تجزیه


روري گري پيرمرد هفتاد ساله پشت پارتيشن كه در تيم ما مسوول هاپولي كردن زمين ها و خانه هاي مردم براي گشاد كردن راه و راه آهن است تقريبا يك سال پيش ناغافل آمد بالاي سر من كه داشتم كتاب شاه نوشته عباس ميلاني را يواشكي توي كامپيوتر مي خواندم و گفت : “ايران امنه ؟ زنم گفته سفر بعديمون بريم ايران ! “
من كه يكهو از جبروت دوره پهلوي به واقعيت پرت شده بودم گفتم “روري جان اخبار رو باور نكن ! ايران از مصر و اردن و هند و اسراييل كه قبلا رفتي امن تره ! اصلا تعجب نميكني كه يهو وسط سفرت از خونه يه ايراني كه ناهار مهمونت كردن سر دربياري ! ما خيلي مهمون نوازيم ! پشيمون نميشي از اين سفر ! ” روري عينكشو جا به جا كرد و گفت “بك پكر كه نمي خوايم بريم سفر !” و برگشت سر ميزش. از اون روز يك روز در ميون براش لينك هاي مموش و نايس راجع به ايران مي فرستادم و به خيال خودم در حال تقويت اقتصاد گردشگري تو ايران بودم ! تا بعد از چند ماه يه روز روري دوباره اومد بالاي سرم (هنوز داشتم كتاب عباس ميلاني رو مي خوندم ! ) و بليطا و برنامه تور سفرشو گذاشت جلوم ! نگاش كردم و گفتم “روري پشيمون نميشي !” از اون روز هر روز كه خبر بدي از ايران ميومد صبحش يواشكي نگامو ازش مي دزديدم تا روزي كه پهباند (!) رو زدن ! اون روز دوباره اومد بالاي سرم و با ترس گفت “چيكار كنم ؟ هفت هزار دلار پول دادم !” گفتم “نگران نباش روري جان اينا همش بازيه ! اتفاقي نميفته !”
ديروز كه بالاخره كتاب عباس ميلاني را تمام كردم و نامه استعفامو نوشتم و به رييسم فرستادم يه نفس راحت كشيدم. حس كردم ديگه لازم نيس توضيح اضافه اي براي روري بدم. ديگه هم غلط ميكنم كسي رو تشويق كنم به كاري ! اميد براي تغيير براي من ، براي اون خاك سال هاست مرده. موضوع داخلي براي من فعلا نه به استاديوم رفتن يا نرفتن زنان ، بلكه آزادي هم وطنانم در وطن قبليه. براي صف كشان انتخابات بعدي بايد تَكرار كنم شايد ايران هيچوقت تجزيه نشه اما مردمش از كشورشون سالهاست تجزيه شدن !

پسنوشت : روری دیروز گفت که بعد از اتفاقات اخیر سفرش رو کنسل کرده !

آخرین سنگر


ديروز همكارم گفت اخبار ميگفت تو ايران بمب اتم پيدا كردن ! به همين صراحت. شايد اگر روز ديگري بود دو ساعت برايش توضيح مي دادم كه اصلا موضوع اين نيست و اگر قرار است چيزي پيدا كنند پيدا مي كنند ولي مطمئن باش بمبي كه در يك قاليشويي در تورقوز آباد توليد / انبار شده باشد جز براي توجيه حمله نظامي به كار ديگري نمي آيد. اما نگفتم. شانه ام را بالا انداختم. گفتم اخبار ايران را دنبال نميكنم. دروغ گفتم. دلم با دخترك سوخته بود. دلم مي خواست به همكار بگويم بمب اتم را ولش كن شنيده اي يك دخترك براي وارد شدن به استاديوم فوتبال/حكم زندان/بي عدالتي خودش را به آتش كشيده ؟! اما نگفتم ! خيلي حرفها براي اين خارجي ها معنايي ندارد. مثل سوالاتي كه گاهي مي پرسند . مثلا اينكه چطور شد فلان رشته را در دانشگاه خواندي ؟ چطور انگليسي ياد گرفتي ؟ چطور مهاجرت كردي ؟ جواب همه اين سوالات براي ما آخرش به درد ختم مي شود و تف سربالاست. اصلا چطور براي مردك توضيح بدهم زنان در كشور ما نمي روند استاديوم. اين شد كه مثل همه حرفهاي ديگر خوردمش. حوصله سوالهاي بعدش را نداشتم. خواستم بگويم همه مان داريم مي سوزيم. سالهاست. فقط كسي نميبيند. به قول مادرم عزاي دسته جمعي عروسيست ! ككتان نگرد !

