزهای فحش ناکی به روسی می گوید. من که از دیدن صفحه ای که حدس میزدم چه ممکن است باشد ، جلوی همه همکاران در حال شرمنده شدن بودم با دیدن عکس این هفته خیلی بیشتر از دیدن صحنه ای که انتظارش را داشتم خجالت کشیدم.

به جای فرشتگان ویکتوریا سکرت از نوع روسی و اسلحه به مشت ، تصویر درشت مرحوم کردان نقش بسته بود که یک کاغذ که مثلا مدرک دکترایش بود را در مجلس روی آسمان گرفته بود و با چشمان اشکبار از کارنامه علمی اش دفاع میکرد و یک صفحه کامل از آن هفته نامه فرهنگی – هنری (!)  راجع به مدرک قلابی آقای وزیر گزارش و توصیح و تفصیل !

آخرینش قبل از این طوفانهای خبری اخیر درباره بیانات گهربار صدیقی امام جمعه موقت تهران بود که در مورد رابطه زلزله و بی حجابی سخنرانی کرده بود و چه خنده ها که موجب نشد …

از خبر دستگیری مدلهای ایرانی اینستاگرام و توبه زیر پوستی الهام خانم عرب که بگذریم کشف ماموریت مخفی بانوی مکرمه خانم کیم کارداشیان در زمینه انحراف اذهان جوانان ایرانی از نمونه های ناب ذکاوت برادران گمنام امام بود. البته لازم به ذکره که این موضوع تازه ای نیست و این بانو سالهاست با منحنی های بدنش و فیلمهای خصوصی و عمومی اش که هر از گاهی به طور کاملا خود جوش به بیرون نشت میکنه ، اذهان تمام جوانان این کره خاکی رو منحرف کرده و بعضا رمق جوانان ما رو گرفته ! یا به قول خطیب جمعه تهران تمام عصاره جوونای ما رو کشیده ! (https://www.youtube.com/watch?v=A86-bx_TtFw)
 
یاد حرفهای سیامک پورزند میفتم که میگفت در بازجویی اصرار داشتند که اقرار کند “سینه کلوپ” که اولین کلوپ سینمایی ایران بود که در زمان شاه راه انداخته بود برای این هدف شکل گرفته بود که زنان رو به اونجا بکشونن و سینه هاشون رو دید بزنن ! و بازجو به شوخی یا جدی گفته بود اصلا اسمش روشه !

اما خوب که فکر کنیم خیلی هم بعید نیست. مگر کم آدمهای مهم این مملکت رو با تله های جنسی و فاحشه های حکومتی گیر انداخنتد ؟ چند تا نویسنده و روشنفکر و وابستگان نزدیکشون با این ترفندهای عصر گلادیاتورها لب به اعترافهای ناخواسته باز کرده باشند خوبه ؟

چرا سی آی ای و ام آی سیکس نباید از این ماموریتهای راهگشا و جواب پس داده برای خود ما استفاده کنن ؟ من که فکر میکنم برنامه ریزان مسایل استراتژیک ما انقدرها هم کم هوش و نادان که به نظر می رسند نیستند. یعنی بعضی وقتها یک چیزهای لو میرود که آدم در همه جایش اسفناج سبز میشود ! که مگر میشد ؟ پس اگه این میشد خیلی چیزها ممکن است بشد ! مثل همین لیست افراد دودره باز که با لو رفتن شرکت حقوقی پانامایی موساک فونسکا در دنیا پخش شد ! حالا پوتین و احمدی نژاد و باببی دیوید کمرون یه چیزی ! اما آخه اما واتسون ؟! مالکوم ترنبول آخه تو دیگه چرا ؟

2 –  دستهای پشت پرده

صبح وقت رفتن به سایت همیشه از این رادیوهای زرد گوش میکنم. قبلا هم گفته بودم ، یک دلیلش اینه که نیاز به تمرکز و تفکر واسه گوش کردنش ندارم و دلیل دومش اینه که معمولا خبرهای زرد روز رو پوشش میده و آدم موقع روبرو شده با افراد اینجا پر از ایده های زرد و بی خطر واسه حرف زدنه و مجبور نیست فقط راجع به آب و هوا و اینکه چرا سرد نمیشه و چرا بارون نمیاد زر بزنه !