در آستانه


برای من روزهای سختی می گذره. سختی نه از بابت تلخی یا بد بودن روزگار. از بابت اینکه باید تصمیمات سختی بگیرم. برای من کار همیشه بخش مهمی از زندگی ام بوده. شاید بخش مهمتری از بقیه بخشها. چیزی که دوست داشتم برعکسش باشد و مثل این مثالهای حکیمانه ای باشم که مثلا برای زندگی کار کن نه برای کار زندگی و این حرفها. اما واقعیت این است که بیشتر از نصف عمر ما در بیداری در محیط کار و در حال کار می گذره. درباره من که اغلب اوضاع بدتر هم بوده. یعنی چه سالهایی که خارج از شهر کار می کردم و تمام مدت ماموریت را با دوستان و همکاران بودم و چه زمانی که در این سرزمین تمام شنونات زندگی ام را بر مبنای کار کردنم تنظیم کردم. اوضاع همیشه برای من به همین منوال بود و فکر می کردم که وظیفه من تولید پول به شیوه مرسوم کاپیتالیستی برای رییس ام است تا او هم بخشی از آن پول تولید شده را به عنوان حقوق به من بدهد.

تا اینکه بعد از سالها کار در بخش خصوصی در چهارگوشه دنیا به استخدام دولت فخیمه ولز جدید جنوبی درآمدم. از قضای روزگار موقعیت شغلی خوب و مناسبی بود. شاید تصور نشستن بر این صندلی چند سال قبل ترش برایم غیر ممکن بود. حالا شما بگذارید به پای خود کم بینی خاورمیانه ای یا کمبود اعتماد به نفس شخص من ! البته با ادعاهای جدید هموطنانم در این سوی دنیا حالت دوم محتمل تر است.

خلاصه اینکه در این دو سال اخیر فهمیدم برای گرفتن حقوق سر ماه لزومی ندارد که حتما پولی تولید کرده باشم. یعنی گاهی تولید سیاست ، راهکار مهندسی ، تصمیم سازی و به طور کلی از دید یک خاور میانه ای چون من ، وقت تلف کردن در محیط کار می تواند همان نتیجه را داشته باشد. در ابتدای کارم در این محیط “دولتی” (با همان کیفیت دولتی در ایران) بسیار امیدوار بودم. که مثلا از تجربیاتم استفاده کنم یا مثلا تصمیمات بهتری از پیشینیان ام بگیرم ! اما افسوس که این” دریم جاب” مثل همه دریم های زندگی یک لبه تیز دیگر هم دارد ! آن هم نه فقط همه محدودیت های کار کردن در یک سیستم دولتی بلکه خلق و خویی که کار کردن با همه این محدودیت ها برای انسان به بار می آورد است ! مثل آن اسبی (خر ؟) که چند سال به یک درخت می بستندش و بعد که بازش کردند هم نمی توانست یا نمی خواست از محدوده آن درخت فاصله بگیرد !

خلاصه که برای تبدیل نشدن به آن اسب یا خر در یک عمل انتحاری تصمیم گرفتم که عطای این شغل پردرآمد و پر پرستیژ و بی دردسر را به لقایش ببخشم و بروم دنبال همان دردسرهای خودم. چند ماهی ست که روی فنس نشسته ام ! (ترجمه کردم !) که بهترین تصمیم چیست ! الان به پایان مهلت چند ماهه ام نزدیک می شوم و هنوز مطمئن نیستم !

شما دوست داشتید جای اسبی باشید که به درخت بسته شده و آب و علفش به موقع می رسد  یا جای آهویی که می پرد و می چرد اما زمستان سرد و تابستان داغ هم دارد و غذایی که برایش باید گاهی به درسر بیفتد ! 

Resilience


برای احمد آبادیان

احمد آبادیان از آن چهره های به یاد ماندنی برای من بود. از آنها که نه خودم باور می کردم و نه حتی خودش که اصلا به یاد کسی بماند. جوان لاغر و تکیده ای که ریش پر پشتی داشت و پشت به پشت سیگار می کشید و گاهی بسط در بین سیگارها. شعارش این بود که آرامش دو گیتی تفسیر این دو حرف است ، سیگار بعد از چایی ، چایی بعد از سیگار. . خوشبختانه برای استعمال سایر مخدرات حاضر در بساط های روزمره اش اصراری به کسی نداشت. شاید هم نمی خواست جنس حرام شود. تریاک متاع گرانی بود. فکر کنم هنوز هم هست. هر چند در این گوشه ای ترین سرزمین این کره خاکی بعید است چیزی شبیهش گیر بیاید جز برادران نا تنی مصنوعی اش.

خلاصه که احمد از روز اول با من سر لج بود. همان موقع که در بیست و دو سالگی تک و تنها راه افتادم و با اتوبوس و مینی بوس خودم را به شاهرود رساندم. با اینکه مسوول گروه نبود روی بقیه تاثیر فوق العاده ای داشت. باهوش و خوش مشرب بود. یک بلیزر بزرگ و اوراق داشت که اجاره اش را از شرکت می گرفت. مثلا در خدمت ما بود ولی در خدمت خودش هم نبود. همان شب که با اوراق خط خطی و پر از غلطم وارد خانه شدم تلفن را برداشت و به اتاق کناری رفت و در را بست. اولین روز کاری ام بود. بعد از همه سالهایی که در دانشگاه چیزی یاد نگرفته بودم. حالا قرار بود کسی که دیپلم هم نداشت به من کار یاد بدهد. که نداد. تلفن را برداشت و گزارش گند زدن هایم را به دفتر مرکزی گزارش کرد.

فردا صبح مهندس فهیمی از دفتر تهران زنگ زد و توپید که چرا به این الدنگ رو دادی و من که شستمش و گذاشتمش کنار وقتی زنگ زد ولی تقصیر خودت است که رو می دی. مهندس راست می گفت. جذب خوش مشربی و کارهای احمد شده بودم. راستش فکر می کردم دوست خوبی می شود. همیشه این ضعف را داشتم. نفرت و جذابیت طرف مقابل برایم همیشه خیلی به هم چسبیده بود. اغلب کسایی که ازشان متنفر بودم را دوست داشتم.

روز واقعه در مینودشت اتفاق افتاد. روی سد در حال احداث نرماب کار می کردیم. خانه دو اتاقه ای داشتیم که سه نفر در یک اتاقش می خوابیدند و مسوول اکیپ که مهندس پیر و عصبی بازنشسته ارتش بود در اتاق دوم.  صبح موقع رفتن سر کار من که از همه زودتر می رفتم در همان حال حاضر می شدم و صبحانه خورده و نخورده میزدم بیرون و چون کارم مستقل از بقیه بود کاری به کسی نداشتم. از آنجا که معمولا آدم شلخته ای بودم صبح عادت داشتم دنبال لباسهای دیشبم بگردم. هر چقدر دنبال جورابم گشتم نبود. امید پسرک محلی که عضوی از تیم ما شده بود اشاره کرد که کار آبادیانه ! در نهایت جوراب ها را در سطل آشغال پیدا کردم. کفری شده بودم. آبادیان با خنده می گفت تو اتاق گذاشته بودی و چون مال ما نبود انداختیمش داخل سطل ! جانم به لبم رسیده بود. نداشتن اتاق و سختی کار ، تبعیضهای گاه و بیگاه ، حقوق هایی که چند ماه بود عقب بود ، عروسی ای که دو سال بود به تاخیر انداخته بودیم و آینده ای مبهم و کم نور … هیچ چیز به جر انتقام گرفتن از احمد آبادیان نمیدیدم ! لبم را می جویدم ! مشغول صبحانه بودند. جورابها را پوشیدم و آروم گفتم شب که برگشتم وسایل هیچکس تو هال نباشه ! چون هال اتاق من محسوب میشه ! می دانستم آبادیان یک دستگاه پخش سی دی و دو تا باند توی هال داره ! کسی حرفم را جدی نگرفت و بقیه پوزخندی تحویلم دادند.

شب خسته رسیدم خانه. دیرتر از بقیه. همه در اتاقشان بودند. چیزی در هال دست نخورده بود !  جایم را پهن کردم. خونسرد باندها و وسایل آبادیان را برداشتم و بردم داخل حیاط. از روی دیوار پرتاب کردم توی کوچه و سریع خزیدم زیر پتو. ولوله ای به پا شد همه از اتاق شان ریختند داخل حیاط ، همسایه ها آمدند بیرون و دور لاشه وسط کوچه جمع شدند.

توی دلم رخت می شستند اما رها شده بودم. انگار یک بار سنگین از دوشم برداشته شد ! مهندس پیر و اخمو رگهای گردنش بیرون زده بود. داد می زد کار کیه ! می دونست ! سیگارش رو روشن کرد و رفت توی اتاق ! داشت خوابم می برد. کسی کاری به من نداشت ! همه منتظر واکنش مهندس بودند. آمد بیرون و یک لگد زد به صندلی با خشم گفت جمع کن بورو ! همین الان !

منم بلند شدم پتویم را لوله کردم و کوله ام را ورداشتم و در رو پشت سرم کوبیدم و ساعت ده و نیم شب پیاده راهی ترمینال شدم. ترمینال مینودشت زیاد دور نبود. نیم ساعت بعدش یک اتوبوس شبانه به تهران بود. تمام راه حس لذت داشتم. حس رهایی ! شبیه حس میرزا رضای کرمانی بعد از ترور ناصرالدین شاه !  انگار انقلابی پیروز شده بود. با غرور قدم بر می داشتم ! انگار غرور لگد مال شده ام احیا شده بود.

یازده روز بعد با اصرار مهندس فهیمی  برگشتم. آبادیان و مهندس پیر رفته بودند. بقیه بچه ها عادی بودند. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. دیگر کسی در هال نمی خوابید. مسوول گروه من بودم. 

چیزهای گمشده


بعد از کلی گشت و گذار دفتر اشیا گمشده قطارهای شهری سیدنی را پیدا کردم. اشتباه کردم و پشت تلفن به دوستم گفتم الان ایستگاه سنترالم. اون هم نه گذاشت ونه برداشت و گفت ” میشه بری ببینی کلاه من که تو قطار هفته پیش جا گذاشتم رو نیاوردن دفتر اشیا گمشده ؟”

آقای مسوول باجه اشیا گمشده که موهای فرفری و چهره در هم و صورت داغون و اخلاق گهی دارد با فریاد می گوید “شمارت ؟” گفتم “شماره ندارم آقا. میشه نگاه کنی ببینی تو لیست اشیا نیست ؟”

 با دمپایی گشاد و کهنه اش  لخ لخ کنان چند بار آمد و رفت یعنی که از دستت عصبانی ام ! چرا شماره نداری !