هر روز هفته یک برنامه مشخص دارن. مثلا سه شنبه ها زنهایی که صدای مردونه دارن و مردایی که صدای زنونه دارن زنگ میزنن و حرف میزنن و مجری باید تشخیص بده که طرف زنه یا مرد ! اگه غلط بگه به طرف یه جایزه ای میدن. اسم برنامه هم هست سوسیس یا تاکو !

روزهای جمعه اما یه برنامه ای دارن که بهش میگن “جمعه های سه طرفه”. داستان هم از این قراره که کسایی که میخوان شرکت کنن مرد یا زن از قبل ثبت نام میکنن و روی آنتن به همسر یا پارتنرشون زنگ میزنن و بدون اینکه طرف بدونه بهش پیشنهاد میکنن که این آخر هفته یه رابطه سه نفره رو امتحان کنن.(برای توضیح بیشتر درباره این موضوع به سایتهای خاک تو سری مراجعه فرمایید !)

واکنش این آدمها و پارتنرهاشون به این پیشنهاد بیشرمانه (!) معمولا بازتاب نوع نگاه این جامعه به مقولاتی از این دسته. مقولاتی که از فرط تابو بودن حتی تصورشون هم واسه بخش وسیعی از جامعه ایران وحشتناک و غیر قابل باوره. اونم جامعه ای که از فرط بی بند باری از خیلی جوامع غربی جلوتر رفته اما هنوز مقولات این شکلی اونم در نهادهای سنتی-مقدس مثل خانواده توش قابل طرح نیست.

هدفم توجیه یا تایید روابطی این چنینی نیست. بدیهیه که در همین جامعه هم چنین چیزی عادی یا مقبول نیست و واکنش آدمها هم به شنیدن این پیشنهاد این حرف رو تایید میکنه. واکنشهایی که معمولا با تعجب ، گریه و فحش همراهه اما مساله در اینجا نگاه به طرح موضوعات این چنینیه !

همین دیروز بود که معظم اله در سخنانی فرمودند بی بند و باری در غرب به حدی رشد کرده که نه تنها “همجنس بازی” امر عادی شده بلکه کسی که با این مساله مخالفت کنه رو به شدت “هو” میکنند !

من برخاسته از جامعه ای که هر روز سر صف صبحگاهی اش  برای دوازده سال تمام برای طول عمر این عزیز دست به آسمان میبردیم ، چطور باور کنم دست سی آی ای در این برنامه های صبحگاهی رادیو دخیل نیست ؟

مگر جز این است که شنیدن این حرفهای مگو و اتفاقات نادر برای من بعد از این سالهای زندگی در غربت عادی و حتی جذاب شده است !

آیا واقعا دستهای کسی در این میان دخیل نیست ؟

اگر هست ، دست چه کسی بیشتر در کار است !؟

زخم


چند وقتیه صبحها با سردرد از خواب پا   میشم. طبق معمول خبرها رو مرور میکنم. بعد میرم سراغ رسانه های اجتماعی. تلگرام ، اینستا ، فیس بوک و توییتر . در همین موقعی که دارم این صفحه های آبی رو بالا پایین میکنم چای داره دم میکشه و نونها تست میشه. همینطور که دارم  یه پست از یه دوست میخونم و نونها رو با چاقوی استیک بری برش میزنم ،  ناغافل ، لبه تیز چاقو درست شیار بین بند بالا و وسطی انگشت سبابه رو شکاف میده و خون میزنه بیرون. همه چیو تمیز میکنم و با دستمال محکم زخمم رو میگیرم. خونش که بند اومد یه چسب میزنم بهش و ولش میکنم به حال خودش. به خودم میگم خوب یه چند روز بگذره خودش جوش میخوره و خوب میشه.