بعد آمد تو چشمام زل زد که “باید بهت یه شماره بدیم وقتی پیدا میشه ! سیستم ما اینجوری کار میکنه.” گفتم میشه حالا یه نگا کنی ببینی یه کلاه با این مشخصات پیدا شده یا نه ؟” و عکس خندان رفیقم رو که با اون کلاه فرستاده بود نشونش دادم و کارت کارمندی دولتم رو مثلا بی منظور گذاشتم رو میز ! طرف رفت و برگشت و مهربون شد. گفت” تو ترنسپورت کار میکنی ؟”

گفتم “آره. ” گفت “کجاش ؟ گفتم  “ساختمونمون چتسووده” گفت ” ااا ، جیل رو میشناسی ؟ همون دختر یونانیه ! ” سرمو تکون دادم. دیگه شروع شده بود. “برایان کوپر ؟ ریچارد ری وود ؟ اصغر ؟ اکبر ؟ مملی ؟ ” همه رو ردیف کرد. منم که در این مواقع نه نمیارم. همه رو مثلا میشناختم. هی میترسیدم یهو برای امتحان من یک اسم جنفنگ بگه . لیستش که تموم شد گفتم “خودتم یونانی ای ؟” گفت”نه ! ایتالیایی !” گفتم ” خوب نزدیکه” گفت “تو ارمنی ای ؟” گفتم :نه ! ایرانی”. خندید گفت “نزدیکه” یاد اپیزود آخر رادیو مرز افتادم راجع به نزدیکی ایرانی ها و ارمنی ها ! یه ربع گشت. گفت” پیداش نمیکنم رفیق. ببخش که نتونستم پیداش کنم. هفته دیگه هم سر بزن شاید یکی بیارتش !”

تشکر کردم و داشتم از در میرفتم بیرون که گفت ” راستی نگران ترامپم نباش ! اتفاقی نمیفته !”

بگو بین بد و بدتر چه حق انتخابی هست


انتخابات استرالیا تمام شد و حزب حاکممون با اکثریت پیروز شد. حالا نمیخوام پروسه انتخابات رو براتون شرح بدم یا اینکه دولت چجوری تشکیل میشه و اینها. اما مساله اینه که حزب پیروز که الان هم قدرت رو به دست داره از سه سال پیش یعنی حزب لیبرال جناح راست محسوب میشه.

جناح راست (یا همون رایت واینگ) در هر جامعه ای معنی خاص خودش رو داره اما جنرالی اسپیکینگ یعنی طرفدار پنجاه درصد پولدارتر جامعه. هر چند نود درصد ثروت جامعه دست ده درصد افراد جامعه است اما هنوز طبقه متوسطی هستن که سعی میکنن با خزیدن و جون کندن بین این دهک های چموش و سرکش رو طی کنن و خودشونو برسونن به اون دهک بالایی !

چجوری ؟ مثلا خونه میخرن ! با ده درصد پیش پرداخت ! بعد خوشحالن که خونه دارن ! یا مثلا ماشین لاکچری میخرن از دم قسط ! بعد خوشحالن که وضعشون خوبه . توهم میزنن که خزیدن تو اون دهک بالاییه !

خیلی ها معتقدن سیاستهای حزب کارگر که رقیب حزب حاکم در انتخابات بود خیلی آب دوغ خیاری و دست کردن توی جیب مردمه. یعنی افزایش مالیات که قراره اونها از قبلش هزینه قولهاشونو بابت دادن کمک به بیمارستانها و مدارس بدن یه روش غلط و دزدیدن از جیب پولدارها و پول مفت دادن به فقراست.

تو ایران وقتی اعلام کردند که قراره یارانه بدن از “آزاده” خاله گوهر اینا که بلد نبود کامپیوتر رو روشن کنه تا “ایرج” عمو ممد اینا که صبح تا شب شهرام همایون نگاه می کرد و به بالا تا پایین حکومت فحش میداد اومدن سراغ من که یاد بگیرن چجوری میشه آنلاین ثبت نام کرد واسه چهل و پنج تومن یارانه ماهیانه ! یه روز “ساحل” هم که عید اومده بود ایران امد گفت شناسنامه کارت ملیم رو بدم واس منم ثبت نام کنی ؟ گفتم تو خرج یه کاپوچینوی کم شکرتم نمیشه این پول تو سیدنی دختر ! چه خبرتونه ؟! چه خبببرتونه ؟! گفت نه بابا میگیریم فوقش میدیم به فقیرا ! نمی دونم داد یا نه ! ولی هر کار کردم بابا راضی نشد واسه خودمونم ثبت نام کنم ! گفت ما از این میمون پول نمیگیریم !

حالا ساحل بعد از گرفتن فوق لیسانس و دکترا چند ساله پاسپورتشو گرفته. آزاده هم شوهر دادن به یه پسره که از بچگی با پدر و مادر پناهجوش استرالیا بوده و بچه دومش که دنیا اومد پاسپورت اوزیشم گرفت. ایرج با قایق خودشو رسوند. شانس آورد قبل از ۲۰۱۲ و شدید شدن قوانین رسید و بعد از چند ماه کلیسا رفتن و صلیب به دیوار خونه زدن اقامت دایمش رو گرفت و الانم به مدد آقا جیسس پاسپورت استرالیایی داره. همشون هفته پیش رای دادن به لیبرال ها.

ساحل میگه من این همه درس خوندم کار کنم مالیات بدم که پول این تنبلایی که میرن سنترلینک رو بدم ؟ گور باباشون. آزاده میگه این حزب کارگریا بیان خونه ارزون میشه ! با هزار بدبختی ما پارسال خونه خریدیم ! به من چه ! می خواستن زودتر خونه بخرن بقیه ! چر ارزون بشه ضررشو من بکنم ؟ ایرج اما معتقده کلسیا شلوغ میشه ! میگه آقا به من دیگه نگو ! من خودم این راهو اومدم. خیلی خطر داره. همون کسی رو را ندن که اینام را نیفتن بیان بهتره.

من نمیدونم راستش کدوم راس میگن. فقط میدونم اون مملکت حالا حالا ها درست نمیشه.

بابا سال بعدش رفت. چند ماه قبل از اینکه بازنشست بشه. الان سه سال میگذره ولی هنوز بعضی روزا یکی شماره حساب میخواد که قرضشو پس بده. کارگرایی که تو همون سالها بیکار شدن.

این گربه اگر فرار کرد و زیر ماشین رفت مقصرش تک تک ماییم. گفته باشم که بعدا نگین نگفتی.

بازگشت …


بالاخره بعد از مدتها و ماه ها و شاید سالها برگشتم به وبلاگ نویسی. امیدوارم که این نوشتن ادامه پیدا کنه. اینکه چرا برگشتم چند دلیل داره. اول اینکه اصلا هیچوقت نرفته بودم که بخوام برگردم. یعنی همیشه این سایت و کامنتهاش فعال بودن و من هر چند دیر به دیر اما همیشه چک می کردم.

دوم اینکه از فضای مجازی اینستاگرام که همه بهش چپیدن خسته شدم. در اینستاگرام اصل بر ظاهره. یعنی مهم نیس چی فکر میکنی یا چی میگی ، مهم اینه که چی نشون میدی. خیلی بازاری طور و خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو طور ! فعلا در فیس بوک هستم هنوز اون هم برای مطلع شدن از اخبار دنیا وگرنه اون هم هر چند بهتر از اینستاگرامه اما در دنیایی که آسانژ رو با دستبند می برن و جیک کسی در نمیاد همون فیس بوک دزد همه اطلاعات و مهمتر از اون شاه دزد  زمان ما تبدیل شده به ارباب و ماها بردگان گوشی به دست ! والا !

در این زمان نسبتا طولانی کارهای زیادی انجام دادم. حالا دونه دونه به هر کدومش می پردازم. اما مهمترین دلیلی که برای برگشتن به این دنیای بلاگ دارم دوستی های عمیق و واقعی ایه که از این صفحه پیدا کردم. دوستی هایی که هنوز دارم کشفشون می کنم. ساده تر بگم تا آخر عمرم مدیون این حرفهایی که اینجا زدم و گفتم هستم و خواهم بود. حالا اگه اون راه کوچیک اما با کیفیت ادامه پیدا کنه ارزشش  از هزارتا لایکی که خرجش یه دابل کلیک روی یه عکسه بیشتره.  میدونم حوصله خوندن متنهای طولانی ندارین ! منم حوصله نوشتن متنهای طولانی دیگه ندارم ! این به اون در ! بیاین حرف بزنیم. سوال کنیم و مهمتر از اون فکر کنیم. به قول رییس سابقم هر لحظه  به خودمون بگیم داری چی کار میکنی و بلافاصله بپرسیم برای چی دادی این کارو میکنی ؟

این خانه سیاه نیست


ساعت پنج وسايلم را جمع كردم كه بروم دكتر. ساموئل كه پدر نمونه يك خانواده شش نفره كاتوليك است و دو سه تا ميز آن طرف تر از من مي نشيند سرش را از روي صفحه نمايش چرخاند و گفت “امشب خيلي شلوغم ! حالا شايد فردا ببينمت !” و برگشت به تايپ كردن جواب نامه اش. 
از در چرخان اصلي كه سر خوردم پايين چشمم افتاد به دخترك آسيايي خيلي جوان لم داده به ستون فلزي كنار پياده رو. 
سر و وضع بي ربط و قامتش به قواره آدمهايي كه با عجله به سمت ايستگاه قطار مي رفتند زار مي زد ! 
درست روبروي ساختمان شصت و چند طبقه آلمينيوم و شيشه اي ما كه سه وزارت خانه ايالتي و چندين و چند شركت ريز و درشت خصوصي را در خودش جاي داده يك ساختمان سياه هست. يك ساختمان دو طبقه محقر آجري كه سرتاسرش سياه است و يك تابلوي نئون سبز تمام بيست و چهار ساعت شبانه روز و تمام هفت روز هفته ميگويد “Open” و همه موقع سيگار كشيدن در فضاي باز جلوي ساختمان با سر به هم نشانش مي دهند و مي خندند. 
مكانهاي ارائه خدمات جنسي در سراسر جهان مغضوب ترين و در عين حال پر استقبال ترين نقاط هستند. از همان جهت پيدا كردن نقطه درست براي احداثشان كار سختي ست. در استراليا ارائه خدمات جنسي قانوني و ضابطه مند است. هر منطقه شهري محدوده خاصي براي داير كردن اين مكانها دارد كه خارج از آن نميتوان كاري كرد ! يعني قانونا نمي شود كاري كرد وگرنه غريزه بشر كه جا و محدوده سرش نمي شود ! 
بودن اين مكانها در هر محل درست مثل وجود مسجد در محلات تهران مي ماند ! يعني با اينكه عده اي از مومنان را خوشحال مي كند ولي بر روي قيمت املاك اطراف و مجاور و بافت جمعيتي محله تاثير منفي دارد . از اين حيث بيشتر اين مكانها را در مناطق اداري يا صنعتي مي سازند كه ساكنين شبانه اش با ساكنين روزش متفاوت باشد و كسي از افراد روز نشين با جماعت شب نشين چشم تو چشم نشود !
امشب كه ديروقت از مطب دكتر بر مي گشتم بين راه برگشتم دفترمان كه مَركَبم را بردارم. از روبروي خانه سياه رد شدم. توي شب آنقدرها هم سياه نبود. دخترك آسيايي از پشت پرده هميشه كشيده سوييت شماره دو دندانهاي سفيدش را پيروزمندانه نشان مي داد و چشمان باريكش ساموئل را كه رد شدن من را نديده بود بدرقه مي كرد.