یاد روزی افتادم که با آرش و آیدن و شقایق دور هال میدوییدیم و تو یه اتاق ده متری بالا بلندی بازی میکردیم.

همینجور که جیغ میزدیم ،  یه دفعه برقا رفت. دوره موشک باران بود و تنها دل خوشی ما بچه ها از این جنگ  شده بود دور هم جمع شدن های گاه و بیگاه به هوای اینکه اگه اتفاقی هم بیفته همه خانواده ها با هم هستن و از دستشون کار بیشتری بر میاد. بگذریم که امروز من استرالیا ، آرش مالزی ، آیدن اتریش و شقایق ایتالیاست ! همه رفتیم و پدر مادرهایمان را جا گذاشتیم و هیچ کاری هم از دستشان بر نیامد !  سال تحویلها برای هم عیدی های احمقانه بچگانه میخریدیم و دور سفره هفت سین مینشستیم و دلمون شور تمام شدن سیزده روز با هم بودنمان را میزد. حالا بگذریم که این سالهای دوری دریغ از یک تماس تلفنی برای عید و یک تبریک خشک و خالی !

اون شب همینطور که دور اون اتاق لعنتی ده متری میدویدیم پای من یهو گرفت به لبه تیز آکواریوم خشک و خالی از ماهی و با همینطور که جیغ من به هوا بلند شده بود برقها رفت و چراغها خاموش شد. چند لحظه تاریکی مطلق بود و عربده من به هوا بلند. تا اینکه مامانها چراغ گازی رو با هزار زحمت روشن کردند و من تازه فهمیدم رطوبتی که روی پام حس میکردم خون بوده و جورابهام خیس خونه. همون شب با ترس و لرز بردنم بیمارستان. دکتر گفت میشه پاشو بخیه زد و میشه هم فقط پانسمان کرد که خودش خوب بشه. خلاصه قرار شد بخیه کنیم و هفت تا بخیه چند هفته رو پای من بود تا رفتیم و کشیدیمش.

اون روزا گذشت. دارم همه این بیست و پنج سال رو بین این دو تا زخم مرور میکنم .نه اینکه این وسط زخم کم خورده باشم. اما هیچکدومش مثل اون زخم کودکی نبوده. همشون خوب شده اما اون زخم بچگی جاش هنوز روی مچم هر روز موقع پوشیدن جوراب بهم دهن کجی میکنه.

امروز صبحانه که رو یه دستی خوردم فکر کردم خوب چیزی نیست تا شب که برگردم زخمه خوب شده. راستش موقع درست کردن ساندویچ ناهارم هم وقتی خیارشور رو بر میداشتم که بذارم لای نون حواسم نبود و آب خیارشوره ریخت روی زخمه و یه درد ناجوری پیچید تو جونم. تو راه که رانندگی میکردم و اون انگشت سبابه رو در حالی که دستم رو فرمون بود گرفته بودم رو هوا ، با خودم فکر میکردم خوب مثلا میشد یه جور دیگه بشه. میشد حواسم جمع باشه و دستم رو صبح نبرم. اون وقت همه روز رو مجبور نبودم مواظب باشم خیس نشه یا کثیف نشه. مگه چیزی بیشتر از یه لایه پوست مزخرفه ! چجوریه که بود و نبودش انقدر مهمه و حس و حال آدم رو انقدر عوض میکنه. اصلا چقدر ما موجودات ضعیفی هستیم !؟ آخه با یه زخم کوچیک ! با یه برش سطحی کارد آشپزخونه آدم انقدر تو فکر باید بره  ؟!

نمیدونم این روزها زیادی فیلسوف شدم یا این از اثرات پا به سن گذاشتنه ! دیگه سی و چهار سالم شده و وقتشه که راجع به یه سری چیزها عمیقتر فکر کنم.