زمین خواران استرالیا یا مرده آنست که …



زمین و تقسیم زمین از زمان لوسی و کیت و آقای پتیبل توی استرالیا جزو مسایل مهم بوده و اگه یادتون باشه از همون موقع ملت شب تو صف میخوابیدن که یه تیکه زمین بهشون بدن و زندگی جدیدشون رو از اونجا شروع کنن. اغلب این آدمها هم قشر طبقه متوسط بریتانیایی یا بعدتر طبقات آسیب دیده از جنگ یا اتفاقات دیگه در کشور خودشون بودن که به ناچار و برای ساختن یه آینده و با امید و آرزو که تنها سرمایه واقعی آدمیزاده اومدن به استرالیا. استرالیا هم مثل آمریکا کشوریه که بر پایه امید و رویا بنا شده و البته روی زمینهایی که بریتانیای کبیر تصاحب کرده. یعنی زمین خواری و سر شوخی رو خود شخص شخیص ملکه شروع کرد. تازه پا رو از این هم فراتر گذاشتن و یه قانون داشتن (کامن لا) که قبل از سال ۱۹۱۹ که قانون جدید دولتهای محلی(لوکال گاورمنت اکت) تصویب بشه جاری و ساری بوده و طبق همون قانون نسبتا جنگل ، شما هر جا رو که تصاحب میکردی به شرط اینکه صدای کسی در نیاد بعد از چند سال صاحب قانونیش بودی ! ینی ببین چقدر صدا این وسط خفه شدن !
حالا نه اینکه اینا رو بگم که بخوام پز بدم که از اول ماه نوامبر بعد از شیش سال تو سر خودم و قوانین ایالتی زدن و کار طاقت فرسا به جمع ۹۲۱ نقشه بردار رسمی ایالت نیوساوث ولز پیوستم. بلکه میخوام توجه شما رو به این چهره جلب کنم که رییس زمین و زمین بازی و زمین خواری این ایالت بودن !
جناب واریک واتکینز ژنرال نقشه برداری و رییس دپارتمان لند و ثبت املاک ایالت ولز جدید جنوبی که یکی از طولانیترین زمامداری های این شغل کلیدی رو داشتن و یازده سال از دوره چهل و یک ساله خدمت دولتیشون رو مشغول ساختن شهرت و ثروت برای خودشون بودند.
هر چند که در دادگاه نهایی از اتهامات بیشتر و مجازات احتمالی ده سال زندان که براش پیش بینی شده بود تبرئه شد اما همون مجازات یک سال زندان که نهایتا با رافت اسلامی تبدیل شد به عفو مشروط و یکسال وثیقه برای رفتار مثبت در جامعه کافی بود که جایگاه این مقام و قدرتهای قانونیش به شدت تنزل پیدا کنه و تا چند سال نتونن کسی رو پیدا کنن که حاضر باشه تو این مقام ایفای نقش کنه تا دو سال پیش که کل سیستم ثبت املاک رو به بخش خصوصی واگذار کردن و بخش دولتی سابق فقط مقام نظارت بر کارهای اونا رو عهده دار شد و یک خانوم هم سن و سال من و بسیار باهوش و به اعتراف بعضی ها نابغه عهده دار این مقام بالا در دولت نیوساوث ولز شد ! این مقام هم مثل مقام های امنیتی با عوض شدن دولت معمولا عوض نمیشه و به خاطر مسوولیت و حساسیتش خیلی تو چشم همه ست. معمولا هم این شخص با حفظ سمت رییس خیلی چیزهای دیگه هم هست مثل انجمن نقشه برداران ایالتی و رییس سازمان نقشه برداری نیوساوث ولز و چند تا محفل تخصصی فدرال دیگه.
حالا داستان آقای واتکینز این بوده که ایشون با سند سازی و رانت در اواخر دوره طولانی خدمتش یک زمین دولتی رو به ارزش سیزده میلیون دلار هاپولی میکنن (سیزده میلیون رو البته میدن ولی قرار نبوده اون زمین خصوصی بشه) و وقتی گندش درمیاد نامه موافقت وزیر وقت رو برای این فروش جعل میکنن و در اختیار رسانه ها میزارن و صدای وزیر در میاد و باقی قضایا و دادگاه کسی و نام نیکی که باقی نموند !
به محض ورود به سالن اصلی مرکز ثبت املاک سیدنی شما با این دیوار مواجه میشین که چهره روسای سابق رو روش آویزون کردن و عکس آقای واتکینز عزیز توی این همه آدم بدجوری تو ذوق میزنه ! نمیدونم بابت اخم و نگاه مغرور و منفیشه که تو همه عکسهاش هست یا حماسه سازیهاش که باعث شد از همه مقامها و لقبهای افتخاری و عضویت های تخصصی عزلش کنن !
هر چی هست همزمانی گرفتن این مدرک در جمعه هفته پیش و مواجه و یادآوری داستانهای واریک واتکینز برای من یادآور این بود که رسیدن به هر جا توام با مسوولیت بیشتر و تلاش بیشتره و هرگز به معنای توقف و لذت بردن از چیزی که به دست آوردی نیست. برای حفظ اونچه که به دست آوردی باید تلاش مضاعفی کنی و اینکه مهم نیست الان کجا ایستادی. مهم اینه که سالها بعد از رفتنت مردم راجع بهت چی خواهند گفت. این تنها چیزیه که از آدم میمونه.

سخنرانی


در استرالیا و مشخصا سیدنی انجمن ها و گروههای فرهنگی مختلفی در حال فعالیت هستند. گروههایی که اسم و رسم بعضی شان حتی ممکن است موجب خنده شما شود. اما هر چه هست تعدادی مجموعه نسبتا خوب با تلاش دوستان ما در حال فعالیت هستند. انجمنهایی مثل : کانون فرهنگ و هنر ، کانون اکنون ، سازمان همیاری ، کتابخانه ایرانیان ، سینما آزادی و …

نوشته زیر قرار بود درباره روند تغییرات شعر درایران پس از انقلاب در یکی از برنامه های کانون فرهنگ و هنر خوانده شود که من حضور نداشتم. حالا نمی دانم خوانده شد یا نه برای عوض کردن فضا گفتم اینجا بیارمش :

این روزها حرف زدن درباره شعر ایران کار ساده ای شده. از آنجا که همه ما متخصص همه چیز هستیم مگر آنکه خلافش ثابت شود ، هر نوجوان نابلد ادبیات فارسی داعیه نیما و شاملو بودن دارد. پس زیاده نیست اگر من چند جمله ای درباره چرخ لنگان شعر مملکتم بگویم.

نود و چند سال پیش که شعر نوین فارسی پشت پاکتهای سیگار نیما پوست می انداخت کسی باور نمی کرد جهان امروز انقدر کوچک شود که جوانان ایرانی روزگاری اشعار مارگوت بیکل و لنگستن هیوز را در نامه های عاشقانه شان بچپانند.

خیلی که به عقب بر نگردیم ، شعر معاصر ایران زمین جزو معدود هنرهاییست که از انقلاب ۵۷ جان سالم به درد برد. شاید یک دلیلش علاقه انقلاببیون به ماهیت شعر باشد یا شاید کم خطر بودن شعر برای دستگاه حاکمه به نسبت سایر هنرها شانس زنده ماندنش را بالاتر برد. اما هر چه هست شعر معاصر فارسی در دهه شصت و هفتاد شمسی به قدر یک قرن آبدیده شد. شاعران جوان و موفق یکی یکی سر برآوردند و گنجینه کم تعداد شاعران نسل قبل را به چالش کشیدند.

جوانانی که هر هفته گرد آیدا و شاملو در دهکده فردیس جمع می شدند و یا در کلاسهای دکتر شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران گوش تا گوش می نشستند تا منتظر رخصت این غولهای شعر فارسی برای ظهور بمانند.

شاید بزرگترین مشکل شعرای جوان ایران همین وسعت و پراکندگی آنان باشد. جوانانی پر شور و نظم گریز که یاغی گری شعر نو و شعر سپید ، خوب به قامت اعتراض گونه انها می آمد.

شبهای شعر و محفلهای شعری در سالهای پس از انقلاب مهمترین محل گردآمدن روشنفکران جوان ایران بوده است. گو اینکه این تنها سنگر بازمانده از گزند دشمن باید همچنان چراغش روشن می ماند. در کنار محفلهای ادبی روزهای تاریک دهه شصت و روزهای کمی روشن تر دهه هفتاد که اغلب در منزل شعرا یا موسسات کوچک و گاها فقیر فرهنگی هنری برگذار می شد ، جریانی عظیم و پر زور در حال ریشه دواندن بود. حرکتی که با حمایت حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی و موسسات وابسته به حاکمیت مثل انتشارات سروش با سرمایه ای هنگفت قرار بود در کنار این جریان های نحیف اما واقعی قد علم کنند. قرار بود شعرایی مثل علی معلم دامغانی و موسوی گرمارودی بتوانند این نسل جدید تشنه را سیراب کنند. جریانی که در ابتدا سریع رشد کرد اما در ادامه با حذف فیزیکی روشنفکران در سطوح مختلف به کلی تغییر مسیر داد !