حس میکنم این زخمها یه جورایی مثل اتفاقهای زندگی مون میمونن. مثل دردهایی که سرنوشت رو دل همه ما میزاره. بعضی هاشون زود خوب میشن. مثل یه زخم سطحی. بعضی هاشونم مثل اون زخم کودکی من جاشون تا آخر عمر میمونه روی سینه یا صورتمون. تو بعضی هاشون خودمون مقصریم. گاهی وقتها خودمون بی احتیاطی کردیم و سر تیز چاقو رو بی محابا به پوست نرم و نازکمون فرود آوردیم و تو بعضی هاشونم ما واقعا نقشی نداشتیم و هر کاری میکردیم بالاخره ممکن بود پیش بیاد.

بعضی زخمها مثل زخم امروز صبح من اولش به نظر سطحی و بی اهمیت هستن اما وقتی بی هوا داری لیمو رو میچکونی رو سالاد فقط کافیه یه کم آب لیمو بره لای شیار زخمت تا بفهمی چه دردی میدوئه تو مغز استخونت ! بعض هاشون بد جایی هستن. مثلا رو زانو یا مثل امروز صبحی بین بند انگشتا. جایی که هی باز و بسته میشه و خیلی طول میکشه تا خوب بشه. بعضی هاشونم اصلا جایی هستن که نمیبینی شون و همین که روشون خشک میشه اصلا متوجه حضوشون نمیشی. جالبه که همین زخمها رو که اغلب بی آزار هم هستن و یه خشکی بزرگ روشون هست آدم دلش میخواد باهاش ور بره و بکنه. یه درد خوبی دارن وقتی داری میکنیشون. اما وقتی کندی تموم شد باز خون میاد و تازه یادت میاد ای بابا یه زخمی اینجا بوده که کاری به کارت نداشته !

بازم عید شد. میخواستم واسه عید یه پست عید طوری بزارم اما نشد دیگه. این زخم اول سال کار رو خراب کرد. سال پیش هر چند برای من سال خوبی نبود اما سال عجیبی بود. سال از دست دادنها و به دست آوردن ها. سال تجربه های عجیب و جدید. سال باور مرگ. سالی که توش از همیشه بیشتر بزرگ شدم.

مهم نیست که این توپ زمین چند بار چرخیده. مهم اینه که خوب بچرخه. مهم اینه که اونطوری بچرخه که ما میخوایم. تا حالاش که هر جور خودش خواسته چرخیده. از امسال میخوام افسارشو بگیرم دست خودم. پس بچرخه تا بچرخم !

بیاین مدل احسان علیخانی تو این روزها و لحظه ها یه آرزویی بکنیم ، یه تصمیمی بگیریم. بیاین امسال به کسی زخم نزنیم و اول از همه به خودمون. باور کنین بعضی زخمها خیلی طول میکشه که خوب بشه …

عیدتون مبارک.

اینم فال حافظ امسال به رسم هر سال  :

نصيب من چو خرابات كرده است الله             درين ميانه بگو زاهد ا مرا چه گناه

كسي كه در ازلش جام مي نصيب افتاد       چرا به حشر كنند اين گناه ازو د رخواه

بگو به صوفي سالوس خرقه پوش دورو          كه كرده دست درازي و آستين كوتاه

تو خرقه را زبراي ريا همي پوشي                 كه تا به زرق بري بندگان حق از راه

غلام همت رندان بي سر و پايم                  كه هر دو كون نيرزد به پيش شان يك كاه

مراد من زخرابات چونكه شد حاصل             دلم زمدرسه و خانقاه گشت سياه

برو گداي در هر گدا مشو حافظ   مراد خويش نيابي مگر بشئي الله

تو هم میتونی ! ما کمکت میکنیم !


نشسته ام و دارم به نارگیل تکه تکه شده ام گاز میزنم ! هوای گرم میانه تابستان نیمکره جنوبی و خستگی صبح و این آهنگ جدید که توی این برنامه جلف من و تو اون پسر خوش صدائه اجرا کرد (ماه و ماهی از حجت اشرف زاده) مخلوط عجیب و خلسه آوری بوجود آورده که دلم نمیاد ولش کنم. همه اهل منزل هم که خواب و من میتونم از این ضرباهنگ نارگیلی ام نهایت استفاده رو ببرم.