خنده دار یا گریه دار اینجاست که همان نسل سفارشی و پرورش یافته از شاعران جوان به تدریج راه خود را پیدا کردند و تبدیل به ضد سیستم پرورش دهنده خود شدند. انگار هنر و ادبیات سرکش تر از ان است که بشود آن را به راهی که حکام در قدرت می خواهند برد. همان نسل در اواخر دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد نشریه ها و محافل ادبی جدید بنیان گذاشتند و نسلی که قرار بود در کنار قدرت سیاسی حاکم و حافظ آن باشد در فضای نیمه باز سیاسی حاصل از دوم خرداد به انتقاد و حرکت در خلاف جریان روز مشغول شد. نسلی که دیگر بر خلاف نسل اوایل دهه شصت که سرخورده از جنگ و انقلاب به دامان شعر پناه آورده بود نه تنها نیما و شاملو را سخت نقد می کرد بلکه در حال نوشتن خط سوم شعر فارسی بود.

هر چند از این نسل هنوز اتفاق درخور تاملی دیده نشده ولی بارقه های امید همچنان در دل دوستاران شعر می درخشد.

دهه هشتاد اگر دهه افت محتوایی شعر فارسی باشد که به اعتقاد من هست دهه نود می شود دهه ذلت شعر !

دنیای مجازی و ابزارهای رسانه ای اش هر چند در گسترش وسعت دریای ادبیات و مشخصا شعر کوشیدند اما در عمق دادن به این دریا سخت نا موفق بودند. وضعیت امروز طوری شده که اشعار میرزا کشکول خان پشت کوهی به نام فروغ و صادق هدایت در شبکه های اجتماعی دست به دست می شود و کسی هم از خودش نمی پرسد که اصلا صادق هدایت مگر شعر هم می گفت ؟

اصلا بعید نیست همین الان که به صحبتهای من گوش می کنید یک شعر سپید در وصف مغز یار از پرفسور مجید سمیعی بر صفحه موبایتان نقش ببندد که گفته میازار موری که دانه کش اش ! انگار شاعر شدن این روزها خیلی ساده تر از قدیم شده. لازم نیست ادبیات فاخر بدانی و کلمات گمشده را از جنگل کهنسال زبان بیرون بکشی. همین که دو جمله بگویی که دخترک با تصاویر شمع و گل پروانه ای در باد بگذارد سر در پیج اینستاگرام و فیبس بوکش و پسرک شصتش را بالا ببرد به نشانه لایک و غش کند برای احساس دخترک کافیست.

یک گرفتاری امروز شعر ما بی حوصلگی مخاطب است. یعنی مخاطب امروز شاعر ، که خیلی هم حوصله فکر کردن ندارد ، یا شعر شما را می خواند چون آقا یا خانم فلان آن را سروده یا شعر شما را می خواند چون سریع کارش را راه می اندازد.

این وسط خود شعر است که گم شده. کم پیش می آید شاعری خوب و ناشناخته شعری خوب بگوید و شناخته شود.فوقش شانس بیاورد شعرش با اسم سهراب و فروغ در صفحات مجازی دست به دست شود !

البته وضع آنقدرها هم بد نیست. یک جنبه کوچک شدن دنیا هم کسب تجربه های جدید است. نسل گذشته برای خواندن شعری از لورکا ناچار بود شاملویی داشته باشد که برایش لورکا را باز سرایی کند. نسل امروز می تواند شعرها را به زبان شاعر بخواند. چه لذتی بالاتر از شنیدن لالایی های ناظم حکمت به زبان ترکی با شعر و موسیقی.

در دوره ای که ترکیه مولانا را به یغما برده و در مراسم باشکوهی که هر سال با جلب هزاران توریست برای بزرگداشتش برگزار می کند زبان شعری مولانا را “ترکی قدیم” می نامد ، نقش شاعران فارسی زبان نقش دشواریست.

نظامی گنجوی که هنوز اشعار عاشقانه اش الهام بخش گروههای موسیقی دنیاست در سرزمینی خفته که هر روز از زبان فارسی بیشتر فاصله می گیرد. نظامی گنجوی که یک بیت به زبان آذری یا ترکی جدید ندارد دیگر از نگاه دیگران مال ایران نیست !

 

چنین شرایطی در چنین زمانه ای شاعران سخت کوش می خواهد و بی ادعا. تلاش ما در این گوشه از دنیا که فرزندان خودمان به زور فارسی حرف می زنند تاثیرش برای نسل جوان داخل و خارج از ایران نمود صد چندان دارد. از آنجا که در فرهنگ ما هر آنچه از خارج از مرزهای جغرافیایی مان برسد عزیز است ، شناختن آنچه در امروز بر سر شعر و ادبیات ما می رود اهمیت بسیار دارد. امیدوارم برگزاری نشستهایی این چنین در راستای شکوفایی این اهمیت پنهان موفقیت آمیز باشد.

 

 

 

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!