صبح مسابقه داشتم. یک مسابقه شنای یک کیلومتری توی دریا (یا به قول اینا اقیانوس !) که چهارده هفته گذشته رو در حال آماده سازی براش بودیم. اصولا من آدم ورزشکاری نیستم. ینی تازه منی که ورزشکارترین عضو خانواده بودم به زور و فشار پدر و مادر در کودکی شناکردن یاد گرفتم و تو نوجوانی بسکتبال ! بر عکس همه پسرای دوره خودم فوتبال هیچوقت بازی نکردم. هر وقت اومدم بازی کنم همش فحش و فضیحت و تحقیر و تهدید بود ! منم بوسیدمش گذاشتمش کنار. اصن من نمیفهمم ملت غیور ما چرا سر بازی که قراره به آدم خوش بگذره انقدر جدی میشن !

خوب اینجا یکی ویژگیهای بازی و ورزش اینه که همه به هم احترام میزارن و به هم انرژی میدن و همدیگه رو تشویق میکنن. یعنی اگه تو یه بازی فوتبال تو مثلا وطن اسلامیمون یه کم بد بازی کنی همه هم تیمی های خودت انگار کمر همت بستن که بهت ثابت کنن اگه نمیتونی برو بیرون واستا دیگه ! بعدشم دعوا میشه که تو بازی بعدی تو تیمشون نباشی ! اینجا اما اگه ضعیف باشی همه میخوان کنارت باشن که بهت قوت قلب بدن و بهت بباورونن که تو میتونی !

این گروهی که ما توش شنا میکردیم اسمش بود “CAN TOO” یعنی تو هم میتونی ! شعارشم اینه که اگه ما میتونیم ما بهت آموزش میدیم و تو هم میتونی ! نتیجه اش هم این بود که من که یه طول پنجاه متری استخر رو با هزار دعا و نذر و صلوات ممکن بود تا ته شنا کنم رفتم و یک کیلومتر تو اقیانوس شنا کردم. البته شما هم قراره در عوض براشون پول پول جمع کنی که برسه به انجمنهایی مثل انجمن سرطان استرالیا که در راستای کشف درمانهای سرطان و روشهای پیشگیری تحقیق میکنند. اتفاقا توی این مدت دو تا خبر خوب از محققان سرطان استرالیا منتشر شده که یکیش پیدا کردن درمان قطعی برای سرطان پروستات و پستان و پیشرفت مهمی در درمان سرطان لوزالمعده (که روزگاری سخترین سرطان شناخته میشده) است.

دیگه گفتن و شنیدن این کلمه واسه من خیلی سخت نیست. وقتی عزیزتزین آدمهای دور و برت رو به خاطرش از دست میدی حس میکنی این غول بی شاخ و دم یه چیزیه مثل نفس کشیدن. مثل شکستن گوشه ناخن یا فوقش یه سرما خوردگی سخت.

بین آدمهای اونجا خیلی ها هستن که خودشون محقق این رشته هستن و خیلی ها که نجات یافته سرطانند و خیلی ها هنوز مبتلا. بعضی ها هم مثل من عزیزی از دست دادن و درباره این مساله دغدغه دارن. به هر حال همه یک انگیزه ای دارن و از داشته هاشون و اعتبارشون و خودشون واسه نشون دادن یه حس نوعدوستانه و جمع آوری پولی که جون صدها هزار انسان رو تو دنیا میخره مایه میزارن. خیلی خوشحالم که این سه ماه با این دغدغه طی شد. خوشحالم از  این هدفهای کوچیک کوچیک. هدف بعدی امتحان بعدیه که قراره یه ماه دیگه برگزار بشه.  از فردا قراره درس بخونم و به خودم سخت بگیرم بلکه این هم بگذره تا برسیم به هدف کوچیک بعدی !

هدف کوچیک بعدی شما چیه ؟

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!